جمعه روز بدی بود....

 

                      نکند اندوهی سر رسد از پس ِ کوه

 

چه روز بد و تلخی بود این جمعه. روزی که کوهی از اندوه از پس ِ کوه سر رسید، روزی که رفتن خسرو شکیبایی عزیز را به همراه داشت.

 

اول از طریق وبلاگ نسترن از این خبر بد آگاه شدم. با وجودی که میدانم او هرگز خبری را تا موثق نباشد نمی نویسد، ته دلم اما آرزو میکردم امروز این خبرش جعلی باشد، شایعه باشد، دروغ باشد و یا هر چیز دیگر و همین امروز را اشتباه کرده باشد....افسوس که چنین نبود. 

 

دو سه ماه پیش دوستی یک سی دی به من داد که دکلمه ی اشعار سهراب سپهری بود بدون هیچ نام و نشانی بر روی آن. از آنجایی که عاشق شعر هستم از شنیدن آن سیر نمی شدم و چون هیچوقت صدای سهراب را نشنیده ام، نمیدانستم که این صدای خود اوست یا یکی دیگر. تمام مدت فکر میکردم این صدای گرم متعلق به چه کسی است؟! چرا این صدای دلنشین اینقدر برایم آشناست؟! این کسی که شعرها را به این زیبایی و ظرافت بیان می کند اگر خود سهراب نیست پس کیست که اینطور با کلمات یگانه است و در انتقال حس ِ شاعر تا این حد وفادار است؟

 

حافظه ام هیچ کمکی نکرد تا اینکه به " جان جانانم" زنگ زدم و او به محض اینکه صدا را شنید گفت خسرو شکیبایی است.

 

من کجا به فکرم می رسید که این بازیگر پر توان ِ تاتر و سینما اینطور استادانه، شعر هم دکلمه می کند... امروز به یادش چندین بار آن سی دی را از اول تا آخر و با چشمانی اشکبار گوش دادم و از صمیم قلب متاسف شدم برای از دست رفتن ِ چنین صدایی و چنان هنرمندی.

 

خسرو جان ِ شکیبایی، حیف از تو نبود که به این زودی بروی؟!

 

 

جوابیه به رضا....

پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت: 8:57

 

توسط:رضا

 

 

به نظر میاد از چیز خاصی خوشتون یا بدتون نمیاد چقدر خوبه که آدم اینقدر ذهنش خالی باشه

 

حتما با من موافقی اینکه آدم خودش را به سرزمینهای آزاد برسونه احتمالا باعث میشه تعریفش از خوبی و بدی عوض بشه هر چند این مفاهیم هم شاید در طبقه ای از اخلاق جای داشته باشند و بشه آنها را نسبی دانست
ولی دوست داشتم به نیازهای اساس وجودی انسان اشاره ای میکردی یا در بخش دوم تنفرت رو از آنها ابراز میکردی

به نظر میاد خیلی دنیا را جای خوبی میدونی وملالی نیست جز دوری شما
قربونت اگه از من بپرسی احتمالا تو رو میبرم به یه وادی دیگر چیزهایی که شده دغدغه وجودی من * از هستی بگیر تا برسی به هستنده ها
حتما فضولی من رو میبخشی ولی به کجا داری نگاه میکنی من و ما رو میبینی اون پسر یا دختر بچه رو چطور
نه اینکه اعتراضی باشه نه , من باهاش راحت نیستم

گاهی دلت را به من بسپار

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

---------------- 

 

متنی که در بالا خواندید کامنتی خصوصی بود از دوستی به نام رضا که در رابطه با پست قبلی(منم بازی...) فرستاده بود. اگر در این کامنت رضا از خودش یا شخص دیگری حرف زده بود آنرا علنی نمیکردم ولی چون در مورد من است پس اشکالی ندارد، دارد؟!

