جمعه روز بدی بود....
نکند اندوهی سر رسد از پس ِ کوه
چه روز بد و تلخی بود این جمعه. روزی که کوهی از اندوه از پس ِ کوه سر رسید، روزی که رفتن خسرو شکیبایی عزیز را به همراه داشت.
اول از طریق وبلاگ نسترن از این خبر بد آگاه شدم. با وجودی که میدانم او هرگز خبری را تا موثق نباشد نمی نویسد، ته دلم اما آرزو میکردم امروز این خبرش جعلی باشد، شایعه باشد، دروغ باشد و یا هر چیز دیگر و همین امروز را اشتباه کرده باشد....افسوس که چنین نبود.
دو سه ماه پیش دوستی یک سی دی به من داد که دکلمه ی اشعار سهراب سپهری بود بدون هیچ نام و نشانی بر روی آن. از آنجایی که عاشق شعر هستم از شنیدن آن سیر نمی شدم و چون هیچوقت صدای سهراب را نشنیده ام، نمیدانستم که این صدای خود اوست یا یکی دیگر. تمام مدت فکر میکردم این صدای گرم متعلق به چه کسی است؟! چرا این صدای دلنشین اینقدر برایم آشناست؟! این کسی که شعرها را به این زیبایی و ظرافت بیان می کند اگر خود سهراب نیست پس کیست که اینطور با کلمات یگانه است و در انتقال حس ِ شاعر تا این حد وفادار است؟
حافظه ام هیچ کمکی نکرد تا اینکه به " جان جانانم" زنگ زدم و او به محض اینکه صدا را شنید گفت خسرو شکیبایی است.
من کجا به فکرم می رسید که این بازیگر پر توان ِ تاتر و سینما اینطور استادانه، شعر هم دکلمه می کند... امروز به یادش چندین بار آن سی دی را از اول تا آخر و با چشمانی اشکبار گوش دادم و از صمیم قلب متاسف شدم برای از دست رفتن ِ چنین صدایی و چنان هنرمندی.
خسرو جان ِ شکیبایی، حیف از تو نبود که به این زودی بروی؟!