مستر اسمایلی....

امریکائیها خیلی شوخ و بذله گو هستند و جنبه شوخی و سر به سر گذاشتن را هم خیلی دارند و من هم در این زمینه چیزی ازشون دریغ نمی کنم!  

هر چند شوخی های من بیشتر بازی با کلمات است و یا چیزهای کلی، با این حال کمی صبر میکنم تا خلق و خوی طرف دستم بیاد چون ممکنه یه حرفی را بی منظور بزنم و اون شخص نگیره و ناراحت بشه.

همانجور که میدونیم sense به معنی حس و cents به معنی پول خرد، اگر چه در نوشتن و معنی متفاوت هستند ولی در تلفظ تقریباً یکی هستند.

حالا اینارو گفتم که از یک آقای بسیار خوش تیپ، بسیار مودب، بسیار متین و بسیار بشدت برج زهرمار بگم که از مشتری های قدیمی است و اگر روزی دو بار نیاد مغازه حتمن ِ حتمن یکبار را میاد.

از همون روزای اول یونیفرمش را که دیدم فهمیدم که در یک پایگاه نظامی کار میکنه و درجه شم گمونم درجه بالایی باشه. از بس همیشه عُنُق بود فکر می کردم این بشر هرگز به عمرش خندیده است آیا؟! خنده هم پیشکشش اصلاً میدونه تبسم یعنی چی؟!

ربطی هم به کارش نباید داشته باشه چون خیلیها را دیدم که در پست و مقامی شاید بالاتر از ایشون هم باشند ولی شوخ و بذله گو هستند، دیگه از پرزیدنت مملکت شون که بالاتر نیست که یکسره نیشش بازه. تازشم اینجا کافی شاپ ه، نه جلسه سری نظامی.

باری....این آقا که ذکرش رفت، یه روز صبح اومد و یکی دو تا چیز خرید که میشد ده دلار و شیش سنت. یک ۲۰ دلاری داد و من برای این که یک ده دلاری بهش پس بدم گفتم 

- Do you have any cents( هیچ پول خرده ای داری).

خیلی جدی گفت No, I don't have any ( نه، هیچی ندارم)

از قیافه ی عبوسش لجم گرفت و دلم خواست یه کمی سر به سرش بذارم.

گفتم

Not even sixth sense.... so you could see dead people

( حتی حس ششم هم نداری که مُرده ها را ببینی؟!)*

فهمیدم که گیجش کردم، قسمت اول حرفم را شنیده بود six cents ولی بقیه اش یعنی چی؟!

بعد از مکثی با یه جور تحکم گفت نه! گفتم که ندارم! ای بابا....اینجوری که نمیشه بیا یکی هم بزن توو گوشمون! 

همینجور که سرم پایین بود و داشتم پول خردها را میشمردم گفتم:

?! so.... you don't have any sense, ha! not even sense of humor

(پس اینجور....شما هیچ حسی نداری... ها! حتی حس شوخی و طنز؟)

اول یک کمی با اخم ِ توام با تعجب نگام کرد و....یک دفعه چنان قهقهه ای از ته دل زد که من گفتم الان این سقف میاد پایین!

حالا مگه دیگه این نیش بسته میشد! گفت آخه سنت با فیلم حس ششم با سنس آو هیومر....چه جوری اینها را آنی به هم بافتی؟!

گفتم اولن تعریف از خود نباشه من بافتنی م خیلی خوبه! بعدشم با خودم شرط بسته بودم یه روزی شما رو بخندونم و حالا خوشحالم که شرط را از خودم بردم!

 

از اون روز به بعد، هر بار که میاد و مبلغ پرداختی را که همیشه با یک خرده ای( cents) همراهه بهش میگم، ناخودش آگاه لبخند میزنه....

نتیجه این که اون آقای زهرماریان سابق تبدیل شده به مستر اسمایلی( اسماعیلی نه ها، Mr. Smily آقای لبخند)!

اقرار نامه: ما چون مال دزدی از گلومون پایین نمیره همینجا اقرار می کنیم که انگیزه نوشتن این پست را از این پست گرفتیم. 

* "من میتونم مُرده ها را ببینم" جمله ی معروف از فیلم زیبای Sixth Sense - حس ششم- است. بازیگر نقش اول فیلم Haley Joel Osment که اون زمان پسر بچه ای بود و الان برای خودش مردی شده، بخاطر بازی اعجاب انگیزش در این فیلم، تا پای گرفتن اسکار هم رفت. 

این شازده پسر در فیلم Pay it Forward هم بازی کرده در نقش شاگرد Kevin Spacey و پسر Helen Hunt.....یادتون اومد؟! 

یه راهنمایی دیگه میکنم.... وقتی دو سالش بود در فیلم فارست گامپ در نقش پسر فارست گامپ بازی کرده بود و اسم کاراکترش هم مثل پدرش، فارست گامپ بود.

اگه بازم یادتون نیامد دیگه به من مربوط نیست! 

 

Wicked Game by Chris Isaak....


The world was on fire
No one could save me but you

دنیا در آتش بود

هیچکس جز تو نمی تونست مرا نجات بده

Strange what desire will make foolish people do

عجیبه که خواستن، مردم نابخرد را به انجام چه کارهایی وادار میکنه

I never dreamed that I'd meet somebody like you
And I never dreamed that I'd lose somebody like you

من هرگز به خواب نمی دیدم که کسی مثل ترا ملاقات کنم

و هرگز به خواب نمی دیدم که کسی مثل ترا از دست بدهم


No, I don't want to fall in love
[This world is only gonna break your heart]
No, I don't want to fall in love

With you

نه، من نمیخوام عاشق بشم

(این دنیا فقط قلب ترا خواهد شکست)

نه، من نمیخوام بر تو عاشق باشم


What a wicked game you play
To make me feel this way

چه بازی شریرانه ای با من کردی

که گذاشتی چنین احساسی داشته باشم

What a wicked thing to do
To let me dream of you

چه کار بدجنسانه ای کردی

که گذاشتی خوابت را ببینم

What a wicked thing to say
You never felt this way

 چه حرف شریرانه ای زدی

که هیچوقت چنین احساسی نداشته ای

What a wicked thing to do
To make me dream of you

چه کار شریرانه ای کردی

که گذاشتی خوابت را ببینم

 And I don't wanna fall in love
[This world is only gonna break your heart]

And I don't want to fall in love
[This world is only gonna break your heart]

{...The world was on fire

No one could save me but you
Strange what desire will make foolish people do

I never dreamed that I'd love somebody like you
I never dreamed that I'd lose somebody like you

No I don't wanna fall in love
[This love is only gonna break your heart
No I don't wanna fall in love
[This world is only gonna break your heart]
With you
With you

Nobody loves no one

هیچکس عاشق هیچکس نیست


و اما امروز....

امروز صبح یک خانمی (؟) از اداره ی (؟) اومد اینجا.... 

بی خیال بابا....منو قسم داده که راجع به ادامه تحقیقاتش هیچی به هیچکس نگم!

من ای خدا, به پای این پیمان....اگر ندادم جان, مرا فنا کن!

امشب....

ضمناً این پست را دیشب نوشتم برای همین عنوانش هست"امشب"....لاکن به علت در دست تعمیر بودن تمام جاده های اینترنتی نمیشد بفرستمش روی آنتن!

- امروز دم غروب مغازه که یه کمی خلوت شد فیتله ی لپتاپ را بالا کشیدم و گفتم یه چرخی تو بلاگستان بزنم ببینم شهر دست کیه؟!

همچین که اومدم بشینم یکی گفت اکس کیوز می؟ سرمو بلند کردم و گفتم یس....دیدم یه پسره جوونی حالا بگو بالای ۱۸ و زیر ۳۰ سال که یه پلیور خاکستری تنش بود جلوی کانتره. 

با دست چپش جلوی کلاه را به هم آورده بود و خیلی سفت و سخت روشو گرفته بود که من فکر کردم لابد از طرفداران حجاب است! اومدم بگم برادر! ما اینجا روسری هم داریما! که گفت....gimme your money اولش نفهمیدم چی گفت.....چاقو را که توی دست راستش دیدم فهمسم!

یه کمی که حجابش شل شد سیبیلاشو دیدم و اوووو حالا کوو تا اینا خوفناک بشن! قدش هم بگم مثلن سی چهل سانت از من بلندتر بود!( این مشخصات را شمام بخاطر بسپارید ضرری نداره)!

دوباره گفت گیمی یور مانی! گفتم اُکی.....صندوق را باز کردم و هر چی اون تو بود را برداشتم و داشتم مرتبشون می کردم که یهو هول شد و گفت این پنجاه دلاری را هم بده....بی تربیت! صبر نکرد و خودش دستش را دراز کرد و برش داشت. اومد یه چیز دیگه ای بگه یا بخواد که یهو انگار که رعشه گرفته باشتش شروع کرد به لرزیدن و بدو از در رفت بیرون.

دنبالش نرفتم چون فکر کردم شاید رفقاش اون پشت مشتا باشن و بترسن و کاری دستم بدن. ماشین را که روشن کردند و راه افتادند زنگ زدم ۹۱۱.