 

برای این که حرفهای من طولانی نشود کامنت رضا را در مراحل مختلف جواب میدهم، آنها که با آبی نوشته شده جوابهای من است:

 

- به نظر میاد از چیز خاصی خوشتون یا بدتون نمیاد چقدر خوبه که ادم ذهنش خالی باشه

 

- رضا جان، مگر می شود آدم زنده از چیز خاصی خوشش یا بدش نیاید؟! من بخشی از علایقم را در همان پست نوشته بودم البته فراموش کردم بگویم دوست دارم رنگ چای را ببینم پس بهتره در استکان یا لیوان باشد و قهوه را در فنجان دوست دارم طوری که رنگش دیده نشود و از غذاهای تند ِ مکزیکی خوشم می آید... ولی این که ذهنم خالی باشد، راستش نمیدانم مرز ِ ذهن ِ خالی و پُر کجاست؟!

 

- حتما با من موافقی اینکه آدم خودش را به سرزمینهای آزاد برسونه احتمالاٌ باعث میشه تعریفش از خوبی و بدی عوض بشه هر چند این مفاهیم هم شاید در طبقه ای از اخلاق جای داشته باشند و بشه آنها را نسبی دانست

 

- رضای عزیز باید بگویم با تو موافق نیستم چون سرزمینهای آزاد در تعریف آدم از خوبی و بدی تاثیری آنچنانی ندارند و من تعریف خوبی و بدی را در اینجا یاد نگرفته ام. حتماً تو هم میدانی که مهمترین بخش شخصیت ِ هر کسی، در محیط خانواده شکل می گیرد و در مراحل بعدی ِ زندگی در مدرسه و محیطهای گوناگون کمی( تاکید می کنم کمی) تغییر می کند. من هرگز زیر بار نمیروم وقتی که می گویند فلانی رفت بهمان کشور و عوض شد و یا تبدیل به آدم دیگری شد. با قاطعیت می گویم که چنین چیزی امکان ندارد. برای مثال یک فرد دست و دلباز در ایران وقتی به خارج از ایران مهاجرت کند خسیس نمی شود و یا بالعکس. کسی که به عمرش در ایران کتاب نخوانده در امریکا اهل مطالعه نمی شود و یا بالعکس. آنکه در ایران کارش کلاهبرداری و حقه بازی بوده اگر ساکن آلمان شد تبدیل به آدم صاف و صادقی نمیشود بلکه سعی می کند راههای غارت و چپاولش را با شرایط آلمان مطابقت بدهد. کسی که در ایران مهربان است در کشوری دیگر به سنگ تبدیل نمی شود.

من هم هر چه هستم همانم که در ایران بوده ام با این تفاوت که مجبورم صبح تا شب انگلیسی حرف بزنم و بد نیست بگویم که هیچ لذتی را بالاتر از دیدن یک فیلم خوب در سینما و به زبان انگلیسی نمیدانم و همین حس ِ خوب را به هنگام دیدن سریال یا فیلمهای خوب ایرانی هم دارم بدون اینکه دچار تناقص( Paradox ) شوم.

 

- ولی دوست داشتم به نیازهای اساس وجودی انسان اشاره ای میکردی و یا در بخش دوم تنفرت را اعلام میکردی.

 

- در اینمورد حق با توست، میدانم که در بخش تنفرهایم کلی گویی کرده بودم( راستش از کشف اون "ت" ها جَو گیر شده بودم)! گفته بودم از کلمه ی تنفر کمتر استفاده می کنم چرا که به نظر من به کار بردن ِ بیجا و بی مورد ِ کلمات ِ مهمی همچون تنفر از قدرت و زشتی اش کم می کند. برای مثال من اگر یک نوع رنگ یا غذایی را دوست ندارم این صرفاً خوش نیامدن است و دلیلی ندارد بگویم از فلان غذا یا رنگ متنفرم. اگر یک هنرپیشه یا خواننده ای را دوست ندارم، این حس من تنفر نیست فقط دوست نداشتن است.

اما وقتی که صحبت از جنگ می شود آنجاست که نمیتوانم بگویم من از جنگ خوشم نمیاید یا فقر را دوست ندارم. تنفر را نگه میدارم برای این جور جاها که بگویم من از جنگ متنفرم، از فقر نفرت دارم، از آن تفکر ِ پوسیده ای که باعث می شود پدری، دخترش را سنگسار کند متنفرم. من از قانون اعدام متنفرم چون همیشه امکان ِ این هست که تمامی آن شواهد و مدارک جعلی باشد و شخص بی گناهی کشته شود و از هر کسی که باعث وحشت و آزار بچه ها شود و از رنج ِ آنها سرخوش... تا سر حد مرگ نفرت دارم. 

