امریکائیها خیلی شوخ و بذله گو هستند و جنبه شوخی و سر به سر گذاشتن را هم خیلی دارند و من هم در این زمینه چیزی ازشون دریغ نمی کنم!
هر چند شوخی های من بیشتر بازی با کلمات است و یا چیزهای کلی، با این حال کمی صبر میکنم تا خلق و خوی طرف دستم بیاد چون ممکنه یه حرفی را بی منظور بزنم و اون شخص نگیره و ناراحت بشه.
همانجور که میدونیم sense به معنی حس و cents به معنی پول خرد، اگر چه در نوشتن و معنی متفاوت هستند ولی در تلفظ تقریباً یکی هستند.
حالا اینارو گفتم که از یک آقای بسیار خوش تیپ، بسیار مودب، بسیار متین و بسیار بشدت برج زهرمار بگم که از مشتری های قدیمی است و اگر روزی دو بار نیاد مغازه حتمن ِ حتمن یکبار را میاد.
از همون روزای اول یونیفرمش را که دیدم فهمیدم که در یک پایگاه نظامی کار میکنه و درجه شم گمونم درجه بالایی باشه. از بس همیشه عُنُق بود فکر می کردم این بشر هرگز به عمرش خندیده است آیا؟! خنده هم پیشکشش اصلاً میدونه تبسم یعنی چی؟!
ربطی هم به کارش نباید داشته باشه چون خیلیها را دیدم که در پست و مقامی شاید بالاتر از ایشون هم باشند ولی شوخ و بذله گو هستند، دیگه از پرزیدنت مملکت شون که بالاتر نیست که یکسره نیشش بازه. تازشم اینجا کافی شاپ ه، نه جلسه سری نظامی.
باری....این آقا که ذکرش رفت، یه روز صبح اومد و یکی دو تا چیز خرید که میشد ده دلار و شیش سنت. یک ۲۰ دلاری داد و من برای این که یک ده دلاری بهش پس بدم گفتم
- Do you have any cents( هیچ پول خرده ای داری).
خیلی جدی گفت No, I don't have any ( نه، هیچی ندارم)
از قیافه ی عبوسش لجم گرفت و دلم خواست یه کمی سر به سرش بذارم.
گفتم
Not even sixth sense.... so you could see dead people
( حتی حس ششم هم نداری که مُرده ها را ببینی؟!)*
فهمیدم که گیجش کردم، قسمت اول حرفم را شنیده بود six cents ولی بقیه اش یعنی چی؟!
بعد از مکثی با یه جور تحکم گفت نه! گفتم که ندارم! ای بابا....اینجوری که نمیشه بیا یکی هم بزن توو گوشمون!
همینجور که سرم پایین بود و داشتم پول خردها را میشمردم گفتم:
?! so.... you don't have any sense, ha! not even sense of humor
(پس اینجور....شما هیچ حسی نداری... ها! حتی حس شوخی و طنز؟)
اول یک کمی با اخم ِ توام با تعجب نگام کرد و....یک دفعه چنان قهقهه ای از ته دل زد که من گفتم الان این سقف میاد پایین!
حالا مگه دیگه این نیش بسته میشد! گفت آخه سنت با فیلم حس ششم با سنس آو هیومر....چه جوری اینها را آنی به هم بافتی؟!
گفتم اولن تعریف از خود نباشه من بافتنی م خیلی خوبه! بعدشم با خودم شرط بسته بودم یه روزی شما رو بخندونم و حالا خوشحالم که شرط را از خودم بردم!
از اون روز به بعد، هر بار که میاد و مبلغ پرداختی را که همیشه با یک خرده ای( cents) همراهه بهش میگم، ناخودش آگاه لبخند میزنه....
نتیجه این که اون آقای زهرماریان سابق تبدیل شده به مستر اسمایلی( اسماعیلی نه ها، Mr. Smily آقای لبخند)!
اقرار نامه: ما چون مال دزدی از گلومون پایین نمیره همینجا اقرار می کنیم که انگیزه نوشتن این پست را از این پست گرفتیم.
* "من میتونم مُرده ها را ببینم" جمله ی معروف از فیلم زیبای Sixth Sense - حس ششم- است. بازیگر نقش اول فیلم Haley Joel Osment که اون زمان پسر بچه ای بود و الان برای خودش مردی شده، بخاطر بازی اعجاب انگیزش در این فیلم، تا پای گرفتن اسکار هم رفت.
این شازده پسر در فیلم Pay it Forward هم بازی کرده در نقش شاگرد Kevin Spacey و پسر Helen Hunt.....یادتون اومد؟!
یه راهنمایی دیگه میکنم.... وقتی دو سالش بود در فیلم فارست گامپ در نقش پسر فارست گامپ بازی کرده بود و اسم کاراکترش هم مثل پدرش، فارست گامپ بود.
