....Will you be there

Hold me, like the river jordan
And I will then say to thee
You are my friend

 مرا در آغوشت بگیر مثل رودخانه ی اُردُن

و بعد من خواهم گفت که تو دوست من هستی

Carry me, like you are my brother
Love me like a mother
Will you be there

مرا با خودت ببر

مثل این که تو برادرم باشی

عاشقم باش مثل یک مادر

تو آنجا خواهی بود؟

Weary, tell me will you hold me
When wrong, will you scold me
When lost will you find me

 ای خسته. به من بگو آیا بغلم خواهی کرد

وقتی اشتباه کنم, آیا تو سرزنشم می کنی؟

اگر گم بشم آیا میایی که پیدام کنی؟ 

But they told me a man should be faithful
And walk when not able
And fight till the end but I'm only human

 اما به من گفتند یک مرد باید محکم و وفادار باشه

و راه بره حتی وقتی که قادر نیست

و بجنگه تا آخر.... اما من فقط یک انسانم

oh, love

oh, love

آه عشق...آه عشق


Everyone taking control of me
Seems that the world's
Got a role for me
 I'm so confused

 همه دوست دارند منو کنترل کنند

به نظر میاد که دنیا

نقشی برای من در نظر گرفته و من گیج هستم( قاطی کرده ام)


Will you show to me you'll be there for me
And care enough to bear me

آیا تو به من نشان خواهی داد آیا آنجا خواهی بود

و اونقدر به من اهمیت میدهی که تحملم کنی


Hold me) (lay your head lowly)

Softly then boldly) (carry me there

مرا در آغوشت بگیر سرت را پایین بیار

با لطافت و بعد جسورانه

مرا به آنجا ببر


(Lead me) Hold me) (love me and feed me)

kiss me and free me) (I will feel blessed

 مرا راهنمایی کن... مرا نگهدار و عاشقم باش و به من برس( تغذیه ام کن)

مرا ببوس و آزادم کن

من شُکر گزار خواهم بود


(Carry) (carry me boldly) (lift me up slowly)
Carry me there) (save me) (heal me and bathe me

مرا ببر....مرا جسورانه ببر...آهسته بلندم کن

مرا به آنجا ببر...نجاتم بده...زخمهایم را مرهم بگذار و مرا شستشو بده


(Softly you say to me) (I will be there)
(Lift me) (lift me up slowly)
(Carry me blodly) (show me you care)

(Hold me) (lay your head lowly)
 I get  lonely sometime

تو با لطافت به من می گویی: من آنجا خواهم بود

بلندم می کنی....از زمین به آهستگی بلندم می کنی

مرا دلیرانه با خود میبری

به من نشان میدهی که برایت اهمیت دارم

مرا بغل می کنی و سرت را پایین می آوری

 


من بعضی وقتها خیلی تنها هستم

(Softly then boldly) (carry me there)
Need me) (love me and feed me

با لطافت و بی احتیاط مرا میبری آنجا

میخواهی مرا... عاشقم هستی و به من میرسی

(Kiss me and free me) (I will feel blessed

مرا می بوسی و آزدام می کنی

من شکرگزارت خواهم بود

Spoken : in our darkest hour in my deepest despair
Will you still care? will you be there

دکلمه: در تاریکترین لحظاتمان و در عمق ناامیدی من

باز هم به من اهمیت میدهی؟

آیا آنجا خواهی بود؟

In my trials and my tribulations
Through our doubts and frustrations

In my violence in my turbulence
Through my fear and my confessions

در آزمون و خطاها و مصیت های من

از آغاز تا انتهای تردیدها و محرومیت هایمان

در یاغی گریها و اغتشاشات من

در هراسهایم...

در  لابلای اعترافاتم 


In my anguish and my pain
Through my joy and my sorrow
In the promise of another tomorrow

در اضطراب و دردهایم

در لذت ها و افسوس هایم

در قولی که به هم دادیم برای فردایی دیگر

I'll never let you part

 for you're always in my heart

من هرگز ترا از خودم جدا نخواهم کرد

زیرا تو برای همیشه در قلب من هستی
 
 

 

گِرَن ما....

 

اول بگم که این رایانه همون cashregister  مغازه است و  اون حرفی را که مثل "ب" است ولی سه تا نقطه زیرش داره را چی؟ نداره. بدبختی هر چی هم میخوام الان بگم با همون حرف شروع میشه! ولی خب مغازه هم امشب خیلی خلوته و  دو سه ساعته که چشمام به دره .... خدا کنه که خوابم نبره!

از همون دور که دیدمش صورتش غرق خنده بود و تا وارد شد و بدون این که من سوالی کرده باشم با شوق فراوان گفت میدونی من امروز مادر بزرگ شدم.

خیلی تعجب کردم و گفتم مگه تو چند سالت هست که حالا "گرن ما" هم شده ای؟ - ۳۴ سال.