 

- به نظر میاد دنیا را جای خوبی میدانی و ملالی نیست جز دوری شما

 

- اینرا هم درست حدس زده ای ولی باور کن که تقصیر من نیست. تقصیر آن پدری است که با رفتارهای انسانی و خوبش، به ما یاد داد انسانها را برای آنچه که هستند دوست بداریم و برایشان احترام قایل شویم نه برای آنچه که دارند. پدرم می گفت هرگز از مردم توقع نداشته باشید، اگر برایتان کاری کردند فکر نکنید وظیفه شان بوده... سپاسگزار باشید و قدر بدانید و اگر هم کاری نکردند طلبکار نباشید.

این شد که من دنیا را جای خوبی میدانم و ملالی ندارم جز دوری ِ آن نازنین پدر. البته خواهر و برادرانم هم بی تقصیر نیستند که عشق ِ به موسیقی، کتاب، فیلم و تاتر را با جان من آمیختند و در این گذر پی بردم ره ِ بادیه رفتن به از نشستن باطل است و اگر قادر به برقراری صلح در جهان نیستم چرا به ترویج عشق و دوستی در حد توانم نپردازم؟! وقتی دوستی برایم کاری را انجام میدهد بدون اینکه از او تقاضایی کرده باشم چرا آن را همه جا، جار نزنم... و اگر مریض بودم و او نتوانست به عیادتم بیاید دنیا را روی سرم نگذارم و او را بی معرفت خطاب نکنم. اگر یکی گفت شما ایرانیها تروریست هستید، به جای اینکه قمه برایش بکشم به حرفهایش گوش بدهم تا دلایلش را بدانم و بعد در کمال آرامش حقایق را (تا جایی که آگاهی دارم) برایش توضیح بدهم و قضاوت را به عهده خودش بگذارم.

 

- قربونت اگه از من بپرسی احتمالاٌ ترا میبرم به یه وادی دیگر چیزهایی که شده دغدغه ی وجودی من از هستی بگیر تا هستنده ها

 

- رضا جان من دقیقاً نمیدانم منظور تو از این یک وادی دیگر کجاست و دغدغه ی وجودی تو چیست؟ بگو تا بدانم. 

 

- حتماً فضولی مرا می بخشی ولی به کجا داری نگاه می کنی من و ما را می بینی اون پسر و دختر بچه را چطور

 

- من این حرفهای ترا فضولی نمیدانم... یک اظهار نظر صادقانه است فقط ایکاش کمی بیشتر توضیح میدادی چون من نمیدانم از کدام پسر و دختر بچه صحبت می کنی؟

 

- نه اینکه اعتراضی باشه نه، من باهاش راحت نیستم

 

گاهی دلت را به من بسپار 

 

- رضا جان، منتظر میمانم تا بیایی و بیشتر برایم بگویی.

 

پی نوشت: رضا جان... از تو بابت پابلیش شدن این کامنتت معذرت میخواهم راستش فکر کردم که این کامنت تو شاید دلیل خوبی شود برای باز شدن یک سری بحثهایی که میتواند برای همه مفید باشد. چنانچه راحت نیستی نظرت در معرض دید باشد برایم خصوصی بنویس( پابلیش نخواهد شد) و یا برایم ایمیل بده...آدرس در همین صفحه ی وبلاگم است.

 

 

در این خاک در این مزرعه ی پاک     بجز مهر بجز عشق دگر بذر نکاریم

 

 

منم بازی....