اگه بازم یادتون نیامد دیگه به من مربوط نیست!
The world was on fire
No one could save me but you
دنیا در آتش بود
هیچکس جز تو نمی تونست مرا نجات بده
Strange what desire will make foolish people do
عجیبه که خواستن، مردم نابخرد را به انجام چه کارهایی وادار میکنه
I never dreamed that I'd meet somebody like you
And I never dreamed that I'd lose somebody like you
من هرگز به خواب نمی دیدم که کسی مثل ترا ملاقات کنم
و هرگز به خواب نمی دیدم که کسی مثل ترا از دست بدهم
No, I don't want to fall in love
With you
نه، من نمیخوام عاشق بشم
(این دنیا فقط قلب ترا خواهد شکست)
نه، من نمیخوام بر تو عاشق باشم
What a wicked game you play
To make me feel this way
چه بازی شریرانه ای با من کردی
که گذاشتی چنین احساسی داشته باشم
What a wicked thing to do
To let me dream of you
چه کار بدجنسانه ای کردی
که گذاشتی خوابت را ببینم
What a wicked thing to say
You never felt this way
چه حرف شریرانه ای زدی
که هیچوقت چنین احساسی نداشته ای
What a wicked thing to do
To make me dream of you
چه کار شریرانه ای کردی
که گذاشتی خوابت را ببینم
And I don't wanna fall in love
[This world is only gonna break your heart]
And I don't want to fall in love
[This world is only gonna break your heart]
{...The world was on fire
No one could save me but you
Strange what desire will make foolish people do
I never dreamed that I'd love somebody like you
I never dreamed that I'd lose somebody like you
No I don't wanna fall in love
[This love is only gonna break your heart
No I don't wanna fall in love
[This world is only gonna break your heart]
With you
With you
Nobody loves no one
هیچکس عاشق هیچکس نیست
بی خیال بابا....منو قسم داده که راجع به ادامه تحقیقاتش هیچی به هیچکس نگم!
من ای خدا, به پای این پیمان....اگر ندادم جان, مرا فنا کن!
ضمناً این پست را دیشب نوشتم برای همین عنوانش هست"امشب"....لاکن به علت در دست تعمیر بودن تمام جاده های اینترنتی نمیشد بفرستمش روی آنتن!
- امروز دم غروب مغازه که یه کمی خلوت شد فیتله ی لپتاپ را بالا کشیدم و گفتم یه چرخی تو بلاگستان بزنم ببینم شهر دست کیه؟!
همچین که اومدم بشینم یکی گفت اکس کیوز می؟ سرمو بلند کردم و گفتم یس....دیدم یه پسره جوونی حالا بگو بالای ۱۸ و زیر ۳۰ سال که یه پلیور خاکستری تنش بود جلوی کانتره.
با دست چپش جلوی کلاه را به هم آورده بود و خیلی سفت و سخت روشو گرفته بود که من فکر کردم لابد از طرفداران حجاب است! اومدم بگم برادر! ما اینجا روسری هم داریما! که گفت....gimme your money اولش نفهمیدم چی گفت.....چاقو را که توی دست راستش دیدم فهمسم!
یه کمی که حجابش شل شد سیبیلاشو دیدم و اوووو حالا کوو تا اینا خوفناک بشن! قدش هم بگم مثلن سی چهل سانت از من بلندتر بود!( این مشخصات را شمام بخاطر بسپارید ضرری نداره)!
دوباره گفت گیمی یور مانی! گفتم اُکی.....صندوق را باز کردم و هر چی اون تو بود را برداشتم و داشتم مرتبشون می کردم که یهو هول شد و گفت این پنجاه دلاری را هم بده....بی تربیت! صبر نکرد و خودش دستش را دراز کرد و برش داشت. اومد یه چیز دیگه ای بگه یا بخواد که یهو انگار که رعشه گرفته باشتش شروع کرد به لرزیدن و بدو از در رفت بیرون.
دنبالش نرفتم چون فکر کردم شاید رفقاش اون پشت مشتا باشن و بترسن و کاری دستم بدن. ماشین را که روشن کردند و راه افتادند زنگ زدم ۹۱۱.
بوق اول تمام نشده بود که یک زن لاغر اندام جواب داد و شروع کرد سوال کردن و آدرس را پرسیدن که همون موقع یه پسر سیاهپوستی که خیلی هم بچه ماهیه و همیشه میاد مغازه از در وارد شد. از حرفهای من فهمید که اتفاقی افتاده و من چون میدونستم این تلفن خیلی طولانیه با ایماء و اشاره ازش پرسیدم اگر چیزی میخوای بگو....که اونم با اشاره گفت نه مهم نیست صبر می کنم، تو به کارت برس.
خانمه گفت ضمن این که من دارم باهات حرف میزنم آفیسرها توی راه هستند و الان میرسن، همینم شد یعنی کلاً سه دقیقه هم نشده بود که رسیدند و منم با اون لیدی خداحافظی کردم.