بوق اول تمام نشده بود که یک زن لاغر اندام جواب داد و شروع کرد سوال کردن و آدرس را پرسیدن که همون موقع یه پسر سیاهپوستی که خیلی هم بچه ماهیه و همیشه میاد مغازه از در وارد شد. از حرفهای من فهمید که اتفاقی افتاده و من چون میدونستم این تلفن خیلی طولانیه با ایماء و اشاره ازش پرسیدم اگر چیزی میخوای بگو....که اونم با اشاره گفت نه مهم نیست صبر می کنم، تو به کارت برس.

خانمه گفت ضمن این که من دارم باهات حرف میزنم آفیسرها توی راه هستند و الان میرسن، همینم شد یعنی کلاً سه دقیقه هم نشده بود که رسیدند و منم با اون لیدی خداحافظی کردم.

این یکی....اینم دو تا....اینم سه تا.....با این میشه چهار تاااااا ماشین پلیس. ای بابام هی! چقد این ملت بیکارن ها!!

اول از همه یک دختر ناز و بلند بالایی اومد تو و سلام من آفیسر نمیدونم چی چی هستم و جریان چی بود، که براش گفتم و بعدش اون رفت تو ماشین گمونم به گزارش دادن که دو تا آفیسر دیگه اومدند توو....

حالا اون پسر سیاهه هنوز وایساده، خب منم بودم وایمیسادم، داره یه فیلم اکشن مفت و مجانی بطور زنده می بینه میخواد بره خونه چکار کنه مگه؟!

این دو تا آفیسر که اومدن و شروع کردند با من حرف زدن دو تای دیگه هم بعدش اومدن که یکی شون خیلی از همه جوونتر بود و تا این سیاهه را دید گفت اینه؟!

گفتم آره! یه ساعته وایساده منتظر شماها! پسر سیاهه هم خنده اش گرفت و گفت چرا اینقده دیر اومدید منو بگیرید؟! اون یکی که خیلی قد بلند بود و گمونم رئیس اینا بود یک چش غره ای به اون جوجه آفیسره رفت که یعنی دارم برات!

رئیسشون داشت از من سوال می کرد که یه آفیسر دیگه اومد تو....این یکیو دیگه فوری شناختم! همونی بود که اخیراً منو گرفت سر اون تابلوی ایستی که بیخودی سر این سه راهیه گذاشتن!

(آمیرزا که اینجا بود تابلوئه را نشونش دادم و گفتم ترا خدا تو بگو آخه اینجا ایستادن داره؟ اونم گفت نع!! نداره! یادم باشه قبل از رفتنم یه گونی بکشم رووش که دیگه به آبجی من گیر ندن چرا تابلو را ندیده)!

خلاصه.....هی حرف تو حرف میاد یادم میره چی میخواستم بگم! 

رئیسشون از من پرسید فکر می کنی چقدر ازت پول دزدید؟ لازم نیست دقیق بگی ولی همینجوری حدس چقدر را میزنی؟

گفتم والله از شما چه پنهان به مصداق: وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد....من تا آخر شب پولهارو نمیشمرم، می ترسم ازشون کم بشه! ولی اگه بخوام فقط یه رقم به شماها داده باشم میگم ۳۰۰ دلار. نوشت و امضاء کردم و شماره تلفن رد و بدل کردیم( شماره کار بابا)! و اونا رفتند.

پسر سیاهه هم کارشو راه انداختم و رفت که دو سه دقیقه بعدش یه آفیسر دیگه اومد! عجب بدبختی گیر کردیما! اینا حالا میخوان تا صب برن و بیان.

این یکی یه فرمی دستش بود و از من پرسید انگلیسی را خوب متوجه میشی؟ تا اومدم بگم کجای کاری حاجی! بیا برو تو وبلاگم ببین چه اشعاری را ترجمه می کنم واسه ملت من! که بلافاصله گفت معذرت میخوام، قصد توهین ندارم فقط میخوام مطمئن بشم که این مواردی را که اینجا نوشته خوب متوجه میشی.

خوندمش و امضا کردم، گفته بود از این سری عکسهایی که بهت نشون میدیم اگر اون آقا دزده را شناسایی کردی بگو، هیچ اجباری نداری که حتماً یکی را انتخاب کنی و یا اگر کسی به چشمت آشنا آمد لزوماً فکر نکنی اون شخص بوده و....آی دلم میخواست عکس یکی از طلبکارام توشون باشه و بگم اینه!!

گفتم خب آفیسر این مال کسانیه که سابقه دار هستند و شما عکساشونو دارید....اگر این جوونک اولین بارش بوده باشه، که احتمالاً همینطوره، چی؟! چون ترس عجیبی بر او مستولی شده بود!(از بچگی از این "مستولی" هم خیلی خوشم میامد، نم چرا)!

گفت خب ما به تمام گواهینامه های رانندگی کالیفرنیا هم دسترسی داریم. مشخصاتی را که شما دادی با اونا هم منطبق می کنیم و....خلاصه اینم کارش تموم شد و رفت.

حالا اینجارو باشید که من به رئیس اینا هویجوری گفتم ۳۰۰ دلار، نه؟ شب که شیفت را بستم گفتم آی چِشِم کف پات خاتون! بیخود نیست که خوشِم میا به هوشت! کل شیفت ۲۸۰ دلار کم داشت که اونم فدای سر تک تک شماها و این دو تا:

http://www.kalam.tv/fa/video/10968/index.html

http://www.youtube.com/watch?v=vFqZQMGNMsQ

 

 

الکس و سُرسُره....

حیاط  مهد کودک گرد بود که دور تا دورش از کنار دیوار کلی گل و گیاه به طرز خیلی قشنگی باغچه بندی شده بود.بعد از باغچه ها سیمانی میشد که جون میداد واسه سه چرخه سواری بچه ها و یکی دو حلقه بستکبال متحرک هم در همون قسمت بود که بنا به مسیر Lance Armstrong ها، جا بجا میشد. وسط حیاط هم شن و ماسه ریخته بودند که یک قسمتش مخصوص شن بازی بچه ها بود و قسمت دیگه اش چند تا تاب و سرسره کار گذاشته بودند.

روزی دو نوبت بچه ها را می بردیم توی حیاط. یه بار ساعت ۱۰ و نیم صبح تا ساعت ۱۲ که وقت ناهار بود و یه بار هم عصر، بعد از این که اِسنَک بعد از خوابشون را می خوردند.

آن روز کذا من داخل ساختمون بودم و داشتم میز ناهار را آماده می کردم که همکارام کیش کیش جاجا دادند و بچه ها اومدند توی اتاق. سرم به بچه ها گرم شد و مواظب بودم که سر دست شستن دعواشون نشه که یکی از همکارام بدو اومد که خاتون من اینجا وایمیسم تو برو الکس را بیار، رفته بالای سرسره و هر کاری می کنیم پایین نمیاد. 

اومدم بیرون و دیدم به به! الکس خان عینهو فاتح جنگهای کازرون شایدم ممسنی اون بالا وایساده و همکارام دارن التماسش می کنند که  الکس پلیز بیا پایین...ببین ما همه منتظر تو هستیم...الکس بچه ها گرسنه شونه پلیز پلیز...ولی مگه الکس گوشش به این حرفها بدهکار بود. هر چی اینا بیشتر خواهش و تمنا می کردند او جری تر میشد، تا جایی که اومد لب لب سرسره وایساد، دو تا میله ی کنار سرسره را گرفت و شروع کرد به رقص پا و همراه با خنده ای شیطانی می گفت جامپ! جامپ! یعنی الان از این بالا میپرم!

یا خداااا، خودت به خیر بگذرون اگر از اون بالا بپره درسته که زیرش شن و ماسه است و ارتفاع سرسره هم یکی دو متر بیشتر نیست ولی آخه مگه جون و هیکل خودش چقده که ضرب ِ افتادن صدمه ای بهش نزنه. اگر به پا نیاد پایین و خدای نکرده با سر بخوره زمین و گردنش بشکنه....

با وجودیکه من اینجور مواقع خیلی خوب میتونم خونسردیم را حفظ کنم ولی واقعاً از تصور عواقب این کار قلبم لرزید. 

مارتا مدیرمون گفت خاتون، الکس از تو حرف شنویی داره یه چیزی بگو بیاد پایین. من اما میدونستم بچه ها بطور کل و الکس بطور اخص در این جور مواقع حتماً میخوان حرف خودشونو ثابت کنند و به حرفم قطعاً گوش نخواهد داد و به احتمال زیاد رومو زمین میندازه و این واسه ما تو محل خیلی اُفت داره! هر چی نباشه ما را سری است با دوست که گر خلق روزگار دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم! 

یه جوری که من اصلا ترا ندیده ام و این همه داد و قال را هم نمی شنوم مثلاً شروع کردم به جمع کردن سطل و بیلچه هایی که بچه ها وسط شن ها جا گذاشته بودند و....یواشکی سرسره را دور زدم و به آنی از پله ها رفتم بالا و از پشت بغلش کردم.