از چیزهایی که خوشم میاد اون چیزهایی هستند که تقریبا همه خوششون میاد: زندگی در طبیعت، بوی بهار نارنج، راه رفتن زیر باران ترجیحاً با چترهای بسته به قول سهراب سپهری عزیز، آتش افروختن در کوهستان و طلوع و غروب خورشید را در کنار دریا دیدن و ...بطور اخص اما:

 

- نون و پنیر و چای شیرین را دوست دارم و کباب دنده ی کرمانشاه( کرمانشاهی های خوش سلیقه میدونن من چی میگم)! آهان راستی...چای فقط چای تازه دم...عطر چای کال را عجیب دوست دارم.

 

- کتاب خواندن را دوست دارم و اینترنت را. شعر را دوست دارم و اشعار شاملوی نازنین را با صدای زیبای خودش.

 

 - مردم را دوست دارم، زن و مرد، پیر و جوان و بچه، ایرانی و غیر ایرانی برایم فرقی نداره از مصاحبت و همدمی با هر کدام لذت می برم، چه زیبا گفته  زنده یاد سیاوش کسرایی: در غم ِ انسان نشستن....پا به پای ِ شادمانی های مردُم پای کوبیدن.

 

- سادگی را دوست دارم در هر کاری. رانندگی را دوست دارم به شرط این که استریوی خوبی داشته باشم که در آن صورت مسافت هر چه بیشتر، بهتر.

 

 

از چیزهایی که خوشم نمیاد هم باز همان چیزهایی هستند که معمولاً هیچ کس از آنها خوشش نمیاد...جالبه که وقتی داشتم به اونها فکر می کردم دیدم که اکثرشون با حرف" ت" شروع میشوند.

 

همواره سعی می کنم از کلمه ی تنفر که بار ِ منفی ِ سنگینی دارد استفاده نکنم ولی در اینجا ناچارم....از اینها که خواهم گفت نه تنها خوشم نمیاد که تنفر دارم از تنفر، تحقیر، توهین، تلافی( به قصد انتقام)، توبیخ، تمسخر، تنبیه( از هر نوع) تملق، تظاهر، تهمت، تقلب( به استنثنای تقلب های سر امتحان)! تصفیه حسابهای شخصی، تکبر، تعدی به مال و زندگی دیگران، و برای حُسن ِ ختام... توپ و تشر زدن.

 

پی نوشت: "ت" کم آوردم پس از خودش کش رفتم... نسرین را میگویم...میخواست دعوتم نکنه.

 

تردید و دو دلی... توی دو راهی موندن رو دوست ندارم... جایی که ندونی باید چیکار کنی... اونقدر تردید که حتی گاهی مجبور به بازگشت بشی...

تعریف الکی از چیزی...

تکرار و روزمرگی....

 

پی نوشت ۲: مرسی  از عزیزانم مهری  که این بازی را شروع کرد و آرزو که او نیز مرا دعوت کرده بود.

 

حافظ و من....

- سلام حافظ جان، کجاهایی رووله ی عزیزم؟!

- سلام از بنده، همین دور و برها.

 

- بابای گلت، شوالیه ی هنر ایران چطوره؟

- خوبه سلام داره خدمتت، خاتون جان چقدر خوب شد دیدمت...دو سه روزه که به موبایلت زنگ میزنم جواب نمیده چرا؟ نگران شدم.

- آخی بمیرم من...ببخش عزیزم. تلفنم را گم کرده بودم ولی امروز یکی دیگه گرفتم با همون شماره.

 

- به هر حال میخواستم بهت خبر بدم که 17 آگست کنسرت داریم، حتماً بیایی هااا

- 17 آگست؟ چه جالب...یادته پارسال هم در چنین روزی کنسرت داشتید. من که صد در صد میام اما حافظ جانم یه چیزی بهت میگم هیچوقت فراموشش نکن، من اگر روزی در کنسرت شماها نیامدم بدون که حتماً مُرده ام.

 

- خدا نکنه، راستیThe Book of Austerity  را شنیده ای؟!

- صحبت از بی وفایی میکنی ها حافظ، مگه میشه که بابا یک آلبومی را عرضه کنه و من بلافاصله نگیرمش و نمیرم براش؟! اگر بدونی که این "سفر ِ عُسرت" چطور منو سرشار از زندگی میکنه...باور کن از روزی که این سی دی را گرفته ام تمام ساعات بیداریم در حال گوش دادن به اون میگذره و هر چه بیشتر اونو میشنوم بیشتر لذت میبرم...همه ش فکر می کنم خدایا مگه میشه شعر نو را به این زیبایی خواند؟!