این یکی....اینم دو تا....اینم سه تا.....با این میشه چهار تاااااا ماشین پلیس. ای بابام هی! چقد این ملت بیکارن ها!!
اول از همه یک دختر ناز و بلند بالایی اومد تو و سلام من آفیسر نمیدونم چی چی هستم و جریان چی بود، که براش گفتم و بعدش اون رفت تو ماشین گمونم به گزارش دادن که دو تا آفیسر دیگه اومدند توو....
حالا اون پسر سیاهه هنوز وایساده، خب منم بودم وایمیسادم، داره یه فیلم اکشن مفت و مجانی بطور زنده می بینه میخواد بره خونه چکار کنه مگه؟!
این دو تا آفیسر که اومدن و شروع کردند با من حرف زدن دو تای دیگه هم بعدش اومدن که یکی شون خیلی از همه جوونتر بود و تا این سیاهه را دید گفت اینه؟!
گفتم آره! یه ساعته وایساده منتظر شماها! پسر سیاهه هم خنده اش گرفت و گفت چرا اینقده دیر اومدید منو بگیرید؟! اون یکی که خیلی قد بلند بود و گمونم رئیس اینا بود یک چش غره ای به اون جوجه آفیسره رفت که یعنی دارم برات!
رئیسشون داشت از من سوال می کرد که یه آفیسر دیگه اومد تو....این یکیو دیگه فوری شناختم! همونی بود که اخیراً منو گرفت سر اون تابلوی ایستی که بیخودی سر این سه راهیه گذاشتن!
(آمیرزا که اینجا بود تابلوئه را نشونش دادم و گفتم ترا خدا تو بگو آخه اینجا ایستادن داره؟ اونم گفت نع!! نداره! یادم باشه قبل از رفتنم یه گونی بکشم رووش که دیگه به آبجی من گیر ندن چرا تابلو را ندیده)!
خلاصه.....هی حرف تو حرف میاد یادم میره چی میخواستم بگم!
رئیسشون از من پرسید فکر می کنی چقدر ازت پول دزدید؟ لازم نیست دقیق بگی ولی همینجوری حدس چقدر را میزنی؟
گفتم والله از شما چه پنهان به مصداق: وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد....من تا آخر شب پولهارو نمیشمرم، می ترسم ازشون کم بشه! ولی اگه بخوام فقط یه رقم به شماها داده باشم میگم ۳۰۰ دلار. نوشت و امضاء کردم و شماره تلفن رد و بدل کردیم( شماره کار بابا)! و اونا رفتند.
پسر سیاهه هم کارشو راه انداختم و رفت که دو سه دقیقه بعدش یه آفیسر دیگه اومد! عجب بدبختی گیر کردیما! اینا حالا میخوان تا صب برن و بیان.
این یکی یه فرمی دستش بود و از من پرسید انگلیسی را خوب متوجه میشی؟ تا اومدم بگم کجای کاری حاجی! بیا برو تو وبلاگم ببین چه اشعاری را ترجمه می کنم واسه ملت من! که بلافاصله گفت معذرت میخوام، قصد توهین ندارم فقط میخوام مطمئن بشم که این مواردی را که اینجا نوشته خوب متوجه میشی.
خوندمش و امضا کردم، گفته بود از این سری عکسهایی که بهت نشون میدیم اگر اون آقا دزده را شناسایی کردی بگو، هیچ اجباری نداری که حتماً یکی را انتخاب کنی و یا اگر کسی به چشمت آشنا آمد لزوماً فکر نکنی اون شخص بوده و....آی دلم میخواست عکس یکی از طلبکارام توشون باشه و بگم اینه!!
گفتم خب آفیسر این مال کسانیه که سابقه دار هستند و شما عکساشونو دارید....اگر این جوونک اولین بارش بوده باشه، که احتمالاً همینطوره، چی؟! چون ترس عجیبی بر او مستولی شده بود!(از بچگی از این "مستولی" هم خیلی خوشم میامد، نم چرا)!
گفت خب ما به تمام گواهینامه های رانندگی کالیفرنیا هم دسترسی داریم. مشخصاتی را که شما دادی با اونا هم منطبق می کنیم و....خلاصه اینم کارش تموم شد و رفت.
