نوروز مبارک....

 
پنج روزی که در این مرحله مهلت داری/خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست
 
بهترین خاطرات ما از هر خانواده ای که بوده باشیم با هر بضاعت مالی, مربوط به دوران کودکی مان و بخش مهمی از آن در رابطه با عید است. به یاد ندارم بیشترین عیدی را از چه کسی و در چه سالی گرفته ام و خدا عالم است که چه بر سر آن پولهای عزیز آمد, خرجشان کردم یا طبق معمول ِ سنواتی نصیب ِ بچه های بزرگتر خانواده شد که با چرب زبانی سر کوچکترها را کلاه می گذاشتند و توجیه شان هم این بود که تقصیر خودت است از بس شمردیشان کم شد.....شاید هم گمشان کردم. اما به خوبی به یاد دارم همسایه ای را که دست ِ نوازش به سرم کشید, آن که موهایم را بافت و گونه ام را بوسید, آن یکی دوست ِ خانوادگی که با محبت ِ تمام در آغوشم گرفت و یا آن دیگری که همواره مرا با "جان" خطاب می کرد.
 
یادمان باشد که فقط مهربانی است که در یاد ِ بچه ها می مانَد همانطور که در یاد من و تو مانده است. فقط عشق است که در هر شکل و هر کجا که باشد و به هر کسی که اهدایش کنیم زیباست. یک سلام یک لبخند یک حرف محبت آمیز کافیست....خرجی ندارد اما اثری دارد ماندگار.
 
زیبایی ِ طبیعت را نباید حاشا کرد و شور و کوشش مردم را نمیتوان عبث دانست. درخشش ِ شادی را در چشمان کودکان نادیده گرفتن گناهست و بهار را نباید دست کم گرفت. نمی شود از دیدن شکوفه های زیبا مست نشد و بی انصافیست از عطر گلها بی تفاوت و بی هیچ حسی رد شدن. بهار است و بهار شور ِ زندگی را با خود می آورد. عید هر چه که باشد, با هر مقدار گرانی, با هر قدر ترافیک در خیابانها, با هر نوع دید و بازدید ِ تحمیلی و کسالت آور, با هر فاصله ای که امثال ِ من از وطن داریم و با وجود ِ این بغض ِ دایمی که دچارش هستیم, باز بودنش بهتر از نبودنش است. 
 
سعی کنیم سخی باشیم در دوست داشتن, در دل شادی نکنیم از گرفتاری ِ دیگران, مست ِ موفقیتهای کوچکمان نشویم, در خلوت ِ خود نخندیم بر آن که گریان است, گناه ِ یک آدم "نارو زن" را به پای دیگران ننویسیم, تردید نکنیم در ابراز محبت, غرور نداشته باشیم در پیشقدم شدن و  آشتی کردن با آن آشنایی که از ما رنجیده است و فراموش نکنیم سالمندان را و از یاد نبریم دردمندان را.
 
مرور گذشته ها و افسوس خوردن ها دردی را درمان نمی کند. همه ی ما اشتباه می کنیم, همه ی ما تصمیمات عجولانه و بعضاً نا درست می گیریم, همه ی ما گاهی در زندگی به بیراهه میرویم.....بعد همه ی ما "خود"ِ بیچاره مان را تک و تنها به قاضی می بریم و راضی بر می گردیم, محکومش می کنیم بدون داشتن حق دفاع و اعدامش می کنیم در جا. سعی کنیم مهربان باشیم با هم و از همه مهمتر با "خود" ِ مان.
 
 سالی سرشار از عشق برایتان آرزومندم....نوروزتان مبارک باد!
 

از هر دری و پنجره ای....