- بعد اونوخ بچه ات چند سالشه؟

- مای سان( همون اولاد ذکور منظورشه) ۱۶ سالشه و دوست دخترش ۱۴ ساله است.

- شه ژالب! مبارک باشه اینشالله....حالا این والدین جوان کجا زندگی می کنند؟ 

- خونه ی من. آخه مای سان! تازه از زندان در اومده نه این که فکر کنی کار خطرناکی کرده باشه ها...خب اینا جوونند و اشتباه زیاد می کنند همینجوری الکی گرفته بودنش و دو سال بهش داده بودند ... البته دوست دخترش هم از ایناست که هی باید بره تامینات و خودش را معرفی بکنه.( هر دو خلاف سنگین باید باشند- نویسنده)! حالا این حرفها مهم نیست مهم اینه که اینقدر خوشحالم واسه این دختر ناز و خوشگلی که به خانواده ما اضافه شده که حد نداره.

عکس نوزاد را که روی صفحه تلفنش گذاشته بود نشونم داد و خدا بذارتش خیلی ملوس و خوردنی بود. اسمش را سوال می کنم و طبق معمول میخوام بنویسه ش تا بدونم چه جوری اسبل! میشه.

- Mia Nevaeh

- وایسا ببینم! میا که همون "مای "ِ انگلیسی میشه ....نِوا را هم اگر برعکس بخونی که میشه بهشت. چه اسم قشنگی! مای هِو ِ ن.... بهشت من!

- راست میگیا من تا بحال بهش فکر نکرده بودم ولی نه! گمون نکنم! مای سان خیلی خنگه عقلش به این چیزا نمیرسه!

- باهات شرط می بندم که این اسم را اتفاقی برای این بچه نذاشتن....

 

بعداً نوشت: دلم میخواد بدونم نکته اخلاقی که از این داستان واقعی می گیرید چیه؟!  

 

یک خبر خیلی خوب و مهم....

بدین وسیله به اطلاع دوستان و علاقمندان زبان کُردی(اولیش خودم) می رساند که اولین کتاب درباره ی دستور زبان کردی- کرمانشاهی توسط آقای وحید رنجبر راهی کتابفروشی ها شد.

بلیوت اُر نات.... وحید رنجبر همان پاپتی خودمان است که با خاطرات و خطراتش! آشنا هستیم.

عرض نکرده بودم ما با بزرگان و فرهیختگان نشست و برخاست داریم؟! اینهم مدرکش! اینقده ذوق زده شدم که یهویی طبع شعرم هم گل کرد:

بسی رنج برده است کُرَه م پاپتی

نیاید به کُردی زبان...هیچ آفتی

.

.

بسی رنج برده است وحیدرنجبر

بخوان و بیاموز و حالش را ببر

 

حالا سخنی دارم خصوصی با رووله ی خودم: ا ِ ی گلارم زیر اُ پاهای پتی ت....هیچ میدانی که مَه باید چنی پراود آو یو باشم که ایسَه با یی عالم ِ بی کامپیوتری و یی همَه زخم زبانی که یی مثلا دوستان! به مَه میزنند بیام و نشانیته به همه اعلام کنم؟!

لازمَه بشت بگم که عشق شَرامتان شیتَم که کرده هیچی مژنون ِ زبان کٌردی هم شدم یا خودت میدانی که شب کنسرتش افتادم یادت و چنی دلم کِزَه کرد که تو آنجا نبودی؟!

 

حالا یی حرفا به کنار....یه چن تایی از اُ خوباش برام روانه کن تا بذارم در یی قَوَه خانه م بل که یی خدا خوارشان کرده ها هم یه چیزی آموختند....نشانیمم که یی بالا هست!

 

بعداً نوشت: لطفاً تبریکاتتان را به خودش بگویید که من هیچ کاره ام! 

 

تا اطلاع ثانوی....

در ضمن بدین وسیله به سمع! و نظر شما دوستان خوب و عزیزم می رسانم که اینجانب تا مدتی لپتاپ نخواهم داشت.

آخه من هنوز لپتاپ نخریده ام! یادتونه چقدر خواهش و التماس کردم سر اون سه راهیه که بودم و تابلوی ایست را هم ندیده و رد شدم...دیدید چقدر به کمک فکریتون احتیاج داشتم که بین لپتاپ و ماشین و بینزنس کدوما را بگیرم و تنکیو وری ماچ واسه اونهمه راهنمایی! فلذا این لپتاپ را که مال دوستم است و من بعضی وقتها!! (یازده ماه در سال) ازش می گیرم را باید مدتی بهش قرض! بدم.

محاااااال بود چنین ایثاری از من سر بزنه اگر موقع رسیدگی به امور مالیاتی ش نبود که همانا در استکبار حیاتی تر از این وجود نداره و خوداشون میگن از دو چیز نمیشه فرار کرد یکی مرگ و دومی مالیات!