حالا اینجارو باشید که من به رئیس اینا هویجوری گفتم ۳۰۰ دلار، نه؟ شب که شیفت را بستم گفتم آی چِشِم کف پات خاتون! بیخود نیست که خوشِم میا به هوشت! کل شیفت ۲۸۰ دلار کم داشت که اونم فدای سر تک تک شماها و این دو تا:
http://www.kalam.tv/fa/video/10968/index.html
http://www.youtube.com/watch?v=vFqZQMGNMsQ
حیاط مهد کودک گرد بود که دور تا دورش از کنار دیوار کلی گل و گیاه به طرز خیلی قشنگی باغچه بندی شده بود.بعد از باغچه ها سیمانی میشد که جون میداد واسه سه چرخه سواری بچه ها و یکی دو حلقه بستکبال متحرک هم در همون قسمت بود که بنا به مسیر Lance Armstrong ها، جا بجا میشد. وسط حیاط هم شن و ماسه ریخته بودند که یک قسمتش مخصوص شن بازی بچه ها بود و قسمت دیگه اش چند تا تاب و سرسره کار گذاشته بودند.
روزی دو نوبت بچه ها را می بردیم توی حیاط. یه بار ساعت ۱۰ و نیم صبح تا ساعت ۱۲ که وقت ناهار بود و یه بار هم عصر، بعد از این که اِسنَک بعد از خوابشون را می خوردند.
آن روز کذا من داخل ساختمون بودم و داشتم میز ناهار را آماده می کردم که همکارام کیش کیش جاجا دادند و بچه ها اومدند توی اتاق. سرم به بچه ها گرم شد و مواظب بودم که سر دست شستن دعواشون نشه که یکی از همکارام بدو اومد که خاتون من اینجا وایمیسم تو برو الکس را بیار، رفته بالای سرسره و هر کاری می کنیم پایین نمیاد.
اومدم بیرون و دیدم به به! الکس خان عینهو فاتح جنگهای کازرون شایدم ممسنی اون بالا وایساده و همکارام دارن التماسش می کنند که الکس پلیز بیا پایین...ببین ما همه منتظر تو هستیم...الکس بچه ها گرسنه شونه پلیز پلیز...ولی مگه الکس گوشش به این حرفها بدهکار بود. هر چی اینا بیشتر خواهش و تمنا می کردند او جری تر میشد، تا جایی که اومد لب لب سرسره وایساد، دو تا میله ی کنار سرسره را گرفت و شروع کرد به رقص پا و همراه با خنده ای شیطانی می گفت جامپ! جامپ! یعنی الان از این بالا میپرم!
یا خداااا، خودت به خیر بگذرون اگر از اون بالا بپره درسته که زیرش شن و ماسه است و ارتفاع سرسره هم یکی دو متر بیشتر نیست ولی آخه مگه جون و هیکل خودش چقده که ضرب ِ افتادن صدمه ای بهش نزنه. اگر به پا نیاد پایین و خدای نکرده با سر بخوره زمین و گردنش بشکنه....
با وجودیکه من اینجور مواقع خیلی خوب میتونم خونسردیم را حفظ کنم ولی واقعاً از تصور عواقب این کار قلبم لرزید.
مارتا مدیرمون گفت خاتون، الکس از تو حرف شنویی داره یه چیزی بگو بیاد پایین. من اما میدونستم بچه ها بطور کل و الکس بطور اخص در این جور مواقع حتماً میخوان حرف خودشونو ثابت کنند و به حرفم قطعاً گوش نخواهد داد و به احتمال زیاد رومو زمین میندازه و این واسه ما تو محل خیلی اُفت داره! هر چی نباشه ما را سری است با دوست که گر خلق روزگار دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم!
یه جوری که من اصلا ترا ندیده ام و این همه داد و قال را هم نمی شنوم مثلاً شروع کردم به جمع کردن سطل و بیلچه هایی که بچه ها وسط شن ها جا گذاشته بودند و....یواشکی سرسره را دور زدم و به آنی از پله ها رفتم بالا و از پشت بغلش کردم.
الهی بمیرم خیلی ترسید بچه م! اصلاً انتظارش را نداشت و یک جیغ بنفشی زد که صداش تا هفت تا مهد کودک اونورتر هم رفت. اولش نفهمید که کی بغلش کرده بعد که برگشت و دید منم، یک نگاهی به من کرد که یعنی ای خائن! این بود نتیجه اون همه اعتمادی که بهت داشتم! حالا از پشت خنجر میزنی؟!
از دشمنان شکایت برند به دوستان، چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم!
تا از اون بالا بیارمش پایین هی لگد انداخت و داد و بیداد کرد و من محکمتر بخودم چسبوندمش تا جایی که تپش قلبش را که مثل قلب گنگیش(!) تند و بی تاب میزد را، بخوبی حس می کردم.
باری....آوردمش توی اتاق و دست و صورتش را شستم و تا ناهارش تموم بشه یا نگام نمیکرد یا اگر اتفاقی چشمامون با هم تلاقی می کرد یک اخم قشنگی می کرد که دلم ضعف می رفت. خوبی ِ بچه ها اینه که کینه به دل نمیگیرن و هر چقدر هم از کسی عصبانی باشن فوری از دلشون در میاد همانطور که از دل این عزیز دل درآمد.