۱- دوستی دارم که عاشق فوتبال است.... He's a boy and he's my friend, but he's not my boyfriend  (او پسر است و دوست من ولی دوست ِ پسرم نیست). بقدری کار میکنه که نفس آدم میگیره با این حال سرش بره فوتبالش نمیره. تمرینهای مرتب هفتگی ش را به موقع انجام میده. برای دیدن مسابقات و رسیدن به رقابتهای تیمی اش به نحو احسن برنامه ریزی می کنه و....خلاصه هر طوری شده به فوتبالش میرسه بی برو برگرد. یه روز بهش گفتم تو با این همه کار و خستگی چه جوری وقت واسه فوتبال پیدا می کنی؟ گفت همان جور که تو وقت واسه کتاب خوندن پیدا می کنی. هر کسی در زندگی علاوه بر کار و درس و ....به یک چیزی به عنوان تفریح احتیاج داره و اگر آدم در زندگی برای اون کاری که شیفته اش است و بهش آرامش میده نرسه و براش وقت نذاره زندگی چه معنایی داره؟!

دیدم حرف حساب میزنه پس خفقان گرفتم.

۲- هوای کالیفرنیا همیشه یک جوره یعنی معتدل و همیشه بهاری و تغییر فصلها نامحسوس. مثلاً پاییز به اون شکل که ما در ایران می دیدیم و حس می کردیم نیست. زمستان که اصلاً از برف و بوران خبری نیست. تابستانها ش مثل خرداد ماه تهران است و این یعنی اوج داغی هوا....اما....اما این روزها نمیدونم چرا اینقدر عطر و بوی نوروز در هوا پخش و پلاست / یا که این فتنه زیر سر بلاگفاست( شعر از خودم). به هر وبلاگی سر زدم از عید نوشته بودند و ما را پاک غصه دار و مغموم و دلتنگ و افسرده و بی خانمان و غریب و بدبخت و بیچاره و در بدر و یتیم کردند(همین یک روضه کافی بود)؟!

باز سودایی شدم من ای حبیب....

۳- یه روز رفته بودم به یک فروشگاه ایرانی. صاحب مغازه دادش به هوا بود که: یک بی پدر و مادری دیشب "حوض" ما را دزدیده.....اولین فکری که به مغزم خطور کرد این بود که اون یک نفر اصولاً چه جوری بدون پدر و مادر تولید شده دوم اینکه اینا دیگه کی هستند همه جور دزدی شنیده بودیم جز "حوض" دزدی. چند روز بعد دوباره گذرم به همون مغازه افتاد و دیدم حاجیش داره با شلنگ جلوی در مغازه را میشوره تا منو دید گل از گلش شکفت و گفت: راستی "حوض" مون پیدا شد! ( Hose = شلنگ)!

یه روز دیگه رسیدم به شبنم خانم با دلی پر خون از دست خواهر شوهری که به قول ایشان سالی یک بار از ایران میاد به امریکا و یک ماه آزگار در منزل برادر رحل اقامت می افکند و برای یازده ماه ِ باقی مانده ی سال جنگ و گریزی مایه دار به جا می گذارد. با بغض ادامه داد: خاتون جون تو که غریبه نیستی ولی به خدا دیگه تحمل این زندگی را ندارم. ترا خدا آ نِستانه بگو اگه تو جای من بودی ول نمی کردی بری. تا اومدم دُر فشانی کنم مادرش از ایران زنگ زد و میدونستم که کمتر از نود دقیقه حرف نمی زنند با سر خداحافظی کردم و راه افتادم. مونده بودم معطل اون کلمه ی خارجی که گفت معنی ش چی می شد. توی راه هی به خودم سرکوفت زدم که خاک عالم بر سرت خاتون در مملکت انگلیسی زبان زندگی می کنی اونوقت از صب تا شب نشستی به خوندن وبلاگهای فارسی. بیا اینم آخر و عاقبتت دو کلمه انگلیسی هم بلد نیستی. اون شب تا دیر وقت فسفری سوزوندم که بیا و ببین تا فهمیدم منظور بانوی مکرمه( آ نِست/ Honest = صادق) بوده که با پسوند فارسی ترکیب ش کرده.

بعد وقتی میایم ایران و فارسی حرف زدن بلد نیستیم نگید چرا. با یک چنین اساتیدی سر و کار داریم.