بات لووک اَت دِ برایت ساید! این دوست نازنین من که اتفاقاً اسمش نازنین هم هست متنفره از کار کردن با هر چه ماوس لس و از شانس من( من که نه، در واقع شماها)! این لپتاپ هم موشش کجا بوده!

نتیجه ی اخلاقی این که تا مدیدی برایتان شِکر خُرد نخواهم کرد! آنلس مشتاق شکر فینگلیشی باشید!

و اما تکلیف شب شما بچه های خوبم! از گذاشتن هر گونه کامنت خصوصی، خثوثی، خسوصی، خثوسی، خصوثی(خدا رحم کرده فقط یه جور "خ" داریما)! و عمومی، امومی، اووموومی، عوموومی، عاموومی( این آخریو به لهجه ی موسیو قاراپط پط پط بخوانید)!.... دریغ نفرمایید که من از شما چه پنهان یک کامپیوتر دیگه هم دارم ولی چش درآمده فارسی نویس نداره ولی میشه از توش فارسی های خشگل شما را خوند! 

 

خان داداش....

من هنوز اون بالا بالاهام و این پست را هم از ارتفاع ۳۰ هزار پایی می نویسم! گاد نوذ کِی بیام پایین!

تمام سعی ام را می کنم که به اخوی خیـــــــــــــــــــلی خوش بگذره. روز شنبه، صبح خیلی زود بیدار شدم و دلتون نخواد غذای محبوبش کلم پلو شیرازی را درست کردم و بعد رفتم فرودگاه و بعدترش هم که به اتفاق رفتیم کنسرت شهرام جان ِ ناظری و....

اینها همه در باغ سبز بود! روز بعد رنگ در بخود بخود سرمه ای شد:

باغچه را نشونش دادم و گفتم ای جان ِ برادر، حالا که حسابی استراحت کردی و خستگی ت در رفته بیا ببین این پیچ امین الدوله چقدر زرد و بد شکل شده، نمیدونم چرا این شمعدونی ها زار و نزار شده اند و از همه بدتر این رُزها را بگو که دارند میمیرند....اونم حسسسساس! بیل به دست گرفت و تا غروب باغچه شد عین گلستان ِ سعدی!

رفتم توی گاراژ برنج بیارم که یهو! یادم اومد خان داداش خیلی سر رشته از ماشین داره و اومد که مشغول ماشین بشه، از بس گاراژ شلوغ پلوغ بود هی پاش به یک چیزی گیر می کرد و دور از جونش صد دفعه نزدیک بود بخوره زمین، به یک چشم به هم زدن ِ سه چهار ساعته! علاوه بر ماشین، همه گاراژ را هم مرتب کرد.

روز دوم بردمش شاپ و بچه م اینقدر ذوق کرد و همه چیز را زود یاد گرفت که گذاشتمش و اومدم خونه و گفتم تا تو با این ژانته مانته ها یک های یوو دووینگی بکنی منم میرم شام درست می کنم. خب چکار کنم، حبیب مهمون خداست و خان داداش مهمون ما! قصد داشتم کباب درست کنم که دیدم بابا این اخوی چشمم کف ِ پاش خودش اینکاره است! من غلط بکنم در محضر استاد همچین جسارتی بکنم!

روز بعدش می خواستم یک صبحانه مفصل و با حال بهش بدم تا جون بگیره و پس فردا نگه رفتم استکبار خونه آبجی م یه لقمه غذا هم بهم نداد، دیدم ای واااای همه چیز دارما جز پنیر و کره مربا و تخم مرغ و شیر و نمک و نون و چای و قند و....طفلک داوطلبانه! برای خرید رفت. در این فاصله حوصله م سر رفت و اومدم جارو بزنم که.... امید جانم ز شاپینگ باز آمد....از صدای وحشنتاک جارو تعجب کرد و کلی باهاش ور رفت تا درست شد و من هیچی نگفتما! خودش برای این که از نتیجۀ کارش مطمئن بشه تمام خونه را جارو زد.

دیشب هم بهش گفتم قربون دستت بعد از این که ظرفها را شستی و خشک کردی و سرجاشون گذاشتی و بعدش آشپزخونه  و یخچال را مرتب کردی و یک چای تازه دم ِ پسر پز ِ دخترکُش درست کردی و توی استکان های کمر باریک ریختی( کامران جان، امری فرمایشی باشه)! بیا و یک پست توووپ در مورد کنسرت بنویس تا  نسرین پا نشده از استرالیا بیاد سراغم و تایر بیزنسمون بره رو هوا! گفت چرا خودت نمی نویسی؟ می بینی ترا به خدا چه روزگاری شده! یکی میگی دو تا جوابت را میدن این بچه ها! گفتم مگه نمی بینی در اینجا که من هستم جاذبۀ زمین وجود نداره و هی قلم از دستم میفته و این کاغذ ِ کامپیوتر را باد میبره....بدبختی را می بینید اینـــــــــــــــــــــــــهمه کار! براش انجام دادم و حالا که یه کار، فقط یک کار ازش خواستم ببین چه زبونی داره واسه من! 