الهی بمیرم خیلی ترسید بچه م! اصلاً انتظارش را نداشت و یک جیغ بنفشی زد که صداش تا هفت تا مهد کودک اونورتر هم رفت. اولش نفهمید که کی بغلش کرده بعد که برگشت و دید منم، یک نگاهی به من کرد که یعنی ای خائن! این بود نتیجه اون همه اعتمادی که بهت داشتم! حالا از پشت خنجر میزنی؟!

از دشمنان شکایت برند به دوستان، چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم!

تا از اون بالا بیارمش پایین هی لگد انداخت و داد و بیداد کرد و من محکمتر بخودم چسبوندمش تا جایی که تپش قلبش را که مثل قلب گنگیش(!) تند و بی تاب میزد را، بخوبی حس می کردم.

باری....آوردمش توی اتاق و دست و صورتش را شستم و تا ناهارش تموم بشه یا نگام نمیکرد یا اگر اتفاقی چشمامون با هم تلاقی می کرد یک اخم قشنگی می کرد که دلم ضعف می رفت. خوبی ِ بچه ها اینه که کینه به دل نمیگیرن و هر چقدر هم از کسی عصبانی باشن فوری از دلشون در میاد همانطور که از دل این عزیز دل درآمد.

موقع خوابش که شد نه ورا سوز سینه بود....نه دلش جای کینه بود! با آی لاو یو گفتنهای مکرر، انگشتامو محکم تو دستای نرم و کوچولوش گرفت و همینطورررر بهم زل زد تا یواش یواش چشمای خوشگلش خمار شد و خواب او را در ربود( خیلی از این "خواب او را در ربود" خوشم میاد، همه ش منتظر بودم تا یه جایی ازش استفاده کنم و کجا بهتر از اینجا)! نگاهش که می کردم:

يادم آمد
شوق روزگار کودکی
مستی بهار کودکی
يادم آمد
آن همه صفای دل که بود
خفته در کنار کودکی

اون روز احساس خیلی خوبی داشتم و تعریف از خود نباشه یه جورایی خودم را همطراز جکی چین میدیدم! این خوشی اما خیلی طول نکشید چون فرداش که جلسه هفتگی داشتیم ناطق پیش از دستور، مارتا، گفت خاتون تو نمیدونی من چقدر ممنون تو و صبوریت در آرام کردن الکس و اون دو تای دیگه هستم اما هیچ میدونی کاری که تو کردی بر خلاف موازین است. طبق مقررات ما نباید تحت هیچ شرایطی کاری را بکنیم یا حرفی را بزنیم که برخلاف میل بچه باشه.

ما همه مون شاهد بودیم و میدونیم که جریان چی بود ولی اگر همون موقع یکی از در وارد میشد و می دید که الکس داره جیغ و داد میکنه و تو به زور نگهش داشتی و اون داره خودشو میکُشه، ممکن بود اینو به عنوان Child Abuse (چایلد ابیوز، اذیت و آزار بچه) گزارش بکنه و اول ترا به دادگاه بکشونند و بعدش من و نه تنها در این مهد بسته میشد که کل موسسه را Sue (سو، شکایت) می کردند؟

گفتم من کاری به این حرفها ندارم و اگر سر و کارم با دادگاه بیفته بلدم چه جوری از خودم دفاع کنم ولی من اون کاری را کردم که به نظرم درست ترین بود در اون لحظه. شماها همگی بیش از ده دقیقه بود داشتید با الکس حرف میزدید که الکس یه وقت نپریا خطرناکه، چرا فکر می کنید یه بچه سه ساله معنی خطر را می فهمه؟! من که اصلن بیرون نبودم ولی اگر بودم نمیذاشتم کار به اونجا برسه، به محض این که میامد و ژست پریدن می گرفت یه چیزی را که خیلی دوست داره بهش یادآوری می کردم، حواسش پرت می شد و غائله می خوابید.

من اونروز از حرف مارتا خیلی رنجیدم. به نظر من هیچ کاری ارزش نداره اگر بخاطر انجامش بخواهیم منت سر کسی بذاریم ولی انتظار اون انتقاد تند را هم نداشتم. مارتا خودش بارها اعتراف کرده بود که از وقتی من به اون مهد رفته ام، تغییر چشمگیری در رفتار اون سه تا بچه بخصوص الکس بوجود آمده.

درسته که این سه تا وروجک را از صمیم جان دوست داشتم ولی خدائیش سر و کله زدن با اونا خیلی هم برای من استرس بهمراه داشت. از همه اینها گذشته من خودم داوطلب شده بودم که اون سه تا را به من بسپرن وگرنه کاری را که من میکردم در واقع جزو وظایف معلمین مهد بود نه من که به عنوان دستیار معلم استخدام شده بودم.

روز بعد مارتا منو صدا کرد توی دفتر و بابت روز پیش از من معذرت خواست. گفت امیدوارم منو ببخشی و درک کنی که من به عنوان مدیر تو باید بهت تذکر می دادم و اگر این کار را نمی کردم و یکی اینو به گوش اداره می رسوند برای هر دوی ما بد میشد.

 

بچه های خوبم! بالا رفتیم Yogurt بود، قصه ی ما به این سوی چراغ راست بود.

 

بانک....

امروز صبح آمیرزا زنگ زد و بعد ِ کلی حال و احوال گفت که با عجله از شرکت زده بیرون و رفته بانک ولی خورده به در ِ بسته!

- ای خدا بره گیجت مرد! چطور تو نمیدونستی که امروز تعطیله....عااااشق! مگر گلدان تو سرت خورده که روز شهدا که مهمترین تعطیل فدرالی است را فراموش کرده ای....اصن بگو ببینم شماها مگه چیزی به اسم تقویم ندارین رو میز کار ِ تون که تعطیلات را نشون میده؟ چرا و شنبلیله!

خب حالا میگیم یادت رفته تقویم را نگاه کنی، مگه تو هر روز نمیری بانک؟ دوباره میگه چرا! ای چرا و حلوا مسقطی! شیدا، ببین منو....همیشه اینجور مواقع حداقل از ده روز قبلش روی شیشه ی بانک که شماها بهش میگین شووشه! یک کاغذ به چه گنده ای میزنن که فلان روز بانک بسته است....شد؟ من موندم معطل تو چجوری اونو ندیدی، جمال عشقی!

 

اما خوش به حالتون! ای کاش من الان در اون مملکت درپیت شما بودم و امروز خَرّه خورده بود به در هر چی بانکه! والله بخدا....یه روز هم یه روزه که طلبکارا چکهای بی محلی را که بهشون دادم نبرن به حساب بذارن!

.

.

.

خاتون خانم همینجور که داره با خان داداش داد و بیداد میکنه یهو نگاش به ساعت میفته و می بینه که از ۹ گذشته و باید بدوه بره بانک. سریع خداحافظی و بپر تو ماشین و د برو که رفتی.

تخت گاز میره و می بینه که پارکینگ بانک خیلی خلوته، خوشحال میشه که امروز خیلی معطلی نداره اونجا، از ماشین پیاده میشه و مثل قرقی میره و .....گرومب! با سر میخوره به در ِ بسته!!!

روی شووشه ی بانک به چه گندگی زده اند

We will be closed on November 11, 2009 to observe the Vetern's day 

تازه یادش میاد که از ده روز پیش تا حالا هر روز که اومده بانک اینو همینجا دیده بوده است!

 

 

پی نوشت: Vetern's day ( و ِ ت ِ ر ِ نز) که در کشورهای دیگر به نام Remembrance day معروف است برای اولین بار به پیشنهاد "آبراهام لینکلن" به منظور بزرگداشت شهدا و مفقودین جنگی نامگذاری شد.

جنگ جهانی اول بطور رسمی در ساعت 11 و روز 11 از ماه 11 (نوامبر) سال 1918 پایان گرفت.

پی نوشت ۲: در کتب قدیم آمده است جوانی ابراهیم نام که تو خونه بهش می گفتن آبراهام و صاحب وبلاگ وزینی بوده است از بس دوستاش بهش گفتن " آبراهام منو لینک کن" هویجوری شوخی شوخی به " آبراهام لینکلن" معروف شده و نامش در تاریخ ماندگار!

 

مهد کودک 2....

ما هفته ای یک بار بعد از ساعت پنج که همه بچه ها میرفتند، جلسه داشتیم و راجع به تمام مسائل مربوط به مهد صحبت می کردیم. از همون اول کار به ما گفته بودند که همه چیز در اینجا محرمانه است و کوچکترین اطلاعاتی راجع به بچه ها یا والدین شون یا کلاً هر چیز دیگه ای "مطلقاً" از در این مهد کودک نباید بیرون بره.

یعنی حتی نباید تعریف خوبی ِ یک بچه ای را هم فرضاً برای یه نفر دیگه بکنیم ولو این که اسمی هم از اون بچه نبریم( الان اگر اینا را بخونن منو اعدام میکنند)! به بچه ها نباید کادو می دادیم بوسشون و لوسشون نباید می کردیم البته همینجوری بغلشون می کردیم( هاگ) و اشکالی نداشت ولی تف مالی! ممنوع بود و....خیلی چیزای دیگه که الان در حوصله ی این پست نیست!

