|
پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت: 8:57
|
توسط:رضا
|
|
|
به نظر میاد از چیز خاصی خوشتون یا بدتون نمیاد چقدر خوبه که آدم اینقدر ذهنش خالی باشه
حتما با من موافقی اینکه آدم خودش را به سرزمینهای آزاد برسونه احتمالا باعث میشه تعریفش از خوبی و بدی عوض بشه هر چند این مفاهیم هم شاید در طبقه ای از اخلاق جای داشته باشند و بشه آنها را نسبی دانست ولی دوست داشتم به نیازهای اساس وجودی انسان اشاره ای میکردی یا در بخش دوم تنفرت رو از آنها ابراز میکردی
به نظر میاد خیلی دنیا را جای خوبی میدونی وملالی نیست جز دوری شما قربونت اگه از من بپرسی احتمالا تو رو میبرم به یه وادی دیگر چیزهایی که شده دغدغه وجودی من * از هستی بگیر تا برسی به هستنده ها حتما فضولی من رو میبخشی ولی به کجا داری نگاه میکنی من و ما رو میبینی اون پسر یا دختر بچه رو چطور نه اینکه اعتراضی باشه نه , من باهاش راحت نیستم
گاهی دلت را به من بسپار |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
----------------
متنی که در بالا خواندید کامنتی خصوصی بود از دوستی به نام رضا که در رابطه با پست قبلی(منم بازی...) فرستاده بود. اگر در این کامنت رضا از خودش یا شخص دیگری حرف زده بود آنرا علنی نمیکردم ولی چون در مورد من است پس اشکالی ندارد، دارد؟!
برای این که حرفهای من طولانی نشود کامنت رضا را در مراحل مختلف جواب میدهم، آنها که با آبی نوشته شده جوابهای من است:
- به نظر میاد از چیز خاصی خوشتون یا بدتون نمیاد چقدر خوبه که ادم ذهنش خالی باشه
- رضا جان، مگر می شود آدم زنده از چیز خاصی خوشش یا بدش نیاید؟! من بخشی از علایقم را در همان پست نوشته بودم البته فراموش کردم بگویم دوست دارم رنگ چای را ببینم پس بهتره در استکان یا لیوان باشد و قهوه را در فنجان دوست دارم طوری که رنگش دیده نشود و از غذاهای تند ِ مکزیکی خوشم می آید... ولی این که ذهنم خالی باشد، راستش نمیدانم مرز ِ ذهن ِ خالی و پُر کجاست؟!
- حتما با من موافقی اینکه آدم خودش را به سرزمینهای آزاد برسونه احتمالاٌ باعث میشه تعریفش از خوبی و بدی عوض بشه هر چند این مفاهیم هم شاید در طبقه ای از اخلاق جای داشته باشند و بشه آنها را نسبی دانست
- رضای عزیز باید بگویم با تو موافق نیستم چون سرزمینهای آزاد در تعریف آدم از خوبی و بدی تاثیری آنچنانی ندارند و من تعریف خوبی و بدی را در اینجا یاد نگرفته ام. حتماً تو هم میدانی که مهمترین بخش شخصیت ِ هر کسی، در محیط خانواده شکل می گیرد و در مراحل بعدی ِ زندگی در مدرسه و محیطهای گوناگون کمی( تاکید می کنم کمی) تغییر می کند. من هرگز زیر بار نمیروم وقتی که می گویند فلانی رفت بهمان کشور و عوض شد و یا تبدیل به آدم دیگری شد. با قاطعیت می گویم که چنین چیزی امکان ندارد. برای مثال یک فرد دست و دلباز در ایران وقتی به خارج از ایران مهاجرت کند خسیس نمی شود و یا بالعکس. کسی که به عمرش در ایران کتاب نخوانده در امریکا اهل مطالعه نمی شود و یا بالعکس. آنکه در ایران کارش کلاهبرداری و حقه بازی بوده اگر ساکن آلمان شد تبدیل به آدم صاف و صادقی نمیشود بلکه سعی می کند راههای غارت و چپاولش را با شرایط آلمان مطابقت بدهد. کسی که در ایران مهربان است در کشوری دیگر به سنگ تبدیل نمی شود.
من هم هر چه هستم همانم که در ایران بوده ام با این تفاوت که مجبورم صبح تا شب انگلیسی حرف بزنم و بد نیست بگویم که هیچ لذتی را بالاتر از دیدن یک فیلم خوب در سینما و به زبان انگلیسی نمیدانم و همین حس ِ خوب را به هنگام دیدن سریال یا فیلمهای خوب ایرانی هم دارم بدون اینکه دچار تناقص( Paradox ) شوم.
- ولی دوست داشتم به نیازهای اساس وجودی انسان اشاره ای میکردی و یا در بخش دوم تنفرت را اعلام میکردی.