من که معتقدم هیچ عشقی در دنیا بالاتر از عشق خواهر به برادرش نیست و قدر این روزهای خوش را باید بدونم و هر کاری از دستم برمیاد را انجام بدم که به داداش گل و نازنینم که عین برادر خودم! دوستش دارم اینقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده! خوش بگذره که سر یکماه نشده، برگرده دوباره.

 
ز دست بخت گران خواب و کار بی‌سامان     

گَرَم بُوَد گله‌ای رازدار خود باشم

همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود

دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم 

 

در عاشقی حیران شوی....

۱- حساب دیروز و این کنسرت نیست همیشه اینطور بوده ام، از وقتی که می شنوم شهرام ناظری کنسرت داره تا اون لحظه ای که در سالن نشسته باشم و فاصله ام با او یک نفس بیشتر نباشه، روزی هزار بار میمیرم و زنده میشم.

هر چه به اون روز نزدیک تر میشم دلم بیشتر آشوب میشه، نکنه اشتباه کرده ام و سوم اکتبر نبوده و مثلاً سوم ماه قبل بوده و من کنسرت را از دست داده ام، وسط راه تایر ماشینم پنچر که نه منفجر میشه و من با وحشت از دست دادن کنسرت از خواب می پرم و از خوشحالی این که واقعیت نداشته این بار قلبم میخواد منفجر بشه.

۲- دیدن برادر همیشه شیرین است بخصوص که این برادر گل و عزیزتر از جان را پنج سال هم ندیده باشی و برای دیدنش چنان بی تاب بودم و دلشوره داشتم که خیابان ِ جفت ِ فرودگاه را چهار بار اشتباه رفتم. 

و دیروز....

دیروز این شور و اضطراب و بیقراری هم ۱ بود و هم ۲ به توان بی نهایت.

وقتی که داداشم را با تمام وجود در آغوش گرفتم و بوسیدمش نیمی از اضطرابم کم شد و کم شد و کم شد....تا با هم رفتیم داخل سالن. در آنجا بود که صدای ضربان قلب یکدیگر را که از زیبایی و صلابت صدای شهرام به شدت می تپید، به وضوح می شنیدیم.

کنسرتهای زیادی از شهرام را رفته ام این یکی اما بهترین، عزیزترین، زیباترین و خاطره انگیزترین بود. نه فقط بخاطر اجراهای جدید و مدهوش کننده اش، نه فقط بخاطر ارکستری قوی و حرفه ای که به سرپرستی "حافظ ناظری" سنگ تمام گذاشتند و نه فقط بخاطر این که شهرام را از صمیم جان دوست دارم....

بخاطر این که اینبار برادرم را در کنارم داشتم که در تمام طول اجرا، هیچکدام توان نفس کشیدن نداشتیم. شهرام را باید در اجراهای زنده اش دید تا خود ِ عشق شوی.

 

ای عاشق مجنون بیا

چون عاشقان دل خون بیا

آنگه که تو ویران شَوی

از خویشتن پنهان شَوی

پنهان شَوی، در آتش ِ سوزان شَوی

پیدا، پیدا، پیدا بیا

رقصان، رقصان، رقصان بیا

 

ژانته....

در ضمن فکر نکنید حواسم نبود که حواس همه تون پرت شد به نیکول و زن دایی نازش را محل نگذاشتیدا. اسم این خانم دوست داشتنی و بسیار جذاب "ژانته" است. آخ که من عااااشق این اسمهای فرانسوی هستم، جان من دو دفعه این اسم را تلفظ کنید ببینید چه آهنگ قشنگی داره.

بله ژانته خانم هیجده سالش بوده که با کدوم حمید کدوم حمید ازدواج میکنه، سی سال هم از اون داستان می گذره پس الان ۴۸ ساله است. چهل و هشت ساله ای که بی اغراق سی و یکی دو ساله نشون میده. در ضمنی دیگر، در استکبار به بالای هشتاد میگن پیر نه زیرش!

چون سخن در وصف این ژانته رسید باید خدمتتون عرض کنم که سیاه ها تقریباً همه شون خیلی شوخ و با نمکن، یعنی اندِ سِنس آو هیومر. کلاً آدمهای جالبی هستند، یعنی ممکنه هر روز نون و ماست بخورند و شب روی موزائیک بخوابند و یک دلار بیشتر توی جیبشون نباشه ها ولی جوری زیبایی های زندگی را می بینند که مات میمانی....به عبارتی معتقدند به شاد بودن هنر است شاد کردن هنری والاتر.

اسپیکینگ آو شاد کردن و هنر والاتر، مثال زنده برای این حرفم زنده یاد "مایکل جکسون" است که تنهاترین و غمگین ترین آدم دنیا بود ولی شور و نشاطی را در آهنگهاش به شنونده منتقل میکنه که از کمتر کسی بر میاد و این نشان از روح بزرگ و انسان دوستش داره.