فکر می کنم اون عشق صمیمانه و آتشین الکس و حرف شنویش از من جرقه اش از روزی زده شد که در همون اوایل یه روز که این شازده از در اومد دیدم بقول فارست گامپ: فور نو پارتیکلر ریزن! خیلی توو خودشه و ساااکت رفت یه گوشه نشست. 

چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان.....صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم

از وجناتش معلوم بود که همین الان یا دو ثانیه دیگه است که برخیزد و بگشاید این بند دل جوشان را! از کنارش رد شدم و بدون این که نگاهش کنم یه جوری که یعنی دارم با خودم حرف میزنم و تو جوجه را ندیده ام گفتم چوچوچوچو....چوچوچوچو.....

آقا اون بخت النصر! یک دفعه ندوید و پاهام را نچسبید و "تیچر کیس تیچر کیس" گویان پسر خاله نشد! نشستم رو زمین که فوری پرید تو بغلم و مرتیکه! محرم و نامحرمم که حالیش نبود مرا نبوس.... پس کِی ببوس!

دستشو گرفتم و بردمش توی اتاقی که اون قطاره بود که بخاطر یکسری تغییر دکوراسیون روی زمین گذاشته بودیمش. اون قطار عشق اول و آخر الکس بود البته بعد از من! 

پرانتز: ما حق نداشتیم بین بچه ها فرق بذاریم و به یکی بیشتر از بقیه توجه نشون بدیم ولی مواردی بودند مثل الکس و اون دوتای دیگه....که اگر این سه تا را یه جورایی کنترل نمی کردیم کل اون ساختمون را رو سرمون خراب می کردند! برای همین بود که مدیرمون و حتی رئیس موسسه دست منو باز گذاشته بودند در تعلیم و تربیت این نونهال!

باری....رفتیم توی اتاق و فوری روی شکم و چسبیده به ریل دراز کشید و من قطار را راه انداختم.....ای خداا که این بچه چه حالی شد از این چوچوچوچو....

من هرگز نمیتونم اون حالت الکس را اونجور که دیدم و حس کردم بیان کنم ولی یکی از زیباترین صحنه هایی بود که به عمرم دیدم. صورتش یکدفعه چنان پر خنده شد که انگار تمام شادی دنیا را بهش هدیه کرده باشی و چشماش....اون چشمای درشت و سیاهش چنان برقی می زد که انگار تمام روشنایی دنیا از همین چشمهاست....

یکی از دوستام بهم رسوند که پاشو الکس را بیار موقع تو حیاط رفتنه. یواشکی بهش گفتم همین کارا را می کنید که بچه ها لجباز و عصبانی میشن دیگه....من اگر اینو الان از تو این حالی که داره بیارم بیرون سر و کارمون با کرام والکاتبین میفته و تا ابد به خونم تشنه میشه و دیگه بهم اعتماد نمیکنه. همکارم قبول کرد و رفت.

نزدیک به یکساعت فقط الکس بود و چوچوچوچوش! من نه باهاش حرف میزدم که بچه ام تمرکز حواسش را از دست بده و نه مستقیم نگاش میکردم....نمیدونم تصورش برام سخت بود خودم را جای اون بذارم چون زمان ما که اصلاً قاطر هم اختراع نشده بود چه برسه به قطار! ولی اگر بگم شکوه خلقت و معجزه ی آفرینش را اون روز و در اون چهره ی معصوم و زیبا دیدم از من قبول کنید! 

 

تا شما اینارو بخونید من میرم از بالای سرسره میارمش پایین!

شاد و سربلند باشید 

مهد کودک....

بله عرض می کردم که کلاسم با کریس به خوبی و خوشی تمام شد و می بایست به مدت صد ساعت در یک مهد کودک کارآموزی می کردم. این صد ساعت تجربه عملی، بخشی از درس بود و اگر مدیر مهد گزارش خوبی از کار من میداد اون گزارش بیست در صد نمره فاینال را شامل میشد.

خلاصه اش کنم که وقتی دوره کارآموزیم رو به اتمام بود مدیر همون مهد بهم پیشنهاد کار داد، چون اونا شدیداً با کمبود نیرو مواجه بودند و من هم که شدیداً عاشق بچه ها....قبول کردم.

این مهد وابسته به یک موسسه بزرگ و غیر انتفاعی بود و والدین که عمدتاً درآمد کمی داشتند هیچ پولی نمی دادند. یک ساختمان یک طبقه نوساز که سه تا اتاق خیلی بزرگ و روشن داشت با آشپزخونه و چندین و چند گلاب به روتون های کوچولو و یک حیاط دلباز و قشنگ با یکسری وسایل بازی.

توی یکی از اتاقها در کنار سایر وسایل بازی یک میز خیلی بزرگ و کوتاهی بود که روی اون یک ریل قطار بود و قطاری که با ریموت کنترل کار می کرد از توی یک تونل طولانی رد میشد، چراغهاش خاموش روشن میشد، بوق میزد و عین یک ایستگاه قطار واقعی بود. بچه ها بلا استثنا عاشق و شیفته اش بودند و ما نوبتی اون ریموت را بهشون میدادیم که دعواشون نشه.(قطار را بخاطر بسپارید که بعداً به کار میاد)!

در این مهد کودک ۳۶ شاگرد دختر و پسر از سن سه تا پنج ساله داشتیم که ۳۳ تاشون به یکطرف و امان از سه تا از پسرها....باز اون دو تای دیگه به یکطرف و فغان از یکی از بچه های سه ساله که Alex  نام داشت، به یکطرف!

پدر و مادر الکس مکزیکی بودند و واضحه که این بچه فقط اسپانیایی حرف میزد. ببخشید الکس حرف نمیزد تمام مدت نعره میزد و یه چیزهایی به اسپانیایی بلغور می کرد که حتی برای همکاران اسپانیش زبانم هم نامفهوم بود.

بچه ها ساعت ۱۲ ناهار می خوردند و بعدش بمدت یکساعت باید چرتکی می زدند....و ای خدااا از خوابوندن و رام کردن این وروجک که بزودی شد تخصص من!

به محض این که ساعت خواب اعلام میشد و تشکچه های کوچولوشون را روی زمین کنار هم میذاشتیم الکس شروع میکرد به جیغ زدن و لگد پرت کردن و گریه زاری و خودکُشون که معنی ش این بود نمیخوابم بخوابم....ناگفته نماند که وقتی خیلی عصبانی میشد گاز هم می گرفت.

من و همکارام به فاصله، مابین بچه ها روی زمین می نشستیم تا به خواب ناز فرو برن و تا بیدار بشن از کنارشون جم نمی خوردیم و چون در این ساعت نمیشد حرف بزنیم من همیشه کتاب با خودم می بردم، یادش بخیر! دائی جان ناپلئون را برای سومین بار اونجا خوندم و خدا میدونه چه پیچ و تابی میخوردم که صدای خنده ام بلند نشه.

باری....از الکس می گفتم که وقتی همکارام دیدن من هیچ جوری از کوره درنمیرم و صبرم عطا کن(!) زیادی دارم، خوابوندنش را سپردن به من.

عجیب بود که از همون روزهای اول هم الکس با من بد قلقی نکرد و بزودی شد کفتر جَلدَم! موقع خوابیدن حتمن ِ حتمن باید کنارش می نشستم، دو تا از انگشتهام را محکم توی دستش می گرفت و با تیچر تیچر گفتنهاش بهم حالی میکرد که موهاشو نوازش کنم.

یک موهایی هم داشت با فر های درشت و عین شبق! اینقدر دست تو موهاش می کشیدم تا خوابش میبرد و وای به این که غفلتاً دستم از تو دستش بیرون می آمد، یهو از هفت دل خواب با وحشت تمام می پرید و آماده بود قشرق راه بندازه ولی تا می دید هنوز کنارش هستم به ثانیه ای حالتش عوض می شد و با یک نگاه حاکی از قدردانی و اطمینان خاطر، حالا از هر دست دو تا انگشت را می گرفت و دوباره در جهنم بسته می شد!

من همه بچه ها را واقعاً از صمیم جان دوست داشتم ولی الکس یه چیز دیگه ای بود. نمیدونم از این که باعث تغییر رفتاری در او شده بودم این احساس خاص را بهش داشتم یا شایدم بخاطر عشق زلالی که تو چشماش نسبت به من موج میزد، علتش هر چه بود دلم میخواست این پدر سوخته را درسته بخورمش!

یک روز که حالم خوب نبود زنگ زدم که امروز نمیتونم بیام، مدیرمون تا اینو شنید با لحنی درمانده گفت اوه مای گاد! الکس را چه کارش کنیم؟! اینو که گفت دیدم راس میگه بیچاره! الان این پسر خون راه میندازه. هیچی دیگه کارم درآمده بود و در مملکت شیطان بزرگ شده بودم رام کننده ی آن شیطان کوچک!

ادامه دارد....

....Because you loved me

از تمام شما دوستان عزیزم که جویای حال من بوده و اینشالله هنوزم هستید! نهایت سپاس را دارم.