موقع خوابش که شد نه ورا سوز سینه بود....نه دلش جای کینه بود! با آی لاو یو گفتنهای مکرر، انگشتامو محکم تو دستای نرم و کوچولوش گرفت و همینطورررر بهم زل زد تا یواش یواش چشمای خوشگلش خمار شد و خواب او را در ربود( خیلی از این "خواب او را در ربود" خوشم میاد، همه ش منتظر بودم تا یه جایی ازش استفاده کنم و کجا بهتر از اینجا)! نگاهش که می کردم:
يادم آمد
شوق روزگار کودکی
مستی بهار کودکی
يادم آمد
آن همه صفای دل که بود
خفته در کنار کودکی
اون روز احساس خیلی خوبی داشتم و تعریف از خود نباشه یه جورایی خودم را همطراز جکی چین میدیدم! این خوشی اما خیلی طول نکشید چون فرداش که جلسه هفتگی داشتیم ناطق پیش از دستور، مارتا، گفت خاتون تو نمیدونی من چقدر ممنون تو و صبوریت در آرام کردن الکس و اون دو تای دیگه هستم اما هیچ میدونی کاری که تو کردی بر خلاف موازین است. طبق مقررات ما نباید تحت هیچ شرایطی کاری را بکنیم یا حرفی را بزنیم که برخلاف میل بچه باشه.
ما همه مون شاهد بودیم و میدونیم که جریان چی بود ولی اگر همون موقع یکی از در وارد میشد و می دید که الکس داره جیغ و داد میکنه و تو به زور نگهش داشتی و اون داره خودشو میکُشه، ممکن بود اینو به عنوان Child Abuse (چایلد ابیوز، اذیت و آزار بچه) گزارش بکنه و اول ترا به دادگاه بکشونند و بعدش من و نه تنها در این مهد بسته میشد که کل موسسه را Sue (سو، شکایت) می کردند؟
گفتم من کاری به این حرفها ندارم و اگر سر و کارم با دادگاه بیفته بلدم چه جوری از خودم دفاع کنم ولی من اون کاری را کردم که به نظرم درست ترین بود در اون لحظه. شماها همگی بیش از ده دقیقه بود داشتید با الکس حرف میزدید که الکس یه وقت نپریا خطرناکه، چرا فکر می کنید یه بچه سه ساله معنی خطر را می فهمه؟! من که اصلن بیرون نبودم ولی اگر بودم نمیذاشتم کار به اونجا برسه، به محض این که میامد و ژست پریدن می گرفت یه چیزی را که خیلی دوست داره بهش یادآوری می کردم، حواسش پرت می شد و غائله می خوابید.
من اونروز از حرف مارتا خیلی رنجیدم. به نظر من هیچ کاری ارزش نداره اگر بخاطر انجامش بخواهیم منت سر کسی بذاریم ولی انتظار اون انتقاد تند را هم نداشتم. مارتا خودش بارها اعتراف کرده بود که از وقتی من به اون مهد رفته ام، تغییر چشمگیری در رفتار اون سه تا بچه بخصوص الکس بوجود آمده.
درسته که این سه تا وروجک را از صمیم جان دوست داشتم ولی خدائیش سر و کله زدن با اونا خیلی هم برای من استرس بهمراه داشت. از همه اینها گذشته من خودم داوطلب شده بودم که اون سه تا را به من بسپرن وگرنه کاری را که من میکردم در واقع جزو وظایف معلمین مهد بود نه من که به عنوان دستیار معلم استخدام شده بودم.
روز بعد مارتا منو صدا کرد توی دفتر و بابت روز پیش از من معذرت خواست. گفت امیدوارم منو ببخشی و درک کنی که من به عنوان مدیر تو باید بهت تذکر می دادم و اگر این کار را نمی کردم و یکی اینو به گوش اداره می رسوند برای هر دوی ما بد میشد.
بچه های خوبم! بالا رفتیم Yogurt بود، قصه ی ما به این سوی چراغ راست بود.
امروز صبح آمیرزا زنگ زد و بعد ِ کلی حال و احوال گفت که با عجله از شرکت زده بیرون و رفته بانک ولی خورده به در ِ بسته!
- ای خدا بره گیجت مرد! چطور تو نمیدونستی که امروز تعطیله....عااااشق! مگر گلدان تو سرت خورده که روز شهدا که مهمترین تعطیل فدرالی است را فراموش کرده ای....اصن بگو ببینم شماها مگه چیزی به اسم تقویم ندارین رو میز کار ِ تون که تعطیلات را نشون میده؟ چرا و شنبلیله!
خب حالا میگیم یادت رفته تقویم را نگاه کنی، مگه تو هر روز نمیری بانک؟ دوباره میگه چرا! ای چرا و حلوا مسقطی! شیدا، ببین منو....همیشه اینجور مواقع حداقل از ده روز قبلش روی شیشه ی بانک که شماها بهش میگین شووشه! یک کاغذ به چه گنده ای میزنن که فلان روز بانک بسته است....شد؟ من موندم معطل تو چجوری اونو ندیدی، جمال عشقی!