هر کسی با هر سلیقه و طرز فکری، محاله به آهنگی از مایکل گوش بکنه و به وجد نیاد حتی اگر آهنگ ملایمی مثل این (Will You Be There از فیلم Free Willy ) که من تا سر حد جنون دوستش دارم و هر بار اونو می شنوم اشکم روان میشه، اشکی از سر شوق.... مثل همین الان.

حرف مایکل جکسون شد و یادم به این افتاد که چقدر حرف و حدیث پشت سر اون خدابیامرز بود.... باید بگم که برای من مطلقاً مهم نیست که چه شایعاتی در مورد هنرمندان جریان داره، یعنی اصلاً و ابداً نه گوش می کنم این غیبتها را و نه باور.

یک هنرمند را باید بخاطر هنری که عرضه میکنه بشناسیم و دوست داشته باشیم، زندگی شخصی هر کسی به خودش مربوطه و تازه اینها همونقدر که هوادار، دارند هزاران برابرش بدخواه مدخواه!

 

نمیشه حرف از هنر و موسیقی پیش بیاد و نگم که چقدر از درگذشت" استاد پرویز مشکاتیان" متاثر شدم. به جرات میتونم بگم که بخش بزرگی از آهنگهای استاد شجریان را که شیفته شان هستم، همانا شاهکارهای مشکاتیان هستند: دود عود، بیداد، صبح است ساقیا، مرکب خوانی، در آستان جانان، سرو چمان، رزم مشترک و....

انسان های بزرگ و هنرمندی چون پرویز مشکاتیان و مایکل جکسون حتی اگر در صد سالگی هم فوت می کردند باز جیگرم کباب میشد چه برسه که اینقدر زود و نابهنگام.

 

گر چه صد رود است از چشمم روان

زنده رود باغکاران یاد باد، یاد باد

 

نیکول ولی نه کیدمن....

اون اوایلا! که کافی شاپ را تازه باز کرده بودم، چند روزی پشت سر هم دختر سفید پوستی را می دیدم که حدوداً بیست و چهار، پنج، شیش، هفت، هشت، نُه....نه بابا سی سالش نیست بدبخت! 

یک روز که خیلی خلوت بود و داشتیم با هم حرف میزدیم موبایلش زنگ زد و.... یس دیس ایز نیکول. تا گفت نیکول، فکر کردم این نیکول به شیربرنجی همون "کیدمن" ش هست ولی هزار ماشالله صورت این با نمک تره و هَچی مخمل!

از همون روز اسمش در ذهنم موند تا این که یه بار با یک خانم باریک و بلند ِ سیاه پوست وارد شد سیاه که میگم اوباما طوری منظورمه! و معرفی کرد مای اَنت. من هر بار این "اَنت" را می شنوم بخود بخود فکر می کنم یعنی عمه اش!

حالا دارم در ذهنم کلنجار میرم که نیکول خودش به این سفیدی و عمه اش...آخه چه جوری میشه یعنی! نمیشه هم پرسید بهش برمیخوره و ممکنه بگه تو سپیدی من سیاهم خسته ای گم کرده راهم!

افکارم را نیمه کاره گذاشتم و تا بخوام بگم های اَنت ش! نایس توو میت یوو....یهو دراومد و به فارسی سلیس گفت:

- خوبی، خوش میگذره؟ چه خبرا؟

آقا مارو میگی! پام چسبید به زمین. من هیچوقت به نیکول نگفته بودم ایرانی هستم این یک. دوم از این نه که خارجی(!) ندیده باشم که فارسی حرف بزنه ولی خداییش تا به حال سیاه ندیده ام که به این زبان تکلم بکنه. سیومندش این خارجیها خیلی سخت "خ" و "ق" را مثل ما تلفظ می کنند اونوخ این جونوور....

لابد میگید اون حال و احوالپرسی کجاش "قاف" داشت؟ اینقده تو حرف من نپرید تا براتون بگم. اونجاش که وقتی حیرت منو دید گفت من بلدم خورش قیمه و باقالی پلو درست کنما اونم با ته دیگ.

حالا من در حال غش و ضعف هستم و این وسط نیکول هی سوال می کنه این چنده اون چنده. دلم میخواست بزنمش! اَنت ش به فارسی گفت نیکول خفه شو!

دیگه داشتم می مُردم این خفه شو را که شنیدم. نه! محاله شما بتونید مجسم کنید من چه حالی داشتم، خیله خب بابا اگه می تونید مجسم کنید خب بکنید، به من چه!

اَنتش که فهمید من در چه شوک شدیدی هستم گفت من زن یک ایرانی بودم به اسم حمید.( کدوم حمید؟ کدوم حمید؟ کدوم حمید؟!)*

- در سال 79 ازدواج کردیم و 82 جدا شدیم چون من خیلی دلم میخواست بچه دار بشیم ولی اون نمیخواست، انگار خانواده اش می ترسیدند نوه شون سیاه از آب در بیاد منم دیدم نمیتونم یک عمر با مردی زندگی کنم که اختیار زندگیش دست پدر و مادرشه.