از اونهایی که با دسته گل، یک شاخه گل، قلب، بوسه، سوپ، پرتقال داراب و لیمو شیرین جهرم، شعر، غزل، رباعی، نیم بیتی، تک بیتی، دو بیتی، سه بیتی، خوشمزگی، لطف و مهربانی به عیادتم آمدند بی نهایت ممنونم! باور کنید که حالم بعد از خوندن کامنتهای خالصانه شماها بمراتب بهتر شد.

و اما بعد: آمیرزای عزیزم همان قشم قشم خودمان امروز صبح زنگ زد که حالت چطوره و چه کارا میکنی و اینا....گفتم بهترم و از صب تا حالا دلم میخواد یه پست در مورد مهد کودک بنویسم ولی الان اصلاً حال و حوصله ش را ندارم و مانده ام بر سر دوراهی، شما بگوئید چه کنم؟!

گفت خب یکی از اونایی که تو آب نمک خوابوندی را از اون پشت در بیار و هواش کن!

گفتم آخه اونا همه ش از همین شعر و ترانه های انگلیسیه و نه که ملت من! خسته بشن.

با خباثت تمام خندید و گفت: والله چی بگم آبجی! من که شخصند! هیشوقت پستهای ترا نمیخونم در نتیجه برام فرقی نمیکنه که در مورد چی بنویسی!
 
 
پی نوشت: گفتم منو تشویق نکنید جنبه اش را ندارم، نگفتم؟! اگر بهتون ثابت نشده پس تشریف ببرید در " ادامه مطلب"!
 
 
ادامه نوشته

کامنت نذارینا مریض میشین!....

هوا که سرد شده هیچی، روزها هم کوتاه شده اونم مهم نیست، کار و کاسبی کساد را هم میگیم فدای سر شماها، ساعتها را هم یکساعت عقب کشیدند اونم جهنم، هر شب خواب طلبکارا دیدن را هم بی خیال، این که سخت مریض شده ام را که دیگه نمیشه بگی هیچی!

کتایون جان چند وقت پیش هشدار داده بود که این ویروس جدید خیلی ناقلاست و از هر راهی منتقل میشه حتی از طریق کیبرد و وبلاگ و کامنتدونی.... دیدید شد!

 

التماس نامه:

- خداوندا! یک خواب طووووولانی و بی دلهره به ما عطا بفرما!

- بارالها! ما که میدونیم توانش را داری پس چرا این مغز ما را شیفتی نمی کنی؟! 

- پروردگارا! ما خودمان فیلم زیاد دیده ایم و لازم نیست شما زحمت بکشید و نامه اعمال ما را مثل فیلم های هندی که تمامی ندارند هر شب جلو چشم ما بگیری و ما را بیشتر دیپرس کنید!

- خالقا! اگر جای ایران و مکزیک را با هم عوض کنی آیا نظم خلقتت به هم می خورَد؟!

 

....Speak Softly

 
Speak softly love and hold me warm against your heart
 
نرم و لطیف با من حرف بزن عشق من، مرا گرم در آغوش بگیر چسبیده به قلبت 
 
 
I feel your words, the tender trembling moments start
 
من حرفهای ترا حس می کنم، لحظات لرزش های خفیف و لطیف شروع میشه
 
 
We're in a world, our very own
 
ما در یک دنیا هستیم، دنیای خود ِ خودمان 
 
 
Sharing a love that only few have ever known
 
عشقی را با هم شریک هستیم که فقط تعداد کمی این نوع عشق را می شناسند
 
 
Wine-colored days warmed by the sun
 
روزهایی به رنگ شراب گرم شده با آفتاب 
 
 
Deep velvet nights when we are one
 
شبهای مخملی ِ قابل تعمق وقتی که ما یکی می شویم 
 
 
Speak softly, love so no one hears us but the sky
 
عشق من طوری نرم و لطیف حرف بزن که هیچکس بجز آسمان(خدا) صدای ما را نشنود
 
 
The vows of love we make will live until we die
 
عهد و پیمانی که ما در عشق با هم می بندیم تا زمانی که بمیریم، زنده خواهد بود
 
 
My life is yours and all because
 
زندگی من مال توست و همه اینها بخاطر اینه که
 
 
you came into my world with love so softly love
 
تو وارد دنیای من شدی با عشق، عشقی اینچنین لطیف 
 

هالووین....

هر چه فریاد دارید بر سر مهری بکشید! یه امشب را میخواستم روزه ی پستی! بگیرما مگه مهری گذاشت! بچه م خواسته راجع به هالووین بنویسم....چکار کنم؟ دلشو بشکنم؟!

Halloween از Holy به معنای مقدس و Evening غروب می آید، به معنای غروب یا شامگاه مقدس.

رنگهای سیاه و نارنجی عمده رنگهای این مراسم هستند سیاه برای تاریکی شب و نارنجی هم که رنگ  آتش است و شاید هم چون رنگ کدو حلوایی است که در این روز استفاده زیادی دارد.

هدف از این مراسم که با پوشیدن لباسهای ترسناک و یا به شکل و شمایل روح و اسکلت در آمدن همراه است، راندن ارواح خبیث است که در قدیم اعتقاد داشتند محیط انسانی را احاطه کرده و خلاصه از این جور خرافات.

 

- صبح رفتم بانک دیدم رئیس بانک شده دزد دریایی و چشم بند زده و یه دندون طلا گذاشته با شلوار راه راه و خلاصه تیپ خود ِ دزد دریایی! بهش گفتم برو دم گاو صندوقا وایس تا یه عکس ازت بگیرم، برای رزومه ت خوبه!

معاونش دلقک شده بود با گذاشتن کلاه گیسی ژولیده و رنگی که مخصوص دلقکهاست و لباسی گشاد و رنگارنگ با یک توپ قرمز گنده روی دماغش.

خلاصه این که هر کسی هر جوری که دوست داشته خودش را آراسته بود. از صبح هم هر چی مشتری میامد کافی شاپ یا خلبان بود یا پلیس یا یونیفرم زندانی ها تنش بود یا دراکولا که از لب و لوچه اش خون میریخت با دو تا دندون نیش ِ بلند و....

غروب روز هالووین بچه ها به همراه بزرگترا و جوونا و نو جوونا هم مستقل شروع می کنند به رفتن در خونه ها برای جمع کردن شکلات مُکلات. بعضیا خونه هاشونو دکور می کنند یا بیرون یا توو یا هر دو.

یه بار با دوستام رفتیم در یه خونه ای که خیلی جالب و ترسناک درستش کرده بودند. روی چمن جلو خونه یه تابوت بود که مثلا تووش مُرده گذاشته بودند و دست این مُردهه از لای تابوت مونده بیرون....

فک میکردی خب این که ترسی نداره و کنجکاو میشدی که بهش دست بزنی که یهو در تابوت بسته میشد و دستت می موند لای در تابوت!! ( البته بلافاصله در باز میشد ولی همون یک ثانیه قلبت از کار می افتاد)! 

دور تا دور چمن این خونه را سنگ قبر کار گذاشته بودند( این وسایل همه پلاستیکی و سبک هستند ولی از دور که نگاهشون میکنی خیلی واقعی به نظر میاد). روی سنگ قبرها هر کدوم یه نوشته ی بانمکی داشت: جرج کشته شده در درگیری های دریایی. توماس تیکه پاره شده به دست مادر زنش! و....

یه کمی اونورتر روی چمن یه جسد دمر افتاده بود که یک چاقوی گنده و خونی تا دسته توی پشتش فرو رفته بود. این جسد! که خیلی طبیعی به نظر می رسید از پارچه و پنبه درست شده بود.

کنار این سنگ قبرها یک چوبه ی دار کوچولو بود با یک نعشی که اون بالا تکون میخورد و دست معدوم از این سطلهایی بود که بچه ها برای جمع کردن شکلات دستشون می گیرند و کنار اون چوبه دار یک تابلوی شکسته ای بود که با خطی زشت ولی قابل خوندن نوشته بود: هشدار! این عاقبت کسی است که بیاد در خونه ی ما برای Candy!

تمام نمای خارجی خونه را تار عنکبوتهای گنده کشیده بودند و از همه بامزه تر در خونه بود که تماماً زنگ زده بود و به نظر میامد این در یک قرنه که باز نشده!

زنگ که میزدی یهو یک صدای یوو ها هاهایی از تو خونه بلند میشد و در با صدای قیژژژژژژ باز میشد! ولی کسی را نمیدیدی. کنجکاو میشدی و درو با دست یواش هل میدادی یهو یک نفر دستتو محکم می گرفت و می کشیدت توی خونه و باز اون خنده های شیطانی که از استریوی خونه تا هف خونه اونورتر می رفت. 

ولی ترو که می کشیدن توو درو نمی بستن ها....میخواستن همه چیز از بیرون هم دیده بشه و این کارو مطلقا با بچه های کوچیک نمی کردن این خوشمزه بازیها مال ما نوجوونا(!) بود.

