برای فرشتهای به نام مادر که پرواز جاودانیاش دل ما را هزار پاره کرد ,
که رفت و تنهایمان گذاشت ,
که جای خالیاش با دنیائی پر نخواهد شد ...
سپردم نازنینی را به تو , عزیزم مهربان مادر
کنون ای خاک افسرده ,تو با او مهربان باش
جفا بسیار دیدست از من و ما و همه دنیا
جفاکاری مکن با وی , تو با او مهربان باش
چو دنیا پیش چشمش بود فانیُ ولایبقی
امانت نزدَت آن چشمان , تو با او مهربان باش
گشاده دست بود و دستگیر کمنوایان
بزن بوسه بر آن دستان , تو با او مهربان باش
دل عاشق او کان صفا بود و محبت
در آغوشت بگیر آن را , تو با او مهربان باش
زبان شوخ و شیوایش به شکّر طعنهها میزد
کنون با تو سخن دارد فراوان , تو با او مهربان باش
جوانی در رهم داد , ببین موی چو سیماش
نوازشها بکن زلف سپیدش , تو با او مهربان باش
پشیمانم چو کم بوسه زدم بر قرص ماهش
بزن بوسه به رخسارش , تو با او مهربان باش
برایش همچو مادر باش , تو با او مهربان باش
برایش همچو مادر باش , تو با او مهربان باش
بیست و دوم آذر هشتاد و نه
" فرهود "
روووله " آل پاچینو " جانم تولدت مبارک !
پینوشت به اتاق فرمان : آل پاچینو جان متولد 25 آپریل 1940 است پس امروز که هنوز در بلاد کفر بیست و پنجم آپریل است ، هفتاد ساله شده نه دیروز در ایران ! هفتاد و یک سالش هم نیست در ضمن !
این فقط رسم ما ایرانیها است که بچۀ بدبخت یک روز هم از تولد یک سالگیش نگذشته ها ، او را دو ساله حساب میکنیم ، اگر اینجور محاسبه درست باشد که نیست ، وقتی نوزادی بدنیا میآید باید او را یک ساله فرض کنیم پس !
این کار را با مدل پیکان هم نمیکنند که با سند و سال ملت میکنند بخدا !
ملت من ، ملت خوب و باوفای من
از این که در اینمدت ِ غیبتم از بلاگستان اینهمه لطف داشتهاید و مرا حسابی و اساسی شرمندۀ محبتهای خود نمودهاید واقعاً نمیدانم چطور از شماها تشکر کنم .
تنها کاری که از دستم بر میآید این است که به میمنت بازگشت ظفرمندانۀ خود ، همۀ شما دلبندانم را به یک مشاعره دعوت کنم بلکه جبران مافات شود .
فلذاست که همه جور شعر ، معر ، ترانه ، مرانه ، داستان ، ماستان ، سروصدا ، بزن و برقص و بکوب ، شیطنت ، میطنت ، دسته گل ، نیش باز ، متلک ، خاطره ، برج سازی ، طبقات اضافه بر سازمان ، قربونصدقه ، به گیس همدیگر آویزان شدن ، کفش کهنه ، لباس نیمدار.... میـــــــــــــــ خریم !
ای صاحب کرامت شکرانۀ سلامت روزی تفقدی کن درویش بینوا را
دوست دارم بدانی تنها نوبهاری که در آن خوشدل بودم همانی بود که با تو شروع شد بدون اینکه برای آن کوشیده باشم و یا حتی به خوابش دیده باشم .
آن سال هشتم فروردین چهارشنبه بود و در شیراز بودیم ، به بهانهای از خانه بیرون رفتیم و سر از کافینت درآوردیم . من به خیال این که تو قصد سرکشی به ایمیلهات را داری و تو با قصد این که وبلاگی برای من راه بیندازی . از من پرسیدی تیترش چی باشه و من حیران نگاهت کردم و گفتی نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی ، چطوره ؟!