 

- ممنونم...تو خیلی لطف داری.

 

- نه جانم لطف چیه؟! تو هم که مثل بابات هستی هر وقت هر چی بهش میگم میگه تو لطف داری. واقعیته. تو کسی را سراغ داری که "حیرانی" را شنیده باشه و حیران نشده باشه. شده کسی "آتش در نیستان" را بشنوه و آتش به جانش نیفته. هر چقدر هم کسی ادعا داشته باشه فقط کافیه یکبار  "لولیان" را گوش بکنه تا لولی دیوانه ای بشه که اون سرش ناپیدا. اصلاً تو صدایی خوشتر از "صدای سخن عشق" شنیده ای؟! شاهد که بودی مردم چه شوری داشتند از "شور رومی" در کنسرت پارسال...شاید خودت هم ندونی که چقدر زیبا و هنرمندانه اون آهنگها را ساخته و تنظیم کرده ای...رهبری چنان ارکستری و انعکاس برنامه تون در رسانه های امریکایی و دنیا نشان از استعداد بالای تو و هنر خارق العاده ات داره...واقعاً که اعجاز کردی با اون قطعه ی سه تاری که نواختی...باور نکردنیه که تو به این سن و سال کمی که داری اینطور به کارت مسلط باشی...داشتم چی می گفتم؟! حرف تو حرف میاد یادم میره.

 

آره عزیز جان از تو چه پنهان "آواز اساطیر" را که برای اولین بار شنیدم با وجودی که اون موقع یک کلمه هم کُردی بلد نبودم قلبم جاکن شد از اون صلابت ِ صدا. فکر میکنی برام مهم بود که معنی اون اشعار را نمی فهمم؟! نه خیلی...مگه این خارجیها که کشته مرده ی صدای بابات هستند یک کلمه فارسی بلدند؟! به قول خودشون این صدای جادویی خود گویاترین زبانهاست. حالا باید "یادگار دوست" را هم بگم؟! که سی دی ش را به دوستی ایرانی هدیه دادم که به قول خودش از موسیقی سنتی متنفر بود....کم مونده بود سر به کوه و بیابون بذاره با این آلبوم و الان یکی از دوستداران پر و پا قرص بابا شده. تو هیچ میدونی روزی را که با "نسیم صبحگاهی" شروع میکنم چه روزی میشه؟! آخ که دلم میخواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه وقتی که" در گلستانه" را میشنوم.

 

کمتر کسی را سراغ دارم که معتقد نباشه پرستش به مستی است در "کیش مهر". حالا محض نمونه تو یه بار دیگه "مطرب مهتاب رو" را گوش کن و ترا خدا از بابا بپرس کوی خرابات را تو چه کلیدی بگو! جداً که به نظر من "گل صد برگ" در تاریخ موسیقی ایران تکرار نمیشه. حتماً تو هم توجه کرده ای که استاد "چکناوریان" در اون کنسرت با شکوه با چه عشقی به بابا نگاه میکنه و سرش را به علامت تحسین تکون میده. آهان راستی...بابای تو تنها خواننده ایه که اصلاً به شعر هم احتیاج نداره میگی نه... "خط سوم" را گوش کن و همینطور "ساز نو آواز نو" را دقت که بکنی می بینی اصلاً یه جاهایی هست که شعری در کار نیست ولی ای خداااااااااااا اون تحریرهای صداش آدم را از دین به در میکنه.

 

حالا فکر نکنی لابد این آلبومهایی را که اسم بردم بیشتر از بقیه دوست دارم هااا ابداً چنین چیزی نیست...من همانقدر که "مثنوی موسی و شبان" را شیفته هستم به همان شدت هم "دل شیدا" را دوست دارم و از شنیدن "کنسرت اساتید موسیقی ایرانی" هرگز سیر نمیشم. بی قرار و سرگردان میشم از شنیدن "بیقرار" و فکر می کنم که اگر "شورانگیز" ی خلق نمیشد حتماً در زندگیم کمبودی به وجود می آمد. "شعر و عرفان" و "کنسرت شیراز"  که با کامکار ها قیامت کردند را هم نادیده نگیر.

