تبليغاتX
خاتون نامه

مارتا گفت نمی‌ترسی تا این وقت شب تک و تنها توی مغازه‌ای؟ گفتم خودت چی؟ نمی‌ترسی تک و تنها توی این بارون پیاده اومدی تا اینجا؟

جوزف گفت میدونی چرا روزی دو سه بار میام اینجا؟ گفتم چون مردم آزاری و دوست داری هی منو از پای لپتاپ بلند کنی.

عباد گفت چرا هر وقت میام اینجا تو داری اخبار می‌بینی؟ گفتم چون دوست دارم کعب‌الاخبار باشم !

رُزیتا گفت یه کمی راحت باش! ( دید که پاهامو دراز کردم روی دِسک) گفتم صاب مغازه شدیم واسه این چیزاش.

بُروس گفت من تا حالا نمی‌دونستم که میشه ‌Burrito (بوریتو) را با شراب خورد. گفتم حالا تو هم خرچنگ بگیر این وسط .... بوریتو نیست و گوشت‌کوبیده است و این هم چای شیرین است در ضمن.

Derek ( د ِرک ) گفت دوست دخترم به تلفن و تِکست‌هام جواب نمیده و کلاً تازگیها خیلی کم محلم میکنه. گفتم بقول ما ایرانیها برای کسی بمیر که واست تب کنه بهش بگو بره به دَرَک !

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 9:27 توسط خاتون |

همه‌اش تقصیر ایران است که بیخودی 11 ساعت و نیم از بلاد کفر جلوتر است و من همیشه روزهای هفته را اشتباه می‌گیرم. مثل امروز که از صبح همه‌اش فکر می‌کردم جمعه است.

لازم به ذکر است ( ذکر یا تذکر ؟ .... حالا !) من هیچوقت ساعت نمی‌بندم و از روشنی و تاریکی هوا به شب و روز بودن پی می‌برم، و همین‌قدر برایم کفایت می‌کند !

با تقویم هم سر و کار ندارم و این یکی خیلی بد است. در سایت‌ها و وبلاگهای ایرانی می بینم که مثلن اول ماه است و یک دفعه نگران قبض‌هایی می‌شوم که باید اول ماه پرداخت بشوند.

حتی یکبار قبض موبایلم که معمولاً نقد پرداخت می کنم را، بردم که بپردازم. دخترک پول را گرفت و گفت ولی تا ده دوازده روز دیگه وقت داشتی ها. گفتم یعنی چی؟ گفت یعنی الان 18 نوامبر است و شما تا اول دسامبر وقت داری !

بله، عرض می‌کردم .... روزهای هفته که مشخص است و ویک‌اندز که از دو حال خارج نیست یا شنبه است و یا یکشنبه. من چه‌کار دارم کدامشان است همینقدر که بانک بسته است برای من کفایت می‌کند !

حالا چی شد که فهمیدم امروز جمعه نیست ؟ طاقت داشته باشید برایتان می‌گویم.

یک پسری هست Jason ( جیسِن) نام که هر صبح جمعه‌ برای مغازه اجناسی از قبیل عینک آفتابی و فندک و اینها....می‌آورد، شد ؟

این آقا امروز نیامد و غروبی بهش زنگ زدم که جیسن ترا چه شده است، چرا نیامدی امروز ؟ گفت مغازۀ تو در لیست فردای من است.

گفتم مگر تو شنبه‌ها هم کار می کنی؟ گفت: نه ولی فردا، فِرای‌دی است. گفتم از کجا اینقدر مطمئن هستی؟ گفت از اونجا که امروز پنجشنبه می‌باشد !


باز هم لازم به ذکر یا تذکر است ( بلخره کدوماش درسته ؟!) که این دومین بار است که این مشکل را با جیسن داشته‌ام !

در ضمن بالاخره هیچ معنی ندارد و بلخره درست است ! 


+ نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 10:0 توسط خاتون |

آرزوهای ویکتور هوگو براي ما:

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 4:50 توسط خاتون |

On a warm summer's evening on a train bound for nowhere

در یک غروب ِ گرم تابستانی، در قطاری که به ناکجا آباد می‌رفت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 5:40 توسط خاتون |

باید این ساعت مغازه را برای یکشنبه ها عوض کنم. بیخودی برداشتم ساعت بسته شدن را زدم 9 شب، حالا اسیر شدم ! از ساعت 5 به بعد دیگه هیچ خبری نیست.

اکثر مردم میرن کلیسا گناه های هفته پیش را اعتراف می کنند که با شروع هفته جدید، رویهم تلنبار نشه!

با این که روز پر برکتی نبود، اما روز تام هنکس بود بجاش. بقول وفا فیلمی نیست که این بشر بازی کرده باشه و قابل تحسین نباشه.

جای شماها خالی، کانال TNT داره فیلمهاشو پشت به پشت نشون میده. اول " رمز داوینچی" بود و همین الان " Catch me if you can" تمام شد که جزو فیلمهائی است که میتونم صد بار دیگه هم ببینمش....و فیلم بعدی برای اطلاع شما، "فارست گامپ" می باشد.


اسپیکینگ آو تام هنکس، من اصلاً این لئوناردو دیکپریو را هم خیلی دوست دارم، یه جورائی انگار خودم بزرگش کردم !

اولین فیلمی که ازش دیدم" What's Eating Gilbert Grape " بود که لئو، برادر کوچک "جانی دپ " است و چه  قیامتی میکنه در ایفای نقش یک پسر بچه ای که عقب ماندگی ذهنی داره.

فیلم بعدی که ازش دیدم " This Boy's Life " بود که رابرت دنیرو، نقش ناپدری لئو را داره و بازیش محشره، بابی دنیرو را میگم بابا !

همین.
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 8:12 توسط خاتون |

I've been alone with you inside my mind
And in my dreams I've kissed your lips a thousand times

من در ذهنم با تو تنها بوده ام

و در رویاهایم، لبهای تو را هزاران بار بوسیده ام


I sometimes see you pass outside my door
Hello, is it me you're looking for

گاهی وقتها تو را می بینم که از کنار در ِ خانه ام رد می شوی

سلام، آیا من اون کسی هستم که دنبالش می گردی


I can see it in your eyes
I can see it in your smile

من میتونم آن را در چشمانت ببینم

من میتونم آن را در لبخندت ببینم


You're all I've ever wanted

and my arms are open wide

تو همه آن چیزی هستی که همیشه می خواسته ام

و آغوش من برای تو، کاملاً باز است

Cause you know just what to say

And you know just what to do

چون تو دقیقاً میدونی که چی بگی

و دقیقاً میدونی که چکار کنی


And I want to tell you so much, I love you

و من خیلی دلم میخواد بهت بگم، دوستت دارم


I long to see the sunlight in your hair
And tell you time and time again how much I care

من بی تابم برای دیدن نور خورشید بر روی موهای تو

و این که به کرّات بهت بگم که چقدر برام اهمیت داری


Sometimes I feel my heart will overflow
Hello, I've just got to let you know

بعضی وقتها حس می کنم قلبم سرریز خواهد کرد

سلام، من فقط دلم میخواد تو بدونی


Cause I wonder where you are

And I wonder what you do

چون فکری میشم که (الان) کجا هستی

و فکری میشم که داری چه کار می کنی


Are you somewhere feeling lonely

or is someone loving you

آیا در یک جایی، احساس تنهایی می کنی

یا کسی هست که عاشقت باشه


Tell me how to win your heart
For I haven't got a clue

به من بگو چطور میشه قلبت را بدست آورد

چون من هیچ نشانه ای ندارم


But let me start by saying, I love you

اما اجازه بده با گفتن دوستت دارم، شروع کنم


Hello, is it me you're looking for

Cause I wonder where you are

And I wonder what you do
Are you somewhere feeling lonely or is someone loving you?
Tell me how to win your heart
For I haven't got a clue
But let me start by saying ... I love you

+ نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 7:34 توسط خاتون |

و اما در مورد موضوعی که علیرضا عنوان کرده بود که در امریکا اگر به بچه پخ بکنی به پلیس زنگ می زند و....باید بگویم خلاف به عرضتان رسانده اند، به این سادگی ها هم نیست.

