نیکول ولی نه کیدمن....
اون اوایلا! که کافی شاپ را تازه باز کرده بودم، چند روزی پشت سر هم دختر سفید پوستی را می دیدم که حدوداً بیست و چهار، پنج، شیش، هفت، هشت، نُه....نه بابا سی سالش نیست بدبخت!
یک روز که خیلی خلوت بود و داشتیم با هم حرف میزدیم موبایلش زنگ زد و.... یس دیس ایز نیکول. تا گفت نیکول، فکر کردم این نیکول به شیربرنجی همون "کیدمن" ش هست ولی هزار ماشالله صورت این با نمک تره و هَچی مخمل!
از همون روز اسمش در ذهنم موند تا این که یه بار با یک خانم باریک و بلند ِ سیاه پوست وارد شد سیاه که میگم اوباما طوری منظورمه! و معرفی کرد مای اَنت. من هر بار این "اَنت" را می شنوم بخود بخود فکر می کنم یعنی عمه اش!
حالا دارم در ذهنم کلنجار میرم که نیکول خودش به این سفیدی و عمه اش...آخه چه جوری میشه یعنی! نمیشه هم پرسید بهش برمیخوره و ممکنه بگه تو سپیدی من سیاهم خسته ای گم کرده راهم!
افکارم را نیمه کاره گذاشتم و تا بخوام بگم های اَنت ش! نایس توو میت یوو....یهو دراومد و به فارسی سلیس گفت:
- خوبی، خوش میگذره؟ چه خبرا؟
آقا مارو میگی! پام چسبید به زمین. من هیچوقت به نیکول نگفته بودم ایرانی هستم این یک. دوم از این نه که خارجی(!) ندیده باشم که فارسی حرف بزنه ولی خداییش تا به حال سیاه ندیده ام که به این زبان تکلم بکنه. سیومندش این خارجیها خیلی سخت "خ" و "ق" را مثل ما تلفظ می کنند اونوخ این جونوور....
لابد میگید اون حال و احوالپرسی کجاش "قاف" داشت؟ اینقده تو حرف من نپرید تا براتون بگم. اونجاش که وقتی حیرت منو دید گفت من بلدم خورش قیمه و باقالی پلو درست کنما اونم با ته دیگ.
حالا من در حال غش و ضعف هستم و این وسط نیکول هی سوال می کنه این چنده اون چنده. دلم میخواست بزنمش! اَنت ش به فارسی گفت نیکول خفه شو!
دیگه داشتم می مُردم این خفه شو را که شنیدم. نه! محاله شما بتونید مجسم کنید من چه حالی داشتم، خیله خب بابا اگه می تونید مجسم کنید خب بکنید، به من چه!
اَنتش که فهمید من در چه شوک شدیدی هستم گفت من زن یک ایرانی بودم به اسم حمید.( کدوم حمید؟ کدوم حمید؟ کدوم حمید؟!)*
- در سال 79 ازدواج کردیم و 82 جدا شدیم چون من خیلی دلم میخواست بچه دار بشیم ولی اون نمیخواست، انگار خانواده اش می ترسیدند نوه شون سیاه از آب در بیاد منم دیدم نمیتونم یک عمر با مردی زندگی کنم که اختیار زندگیش دست پدر و مادرشه.
- 79 ؟
- آره دیگه همون دوران گروگانها، زمان رونالد ریگان.( حالا منو باش که فکر کردم داره ۷۹ ایرانی را میگه)!
- اوووووه! تو سی سال پیش زن یک ایرانی بوده ای به مدت سه سال بعد اینقدر قشنگ فارسی را یاد گرفته ای و هنوز بعد از اینهمه سال یادته!
- اگر تو میدونستی من چقدر عاشق حمید بودم اینقدر تعجب نمی کردی. چند سال بعدش با دایی نیکول ازدواج کردم( نگفتم زن دایی شه)! چهار تا بچه دارم که همگی رفته اند پی زندگی خودشون، ترا هم تا دیدم از چشمات فهمیدم ایرانی هستی. حالا این حرفها را ولش کن، کِی برام قورمه سبزی درست می کنی؟!
اگر به کسی حتی یک کلمه یاد بدهی او را برای تمام عمر، بنده خودت کرده ای!
* یک بابایی داشته در مورد کوهی که نزدیک خونه شون بوده برای یک آبادانی خالی می بسته، آبادانیه میگه این که چیزی نیست ولک! ما یه کوه نزدیک خونه مون هست که وقتی دَمش وایمیسیم و میگیم حمید.... کوهه میگه کدوم حمید؟ کدوم حمید؟ کدوم حمید؟!