اما خوش به حالتون! ای کاش من الان در اون مملکت درپیت شما بودم و امروز خَرّه خورده بود به در هر چی بانکه! والله بخدا....یه روز هم یه روزه که طلبکارا چکهای بی محلی را که بهشون دادم نبرن به حساب بذارن!
.
.
.
خاتون خانم همینجور که داره با خان داداش داد و بیداد میکنه یهو نگاش به ساعت میفته و می بینه که از ۹ گذشته و باید بدوه بره بانک. سریع خداحافظی و بپر تو ماشین و د برو که رفتی.
تخت گاز میره و می بینه که پارکینگ بانک خیلی خلوته، خوشحال میشه که امروز خیلی معطلی نداره اونجا، از ماشین پیاده میشه و مثل قرقی میره و .....گرومب! با سر میخوره به در ِ بسته!!!
روی شووشه ی بانک به چه گندگی زده اند
We will be closed on November 11, 2009 to observe the Vetern's day
تازه یادش میاد که از ده روز پیش تا حالا هر روز که اومده بانک اینو همینجا دیده بوده است!
پی نوشت: Vetern's day ( و ِ ت ِ ر ِ نز) که در کشورهای دیگر به نام Remembrance day معروف است برای اولین بار به پیشنهاد "آبراهام لینکلن" به منظور بزرگداشت شهدا و مفقودین جنگی نامگذاری شد.
جنگ جهانی اول بطور رسمی در ساعت 11 و روز 11 از ماه 11 (نوامبر) سال 1918 پایان گرفت.
پی نوشت ۲: در کتب قدیم آمده است جوانی ابراهیم نام که تو خونه بهش می گفتن آبراهام و صاحب وبلاگ وزینی بوده است از بس دوستاش بهش گفتن " آبراهام منو لینک کن" هویجوری شوخی شوخی به " آبراهام لینکلن" معروف شده و نامش در تاریخ ماندگار!
ما هفته ای یک بار بعد از ساعت پنج که همه بچه ها میرفتند، جلسه داشتیم و راجع به تمام مسائل مربوط به مهد صحبت می کردیم. از همون اول کار به ما گفته بودند که همه چیز در اینجا محرمانه است و کوچکترین اطلاعاتی راجع به بچه ها یا والدین شون یا کلاً هر چیز دیگه ای "مطلقاً" از در این مهد کودک نباید بیرون بره.
یعنی حتی نباید تعریف خوبی ِ یک بچه ای را هم فرضاً برای یه نفر دیگه بکنیم ولو این که اسمی هم از اون بچه نبریم( الان اگر اینا را بخونن منو اعدام میکنند)! به بچه ها نباید کادو می دادیم بوسشون و لوسشون نباید می کردیم البته همینجوری بغلشون می کردیم( هاگ) و اشکالی نداشت ولی تف مالی! ممنوع بود و....خیلی چیزای دیگه که الان در حوصله ی این پست نیست!
فکر می کنم اون عشق صمیمانه و آتشین الکس و حرف شنویش از من جرقه اش از روزی زده شد که در همون اوایل یه روز که این شازده از در اومد دیدم بقول فارست گامپ: فور نو پارتیکلر ریزن! خیلی توو خودشه و ساااکت رفت یه گوشه نشست.
چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان.....صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم
از وجناتش معلوم بود که همین الان یا دو ثانیه دیگه است که برخیزد و بگشاید این بند دل جوشان را! از کنارش رد شدم و بدون این که نگاهش کنم یه جوری که یعنی دارم با خودم حرف میزنم و تو جوجه را ندیده ام گفتم چوچوچوچو....چوچوچوچو.....
آقا اون بخت النصر! یک دفعه ندوید و پاهام را نچسبید و "تیچر کیس تیچر کیس" گویان پسر خاله نشد! نشستم رو زمین که فوری پرید تو بغلم و مرتیکه! محرم و نامحرمم که حالیش نبود مرا نبوس.... پس کِی ببوس!
دستشو گرفتم و بردمش توی اتاقی که اون قطاره بود که بخاطر یکسری تغییر دکوراسیون روی زمین گذاشته بودیمش. اون قطار عشق اول و آخر الکس بود البته بعد از من!
پرانتز: ما حق نداشتیم بین بچه ها فرق بذاریم و به یکی بیشتر از بقیه توجه نشون بدیم ولی مواردی بودند مثل الکس و اون دوتای دیگه....که اگر این سه تا را یه جورایی کنترل نمی کردیم کل اون ساختمون را رو سرمون خراب می کردند! برای همین بود که مدیرمون و حتی رئیس موسسه دست منو باز گذاشته بودند در تعلیم و تربیت این نونهال!