اینها چون معتقد نیستند که چوب معلم یا پدر، تاج سر است! قانون سفت و سختی، در حمایت از بچه ها دارند که آزار و اذیت  ِ بچه را به هر شکلی که باشد و بهش Child Abuse - چایلد ابیوز می گویند، قدغن و ممنوع می کند.

اما اینطور هم نیست که هر بچه ای از سر تفنن و محض خنده و یا اگر بهش گفتند بشین اونورتر به پلیس زنگ بزند و بعد والدین ِ او را به زندان ببرند.

چنانچه ثابت شود که این کبودی های روی تن بچه، در اثر زمین خوردن ِ خودش هنگام بازی نبوده بلکه پدر بی همه چیزش ( ببخشید من پای بچه که به میان بیاد کنترل اعصابم را از دست می دهم) او را از بالای پله ها پرت کرده است....

یا در مورد دیگری متوجه بشوند که سوختگی پوست بدن ِ این کودک، نه از اثرات آفتاب سوختگی که مادر ِبی همه چیزش ( یکبار مرا بخشیدید یکبار دیگر هم)! او را با اطوی داغ سوزانده ...که این نوع آزار و اذیت جسمی را Physical Abuse - فیزیکال ابیوز می گویند، بله! به خدمت ِ آن پدر و مادر می رسند!

قبل از هر چیز، بچه را به جائی امن و دور از دسترس ِ والدینش منتقل کرده و بعد از تحقیقاتی وسیع و دامنه دار و به دادگاه بردن آنها، بابای اون بابا و مامان را جلوی چشمشان میاورند و خوب کاری هم می کنند!

در خیلی موارد هم آزار و اذیت جسمی در کار نیست بلکه به لحاظ روحی و روانی این بچه را می کُشند از بس به او القاب و عناوین بد می دهند و فحش و بد و بیراه مثل نقل و نبات به سر و روی این کودک می ریزند، که اینرا می گویند Emotional Abuse - اِموشنال ابیوز .

دَم شان گرم که در هر دو مورد اقدامات قابل تحسینی می کنند و چنانچه تشخیص بدهند برگشتن ِ این بچه به همچون جهنم خانه ای، خطرناک است با صلاحدید دادگاه آن بچه را از خانواده اش گرفته و به خانواده ای ذیصلاح می دهند بدون این که کوچکترین رد و نشانه ای از این خانواده ی جدید به والدین ِ مجرم ِ بچه بدهند...

چون بخوبی می دانند که این افراد بعد از آزاد شدن از زندان، اینبار دستشان برسد آن نمک به حرام ! را می کُشند تا دیگر از این غلطهای زیادی نکند !


ای کاش که این قانون ِ حمایت از بچه ها در همه جای دنیا، وضع و اجرا می شد.

توضیح : موردی که در بالا گفتم که بچه را به خانواده دیگری می دهند در صورتی است که پدر و مادر هر دو مجرم باشند. اگر فقط یکی از والدین مقصر باشد او را از محیط خانواده دور می کنند و سرپرستی تمام را به آن دیگری می دهند.

باز هم توضیح : در اکثر موارد والدین طوری بچه را تهدید و ترس کُش می کنند که عمراً به پلیس اطلاع بدهد بلکه این معلمین و مدیران مدارس هستند که اینگونه جنایات را شناسائی کرده و با پلیس و سازمان خدمات اجتماعی تماس می گیرند.

و یک توضیح دیگر : این مواردی که در بالا ها ! گفتم برای بچه های زیر 13 سال است. یک نوجوان یا جوان ِ زیر 18 سال که نمی تواند به لحاظ قانونی مستقل زندگی بکند، می تواند از دادگاه تقاضای طلاق از والدینش را بکند. که البته آنهم با کلی تحقیقات و تشخیص ِ نا امن بودن محیط خانه، عملی خواهد شد.

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 0:34 توسط خاتون |

سلامن علیکوم! دیدم حرفام زیاده و توی اون باکس کوچولو آدم عرصه بهش تنگ میشه، گفتم بیام اینجا  بنویسمش.

