خاطره....
نظر به این که خاطره ی ما در وبلاگ صدف عزیز با استقبال جهانی(!) روبرو شد....از فرط بی جنبه گی و از شدت بی سوژه گی با کمی شاخ و برگ بیشتر در اینجا هم می نویسمش بلکه همه مستفیض بشن. شما هم اگر خاطره ای خوشمزه دارید تعریف کنید, خجالت نکشید مجلس خودمانیست!
- یه بار که خیلی اووچولو بودم مامانم آش نذری داد تا ببرم در خونه آقای معصومی اینا که همسایه مون بودند. دلتون نخواد روی آش پر بود از گوشت سر گنجشکی که من همیشه از شنیدن این اسم غصه ام می شد....چون در عالم بچگی واقعا فکر می کردم اینها همه سر بریده ی اون ملوچ های بیچاره هستند.
با این حال عاشق این گوشتهای قِل قِلی بودم( هنوزم عاشق اونام)! کاسه ی آش توی یک سینی بود و مامان روی آش را هم یک بشقاب گذاشته بود که سرد نشه. حالا تا خونه شون همه اش ده قدم بودها....
هنوز از حیاط خودمون در نیامده بودم که بشقاب را برداشتم و دیدم این مامان نامردم! هر چی کله گنجشکی بوده ریخته روی آش خانم معصومی. تو دلم گفتم ای سنگدل! ای زن بابا! از تو نامردترم اگر بذارم همه اینها نصیب بچه های کارد خورده ی خانم معصومی بشه.
همینجوری که داشتم اون گوشت های خوشمزه ی آغشته به نعناع داغ را نوش جان می کردم یهو دلم شور افتاد که ای خاتون شکممو! اگر خانم معصومی بفهمه چی؟!
به دلم بد راه ندادم....یعنی تعریف از خود نباشه اینقدر اسمارت بودم از بچگی( تنک یو وری ماچ)! که فوری خودمو قانع کردم: اون خانم که نمیدونه مامان چند تا کله گنجشکی روی آش ریخته که! بعدشم بنده ی خدا خیلی با شخصیت و با کلاسه! هرگز نمیاد به مامانم بگه چرا گوشتش کم بود یا اصلن گوشتی روی آش نبود.
بقدری از این استدلال خودم خوشم اومد که با طمانینه خدمت بقیه رسیدم و اون ده قدم راه, صد قدم شد!
رسیدم و هر چی در زدم خبری نشد. نخیر! از شانس بد ِ من هیچکس خونه شون نبود و با بدنی لرزان و کاسه ی آش ِ بدون گوشت برگشتم. بماند که مامان چقدر ملامتم کرد که دختر نباید دله باشه چون هیشکی دختر شکمباره را نمی گیره و اینا. حالا من قد نمکدون بودم هاااا منو از بی شوهری می ترسوند!
اصن حیف از من که دختر همچه مادری بودم. اگر عقل الان را داشتم! باید یه گوشه ای می نشستم و همه ی اون آش را سر می کشیدم و بعدشم کاسه که چه عرض کنم اون قدح را سر به نیست می کردم. به مامان هم می گفتم نبودن, آش را گذاشتم پشت در خونه شون! آش و گوشت ِ قِل قِلی برنگردد دریغا!
پی نوشت: دوستان عزیزی که گشت ارشاد(وبگذر یا چیزی مشابه) در وبلاگ هایتان دارید طوری آن را کار بذارید که فقط خودتون(صاحب وبلاگ) از مشخصات و جد و آباد ویزیتور ها مطلع شوید نه همه ی دنیا. گاس ما نخواهیم دیگران آمار ما را داشته باشند.