 

حافظ جانم، لازم نیست من اینها را به تو بگم... خودت بهتر از من میدونی که عوامل مختلفی باید فراهم باشه که کسی به این درجه از محبوبیت و موفقیت اونم در سطح جهانی برسه....فقط صدای خوب و تکنیک موسیقی دانستن کافی نیست...آگاهی داشتن از تاریخ و ادبیات هم به خودی خود شرط نیست.....به جرات میتونم بگم که من هنوز هیچ آوازی از هیچ خواننده ای نشنیده ام که با یکبار گوش دادن تک تک کلمات برام مفهوم باشه....این واضح خواندن فقط مختص ِ پدر نازنین توست .... شفافیت کلمات هم به تنهایی کار ساز نیست اگر خواننده حس ِ اون کلمه را بیان نکنه که مثلاً وقتی از فراق ِ عشقش حرف میزنه عجز و لابه ی یک عاشق ِ واقعی را به شنونده منتقل نکنه و یا شوریدگی و سر مستی در صداش نباشه در لحظه ی دیدار. تو باورت میشه که من هر بار "زمستان" را می شنوم لرزم میگیره؟! و اونجا که بابا میگه دلها خسته و غمگین...کلمه ی خسته را با چنان حسی ادا میکنه که انگار خستگی عالم روی دوشش داره سنگینی میکنه. دلم برای ایران همیشه تنگه ولی وقتی که در "چاوش ۸- کاروان"  با تمام وجودش میگه جان فدای وطنم...خاک ایران کفنم...درد ِ غربت را در بند بند وجودم احساس می کنم.

 

و اما، تمام این محسناتی که یکجا و یک برکت در وجود پدر توست اینطور از دیگران متمایزش نمی کرد اگر اون شخصیت فروتن و مهربان را نمی داشت، اون صدای بی بدیل شاید تا این حد به دل نمی نشست اگر صاحب اون صدا یک آدم کاسب ماب ِ متکبری می بود. شاید برای تویی که با او بزرگ شده ای عادی باشه ولی بذار بهت بگم که پدر تو شخصیتی منحصر به فرد داره، پدر تو در تواضع و فروتنی دومی نداره ...بازم تو بهتر از من میدونی که پدر تو به اون چیزی که میخونه با تمام وجود ایمان داره و اعتقاداتش را زندگی میکنه...باری به هر جهت آواز نمیخونه...تو ببین چه اشعاری را انتخاب میکنه که اگر چند نفر دیگه هم با صداهایی خوب اونو خونده باشند پدر تو که همون شعر را میخونه انگار برای اولین بار این شعر زنده میشه. در کارنامه ی هنریش نگاه کن ببین بهترین و معروفترین آهنگسازان آثارشون را به پدر تو داده اند و اون اثر جاودانه شده...بعد همین آهنگسازان ِ هنرمند و خلاق مگر برای دیگران آهنگ نساخته اند.... چند تا از اون آهنگها ماندگار شده اند؟!

 

- خاتون جان حواست باشه که دیگه داری خیلی منو شرمنده میکنی.

 

- نه عزیزم دشمنت شرمنده. فکر نکنی چون پسرش هستی برای خوش آمد تو اینارو میگم ها. آخه تو به من بگو چند تا هنرمند میشناسی که وقتی تلفن میزنی خونه ش خودش گوشی را بر داره و خیلی راحت و با صمیمتی که قابل بیان نیست با طرف حرف بزنه؟! قبل از هر کنسرتی مجریان برنامه تذکر میدن که موبایلها را خاموش کنید و لطفاً عکس نگیرید باز یک عده ای(لوس)! کار خودشونو می کنند، شده تا به حال حتی یکبار پدرت خم به ابرو بیاره؟! از این گذشته، تو چند تا هنرمند میشناسی که بعد از اجرای کنسرتی به اون سنگینی و با وجود خستگی مفرط تازه بیاد بیرون و با خوشرویی تمام با تک تک مردم حرف بزنه، هر چند تا عکس که میخوان با او بگیرند، هر سوالی دارن بپرسند و جوابهای درست و حسابی بشنوند؟!