ببین عزیز، شما درست میگی خیلی کارای دیگه هم هست که اگر آدم انجام بدهد آسمون به زمین نمیاد ولی آدم اون کارها را نمیکنه چون در زندگی قید و بندهائی است که باید کم و بیش رعایت بشه.

منتهای مراتب، چگونگی فهماندن ِ اون ارزشها به بچه ها مهم است. نه با طعنه و کنایه، نه با سرزنش کردنشان، نه با : "من که سن تو بودم" ها و نه با تحکم و یا تحقیر. بلکه با ایجاد یک فضای قابل اعتماد... همون فضائی که دو تا دوست با هم راحت و صمیمانه حرف می زنند.

جوات جون، بچه های این دوره زمونه چشم و گوششون به همه چیز بازه و  یک پدر باید اینو بپذیره و با پسرش به عنوان یک شخص آگاه و مطلع برخورد بکنه که همین احترام گذاشتن پدر به پسر، باعث قدردانی اون پسر از پدرش هم میشه و اون احترام به خود ِ پدره هم برمی گرده. بقول این خارجکیا مثل خیابون ِ دو طرفه است!


خیلی بی رودرواسی بهت بگم آق جوات، من تا یادم میاد روابط پدر و پسر در ایران همیشه خیلی بد و سرد بوده و هنوزم هست. علتش هم فکر می کنم این باشه که پدرها دوست دارند توی خونه اُبهت داشته باشند و یا فکر می کنند اگر با پسرشون قاطی بشن دیگه حرفشون را نمیخونه. یک مادر همراه دخترش میره خرید و میذاره اون به دلخواه خودش، لباس بخره ولی یک پدر هرگز این کارو با پسرش نمیکنه.


شما بهتر از من میدونی که وقتی یک پسر کاکل زری بدنیا میاد، چقدر عزیز همه است و شنگُل ِ بابا !! اینقده این شازده پسر را می بوسند و می چلونند که طفلک عاجز میشه از اینهمه عشق و محبت! اما هر چی بزرگتر میشه این بوسه ها و در آغوش گرفتنها هم کم میشه تا جائی که دیگه اصلاً وجود نداره!

وقتی نوپاست و زمین میخوره، اطرافیانش آگاهانه و یا شاید هم ناخودآگاه بهش میگن گریه نکنی ها! تو دیگه مرد شدی و مرد هم گریه نمیکنه ! و این تفکر اشتباه در وجود این بچه نهادینه میشه و عادت میکنه به این که هیچوقت درد و احساسش را بروز ندهد و یا هر چه هست را توی دلش نگه بداره تا.....به سن بلوغ که میرسه.


سن بلوغ وحشتناک ترین دوران زندگی هر دختر و پسری است ولی حالا چون داریم در مورد پسرها حرف می زنیم دخترها را میذاریم برن با مادراشون پچ پچ کنند!

یعنی هر چی که این پسر مشکلاتش بیشتر میشه، فاصله ش با خانواده و بخصوص پدرش، عمیق تر و وسیع تر میشه تا جائی که زبونم لال مثل دو تا دشمن به هم نگاه می کنند.

همین پسر، وقتی نوزاد بود اگر یک وقی میزد که تازه گریه هم نبود، صد نفر می دویدند ببینند نورچشمشان چشه! ولی وقتی به دورانی رسید که به لحاظ روحی و جسمی داره منفجر میشه هیچکس را نداره که به دادش برسه.


حالا شاید دوستان بیان بگن مگه ما این دوران را از سر نگذراندیم؟ ما هم جوون بودیم ولی کِی اینجوری بودیم!

باید خدمتشون بگم زمان میگذره و آدم یادش میره ! بله آقای محترم شمام به نوبه ی خودت ساختارشکنی داشتی، نافرمانی داشتی .... حالا گیرم نه در این مقیاس ولی بالاخره داشتی. بعدشم دنیای امروز را میخوای با زمان خودت مقایسه کنی؟

همین دیوید که تعریفش را کردم، وقتی سن ِ پسرش بوده تلویزیون تازه داشته توی خونه ها میامده، اونم سیاه و سفید و احتمالاً یکی دو تا کانال. زمان ِ تام، تکنولوژی دنیا را برداشته از انواع و اقسام گیم ها بگیر تا موبایل  و  تی وی با 500 تا کانال و....اینترنت. خب معلومه که جوونی این پسر با زمان پدرش از زمین تا آسمون فرق میکنه.