حالا از پشت در بیرون می آمد شیطان و عزرائیل و دراکولا و اسکلت و جادوگر و روح و....خلاصه هر چیزی که زهره ات را بالا می آورد! یک فضای مه آلود مثلا قبرستون در شب که با نورپردازی خیلی قشنگی همراه بود.... همه خونه تاریک بود و  چراغهای کم سوئی با نور قرمز یا سبز تیره یا ...اینور اونور روشن خاموش میشد و همین بیشتر محیط را رعب آور می کرد.

موزیک بلند و ترسناک خنده های شیطانی و صدای سرسام آور سنج همه با هم اوج می گرفت بعد یهو ....همه چی قطع میشد و فقط نواختن ریز و مداوم طبل بود....

حالا هنوز دستت توی دست اون عزرائیله بود که می دیدی چند نفر مثلا از قبایل آدمخوربا همون سر و شکل و استخوون روی کله شون میریختن دورت و شروع می کردند به رقص و هلهله که یعنی الانه که یه لقمه خامت بکنیم خوراک شامت بکنیم!

 

به هر حال این در خونه رفتنها که تموم میشه و بچه ها مصرف یکی دو سال شکلات آب نبات را جمع می کنند تازه پارتی ها شروع میشه. تا صبح می زنند و می رقصند و می خورند و می کِشند و این آفیسرهای بیچاره هم تا صبح توی خیابونا کشیک میدن تا بل که مست و ملنگارو ارشاد کنند.

 

و این بود موضوع انشای ما در مورد هالووین

 

و اما کریس....

امشب هالووین است و هر چی که دور و بر خونه ها شلوغ و پر رفت و آمده، بجاش کاسبی کساااد. برای همین یه وقت دیدید دیپرس شدم و شیش هفت تا پست همین امشب نوشتما!

در حاشیه هالووین: همین پیش پای شما یکی از مشتری ها که صورتش را به شکل خیلی ترسناکی نقاشی کرده بود، اومد توی کافی شاپ و پرسید پس کاستووم تو کو؟ گفتم من چه احتیاجی به کاستووم دارم وقتی خدا طبیعی شو بهم داده! 

-------

خب حالا برگردیم به کلاس کریس و این که هر چه بیشتر از درس می گذشت، کمتر می فهمیدم اما شیفته ی مرام خوب خودش شده بودم. اوایل خیلی سختم بود برم توی آفیس ش و باهاش حرف بزنم فکر می کردم حالا میگه بیا، یه چاق سلامتی باهاش کردم فوری دختر خاله شد!

می دیدم بچه ها همه میرن پیشش ولی فکر می کردم خب لابد اینا کارهای خیلی مهم دارند و یا اشکالات درسی....غافل از این که خیلی هاشون میرفتن برای مسائل شخصی و غیر درسی.

یک روز به من گفت چرا نمیای تو آفیس م؟ گفتم نمیخوام مزاحمتون بشم. گفت نه این حرفا نیست امروز حتماً بعد از کلاس بیا. رفتم و تا نشستم گفت یک نگرانی عمیقی توی چشمات می بینم چیزی هست که بتونی به من بگی؟

اگر مشکلی داری و چنانچه دلت میخواد با من در میون بذاری، راحت باش. حتی اگر من نتونم کمکی در اون زمینه خاص بهت بکنم حداقلش اینه که با یکی حرف زده ای و سبک شده ای و باید بهت اطمینان خاطر بدم که تحت هیچ شرایطی یک کلمه از حرفهایی که اینجا گفته مبشه، از این اتاق بیرون نمیره!

لحن حرف زدنش خیلی صمیمانه بود و انگار که صد ساله منو می شناسه، من اما باز می ترسیدم که همه اینها کلک باشه و حالا کلک هم که نباشه، آمدیم و یه وقت حاجی اومد دم در کلاس و اینم مجبور شد همه چیز را بهش بگه. سالها طول کشید تا بفهمم که گنده تر از حاجی ش هم جرات چنین کاری را نداره و اصلاً این کار غیر قانونیه.

فقط بهش جریان ثبت نام را گفتم و این که حاجی چی بهم گفته و من محض روو کم کنی اونم که شده دلم میخواد این کلاسها را با نمره خوب تموم کنم.

بعضی حرفها یک عمر در ذهن آدم می مانند و حرفی که کریس اون روز به من زد از اون دست است که گفت:" ببین، هیچوقت تو زندگیت کاری را از لج کسی نکن. هر کاری و برنامه ای هرچقدر کوچیک و یا حتی به زعم دیگران مضحک هم باشه، برای خود اون شخص مهمه و حتماً هدفی پشتش خوابیده. تو بخاطر رسیدن به اون هدف، باید اون کارو دنبال بکنی نه برای این که یکیو خیط کنی و یا چیزی را بهش ثابت کنی.

علت این که من میگم بمون اینه که تو حالا حالا وقت برای حذف کردن داری و از طرفی مطمئنم تو میتونی با نمره خوب اینها را تمام کنی. اگر هم نشد که نشد. خودت را که نباید بکُشی چون یه روزی یه حرفی زده ای. نگاه هم نکن به این بچه ها که مثل بلبل انگلیسی حرف می زنند، خوندن این کتابها همونقدر که برای تو مشکله واسه اونا هم هست چون زبان این کتابها، زبانی مشکلی است با این تفاوت که چون زبان انگلیسی برای تو زبان دومه تو بیشتر از اونها تلاش می کنی".

یعنی من انتظار داشتم کریس بگه آخه جوجه! تو که حرف یومیه ات را هم بلد نیستی بیخود کردی کلاس به این سنگینی را برداشتی و شوهرت حق داشته و....ولی نه! اینها اینطور حرف نمی زنند. روش اینها بارک الله مست کردن است!  

خلاصه می کنم....موندم ولی با این فکر که دو هفته مونده به آخر ترم میرم و کلاسها را دراپ می کنم. تا اون زمان برسه با کمکهای بیدریغ و خالصانه ی گیلبرت و راهنمایی های موثر و دلسوزانه ی کریس درک مطالب بمراتب برام آسونتر شده بود....

کار به جایی رسید که اون دو هفته ی کذایی که رسید دیگه به حذف کردن که فکر نمی کردم هیچ، شب و روز بلانسبت خرخونی میکردم.....حالا اگر بگم + A گرفتم بقول نگین: ریا میشه؟!

 

ادامه هم ندارد!

 

کلاس انگلیسی....

شما را از دفتر کریس Chris به کلاس انگلیسیم میبرم. ربطش هم اینه که چون این کلاسها را به موازات همدیگه داشتم شاید اگر معلم فوق العاده مهربان و فهمیده ی انگلیسیم و تشویقهای او نبود به حرف کریس گوش نمی دادم و کلاسهاشو درجا حذف می کردم.

در کلاس انگلیسی که اون معلم را هم به اسم کوچکش؛ Gilbert گیلبرت؛ صدا می کردیم به اونصورت ترس و دلهره ای نداشتم چون همه دور وبریهام مثل خودم اومده بودند ای بی سی دی یاد بگیرن!

گیلبرت که الهی عمر به کمال بکنه یکی از بهترین انسانهایی است که به عمرم دیده ام. روز اول کلاس خودش را اینطوری معرفی کرد:

"من گیلبرت گونزالس هستم که متاسفانه هیچ نسبتی با speedy Gonzales ندارم( اشاره به کارتون معروف اسپیدی گونزالس)! شصت و دو ساله هستم. همسر زیبایی به نام آیلین دارم که معلم مدرسه ابتدایی است و منو میکُشه اگه بدونه که به شماها گفتم پنجاه و هشت سالشه!

آیلین و من، سوم همین ژانویه سی و نهمین سالگرد ازدواجمان را جشن خواهیم گرفت. ما دو تا پسر داریم؛ جوزف 36 ساله است و کارشناس ارتش که در حال حاضر به اتفاق همسر و دو دختر نازشان در ژاپن زندگی می کنند و دیگری جاستِن ِ 32 ساله است که شرکتی خصوصی دارد و با همسرش در نیویورک هستند".

پرانتز: اینو برای همیشه یادم میماند که این استاد عزیز و نازنین نه تنها در مورد همسرش که بقول خودش هنوز مثل روز اول عاشقش بود، که در هر مورد دیگری هم اول اسم اون طرف را می گفت و بعد خودش را. آیلین اند آی....مای سان اند آی....مای فریند اند آی. بی زحمت پرانتز را ببندید!

ما خونه بزرگی داریم در.....( محرمانه است، به شماها که نمیتونم بگم- نویسنده!) رسم ما بر این است که هر سال همه کسانی را که در حال حاضر و یا در سالهای قبل افتخار آشنایی باهاشون را داشتیم( حواستون هست؟ نمیگه شاگردام)! را دعوت می کنیم خونه مون.

برای این که به همه خوش بگذره و همه راحت باشند هر کس هر غذایی که دوست داره به اندازه ی خودش و نه یک ایل! درست میکنه و میاره، اگر هم نتونست مهم نیست به اندازه ی کافی خوردنی خواهیم داشت. اگر دوست و فامیل هم دارید و میخواهید با خودتون بیارید که چه بهتر! اگر کسی سازی بلده بزنه، لطفاً سازش را هم بیاره که مهمونی بدون موزیک چندان لطفی نداره".