 

حافظ جان....نمیدونم که تو اون شب حواست بود یا نه، وقتی که بعد از پایان برنامه داشتید روی سی دی ها را امضا می کردید، بابا روی صندلی نشسته بود و من رفتم پشت سرش وایسادم که دوستم ازمون عکس بگیره... ماموری که گمونم از گاردهای دیسنی هال بود چنان نهیبی سر من زد(بی تربیت)! که زهره ترک شدم و با تحکم به من گفت حق نداری اینجا باشی...البته اون درست میگفت و مامور بود و معذور ولی خب منم نمیدونستم که نباید پشت سر شماها برم. بعد بابا برگشت و با آرامش تمام به اون آقا گفت که اشکالی نداره. بعد از عکس گرفتن تو داشتی با یک نفر حرف میزدی که به بابا گفتم شهرام جان هر آهنگی را که تا به حال خوانده ای من دارم... هم کاست و هم سی دی، ولی بعضی وقتها فکر می کنم نکنه یه چیزی یه موقع خوانده باشی و خدای نکرده زبونم لال من نداشته باشم، چه جوری میتونم لیستی از آرشیوت را داشته باشم تا خیالم راحت باشه؟! لبخندی زد و گفت: نگران نباش من بیشتر کارهای خودم را ندارم شرط می بندم آرشیو تو کاملتر از مال من باشه. تازه حافظ جان تا یادم نرفته اینم بگم.... 

------

 

با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم و گفتگوی شیرینم با حافظ ناظری عزیزم نیمه تمام ماند، آخ که چه حالی میشدم اگر شخص دیگری غیر از جان جانانم اون طرف خط بود!

 

پی نوشت: امیدوارم بتونید اینجا و....همچنین آنجا را ببینید.

 

من ایرانیم آرمانم افادَت....

 

- جسیکا را چند سالی است که می شناسم در بیمارستانی نرس است، چندی پیش دیدمش و نشستیم به گپ زدن....گفت دوران بدی را پشت سر گذاشتم میدونی که دخترم از خونه فرار کرد و رفت با اون دوست پسر بیکارش. پسرم دیوید هم که ترک تحصیل کرد و تمام مدت توی خونه نشسته بود به حشیش کشیدن. برادرم چند روز پیش از زندان آزاد شد آخه چند وقت پیش با صاحب کارش دعواش شد و اونو کتک زد پلیس میاد و میبردش زندان. مادرم بیچاره تومور مغزی داشت و باید عمل میشد من گرفتار اون بودم. در این گیر و دار برادر بزرگم که ما خونه ش می نشستیم به جای این که کرایه اش را بالا ببره گفت میخوام خونه را بفروشم و ما مجبور شدیم از اونجا در بیاییم، رفتیم یک آپارتمان کرایه کردیم. حالا اینها مال گذشته بود.... الان دخترم زندگی خوبی داره و حالا که فکرش را می کنم دوست پسرش آدم بدی هم نیست رفته سر کار و مهم اینه که همدیگه را دوست دارند. دیوید دیگه به مدرسه بر نگشت میگه درس خوندن را دوست نداره ولی همین که با پدرش میره سر کار من خوشحالم ضمن این که مثل سابق حشیش مصرف نمیکنه و ظاهراً کم کرده....