پی نوشت: میگما این رسم شماره گذاری هم چیز بدی نیست هاااا اینجوری برای یک متن کوتاه و بی سر و ته سه تا کامنت می گذارید( اینشالله تعالی).

هیشکی نمیتونه مث ِ مو کتاب نخونه....

بنا به فرموده ی "پاپتی" عزیز و سایر دوستان در مورد کتاب می نگاریم.

از همون روزگاری که مامی شبها بر ِ گاهواره ی من از فرط خستگی خوابش می برد ما درس و مشق را در ره میخانه نهادیم. یعنی چی؟! یعنی این که کتابهای ناخوانده: تمامی کتابهای درسی

کتابهای نصفه نیمه خوانده:

۱- "رمز داوینچی".... فیلمش را دیدم و خوشم آمد شایدم چون "تام هنکس" عزیز در آن بود اما کتابش جذبم نکرد. بعضیها می گفتند که می بایست اول کتاب را میخواندم و بعد فیلم را می دیدم ولی من به این حرفها اعتقاد ندارم که فیلم باید اول باشه یا کتاب چون فیلم" پدرخوانده" را دیده بودم بعد کتابش را خواندم باز فیلمش را دیدم و کتابش را خواندم این بار کتاب را خواندم و بعد فیلم را دیدم و....همینجور خودتون حساب کنید تا برسید به عدد شونصد و شیش.

۲- "سنج و صنوبر"....خودمو کشتم از صفحه ی پنجاه اونورتر نرفتم در حالیکه من خوره ی کتاب هستم و تا تمومش نکنم دست بردار نیستم ولی این یکی را هر کاری کردم نشد که بشه.

۳- "کیمیا خاتون"....هی خوندم هی حرص خوردم هی به خودم نهیب زدم که به خاطر نصف ِ اسم ِ کتاب که همنام خودته نصفش را بخون. نخوندم. زور که نیست وقتی کتابی کشش نداره....نداره.

۴- "روزگار سپری شده ی مردم سالخورده"....با وجود ارادت بسیار زیادی که به محمود دولت آبادی دارم و "کلیدر" را دو بار به طور کامل و بدون جا انداختن یک واو خوانده ام با کمال شرمندگی....این یکی به دلم ننشست و نیمه کاره به امان خدا رها شد.

کتابی که با جان کَندن تمام کردم: "لولیتاخوانی در تهران" Reading Lolita in Tehran را فقط به این دلیل که یک ایرانی- آذر نفیسی- اونو نوشته بود و هفته ها در لیست بهترین های نیویورک تایمز بود گرفتم و خدا میدونه با چه بدبختی تمامش کردم به قول پروانه کتابی بود بسیار نچسب.....در همون لیست اسم یک کتاب دیگه هم بود  Funny in Farsi  که نمیدونم چرا در ترجمه ی فارسی تبدیل شده به "بوی سنبل بوی کاج" به هر حال این کتاب "فیروزه جزایری دوماس" ماااااااااه بود کتاب جدیدش با نام  Laughing without an accent  "خندیدن ِ بدون لهجه" یک ماه دیگه میاد.

پی نوشت: نمیدونم کِی و کجا شنیده بودم که هر کتابی ارزش یک بار خوندن را داره بعدها خودم تهنا تهنایی کشف کردم که همچینم نیست. آهنگ که نیست بگی گوش دادنش چند دقیقه وقت میبره. من وقتی کتابی را شروع میکنم از کار و زندگی میفتم و خواب و خوراک فراموشم میشه. اگر ازش چیزی نفهمم و یا دلنشینم نباشه دیگه هیچ اصراری به تمام کردنش ندارم حالا بگو خدا اونو نوشته به من چه.

 

آهنگها....

پروانه ی هیچستان عزیزم منو دعوت کرده به بازی آهنگها. چه کار سختی. فقط هفت تا؟! هفتصد تا هم کمه کاش میگفت کوه البرز را جا به جا کنم.