 

باری....من تنها ایرانی کلاس بودم و سایر بچه ها همه مکزیکی و گیلبرت هم اسپانیایی را فوول می دانست. یه موقع که یه چیزی را صد دفعه می گفت و بچه ها هنوز نمی فهمیدن، بهش اصرار میکردن که حالا همینو به اسپانیایی برامون بگو. سرخ و سفید می شد و با یک حجب و حیای دلنشینی می گفت نه! این ظلم به خاتون میشه چون shame on me (باعث شرمندگی من)  من که فارسی بلد نیستم که برای اون هم توضیح بدم.

ای خدااااا که این حرفش منو می کُشت! به جای این که بگه خب خاتون که اسپانیایی نمیدونه، خودش را سرزنش میکنه که چرا فارسی بلد نیست. 

طی سالها و برخورد بیشتری که با اجتماع داشتم دیدم اینها اصولاً اینطوری هستند، هر چقدر که خون ما با سرزنش و سرکوفت و تحقیر از هر نوعش آمیخته شده برعکسش اینان که همیشه نکات مثبتی را که یه نفر داره بزرگ می کنند، طعنه کنایه زدن را یاد نگرفته اند و انگار جز تشویق، زبان دیگه ای بلد نیستن.

 

پی نوشت: برای این که سوء تعبیری برای کسی پیش نیاد و خدای نکرده به کسی برنخوره از خودم مثال میزنم که اگر همین الان به مادرم بگم خیلی دلم میخواد بیام ایران ولی کلی قرض و بدهی دارم و نمیتونم....

حاج خانم کتاب تاریخش! را میاره و از صفحه ی اول ِ اولش شروع میکنه برام خوندن: تو اصلن عاقبت اندیش نبودی از همون بچگی ت!

یادته کلاس اول که بودی( اول دبستان را میگه! هزاااار سال پیش)! یه روز همه مداد و مداد پاک کن هات را داده بودی به اون دختره چش سفید ِ عصمت خانم! اون ورپریده الان خانم دکتر شده واسه خودش و همون بهتر که نیستی ببینی چه غروری و چه برو بیایی داره!

مگه نبود که خانم جواهری، معلم کلاس چهارمت( چارم ابتدایی را میگه)! به بابات گفته بود این خاتون آخرش هیچی نمیشه! از بس سرش به داستان خوندن زیر میز گرمه! 

فکر کردی مش غلامعلی خدا بیامرز، مستخدم مدرسه تون به من نمی گفت که خاتون زنگای تفریح هر چی(!) پول داره خرج این و اون میکنه! حالا بیا برو ببین همون دوستای جون جونیت چه خونه زندگیایی دارن!

یادته عموت که از مکه اومده بود( اوووو پونصد سال پیشو میگه)! یه کاره رفتی تو آشپزخونه و اونهمه ظرف را دست تنها شستی و بعد اونا برای عروسی تو، عین غریبه ها گذاشتن همون دقه ی آخر اومدن و اول از همه هم رفتن!

از بس اون زن عموت جون عزیزه و میمیره اگه یه استکان آب بزنه! خجالت که نمی کشن ده نفر بلند شدن اومدن عروسی، بعد کادو چی دادن؟ یه دست پارچ و لیوان ِ خوار ِ زار!( سرویس آبخوری کریستال اصل آلمانی را میگه خوار زار)!

حکایت ازدواجته که هر چی بهت گفتم زن این یارو نشو به خرجت نرفت؟ دیدی باباش سر عقد چه کادوی ناچیزی بهت داد؟ ( یک سکه تمام را میگه ناچیز)! من همون موقع نگفتم اینا آدم نیستند؟! نگفتم آدم باید گله را بخواد نه کَله؟! نه گفتم یا نگفتم؟!( اینارو حالا میگه، اونموقع نمی گفت)! 

حالا نمیخوام ناراحتت کنم ولی آخه آدم دلش میسوزه....یادته اون سفر اولی که اومدی و اووون همه( چار تا را میگه اووون همه)! سر و سوغات آوردی واسه خاله خانباجیا( بچه های خودش را که بر حسب اتفاق! خواهر برادرای من باشند میگه خاله خانباجی)!

چقد بهت گفتم مادر، اینهمه بریز و بپاش نکن و فکر دو روز دیگه ات هم باش!( حالا نگفته هاااا ولی خب کی حوصله جر و بحث داره پشت تلفن)!

 

مهری جان شرمنده! ولی باز هم ادامه دارد....

 

 

کلاس روانشناسی....

ده دوازده سال پیش در یک مهد کودک کار می کردم....نه بذارید یه کم "ریوایند" کنم به گذشته و این که اصلن چی شد سر از مهد در آوردم!

کلاس و مدرسه رفتن در امریکا خیلی جذاب و دوست داشتنی است. از خودشون بپرسی متنفرند ولی برای ما که با سیستم آموزشی ایران درس خونده ایم و ترس از معلم و دلهره ی پای تخته رفتن و هزار صفحه کتاب را حاضر کردن و....کابوس های شب امتحان را تجربه کرده ایم، مدرسه رفتن در اینجا عین سیزده بدر است! 

باری....تازه اومده بودم امریکا و رفته بودم در کلاس انگلیسی ثبت نام کنم که چشمم خورد به آگهی روی دیوار که جدول کلاسهای روانشناسی را نوشته بود، یهو جوگیر شدم و انگار که نقل و نبات خیرات می کنند در اون کلاسها هم ثبت نام کردم.

خوشحال و خندون اومدم خونه و به حاجی گفتم 12 واحد هم روانشناسی برداشتم که 4 واحدش روانشناسی کودک و بقیه اش عمومی است یک نگاه تمسخر آمیزی بهم کرد و گفت چه خوش اشتها! تو اگر انگلیسی ها را پاس کنی شاهکار کردی....

خیلی تو ذوقم خورد ولی یک دفعه غیرتی شدم و گفتم حالا می بینیم!

روزی که رفتم سر کلاس، هنوز نیمساعت هم نگذشته بود که فکر کردم حاجی این یکی را درست گفته بود و این کلاس در حد قد و قواره ی من نیست.

استادمان یک مرد سیاه پوست، بسیار خوش رو و مهربانی بود که مرده شور خوش روییش را ببره! درس پیشکشش، با من حال و احوالپرسی میکرد من نمی فهمیدم چی میگه!

سیاه پوستها نه تنها خیلی تند حرف می زنند که لهجه ی خاص خودشان را هم دارند و اگر گوش به گویش آنها آشنا نباشه فهمیدنشان خیلی سخته. 

با این حال جلسه اول به خیر و خوشی گذشت، معارفه بود و من خوبم تو چطوری و اینا. جلسه بعد همینجور که وررررررررررر حرف میزد گفت از فصل اول تا سوم را بخونید و سوالاتتان را یادداشت کنید که در موردش بحث کنیم.

اومدم خونه و اون کتاب شونصد صفحه ای را که باز کردم چشمام سیاهی رفت! بخدا اگر بخوام اغراق کنم بجز is, and, she, he, child, mother هیچ چیز دیگه شو نمی فهمیدم. باز خودم را نباختم! کتاب را بستم و گفتم سر کلاس اگر منو صدا کرد و گفت سوالت چیه؟ میگم من هیچ سوالی ندارم اونایی که سوال دارند لابد درس را نفهمیده اند!

تصورم غلط بود و سوال جوابی به اون شکل که من فکر می کردم در کار نبود. خب بازم به خیر گذشت! اینبار تکلیف داد که از فصل سوم تا چهارم را حاضر کنید برای امتحان.

چی؟ ام... ام... امت... امتحان؟!! نه دیگه این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست! کلاس تموم شد و یک نفس عمیق کشیدم و بیست دفعه ای با خودم مرور کردم که چی میخوام بهش بگم حالا با اون انگلیسی ضایع تری که حرف میزدم(الانشم ضایع است واسه همین گفتم ضایع تر)!

رفتم تو دفتر کارش و تا منو دید شروع کرد بلبل زبونی که به کلاس من خوش آمدی و خیلی خوشحالم تو کلاس من هستی و ...گفتم داغشو میذارم به دلت! صبر کن ببین چی میخوام بهت بگم!

گفتم پروفسور! گفت منو پروفسور صدا نکن همون که سر کلاس به همه گفتم منو کریس صدا کن. خب حالا هر چی.... کریس! من میخوام کلاس شما را حذف کنم.

- واسه چی؟

- واسه این که من نه از حرفهای شما سر درمیارم و نه یک کلمه از کتاب را می فهمم. فهمیدن چیه؟ اصلن نمیتونم این اصطلاحات قلمبه سلمبه را حتی تلفظ کنم.

گفت ! hold your horses ( اسبهاتو نگه دار...معادل پیاده شو با هم بریم)! بذار اول یک قهوه برات بیارم بعد برام توضیح بده ببینم چی شده.