 

- گیتی را هم چند سالی میشه که می شناسم....با شوهرش مغازه ای دارند و وضع مالی خوب(ظاهراً). یکی دو هفته ی پیش دیدمش. گفت: دخترم کلاس اول را تموم کرد اینقدر درسش خوبه که همه ی معلمهاش تعجب می کنند از این همه هوش سرشارش، اسمشو کلاس شنا و ژیمناستیک و پیانو هم نوشته ام مربی هاش میگن ما تا حالا بچه ای با این همه استعداد ندیده بودیم. پسرم هم که الهی قربونش برم توی دبیرستانشون تکه هم درسش خوبه هم در تیم بیس بال نمونه است، مدیرشون چند روز پیش یه کاره زنگ زد خونه مون و تبریک گفت به خاطر داشتن چنین پسری. خاتون جون تو تا حالا نیامدی این خونه ی ما، خیلی شانس آوردیم چون تا خریدیم یهو قیمتها بالا رفت و شوهرم میگه الان دو برابر شده یعنی ما هم خیلی توش خرج کردیم هااا فکر کن استخر زدن چه هزینه ی سنگینی داره. وای بذار این دستبندم را باز کنم خیلی دوستش دارم نه که عیارش بالاست دست و پام روش میلرزه، داداشم از ایران آورده هاا آخه پدر من خدا بیامرز از اون بازاریهای سرشناس بود....

 

نصف شایدم بیشتر از نصف ِ عمر و وقت ِ بعضی از ما ایرانیها صرف سوزاندن دل دیگران میشه.

 

مهم نیست که تا خرخره زیر بار قرض باشیم مهم اینه که جلوی دیگران کم نیاریم.

مهم نیست که این دختره را هر روز عصر با دعوا و مرافعه میبرمش سر کلاسهای مختلف مهم اینه که دلم میخواد همه فکر کنند بچه ی من نابغه ی دوران است اگر چه هیچ فرقی هم با بچه های دیگه نداشته باشه.

مهم نیست که بیمه ی ماشین آخرین مدل پسرم در ماه به راحتی کفاف سه ماه خرج و مخارج عمه ی جوانش را  میده که ایران زندگی می کنه و بیوه شده با دو تا بچه ی کوچیک بند دستش.... مهم اینه که پسر خوش تیپ من باید با این ماشین از دخترا دل ببره.

 

مهم نیست که شوهرم شبها از غصه و از شدت فشار مالی خوابش نمیبره مهم اینه که من نباید از بنز و بی ام دبلیو ی آخرین مدل کمتر سوار بشم.

مهم نیست که برای یک مهمانی یا جشن تولد هزاران دلار خرج کنم مهم اینه که چشم مدعوین در بیاد از این همه بریز و بپاش. 

مهم نیست که در سال 25 سنت هم به حقوق کارگرها اضافه نمی کنم و اگر حواسشون نباشه از ساعت کارشون کش میرم، مهم اینه که همه بگن فلانی را باش...ببین به کجاها رسیده.

مهم نیست که میخوام سر به تن شوهرم نباشه مهم اینه که وقتی رسیدم به دوستای ایرانیم چنان با آب و تاب از روابط خصوصی مان حرف بزنم که از حسادت بترکند.

 

مهم نیست که هر هفته چه مقدار در کازینو می بازم مهم اینه که حواسم باشه به همه بگم همیشه میبرم تا دق کنند از این همه خوش شانسی من.

مهم نیست اگر مردم کشور من در فقر و گرسنگی دست و پا میزنند به من چه! مگه من باعث بدبختی دیگران هستم، مهم اینه که هر بار که میرم ایران فک فامیلای شوهرم چشماشون چهار تا بشه.

 

پی نوشت: این پست یه جورایی برگرفته از موضوع پستی بود که در پشت هیچستان دیدم...از دستش ندهید.

 

پی نوشت ۲: میدونم که این پست شده مثل موضوع بعضی از فیلمهای وطنی که آدم پولدارها مظهر خباثت معرفی میشن و مردم فقیر( معمولی) سَمبُل صداقت....باور کنید که از روی اون فیلمها کپی نکرده ام و عین ِ واقعیت را نوشته ام. ضمن این که ایرانیهای بسیار خوب و با معرفتی را هم می شناسم که در اینجا بحث بر سر اونها نیست.... در مورد اون عده جداگانه می نویسم. (چماقها پایین)!

 

پی نوشت ۳ : خواهشاً خانمها اعتراض نکنند که چرا تمام این حرفها از قول یک خانم ایرانی نوشته شده میتونه از زبان یک مرد ایرانی هم باشه. غرض چیز دیگریست.... ملتفت که هستید؟!