- 79 ؟

- آره دیگه همون دوران گروگانها، زمان رونالد ریگان.( حالا منو باش که فکر کردم داره ۷۹ ایرانی را میگه)!

- اوووووه! تو سی سال پیش زن یک ایرانی بوده ای به مدت سه سال بعد اینقدر قشنگ فارسی را یاد گرفته ای و هنوز بعد از اینهمه سال یادته!

- اگر تو میدونستی من چقدر عاشق حمید بودم اینقدر تعجب نمی کردی. چند سال بعدش با دایی نیکول ازدواج کردم( نگفتم زن دایی شه)! چهار تا بچه دارم که همگی رفته اند پی زندگی خودشون، ترا هم تا دیدم از چشمات فهمیدم ایرانی هستی. حالا این حرفها را ولش کن، کِی برام قورمه سبزی درست می کنی؟!

  اگر به کسی حتی یک کلمه یاد بدهی او را برای تمام عمر، بنده خودت کرده ای!

 

* یک بابایی داشته در مورد کوهی که نزدیک خونه شون بوده برای یک آبادانی خالی می بسته، آبادانیه میگه این که چیزی نیست ولک! ما یه کوه نزدیک خونه مون هست که وقتی دَمش وایمیسیم و میگیم حمید.... کوهه میگه کدوم حمید؟ کدوم حمید؟ کدوم حمید؟! 

 

حسن به جای نیکول....

میخواستم یک پست در مورد یکی از مشتری هام به اسم نیکول بنویسم و جریان آشنایی ام با عمه ش/خاله ش/ زن دایی ش/ زن عموش، مرده شور ببرتتون که به همه میگین Aunt و من هر بار یکی میگه مای اَنت باید بپرسم یعنی یور فادرز سیستر اُر یور مادرز سیستر؟

بعد طرف میگه نان! مای آنکلز وایف. حالا مثلاً راحتترش میکنه، باز من گیر میدم که بات ویچ آنکُل؟ یور مادرز برادر اُر یور فادرز برادر؟! خب برای خودشون مهم نیست ولی برای من خیلی مهمه و تا ته و توی قضیه را درنیارم آروم نمیگیرم که! نمیخوام فکر کنند ما از همه چیز سرسری میگذریم...والله! کم حرف پشت سر ما میدل ایستیا میزنن اینم بهش اضاف بشه؟!

 

باری، رفتم در بخش مدیریت بلاگفا( چه عنوان پر طمطراقی! یکی ندونه فکر میکنه مدیریت جهان را دارم میگم)! تا پستی راجع به همین نیکول اینا بنویسم که دیدم دو سه تا شیش تا از دوستان در کامنتهای خصوصی شون سوال کرده اند که جریان "حسن شبانه روزی" چیه؟!

آخه اینم چیزیه که درگوشی می پرسید؟! یعنی شماها قد این جفا و قفا و شفا و بقا و دوا هم نیستید که با کمال صراحت و شجاعت! بیایید کامنت عمومی بذارید؟! اصلن با دنیای مجازی و وبلاگ آشنایی دارید؟ آیا می دونید که صاحب هر وبلاگی(من نه ها، دیگران)! شب تا صبح خواب کامنت می بینند و دلشون میخواد یک پست که گذاشتند صبح چشمشون را باز کنند و ببینند ملت کامنت پرور که خدا زیادشون کنه تا طبقه ی سوم و چهارم یک نفس رفته اند؟!

همانا شما از بیخبرانید و ما، شما را جاست دیس تایم به گل روی خودمون می بخشیم ولی دفعه ی دیگه نع! و شما را قسم می دهیم به این جان شیرین خودمون که این حرفها و سوالات لوس را یا ننویسید یا درملاء عام بنویسید که تعداد کامنتها بالا برود و ما از شما خشنود گردیم. به قول عزیزی، اگر از هول و ولای سوم اکتبر که کنسرت شهرام جان ِ ناظری است دراومدم و چنان که دانید و افتد در هوایش بیقرارم روز و شب، آنگاه شما را به گزارشی مبسوط  از آن شب مهمان خواهم کرد و این بهترین پاداش است از ما به شما.

پس فعلاً بی خیال نیکول می شویم نه که پستم طولانی بشه دوباره و احمد از دوباره بیاد تیکه بندازه. گفتم لابدا اصفونیای عزیز میاندو توضیح میدند، آ تخسیر خودمم بود که قبلش بهشون نگفدم که این اطلاعاد دادندون هیچ هزینه ای برادون ندار ِد! حالا دیگه کار از کار گذشتِس و خودم چشمم کور آ دندم نرم برادون میگم. 

- ما که ندیدیم ولی میگن یک سوپر مارکت/ مغازه ای در اصفهان است به نام "حسن شبانه روزی" که بیست و چهار ساعته است و در اون یک وجب جا، از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا میشه عین کافی شاپ بعضیا!