باری....رفتیم توی اتاق و فوری روی شکم و چسبیده به ریل دراز کشید و من قطار را راه انداختم.....ای خداا که این بچه چه حالی شد از این چوچوچوچو....
من هرگز نمیتونم اون حالت الکس را اونجور که دیدم و حس کردم بیان کنم ولی یکی از زیباترین صحنه هایی بود که به عمرم دیدم. صورتش یکدفعه چنان پر خنده شد که انگار تمام شادی دنیا را بهش هدیه کرده باشی و چشماش....اون چشمای درشت و سیاهش چنان برقی می زد که انگار تمام روشنایی دنیا از همین چشمهاست....
یکی از دوستام بهم رسوند که پاشو الکس را بیار موقع تو حیاط رفتنه. یواشکی بهش گفتم همین کارا را می کنید که بچه ها لجباز و عصبانی میشن دیگه....من اگر اینو الان از تو این حالی که داره بیارم بیرون سر و کارمون با کرام والکاتبین میفته و تا ابد به خونم تشنه میشه و دیگه بهم اعتماد نمیکنه. همکارم قبول کرد و رفت.
نزدیک به یکساعت فقط الکس بود و چوچوچوچوش! من نه باهاش حرف میزدم که بچه ام تمرکز حواسش را از دست بده و نه مستقیم نگاش میکردم....نمیدونم تصورش برام سخت بود خودم را جای اون بذارم چون زمان ما که اصلاً قاطر هم اختراع نشده بود چه برسه به قطار! ولی اگر بگم شکوه خلقت و معجزه ی آفرینش را اون روز و در اون چهره ی معصوم و زیبا دیدم از من قبول کنید!
تا شما اینارو بخونید من میرم از بالای سرسره میارمش پایین!
شاد و سربلند باشید
بله عرض می کردم که کلاسم با کریس به خوبی و خوشی تمام شد و می بایست به مدت صد ساعت در یک مهد کودک کارآموزی می کردم. این صد ساعت تجربه عملی، بخشی از درس بود و اگر مدیر مهد گزارش خوبی از کار من میداد اون گزارش بیست در صد نمره فاینال را شامل میشد.
خلاصه اش کنم که وقتی دوره کارآموزیم رو به اتمام بود مدیر همون مهد بهم پیشنهاد کار داد، چون اونا شدیداً با کمبود نیرو مواجه بودند و من هم که شدیداً عاشق بچه ها....قبول کردم.
این مهد وابسته به یک موسسه بزرگ و غیر انتفاعی بود و والدین که عمدتاً درآمد کمی داشتند هیچ پولی نمی دادند. یک ساختمان یک طبقه نوساز که سه تا اتاق خیلی بزرگ و روشن داشت با آشپزخونه و چندین و چند گلاب به روتون های کوچولو و یک حیاط دلباز و قشنگ با یکسری وسایل بازی.
توی یکی از اتاقها در کنار سایر وسایل بازی یک میز خیلی بزرگ و کوتاهی بود که روی اون یک ریل قطار بود و قطاری که با ریموت کنترل کار می کرد از توی یک تونل طولانی رد میشد، چراغهاش خاموش روشن میشد، بوق میزد و عین یک ایستگاه قطار واقعی بود. بچه ها بلا استثنا عاشق و شیفته اش بودند و ما نوبتی اون ریموت را بهشون میدادیم که دعواشون نشه.(قطار را بخاطر بسپارید که بعداً به کار میاد)!
در این مهد کودک ۳۶ شاگرد دختر و پسر از سن سه تا پنج ساله داشتیم که ۳۳ تاشون به یکطرف و امان از سه تا از پسرها....باز اون دو تای دیگه به یکطرف و فغان از یکی از بچه های سه ساله که Alex نام داشت، به یکطرف!
پدر و مادر الکس مکزیکی بودند و واضحه که این بچه فقط اسپانیایی حرف میزد. ببخشید الکس حرف نمیزد تمام مدت نعره میزد و یه چیزهایی به اسپانیایی بلغور می کرد که حتی برای همکاران اسپانیش زبانم هم نامفهوم بود.
بچه ها ساعت ۱۲ ناهار می خوردند و بعدش بمدت یکساعت باید چرتکی می زدند....و ای خدااا از خوابوندن و رام کردن این وروجک که بزودی شد تخصص من!
به محض این که ساعت خواب اعلام میشد و تشکچه های کوچولوشون را روی زمین کنار هم میذاشتیم الکس شروع میکرد به جیغ زدن و لگد پرت کردن و گریه زاری و خودکُشون که معنی ش این بود نمیخوابم بخوابم....ناگفته نماند که وقتی خیلی عصبانی میشد گاز هم می گرفت.