..
دوستان گوشه و کنار از من در مورد تو پرسیدهاند و اینکه جان جانان چی شد، چرا دیگه ازش نمینویسی و ....
جواب بعضیشان را در انظار و خیلی سربسته دادم و برای دو سه تا از دوستان هم با کامنتی خصوصی و جوابی مختصر. اما همیشه از این بابت عذاب وجدان داشتم و فکر میکردم به همۀ خوانندگان این وبلاگ یک توضیح درست درمان بدهکارم .
امان که هر بار خواستم پستی در این مورد بنویسم قلبم توی گلوم آمد . دچار تردید میشدم . میترسیدم . از این که مبادا کسی قضاوت تندی در مورد تو داشته باشد وحشت میکردم . یکی از دوستان نوشته بود حس میکنم یک چیزهائی بین تو و جان جانان پیش آمده که نه دیگه او چیزی مینویسه و نه تو دیگه حرفی ازش میزنی .
در جوابش نوشتم : من هنوز هم جان جانان را به همان شدت و حدت سابق دوست دارم و او نیز ( البته امیدوارم !) ولی خلاصهاش اینه که او ، امریکا بیا نیست و من هم ایران برگرد نیستم . دلیل این که علنیش نمیکنم اینه که نمیخوام اون ذهنیت خوب و مثبتی که دوستان از شخصیت منحصر بفرد او دارند ( که واقعاً هم همینطور است ) خدشهدار شود . همین .
بر طبق یک قانون نانوشته و ناگفته دوستان قدیمی کمتر در این مورد سوال میکردند و اکثراً تازه واردینی بودند که آرشیو را خوانده بودند . گاهی اوقات چنان کلافه میشدم که تا مرز پاک کردن کل آرشیو هم میرفتم .
میدانم که بعضی از دوستان حتی اگر هم ننویسند در ذهنشان خواهند گفت که ای بابا وقتی عشق باشه بقیه مشکلات حل خواهد شد . اما من یکی به چنین چیزی اعتقاد ندارم . یعنی داشتم ، زمانی که بخاطر حاجی دست از همه چیز کشیدم و به ینگه دنیا آمدم و آن شد که میدانی و میدانم و دیگران هم میدانند !
برگشت من به ایران یعنی دوباره از زیر صفر شروع کردن که حقیقتش دیگر چنان توانی را در خودم نمیبینم و تو هم که دلایل خودت را برای نیامدن به اینجا داری.
غرض از اینهمه پرگوئی این که آن سردرگمی و افسردگی که در پست قبل اشارهای بر آن رفت و هنوز هم دچارش هستم علتش توئی جان جانانم .
يادمو ازسر بدر کن چه بد کردم نکردم
مریض هستم بدجور . سفرۀ هفت سین امسالم علاوه بر هفت تا سین ِ معمول ، هفت تا اضافه داشت و هنوز هم دارد !
سردرد ، سرگیجه ، سرفه ، سگرمههای درهم ، ساینِس اینفکشن ، سیمای خسته ، و سبوری* که دیگر ندارم !
* سبوری وقتی با سین نوشته شود اهمیتش بیشتر از صاد است درضمن !
پینوشت :
1 - دوستانی که کامنتهایشان مدیدی پشت در مانده بود ببخشند. اصلن حالا که اینجوری شد تاییدی را برمیدارم که با خیال راحت بیایید و شلوغ بازی دربیاورید !
2 - حالا من یک چیزی گفتم ولی خیلی هم سروصدا نکنید که ساعت از یازده گذشته و همسایهها خواب هستند !
3 - خواهشاً کامنتهای ِ اینشالله از بلا دوره و امیدوارم زودتر خوب بشی و برات دعا میکنم و اینها برایم ننویسید که حالم بدتر خواهد شد ! بجاش یک خاطرۀ خوشمزه یک حرف بامزه یک خط شعر یا چمیدونم هر چیز دیگری که دوست دارید بنویسید جز دعا مُعا !