این مقدمه شامل شماره گذاری نمیشه... عمرم- نفسم- آرام جانم - سرو روانم شهرام ناظری است که الهی دردش و ِ گیانم( دردش به جانم). عاشق و شیفته ی همه ی آهنگهاش هستم بدون استثنا. در مورد شهرام هرگز و هرگز نمیتونم یک یا حتی چند تا آهنگ را اسم ببرم. در بدترین شرایط روحی اگر باشم فقط کافیه صدای بی بدیل و جاودانه اش را بشنوم تا دنیا به نظرم زیباترین بیاد( و چون همواره در حال گوش کردن به صدای بی همتایش هستم پس هیچ وقت غمگین یا عصبی نیستم). آهنگهای فارسی ش همان قدر بیقرارم می کنه که کُردی های ایشان و هم از عشق او بود که تا حدی کُردی یاد گرفته ام و حال بیش از پیش از آن آوازها لذت می برم. یک آلبوم ایشان را یک هفته شب و روز گوش میدم و بعد محض تنوع سی دی دیگری از شهرام ناظری را گوش میدم. به زبان خودشانی ها: شیتشم به مولا. ( شیت = شیفته/ دیوانه/ مجنون).

حالا سایر آهنگها:

۱- داریوش اقبالی و تمام آهنگهاش بخصوص: در این شام مهتاب کنارم نشستی.... عجب شاخه گل وار به پایم شکستی....قلم زد نگاهت به نقش آفرینی....که صورتگری را نبود این چنینی 

۲- شجریان و بیشتر آهنگهاش مخصوصاً دود عود: درد عشق تو که جان می سوزدم.... گر همه درد است از جان خوشتر است....درد بر من ریز و درمانم مکن.... زانکه درد تو ز درمان خوشتر است

۳- فرهاد مهراد و همه ی آهنگهاش بخصوص شبانه: جماعت من دیگه حوصله ندارم....به خوب امید و از بد گله ندارم....گر چه از دیگرون فاصله ندارم....کاری با کار این قافله ندارم.....

۴- حسین قوامی و آهنگ جاودانه ی "تو ای پری کجایی": دل من سرگشته ی توست.... نفسم آغشته ی توست....به باغ رویاها چو گلت بویم.....به خواب و بیداری سخنت گویم....تو ای پری کجایی 

۵- ابی و بیشتر آهنگهاش.... وقتی میای قشنگترین پیرهنتو تنت کن..... تاج سر سروری تو سرت کن.... چشماتو مست کن همه جا رو بشکن.... الا دل ساده و عاشق من

۶- هایده و بیشتر آهنگهاش: شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم....بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم.

۷- پروین و همون دو سه تا آهنگی را که خوانده غوغای ستارگان: امشب در سر شوری دارم.... امشب در دل نوری دارم.... باز امشب در اوج آسمانم.... رازی باشد با ستارگانم.

به طور کلی میانه ی بسیار خوبی با موسیقی دارم و بعضی وقتها از شنیدن آهنگی با صدای آغاسی خیلی لذت میبرم و در جایی دیگر از شنیدن صدای دلنشین Andrea Bocille.

آماااااااااااا خداییش تحمل شنیدن دو صدا را ندارم یکی حمیرا و دیگری محسن نامجو. طرفدارانشان مرا ببخشند!

ترانه های انگلیسی هم زیاد هستند ولی این سه تا را بی نهایت دوست می دارم!

1- گروه Bee Gees و تمام کارهایشان بخصوص: How deep is your love

How deep is your love
I really need to know
cause we're living in the world of fools
breaking us down
when they all should let us be
we belong to you and me

2 - آهنگ بسیار زیبای  Wicked Game  که  Chris Isaack آنرا اجرا کرده:

The world was on fire, no-one could save me but you
It's strange what desire will make foolish people do
I'd never dream that I'd love somebody like you
I'll never dream that I lose somebody like you

3- آهنگ Lady in Red با صدای Chris De Burgh :

I've never seen so many people want to be there by your side
And when you turned to me and smiled
It took my breath away
I have never had such feeling
Such a feeling of complete and utter love as I do tonight

من هم به رسم معمول همه ی دوستانی را که این پست را می خوانند دعوت می کنم. به قول پروانه اگر وبلاگ هم ندارند در کامنتدونی این حقیر بنویسند.