از همه این حرفها گذشته آق جوات ِ گل، اگر قرار بود بچه ها پا بذارن جا پای پدراشون که هیچ تغییر و تحول و پیشرفتی در دنیا ایجاد نمیشد که!

بچه ها، بدون استثنا و بقول شما اینور آبی یا اونور آبی، در یک سن و سالی افسار پاره می کنند، دوست دارند با خودشون باشند، دلشون میخواد اطرافیان به اونها به چشم یک آدم بزرگ و عاقل نگاه بکنند، در تصمیم گیری هاشون دخالت کسی را بر نمی تابند و...

با همه این احوال، همین نوجوون دوست داره تحت حمایت ِ بی قید و شرط خانواده باشه. یعنی این اطمینان خاطر را داشته باشه که پدرش، عاشقش است و اشتباهاتش را به دیده ی اغماض نگاه خواهد کرد نه این که براش پرونده ای درست بکنه تا وقت و بیوقت به رخش بکشه.


سرتم درد آوردم آق جوات، خلاصه اش این که من پا روی حق نمیذارم و میدونم که اکثر پدرهای ایرانی خیلی زحمتکش و فداکار هستند، یک عمر بسختی کار می کنند تا بچه هاشون در رفاه باشند، ولی اون بچه ترجیح میده شب نون خالی بخوره و یا بعد از صد و بیست سال، مال و اموالی از پدرش بهش نرسه اما در عوض دوتایی بشینن یک فیلم با هم ببینند یا دو کلوم حرف با هم بزنند نه مثل پدر و پسر .... مثل ِ دو تا دوست !


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 13:25 توسط خاتون |

برای تغییر و تحول دادن ِ کافی شاپ با پیمانکاری به نام "دیوید "و پسر بیست و دو ساله اش " تام " آشنا شدم. راستش از چندین و چند پیمانکار قیمت گرفته بودم و هیچکدام را دوست نداشتم!

دیوید اومد و نگاهی به نقشه انداخت و کل مغازه را بالا پائین کرد و شروع کرد توی دفترش به جمع و تفریق شاید هم ضرب کردن!

کارش که تمام شد دفترش را نشونم داد و گفت این میشه کل خرجت یعنی 18500 دلار....چی فکر می کنی؟ خوبه؟

از قیمتی که دیگران داده بودند خیلی پائین تر بود ولی خب مشاور عزیزم، آمیرزا جان، فرموده بودندکه همیشه در این جور کارها چونه بزن، چیزی از دست نمیدی!

گفتم معلومه که خوب نیست. خندید و گفت پس چجوری باشه دوست داری؟ گفتم ببین من اصولاً از اعداد روند و سرراست خوشم میاد! (چه اشتباهی)! فوری گفت خب باشه پونصد تا بهش اضافه می کنم تا سر راست بشه 19 تا !

گفتم دیوید، ببین منو! انگلیسی زبان دوم منه، خب؟ پس بعضی وقتا اگر اشتباهی یه چیزی میگم به دل نگیر! منظورم اعداد کوچیک و روند بود!

از این بشر خوش خنده تر ندیده ام، غش کرد از خنده و رفت طرف در و گفت خب الان میرم یه ایرانی میارم که تو مشکل زبان نداشته باشی!

بعد گفت ببین من اصلاً خودم میخواستم دو هزار دلار تخفیف بهت بدم بیا اینم 16،500.... دیگه نمیدونم چجوری میشه بیشتر از این تخفیف داد؟

خودکار را از دستش گرفتم و اون رقم را خط زدم و کردمش 15،000 و گفتم اینجوری !


تام که تا اون موقع ساکت بود زد زیر خنده و گفت دیوید قبول کن دیگه! دیوید یه کمی نک و ناله کرد ولی آخرش گفت باشه. هر دو امضا کردیم و تمام شد.