هزار سینم (!) ار میکنند قصد هلاک گَرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
میدانم بعضی از شما با خواندن تیتر در دل خواهید گفت ای بابا ، چه بهاری ؟ چه عیدی ؟ بهار ِ خجسته بر باد رفت !
اما من کاری به این حرفها ندارم و وظیفۀ ملی / میهنی خود میدانم که فرا رسیدن این عید سعید باستانی را
( ترا خدا همینجا پیام را نگه دارید تا یک چیز خوشمزه تعریف کنم .... در دوران ابتدائی یک دوست همکلاسی داشتم به اسم زهره باستانی که دست بر قضا نام پدرش سعید بود و من عید که میشد از شدت حسادت دق میکردم که چرا اینهمه بوی عیدی بوی توپ ، عطر کاغذ رنگی باید به اسم بابای زهره تمام بشه و حالا که اینجوره پس باباش بیاد اینهمه تکلیف مدرسه که اون معلمهای خیر ندیده به ما میدادند را بنویسه که نمیگذاشتن آب خوش از گلوی ما پائین برود و ذوق سکههایمان را بکنیم (( گفتم سکه ، افتادم یاد این که داداش بزرگم اسکناسهای عیدی را که من و بچههای کوچیک خونه یک ســـــــــــــال ِ آزگار منتظرش بودیم را از ما میگرفت و بجاش چند تا سکه به ما میداد ما هم که ریاضیاتمون مثل الان خوب نبود که ! فکر میکردیم چه کلاهی سرش گذاشتیم که " یک " پول بهش انداختیم و بجاش یک عالــــــــــــمه سکه گرفتهایم )) ذوق نکنید یک سه پرانتزی در راه است ((( حالا اگه مامانم اینارو بخونه میگه خب چش سفید تو که عرضۀ پول نگه داشتن نداشتی داداشت هم ازت نمیگرفت یکی دیگه سرت کلاه میذاشت ضمن این که این تهمتها به شاپسر من نمیچسبه و کاه و کوه براش یکیه ! ))) این مادر ما خدا عمرش دهاد اول تا آخر عشق پسر بود (((( ولی خدائیش راست میگه ، بعدها بقدری همین داداش عزیزتر از جانم به من و ما کمکهای بیشائبه کرد که من یکی تا عمر دارم نه فراموش میکنم خوبیهای صادقانهاش را و نه قادر هستم سرسوزنی از آن را جبران کنم )))) پرانتز اولی را گم کردم نمیدانم بستمش یا نه !؟ شماها هم که ذوق و شوق عید را دارید و احتمالاً متوجه نشدید ! پس بیخیال !
خب کجا بودیم ؟! بله ، این عید سعید باستانی را به ملت من شادباش عرض کرده و ..... دوستان یک لحظه گوشی خدمتتان ... ! ( جانم ؟ چی فرمودید ؟ )..... (( با شما خوانندگان عزیز نیستم که ! با اتاق فرمان هستم ))
آه بله ملت من ، دوست داشتم بیشتر در خدمتتان باشم اما متاسفانه وقتم تمام شده و از اتاق فرمان به من اشاره میکنند که باید برویم کامرشال ! پس در همین دو ثانیه باقیمانده از صمیم قلب برای ایران و ایرانی آرزوی سالی خوب دارم و امیدوارم سال پلنگ ، صورتی باشد و پر از آرامش برای همۀ شما .
بهاران خجسته باد !
دیروز جانم بالا آمد تا فلسفۀ چهارشنبهسوری را برای یکی از دوستان ِ اجنبیم توضیح دادم .