خیلی با حوصله گوش داد و گفت اگه میخوای حذفشون بکنی، هیچ اشکالی نداره ولی اینم بدون که چه همین الان این کارو بکنی و چه دو هفته به فاینال فرقی به حالت نمی کنه. پس چرا صبر نمی کنی تا اون موقع؟ به نظر من ادامه بده و همینجوری مستمع آزاد بیا سر کلاس و برو و هیچ خودتو نگران نکن....بعدشم برو همه را حذف کن.

 

 ادامه دارد....

خیلی خوابم میاد و حوصله ی ویرایش ندارم....به ویراستاری خودتون ببخشید!

 

8888....

۸۸۸۸

مسافر....

ای مسافر غریب در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر !

از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر !

این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر !

دست خسته ی مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر !

 

در استکبار...

در استکبار وقتی جریمه رانندگی می گیری دو تا کار میتونی بکنی: یا یک چک به همون مبلغ بنویسی و همراه با قبض جریمه ای که برات فرستادن، براشون پست کنی و خلاص....یا بری دادگاه.

دادگاه رفتن بهتره چون جای چک و چونه زدنه. این دادگاه ها هفته ای سه روز برگزار میشن و باید قبلش زنگ بزنی تا اسمت را در لیست اون روزی که خودت تقاضا کرده ای، بذارن. اگر تونستی بری که چه بهتر و اگر هم نرفتی که نرفتی، کاریت ندارند.

میری می بینی گوش تا گوش خلاف سنگین نشسته، اسامی را به ترتیب الفبا میخونن و شمام میشینی تا نوبتت برسه. این نوع دادگاه ها مثل دادگاه " Judge Judy " بیشتر به یک جلسه مشاجره دوستانه شباهت داره تا محکمه هایی که خدا نصیب نکنه برای پرونده های جنایی تشکیل میشن.

خب، حالا میگیم به فرض محال اون فرد کاطی منم( چون اینا فرق ت و ط را نمیدونن خاتون را خاطون می نویسن و چون خ هم ندارند بهم میگن کاطی- مترجم!)

قاضی میگه: غروب بخیر! کااا....کا....آم ساری نمیتونم اسمت را تلفظ کنم، منو ببخش! بر حسب گزارش آفیسر گرین شما در روز سوم اکتبر امسال، ساعت هفت و بیست و دو دقیقه بعد از ظهر در یک مایلی هالیوود بلوارد داشتی یازده مایل بالای سرعت مجاز میرفتی، چه دفاعی از خودت میکنی؟ آیا گناهکار هستی یا بی گناه؟

نمیشه حاشا کنی و یا بگی آیا همه ی شما بی گناهید، آیا همه ی شما سر به راهید! چون بعد اون آفیسر را میارن و مدارک و سرعت ثبت شده در رادار.... و چون داری یک آفیسر پلیس را متهم به دروغگویی و گزارش کذب دادن میکنی، اون آفیسر ازت شکایت میکنه، وکیل میگیره و کل اداره پلیس میاد به دفاع از او اعاده حیثیت میکنه.... بعد تو هم مجبوری وکیل بگیری و کلی خرج و دوندگی و به احتمال نود و نه درصد و نیم، بازنده ی پرونده تو میشی نه اون آقای داوود سبز! پس بهتره که کوتاه بیای!

حرف تو حرف میاد یادم میره چی داشتم می گفتم!

آهان....رفته بودیم پیش قاضی! هیچی حرفش که تموم شد یک قیافه ی خیلی مظلومانه ای به خودت میگیری و میگی یور آنِر! من گناهکارم ولی با دلیل!

- خب دلیلت را بگو.

-  عالی جناب! صادقانه بگم که من دو ماه تمام در هول و ولای کنسرت شهرام جان ِ ناظری بودم که شب سوم اکتبر در هالیوود بلوارد برگزار میشد، قبلش رفتم برادر عزیزتر از جانم را که پنج سال ندیده بودمش از فرودگاه برداشتم، نات توو مِنشِن من اینجا هیچکس را ندارم و همه فامیل من اُو ِر سیز هستند....

پرانتز باز برای شما بلاگرها: هر وقت و هر کجا این جمله را بگم احتیاجی به فیلم بازی کردن ندارم و خود بخود گریه ام میگیره چه برسه در جلسه دادگاه، این قضات هم که تحمل دیدن اشک یک ضعیفه را ندارند، دلشون فوری به رحم میاد. پرانتز بسته!

نه جناب قاضی حواسم به شماست. داشتم یه توضیحاتی واسه دوستای وبلاگیم میدادم! عالی جناب....آخه.... شما.... نمی دونید.... چقدر.... سخته.... که آدم ....تو مملکت غریب....اوهوو! اوهوو! ( آقا یکی این بچه را ساکت کنه)!!

بعد به فرودگاه که رسیدم...اصن جناب قاضی چرا سرتون را درد بیارم و وقت محترم دادگاه را بگیرم وبلاگم را اگر بخونید همه چیز را اونجا توضیح داده ام، ترا خدا کامنت یادتون نره!

- بگو ببینم تو اینجا انگلیسی را یاد گرفتی یا در....مال کجا بودی؟!

- آم پرژن جناب قاضی.

- آی سی، یور فرام آی رَن؟! خب پس با این حساب شماها بلخره( بابا به املای بلخره گیر ندین یارو امریکاییه همینقدشم باید ممنونش باشیم)! کنسرت را از دست دادید؟ رایت؟!

- لال بشی ایشالا! ذلیل بشی ایشالا!

- وات دید یو سِی؟!

- با شما نبودم عالیجناب! یاد "شهر قصه" افتادم یهو! عالی جناب اگر زبونم لال، خدای نکرده نرسیده بودم که....که....الان....سینه.... قبرسون....خوابیده بودم...که!(از تصور این که اگر نرسیده بودم.....دوباره گریه ام می گیره)!

- گریه نکن عزیزم! سفیدابات پاک میشه، چشمون زیبای تو نمناک میشه! به نظر من دلایلت قابل قبوله، جریمه ات 150 دلاره که من 80 دلار بهت تخفیف میدم، چطوره؟!

- عالی جناب، بنده از لطف شما ممنونم!

- میدونم!

 

پی نوشت: محل دادگاه و اسم قاضی در این پست ساختگی می باشند و این وبلاگدار هیچ مسئولیتی در قبال تشابهات احتمالی ندارد!

 

ساعت....

 

شیش هفت سال پیش همکاری داشتم به اسم دانیل....بیست و شش سالش بود و خیلی ساکت و مودب و کاری....

این آقا دانیل یه شب مست و ملنگ پشت فرمون نشسته بوده که گیر میفته. در امریکا مشروب خوردن آزاده ولی با رانندگی جور در نمیاد و جرم بسیار بزرگی است در حد قتل عمد.

بار اول ۲ هزار دلار جریمه شده بود و تصدیقش برای شیش ماه توقیف. هفته ای یک بار باید کلاس می رفته که این کلاسها اجباریه و حضور نداشتن در کلاس عواقب سنگینی داره.

شیش هفت ماه بعدش دوباره گیر میفته....باز مست و حالا بی تصدیق و با سابقه! اینبار ۵ هزار دلار جریمه گرفته بود که باید همه را یکجا می داد و اضافه شدن کلاسها و در توقیف ماندن تصدیقش به مدت دو سال.

بار سوم؟ آخ روتو برم بچه! تو چه جوری برای بار سوم.....می گفت درسته که من مست بودم ولی دوستم رانندگی می کرد که ماشینمون خراب شد و ....خیله خب حالا مام میگیم تو زدی! 

اینبار دستبندش می زنند و راهی زندانش می کنند چون زندان جا نداشته آزادش کرده بودند ولی به شرط ها و شروط ها! دور مچ پای راستش یه چیزی مثل ساعت بسته بودند ضد آب و ضد ضربه که کنتور داشت و امکان باز کردنش با هر وسیله ای صفر بود و کلیدش در تامینات! 

به وسیله ی همین ساعت! مانیتورش می کردند و فقط می تونست بیاد سر کار و برگرده خونه و یا بالعکس. مطلقاً حق نداشت هیچ کجای دیگه حتی دو قدم جلوی در حیاط خونه شون راه بره.

خیلی ناراحت بود از این ماجرا و بزرگترین غصه اش این بود که نمی تونست بره دوست دخترش را که در شهر دیگه ای زندگی می کرد ببینه.

خوشبختانه خیلی جنبه ی شوخی داشت و من برای این که کمی از غم و غصه اش کم بشه خیلی سر به سرش میذاشتم.

- دانیل.... ساعت الان دقیقاً چنده؟!

- راستی دنی....من این کلیدو پیدا کردم مال توئه؟!

- دنی ساعتت آلارم هم داره؟!

یک روز که خیلی گرفته بود براش خوندم و ترجمه کردم یارب تو کلید ِ دَنی در چاه انداز!

 

دیگه خبری ازش نداشتم تا.....چند روز قبل که اومد کافی شاپ. خوب و خوش و سر حال. با همون دختری که دوست بود ازدواج کرده و حالا داشت میرفت دادگاه که سرپرستی قانونی پسر کوچولویی که اون خانم از ازدواج قبلی ش داره را به اسم خودش بگیره....براش آرزوی موفقیت کردم و یک زندگی آرام و بی ساعت!