چیزی که توجهم را جلب کرد این بود که تام، پدرش را دیوید صدا می کرد. فکر کردم شاید اول کار من اشتباهی شنیدم که موقع معرفی گفت پسرم، تام.

تام رفت از توی ماشین چیزی بیاره که به دیوید گفتم من درست شنیدم که تام پسرته؟ گفت آره، چطور مگه؟ گفتم آخه چون به اسم صدات می کنه تعجب کردم.

گفت تام از بچگی دوست داشت به من دیوید بگه منم مانعش نشدم.

از دو سه روز بعد کار را شروع کردند و دو ماه بعد تموم کردند. من فقط بهشون چک میدادم، خرید مصالح و بردن و آوردن و تمام کارها با خودشون بود.

حالا غرض از اینهمه پرگویی، رابطه دوستانه و صمیمانه ی این پدر و پسر بود که هیچوقت از نزدیک شاهد چنین رابطه ای نبوده ام.

هر روز میرفتم سری بهشون میزدم و می دیدم هر دو با جدیت تمام مشغول کار هستند و مگر از شوخی و متلک پراندن به هم، کم می آوردند.

تام برای من از خلافکاریهای دوران تین ایجریش می گفت و دیوید با صورت پر خنده نگاهش می کرد و می گفت این که چیزی نیست! حالا اینو گوش کن.....و بعد داستانی از شیرینکاریهای جوونی خودش تعریف می کرد.


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 11:43 توسط خاتون |

این شعر برایم ایمیل شده بود. بخوانید و بخندید!

"ناهید نوری" می فرماد:

به نام خدایی که زن آفرید             حکیمانه امثال ِ من  آفرید

خدایی که اول تو را از لجن             و بعداً مرا از لجن آفرید !

برای من انواع گیسو و موی            برای تو قدری چمن آفرید !

مرا شکل طاووس کرد و تورا            شبیه بز و کرگدن آفرید !

به نام خدایی که اعجاز کرد             مرا مثل آهو خُتن آفرید

تورا روز اول به همراه من               رها در بهشت عدن آفرید

ولی بعداً آمد و از روی لطف            مرا بی کس و بی وطن آفرید

خدایی که زیر سبیل شما                 بلندگو به جای دهن آفرید !

وزیر و وکیل و رئیس ­ات نمود           مرا خانه ­داری خفن آفرید

برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب         شراره ، پری ، نسترن آفرید

برای من اما فقط یک نفر                براد پیت ِ من را حَسَنْ  آفرید !

برایم لباس عروسی کشید                و عمری مرا در کفن آفرید

به نام خدایی که سهم تو را               مساوی تر از سهم من آفرید

 

آقایون! بر اعصابتون مسلط باشید که همین الساعه انتقام شما گرفته می شود!

 

 و پاسخ دندان شکن "نادر جدیدی" :

به‌نام خداوند مردآفرین /      که بر حُسن و صُنعش هزار آفرین

خدایی که از گِل مرا خلق کرد /    چنین عاقل و بالغ و نازنین

خدایی که مردی چو من آفرید /     و شد نام وی احسن‌الخالقین

پس از آفرینش به من هدیه داد /    مکانی درون بهشت برین

خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک، همچنین

رژ و ریمل و خط چشم و کِر ِم /      تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین

دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست /   نه کار پزشک و پروتز، همین !

نداده مرا عشوه و مکر و ناز /       نداده دَم ِ مَشک من اشک و فین!

مرا ساده و بی‌ریا آفرید /         جدا از حسادت بی‌خشم و کین

زنی از همین سادگی سود برد /     به من گفت از آن سیب قرمز بچین

من ِ ساده چیدم از آن تک‌درخت /      و دادم به او سیب چون انگبین

چو وارد نبودم به دوز و کلک /          من افتادم از آسمان بر زمین

و البته در این مرا پند بود /             که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین

 تو حرف زنان را از آن گوش گیر /     و بیرون بده حرفشان را از این

 که زن از همان بدو پیدایش‌اش /    نشسته مداوم تو را در کمین !  


 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 0:0 توسط خاتون |