در همین رابطه ، ایرج پزشکزاد - خالق اثر بیهمتای ِ دایی جان ناپلئون - در کتاب " رستم صولتان " این مشکل را بسیار شیرین بیان میکند :
از شما دوستان عزیزم که پنهان نیست از خدا چرا پنهان باشد که آن شب وقتی پست " و روز مرد ؟ با چهار تا نخطه " را فرستادم روی آنتن ، بعدش رفتم خوابیدم و تمام شب نایتمِر داشتم . فکر میکردم صبح که بیدار شوم با اعتراض ملت من از نوع نصفان ، روبرو خواهم شد . در خواب ( بخوانید کابوس ) میدیدم که همگی پلاکارد بدست دم در وبلاگم ایستادهاند و سنگ هم در دست دارند تا بزنند این شیشۀ مانیتور را به شووشه تبدیل کنند !
از طرف خودم و کلیۀ دستاندرکاران ِ این وبلاگ ! روز زن را به تمام شیرزنان ایران و جهان تبریک و تهنیت عرض میکنم ، اگرچه از بیخ و بن با این داد و قالهایی که در اینمورد به راه میاندازند مخالف هستم .
حرف بر سر حق و حقوق برابر زنان با مردان است . ما یا دربارۀ جوامع پیشرفته و متمدن صحبت میکنیم که نمونهاش را همین دیشب دیدیم که خانم کاترین بیگلو مشت محکمی به دهان منزل ِ سابقشان آقای جیمز کَمرِن زدند و دنیا را به هاج و واج واداشتند !
و یا نه، حرف بر سر حق و حقوق زن در جوامع تحتفشار و دیکتاتور است ؟ که در این جوامع هم به نظر من ، زن و مرد با هم تحت ظلم و ستم هستند . به سایر کشورها کاری ندارم و حرفم بر سر ایران است. شاهد بوده و هستیم که وقتی دختران و پسران عزیزمان را به وَکِیشِن (!) میبرند ، یک سرسوزن هم در حق آنها نابرابری مشاهده نشده است !
پس ما بر سر چه حق و حقوقی داریم میجنگیم ؟
قبول دارم که حق طلاق، حضانت فرزندان، دیه و چند همسری ِ مردان، ظلم مظاعف است به زن ایرانی ، ولی اگر منصفانه قضیه را بررسی کنیم ، میبینیم این که چهار تا قانونگزار دور هم نشستهاند و این قوانین را وضع کردهاند، چه ربطی دارد به پدر تو و برادر من و نامزد آن دیگری و سایر مردان در سراسر ایران ؟!
میدانم که الان جامعۀ نصفان !( طبق نظریۀ روشنفکران ، زنان نصف جامعه را تشکیل میدهند پس نصفان درست است ! و طبق نظریۀ قرون وسطاییهای بیتربیت ، زنان به لحاظ عقل و شعور نصف مردان هستند ! پس باز هم درست است ! حال میکنید ، یک جوری گفتم که نه سیخ بسوزد نه کباب ! ) ولی اینقدر داخل پرانتز ماندم که اصلن یادم رفت چه می گفتم !
آهان یادم آمد ! از جامعۀ نصفان میگفتم و این که منرا بابت حرفهائی که خواهم زد کُلک و پَر میکنند ! اما واقعیت است دوستان. ما در این مکان مقدس داریم تمرین دمکراسی میکنیم ! پس هیجان زده نشوید و نظر مخالف را هم بخوانید لطفاً !
ما فقط چسبیدهایم به این که آی ، مردها حق تعدد زوجات دارند و فکر میکنیم این یعنی آزادی برای مردها، غافل از این که همین قانون ضد انسانی، مرد ایرانی را هم تحقیر میکند .
میدانم که زنان و دختران ِ گل ایرانی تحت فشار زیادی هستند چه از طرف خانواده و چه جامعه، ولی مگر پسر ایرانی نیست ؟ فقط نوعش فرق دارد وگرنه هر دو گرفتار و آزرده خاطر هستند . یک پسری که دوست دارد تشکیل خانواده بدهد با مشکلاتی بمراتب بیشتر از آن دختری که قرار است به همسریاش دربیاید ، روبرو است.