- در اینمورد حق با توست، میدانم که در بخش تنفرهایم کلی گویی کرده بودم( راستش از کشف اون "ت" ها جَو گیر شده بودم)! گفته بودم از کلمه ی تنفر کمتر استفاده می کنم چرا که به نظر من به کار بردن ِ بیجا و بی مورد ِ کلمات ِ مهمی همچون تنفر از قدرت و زشتی اش کم می کند. برای مثال من اگر یک نوع رنگ یا غذایی را دوست ندارم این صرفاً خوش نیامدن است و دلیلی ندارد بگویم از فلان غذا یا رنگ متنفرم. اگر یک هنرپیشه یا خواننده ای را دوست ندارم، این حس من تنفر نیست فقط دوست نداشتن است.
اما وقتی که صحبت از جنگ می شود آنجاست که نمیتوانم بگویم من از جنگ خوشم نمیاید یا فقر را دوست ندارم. تنفر را نگه میدارم برای این جور جاها که بگویم من از جنگ متنفرم، از فقر نفرت دارم، از آن تفکر ِ پوسیده ای که باعث می شود پدری، دخترش را سنگسار کند متنفرم. من از قانون اعدام متنفرم چون همیشه امکان ِ این هست که تمامی آن شواهد و مدارک جعلی باشد و شخص بی گناهی کشته شود و از هر کسی که باعث وحشت و آزار بچه ها شود و از رنج ِ آنها سرخوش... تا سر حد مرگ نفرت دارم.
- به نظر میاد دنیا را جای خوبی میدانی و ملالی نیست جز دوری شما
- اینرا هم درست حدس زده ای ولی باور کن که تقصیر من نیست. تقصیر آن پدری است که با رفتارهای انسانی و خوبش، به ما یاد داد انسانها را برای آنچه که هستند دوست بداریم و برایشان احترام قایل شویم نه برای آنچه که دارند. پدرم می گفت هرگز از مردم توقع نداشته باشید، اگر برایتان کاری کردند فکر نکنید وظیفه شان بوده... سپاسگزار باشید و قدر بدانید و اگر هم کاری نکردند طلبکار نباشید.
این شد که من دنیا را جای خوبی میدانم و ملالی ندارم جز دوری ِ آن نازنین پدر. البته خواهر و برادرانم هم بی تقصیر نیستند که عشق ِ به موسیقی، کتاب، فیلم و تاتر را با جان من آمیختند و در این گذر پی بردم ره ِ بادیه رفتن به از نشستن باطل است و اگر قادر به برقراری صلح در جهان نیستم چرا به ترویج عشق و دوستی در حد توانم نپردازم؟! وقتی دوستی برایم کاری را انجام میدهد بدون اینکه از او تقاضایی کرده باشم چرا آن را همه جا، جار نزنم... و اگر مریض بودم و او نتوانست به عیادتم بیاید دنیا را روی سرم نگذارم و او را بی معرفت خطاب نکنم. اگر یکی گفت شما ایرانیها تروریست هستید، به جای اینکه قمه برایش بکشم به حرفهایش گوش بدهم تا دلایلش را بدانم و بعد در کمال آرامش حقایق را (تا جایی که آگاهی دارم) برایش توضیح بدهم و قضاوت را به عهده خودش بگذارم.
- قربونت اگه از من بپرسی احتمالاٌ ترا میبرم به یه وادی دیگر چیزهایی که شده دغدغه ی وجودی من از هستی بگیر تا هستنده ها
- رضا جان من دقیقاً نمیدانم منظور تو از این یک وادی دیگر کجاست و دغدغه ی وجودی تو چیست؟ بگو تا بدانم.
- حتماً فضولی مرا می بخشی ولی به کجا داری نگاه می کنی من و ما را می بینی اون پسر و دختر بچه را چطور
- من این حرفهای ترا فضولی نمیدانم... یک اظهار نظر صادقانه است فقط ایکاش کمی بیشتر توضیح میدادی چون من نمیدانم از کدام پسر و دختر بچه صحبت می کنی؟
- نه اینکه اعتراضی باشه نه، من باهاش راحت نیستم
گاهی دلت را به من بسپار
- رضا جان، منتظر میمانم تا بیایی و بیشتر برایم بگویی.
پی نوشت: رضا جان... از تو بابت پابلیش شدن این کامنتت معذرت میخواهم راستش فکر کردم که این کامنت تو شاید دلیل خوبی شود برای باز شدن یک سری بحثهایی که میتواند برای همه مفید باشد. چنانچه راحت نیستی نظرت در معرض دید باشد برایم خصوصی بنویس( پابلیش نخواهد شد) و یا برایم ایمیل بده...آدرس در همین صفحه ی وبلاگم است.
در این خاک در این مزرعه ی پاک بجز مهر بجز عشق دگر بذر نکاریم