من و همکارام به فاصله، مابین بچه ها روی زمین می نشستیم تا به خواب ناز فرو برن و تا بیدار بشن از کنارشون جم نمی خوردیم و چون در این ساعت نمیشد حرف بزنیم من همیشه کتاب با خودم می بردم، یادش بخیر! دائی جان ناپلئون را برای سومین بار اونجا خوندم و خدا میدونه چه پیچ و تابی میخوردم که صدای خنده ام بلند نشه.
باری....از الکس می گفتم که وقتی همکارام دیدن من هیچ جوری از کوره درنمیرم و صبرم عطا کن(!) زیادی دارم، خوابوندنش را سپردن به من.
عجیب بود که از همون روزهای اول هم الکس با من بد قلقی نکرد و بزودی شد کفتر جَلدَم! موقع خوابیدن حتمن ِ حتمن باید کنارش می نشستم، دو تا از انگشتهام را محکم توی دستش می گرفت و با تیچر تیچر گفتنهاش بهم حالی میکرد که موهاشو نوازش کنم.
یک موهایی هم داشت با فر های درشت و عین شبق! اینقدر دست تو موهاش می کشیدم تا خوابش میبرد و وای به این که غفلتاً دستم از تو دستش بیرون می آمد، یهو از هفت دل خواب با وحشت تمام می پرید و آماده بود قشرق راه بندازه ولی تا می دید هنوز کنارش هستم به ثانیه ای حالتش عوض می شد و با یک نگاه حاکی از قدردانی و اطمینان خاطر، حالا از هر دست دو تا انگشت را می گرفت و دوباره در جهنم بسته می شد!
من همه بچه ها را واقعاً از صمیم جان دوست داشتم ولی الکس یه چیز دیگه ای بود. نمیدونم از این که باعث تغییر رفتاری در او شده بودم این احساس خاص را بهش داشتم یا شایدم بخاطر عشق زلالی که تو چشماش نسبت به من موج میزد، علتش هر چه بود دلم میخواست این پدر سوخته را درسته بخورمش!
یک روز که حالم خوب نبود زنگ زدم که امروز نمیتونم بیام، مدیرمون تا اینو شنید با لحنی درمانده گفت اوه مای گاد! الکس را چه کارش کنیم؟! اینو که گفت دیدم راس میگه بیچاره! الان این پسر خون راه میندازه. هیچی دیگه کارم درآمده بود و در مملکت شیطان بزرگ شده بودم رام کننده ی آن شیطان کوچک!
ادامه دارد....
از تمام شما دوستان عزیزم که جویای حال من بوده و اینشالله هنوزم هستید! نهایت سپاس را دارم.
از اونهایی که با دسته گل، یک شاخه گل، قلب، بوسه، سوپ، پرتقال داراب و لیمو شیرین جهرم، شعر، غزل، رباعی، نیم بیتی، تک بیتی، دو بیتی، سه بیتی، خوشمزگی، لطف و مهربانی به عیادتم آمدند بی نهایت ممنونم! باور کنید که حالم بعد از خوندن کامنتهای خالصانه شماها بمراتب بهتر شد.
و اما بعد: آمیرزای عزیزم همان قشم قشم خودمان امروز صبح زنگ زد که حالت چطوره و چه کارا میکنی و اینا....گفتم بهترم و از صب تا حالا دلم میخواد یه پست در مورد مهد کودک بنویسم ولی الان اصلاً حال و حوصله ش را ندارم و مانده ام بر سر دوراهی، شما بگوئید چه کنم؟!
گفت خب یکی از اونایی که تو آب نمک خوابوندی را از اون پشت در بیار و هواش کن!
گفتم آخه اونا همه ش از همین شعر و ترانه های انگلیسیه و نه که ملت من! خسته بشن.
هوا که سرد شده هیچی، روزها هم کوتاه شده اونم مهم نیست، کار و کاسبی کساد را هم میگیم فدای سر شماها، ساعتها را هم یکساعت عقب کشیدند اونم جهنم، هر شب خواب طلبکارا دیدن را هم بی خیال، این که سخت مریض شده ام را که دیگه نمیشه بگی هیچی!
کتایون جان چند وقت پیش هشدار داده بود که این ویروس جدید خیلی ناقلاست و از هر راهی منتقل میشه حتی از طریق کیبرد و وبلاگ و کامنتدونی.... دیدید شد!
التماس نامه:
- خداوندا! یک خواب طووووولانی و بی دلهره به ما عطا بفرما!
- بارالها! ما که میدونیم توانش را داری پس چرا این مغز ما را شیفتی نمی کنی؟!
- پروردگارا! ما خودمان فیلم زیاد دیده ایم و لازم نیست شما زحمت بکشید و نامه اعمال ما را مثل فیلم های هندی که تمامی ندارند هر شب جلو چشم ما بگیری و ما را بیشتر دیپرس کنید!
- خالقا! اگر جای ایران و مکزیک را با هم عوض کنی آیا نظم خلقتت به هم می خورَد؟!