این مرد جوان ، باید مدرک تحصیلی بالایی داشته باشد ، شغل آبرومند و پردرآمدی داشته باشد ، احتمالاً اگر مغرور هم باشد و دلش نخواهد به پدرش وابسته باشد که دیگر واویلاست تشکیل زندگی دادنش و .... باید خانهای از خود داشته باشد یا توانایی رهن کردن آپارتمانی مناسب را ، از عهدۀ خرج و مخارج سنگین نامزدی و حنابندان و عروسی بربیاید و درنهایت .... حتی اگر با فمنیستترین دختر هم ازدواج کند، اول تا آخر این شازده پسر نانآور خانواده خواهد بود نه نوعروسشان .
از شُتر سربازی غافل نشویم که دیر یا زود دَم ِ در خانهاش خواهد خوابید و زبانم لال اگر جنگ و جدلی درگرفت همانا اوست که گوشت دم توپ خواهد بود و خنثی کنندۀ مین . اسارت یا مجروح و موجی شدنش هم که اشانتیون است ! البته ما هم در پشت جبهه برایش بافتنی میبافیم و آجیل مشکلگشا برایش نذر میکنیم و در خانههای گرم و نرممان برای سلامتیاش شب و روز دعا میکنیم !
به نظر من به اندازۀ زنهای تحت ِ ستم، مرد مظلوم هم وجود دارد . کم ندیدهایم مردان پرکار و زحمتکشی را که همسرانی دارند آکله که خدا نصیب گرگ بیابان نکند ! مردان خوب و صادقی که به هر کار طاقتفرسایی تن میدهند تا لقمه نانی برای خانواده فراهم کنند و خانم به غفلت بخورد و اگر شوهر بیچاره بعد از ده دوازده ساعت کار ، به خانه آمد و دلش خواست همسرش به گرمی و مهربانی استکانی چای جلویش بگذارد ، آن دَمّامه خانم محله را به سرش بگذارد و دم از حق و حقوق برابر بزند .
این را قبلن هم گفتهام و امیدوارم شما از این قند مکرر ! زده نشوید که کدام یک از ما زنها مثلن حاضریم رانندۀ تریلی باشیم و نیمه شبان تنها در میان صحرا ، من که همآوازم با نوای گلها..... با خودمان حرف بزنیم و شب را به روز و روزها را به هفته و ماه را به سال برسانیم ؟!
منتها ما زنها ، بنابر طبیعتمان کمی (!) اهل حرف و درددل هستیم و مردها نه ! ما مشکلاتمان را بازگو میکنیم با همسایه با صابخونه با خربزه با هندونه ولی مردها نع !
دور از جان آقایانی که این سطور را میخوانند ، درصد سکته و مرگهای زودرس در مردان بسیار بالاتر از زنان است در همه جای دنیا ، چون سنگینی ِ فشاری که از هر لحاظ به دوش مردان است به دوش ما نیست حالا شما هی بحث کنید !
باری ، منظورم از این حرفها بی ارزش کردن زنان نیست بلکه بالعکس ، به نظر من جامعۀ سالم جامعهای است که مردان و زنان در آن با آرامش و درک متقابل زندگی کنند و من از صمیم قلب ارج مینهم به تمام زنان و مردان خوب و زحمتکش و فداکار.
مخلص کلام این که اگر ما طرفدار برابری هستیم باید از خودمان شروع کنیم ، به این شکل که این بحث ِ زن و مرد و جبهه گرفتن در مقابل آنها را کنار بگذاریم و سوال کنیم که چرا روزی به نام روز مرد نداریم ؟! که من با آن هم موافق نیستم.
ایکاش روزی را مشخص و مقرر کنند به نام روز انسان . روزی که زنان و مردان با هم تقدیر و تحسین شوند .