کلاس انگلیسی....
شما را از دفتر کریس Chris به کلاس انگلیسیم میبرم. ربطش هم اینه که چون این کلاسها را به موازات همدیگه داشتم شاید اگر معلم فوق العاده مهربان و فهمیده ی انگلیسیم و تشویقهای او نبود به حرف کریس گوش نمی دادم و کلاسهاشو درجا حذف می کردم.
در کلاس انگلیسی که اون معلم را هم به اسم کوچکش؛ Gilbert گیلبرت؛ صدا می کردیم به اونصورت ترس و دلهره ای نداشتم چون همه دور وبریهام مثل خودم اومده بودند ای بی سی دی یاد بگیرن!
گیلبرت که الهی عمر به کمال بکنه یکی از بهترین انسانهایی است که به عمرم دیده ام. روز اول کلاس خودش را اینطوری معرفی کرد:
"من گیلبرت گونزالس هستم که متاسفانه هیچ نسبتی با speedy Gonzales ندارم( اشاره به کارتون معروف اسپیدی گونزالس)! شصت و دو ساله هستم. همسر زیبایی به نام آیلین دارم که معلم مدرسه ابتدایی است و منو میکُشه اگه بدونه که به شماها گفتم پنجاه و هشت سالشه!
آیلین و من، سوم همین ژانویه سی و نهمین سالگرد ازدواجمان را جشن خواهیم گرفت. ما دو تا پسر داریم؛ جوزف 36 ساله است و کارشناس ارتش که در حال حاضر به اتفاق همسر و دو دختر نازشان در ژاپن زندگی می کنند و دیگری جاستِن ِ 32 ساله است که شرکتی خصوصی دارد و با همسرش در نیویورک هستند".
پرانتز: اینو برای همیشه یادم میماند که این استاد عزیز و نازنین نه تنها در مورد همسرش که بقول خودش هنوز مثل روز اول عاشقش بود، که در هر مورد دیگری هم اول اسم اون طرف را می گفت و بعد خودش را. آیلین اند آی....مای سان اند آی....مای فریند اند آی. بی زحمت پرانتز را ببندید!
ما خونه بزرگی داریم در.....( محرمانه است، به شماها که نمیتونم بگم- نویسنده!) رسم ما بر این است که هر سال همه کسانی را که در حال حاضر و یا در سالهای قبل افتخار آشنایی باهاشون را داشتیم( حواستون هست؟ نمیگه شاگردام)! را دعوت می کنیم خونه مون.
برای این که به همه خوش بگذره و همه راحت باشند هر کس هر غذایی که دوست داره به اندازه ی خودش و نه یک ایل! درست میکنه و میاره، اگر هم نتونست مهم نیست به اندازه ی کافی خوردنی خواهیم داشت. اگر دوست و فامیل هم دارید و میخواهید با خودتون بیارید که چه بهتر! اگر کسی سازی بلده بزنه، لطفاً سازش را هم بیاره که مهمونی بدون موزیک چندان لطفی نداره".
باری....من تنها ایرانی کلاس بودم و سایر بچه ها همه مکزیکی و گیلبرت هم اسپانیایی را فوول می دانست. یه موقع که یه چیزی را صد دفعه می گفت و بچه ها هنوز نمی فهمیدن، بهش اصرار میکردن که حالا همینو به اسپانیایی برامون بگو. سرخ و سفید می شد و با یک حجب و حیای دلنشینی می گفت نه! این ظلم به خاتون میشه چون shame on me (باعث شرمندگی من) من که فارسی بلد نیستم که برای اون هم توضیح بدم.
ای خدااااا که این حرفش منو می کُشت! به جای این که بگه خب خاتون که اسپانیایی نمیدونه، خودش را سرزنش میکنه که چرا فارسی بلد نیست.
طی سالها و برخورد بیشتری که با اجتماع داشتم دیدم اینها اصولاً اینطوری هستند، هر چقدر که خون ما با سرزنش و سرکوفت و تحقیر از هر نوعش آمیخته شده برعکسش اینان که همیشه نکات مثبتی را که یه نفر داره بزرگ می کنند، طعنه کنایه زدن را یاد نگرفته اند و انگار جز تشویق، زبان دیگه ای بلد نیستن.
پی نوشت: برای این که سوء تعبیری برای کسی پیش نیاد و خدای نکرده به کسی برنخوره از خودم مثال میزنم که اگر همین الان به مادرم بگم خیلی دلم میخواد بیام ایران ولی کلی قرض و بدهی دارم و نمیتونم....
حاج خانم کتاب تاریخش! را میاره و از صفحه ی اول ِ اولش شروع میکنه برام خوندن: تو اصلن عاقبت اندیش نبودی از همون بچگی ت!
یادته کلاس اول که بودی( اول دبستان را میگه! هزاااار سال پیش)! یه روز همه مداد و مداد پاک کن هات را داده بودی به اون دختره چش سفید ِ عصمت خانم! اون ورپریده الان خانم دکتر شده واسه خودش و همون بهتر که نیستی ببینی چه غروری و چه برو بیایی داره!
مگه نبود که خانم جواهری، معلم کلاس چهارمت( چارم ابتدایی را میگه)! به بابات گفته بود این خاتون آخرش هیچی نمیشه! از بس سرش به داستان خوندن زیر میز گرمه!
فکر کردی مش غلامعلی خدا بیامرز، مستخدم مدرسه تون به من نمی گفت که خاتون زنگای تفریح هر چی(!) پول داره خرج این و اون میکنه! حالا بیا برو ببین همون دوستای جون جونیت چه خونه زندگیایی دارن!
یادته عموت که از مکه اومده بود( اوووو پونصد سال پیشو میگه)! یه کاره رفتی تو آشپزخونه و اونهمه ظرف را دست تنها شستی و بعد اونا برای عروسی تو، عین غریبه ها گذاشتن همون دقه ی آخر اومدن و اول از همه هم رفتن!
از بس اون زن عموت جون عزیزه و میمیره اگه یه استکان آب بزنه! خجالت که نمی کشن ده نفر بلند شدن اومدن عروسی، بعد کادو چی دادن؟ یه دست پارچ و لیوان ِ خوار ِ زار!( سرویس آبخوری کریستال اصل آلمانی را میگه خوار زار)!
حکایت ازدواجته که هر چی بهت گفتم زن این یارو نشو به خرجت نرفت؟ دیدی باباش سر عقد چه کادوی ناچیزی بهت داد؟ ( یک سکه تمام را میگه ناچیز)! من همون موقع نگفتم اینا آدم نیستند؟! نگفتم آدم باید گله را بخواد نه کَله؟! نه گفتم یا نگفتم؟!( اینارو حالا میگه، اونموقع نمی گفت)!
حالا نمیخوام ناراحتت کنم ولی آخه آدم دلش میسوزه....یادته اون سفر اولی که اومدی و اووون همه( چار تا را میگه اووون همه)! سر و سوغات آوردی واسه خاله خانباجیا( بچه های خودش را که بر حسب اتفاق! خواهر برادرای من باشند میگه خاله خانباجی)!
چقد بهت گفتم مادر، اینهمه بریز و بپاش نکن و فکر دو روز دیگه ات هم باش!( حالا نگفته هاااا ولی خب کی حوصله جر و بحث داره پشت تلفن)!
مهری جان شرمنده! ولی باز هم ادامه دارد....