 

همگی شاد و برقرار باشید. پست بعدی: نیکول ولی نه کیدمن!

 

کجا بودیم؟....

اونجا بودیم که مونده بودم بر سر سه راهی ِ لپتاپ و ماشین و کافی شاپ و گفته بودم که رفتم دنبال کافی شاپ...نگفته بودم؟!

کافی شاپ را گرفتم و میخواستم یه کمی تغییر و تحولش بدم که این یک کمی (!) شد یک تغییر بنیادی و باعث شد که کلی خرج رو دستم بمونه و تا اینجا( اگر بالای چشمتون ابرو هست، یه وجب بالاترش)! رفتم تو قرض و بدهی.

خدایی بود که من دو دو تا چار تا را بلد بودم و می دونستم که اگر این کافی شاپ فقط کافی شاپ باشه فایده نداره و برای همین وقتی رفتم شهرداری برای انتقال جواز و سایر کارها و باید یک فرمی را پر میکردم که پرسیده بود به غیر از قهوه و چای چه چیزهایی میخوای در کافی شاپ بفروشی، نوشتم عینک آفتابی، فیلم، سی دی، کلاه etc... ( همون و غیره ی خودمون)

این "و غیره" خیلی چیز خوبیه چون میشه بسطش داد تا هر کجا که دلت خواست. نه، متاسفانه آب شنگولی که سود خیلی زیادی هم داره شامل این "و غیره" نمیشه، سوال نکنید! ولی خب چیزای دیگه مثل قلیون را میشه درش جا داد. یعنی اگر روزی به فرض بازرس بیاد که نمیاد حالا میگیم میاد و بپرسه چرا داری قلیون می فروشی میگم این جزو همون "و غیره" بود که بهتون گفته بودم، ریممبر؟!

خلاصه اینجوریا بود که کافی شاپ تبدیل شد به "حسن شبانه روزی". اصفونیای عزیز آ میدونند من چی میگم!

اینها اولش خیلی سخت می گیرند ولی بعدش دیگه هیچ کاری بهت ندارند. یعنی اول کار با تعیین وقت قبلی بازرس میفرستند و تمام گوشه کنار و سانت به سانت مغازه را برانداز می کنند و همه چیز می بایست منطبق با قوانین شهر سازی و ایمنی و زیبایی شهر و اینا باشه. مثلاً تابلوی مغازه را هر جا که دلت خواست نمیتونی بزنی باید یک فاصله ی مشخصی داشته باشه از سطح زمین و سر در مغازه و تا لب پشت بوم. سایز خود تابلو هم باید استاندارد باشه و اگر یک چیز غولتشنی باشه و به قد و وقواره ی ساختمون نخوره تاییدش نمیکنند. ولی خب حُسن خوبش! اینه که قبلش میگن چی باید چه جوری باشه که طرف دیگه به زحمت و دردسر اضافی دچار نشه.

سرتون را درد نیارم وقتی تمام این کارها انجام شد نوبت آتش نشانی رسید که بیاد چک بکنه و چون شهرداری و این سازمان در هماهنگی کامل با هم هستند پس هر چه را که شهرداری تایید کرده بود با قواعد اونها هم جور در اومد.

فایر دیپارتمنت خواسته بود که یک کلید هم برای اونها درست کنم که اگر زمانی آتیش سوزی شد و مغازه بسته بود اونها دسترسی به داخل مغازه داشته باشند. روز مشخصی مامورشون اومد و کلید را در یک باکس کوچولو که قفل رمزی داره و بی مارفت رمزش را به منم نگفت زیر لبه ی پشت بوم اونو جاسازی کرد.(ای شماها که اینها را می خونید جان من به کسی نگید کلید کجاست)!

حالا اصلن اینا به چه درد شماها میخوره! هیچی، میخوام بگم اینقدر گرفتار بودم. خوشبختانه کار و کاسبی هم خیلی خوبه، چه فایده که هر چی درمیارم باید بدم دست طلبکارام!

 

 

حیف که طولانی میشه و حوصله تون سر میره وگرنه می خواستم بگم اسپیکینگ آو سه راهی که اول ِ پست بهش اشاره کردم....یک شب داشتم میرفتم خونه و بعد از 15 ساعت سر پا بودن بقدری خسته بودم و خوابم میامد که حد نداره. درست پنجاه قدم مونده به خونه ام یک سه راهی هست و سر اون سه راهی یک تابلوی ایست و چون این منطقه همیشه ی خدا خلوته و هیچ ماشینی هیچوقت از هیچ طرفی نمیاد و از همه مهمتر این که محل خودمونه و اختیارش را داریم، معمولاً اونجا که میرسم توقف نمی کنم فقط یک نیش ترمز میزنم ولی اون شب....

اون شب بی خیال همون نیش ترمز هم شدم و ویژژژژ ازش رد شدم. قبلش نور چراغ یک ماشین را در آینه دیده بودما ولی فکر کردم....مهم نیست چه فکری کردم چون چراغای سقفشو که روشن کرد فکرم رووشن شد، خودش بود! 

خواب از سرم پرید و فوری کارت بیمه و تصدیقم را در آوردم و نشستم تا بیاد دم شیشه. وقتی اومد دیدم داره می خنده. حالا نه از این خنده ها، ها....غششش کرده بود. ای روی آب بخندی الهی! زهله بچه مردم را بالا آوردی این نصف شبی.

بعد از هلو هاو آر یو گفت حالا خوبه که من پشت سرت بودم، نه تنها توقف نمی کنی و یک نیش ترمز نمیزنی که حتی سرعتت را هم کم نمی کنی....

دیدم خیلی خوش اخلاقه، پررو شدم و گفتم آفیسر، اولن که من نمیدونستم اون که پشت سرم است شمایید، فکر کردم یک رهگذر بی آزاره! بعدشم می بینی که در این وقت شب در این سه راه ِ بیکسی، پرنده پر نمی زند! بعدترشم بخدا دارم از خستگی بیهوش میشم و میخوام زودتر برسم خونه و بخوابم. گفت مگه از کجا میای؟!

- از سر قبر آقا! خوب معلومه از سر کار دارم میام سرکار! خونه ات کجاست؟ - همینجا اون خونه دومی دست چپ یه کم اینورتر!

- این دفعه را بهت تیکت نمیدم ولی اگر دوباره به گیر من بیفتی یادت باشه که ! there is no merci ( بخششی در کار نخواهد بود).

- گاد بلِس یو آفیسر، مرسی!

نمیدونم چه جوریه که این آفیسرها هیچوفت دوست ندارند منو جریمه کنند. فکر کنم شکل و شمایل بلیه(!) منو که می بینند دلشون میسوزه.

 

پی نوشت: دست به فرهنگ لغتتون نزنید....بلیه بر وزن ملیح، از بلاهت بر وزن ملاحت میاد - مترجم!

 

غبار روبی....

اووووووووه چه خبره! چه گرت و خاکی اینجا نشسته، چش چشو نمی بینه! چقد درو پیکر اینجا زنگ زده شده، حالا درو چه جوری باز کنم بیام توو؟!

می بینی ترا به خدا! آدم دو روز نباشه چه به سر خونه زندگیش میاد. چی؟ بیشتر از دو روز شده؟ الهی بمیرم یعنی اینقدر به شماها سخت گذشته دوری از من! مرسی!

آخیییش بالاخره در باز شد! وا...اینجا کجاست؟

یه لحظه فکر کردم وارد تخت جمشید شده ام از بس آثار اینجا باستانی شده! لوووس هم خودتی!( شنیدم یکی گفت چه لووووس!)

اصن آقا جان! حرف حسابتون چیه؟ چار دیواری اختیاری. دلم میخواد هر وقت خواستم بنویسم هر وقت نخواستم ننویسم دوست ندارید نخونید(گریه ی شدید و هق هق و ناله نفرین و مگر سر پل صراط نبینمتون)!

اصن شاید دلم خواست برم طبقه ی بالا بشینم و هر چی کلنگ دسته نقره ای را از دَم دست بردارم تا ویووی فلورهای عالیه مال خودم تنها باشه.

شاید دلم خواست سالی یکبار بنویسم یا شاید یکبار در سال! شاید روزی سه بار آپ کنم شایدم سه تا پست در یکروز بنویسم، کسی حرفی داره؟!

شاید دلم خواست تا صب چراغ اینجا را که به کافی شاپ حرام است روشن بذارم و برم به این مشتری های کوفت خورده ی کافی نخورده برسم شایدم چراغ خاموش بیام و چراغ خاموش برم که گربه شاخم نزنه!

اصن اگه عصبانیم کنیدا اینجارو اجاره میدم، میرم یک مستاجر شرّ میارم که روزگارتونو سیاه کنه طوری که روزی صد دفعه بگید ای قربون خودش!

اگه بیایید هی متلک بپرونید و گله گزاری کنید اصن اثاث کشی می کنم میرم یه جای دیگه، آدرسم را هم به هیچکدومتون نمیدم تا دلتون بسوزه، بعد اونجا هی می نویسم و هی واسه خودم کامنت میذارم و قربون صدقه خودم میرم و اینقده صندلی های خالی کامنتدونی را نگاه می کنم تا احساس ِ در سازمان ملل بودن بهم دست بدهد و مردم جهان شیرینی پخش کنند و بدین وسیله باز ما پیروز بشویم و دشمن شکست بخورَد.

 

پس بچه های خوبی باشید و بار دیگر بازگشت پیروزمندانه و پر شکوه خودمان را به خودتان تبریک و تهنیت گفته و بقای ما را از خداوند یکتا مسئلت دارید تا بیام براتون بگم!

 

 خود حال ِ دلم چگونه گویم           کان کار ِ به جان رسیده چون گشت