  

سادگی....

 

نقل "والنتاین" شده بود و شاید مفهوم را خوب نرسونده بودم که بعضی از دوستان تصور کرده بودند که من با جشن و سرور و شادی مخالفم. در حالی که این طور نیست. من با این افراط و تفریط ها مخالفم.  یک سبد هزار دلاری گل چه چیزی را ثابت می کنه؟ یک انگشتر چند هزار دلاری برلیان چه رابطه ای را قوام و دوام میده؟! 

یاد پارسال افتادم: طی مدتی که در ایران بودم به یک جشن عروسی دعوت شدم- چند روز قبلش فیلم های حنا بندون و نامزدی را هم بهم نشون داده بودند- مثلاً ما از طرف خانواده ی عروس بودیم ولی جیگرم برای داماد و فامیلش کباب شد. بقدری خرج روی دست این بنده ی خدا گذاشته بودند که بیا و ببین. عروس با افتخار از من پرسید میدونی مهریه ام چقده؟ گفتم نه نمیدونم حدس هم نمیتونم بزنم چون مظنه ی بازار دستم نیست. از این حرف من رنجید که: یعنی چی مظنه ی بازار؟ گفتم: مگر غیر از اینه, مگه شماها یک معامله انجام نداده اید و برای خودت قیمت نگذاشته ای؟

زد به کوچه ی علی شون که: نه خاتون جون تو نه که ایران زندگی نمی کنی به رسم و رسوم اینجا وارد نیستی. گفتم: خب آره من چون در کره ی مریخ به دنیا آمده ام این چیزا رو نمیدونم. ولی اینقدر میدونم که به چیزهای دیگه که میرسه دوست نداریم رسم و رسومات رعایت بشه و خرافات بَده و ما زنها در حقمون اجحاف شده, ما باید با مردها برابر باشیم در حالی که حاضر نیستیم با همون مرد بریم یک ساعت در معدن کار کنیم و....حالا نمیخوام توی ذوقت بزنم بگو ببینم مهریه ات چقده؟ گفت: به تعداد سال تولدم سکه ی طلا که میشه ۱۳۶۶ تا. گفتم: خب سرت کلاه رفته بچه جون! باید به سالی که داری ازدواج می کنی اقتدا می کردی اونم به میلادی که بشه ۲۰۰۷ تا سکه.

بهش گفتم تو هیچ میدونی یک دختر و پسر امریکایی به چه سادگی ازدواج می کنند. زندگیشون را از صفر شروع می کنند. شاید با هم ماندگار بشن شاید هم نه. به هر حال تعداد سکه و خرجهای این چنینی ضامن خوشبختی هیچ کسی نیست. اگر دید خود ما به زندگی فقط و فقط مادیات است نباید اونو به گردن اجتماع بندازیم. مگر جامعه از من و تو و دیگری تشکیل نمیشه؟! ایشالله که خوشبخت شوی ولی اگر با شوهرت نساختی و خون ترا به شیشه کرد مگر نه این که مجبوری مهرم حلال جونم آزاد بگی و بذاری بری. تازه ازدواج شما دو تا از روی عشق و دوستی چند ساله است وای به حال اونهایی که این احساس را هم ندارند.

همه ی ما شکایت می کنیم که مردم مادی شده اند. معرفت و دوستی از بین رفته. روابط همه بر اساس پول شده. چشم و هم چشمی پایه و اساس زندگی مردم شده و هزار حرف و حدیث دیگه. به خودمون که میرسه می بینیم که ما هم یکی از همونها شده ایم. این واقعاً دردناکه که عشق یک نفر نسبت به خود را بر حسب قیمت کادویی که واسه والنتاین یا تولد دریافت کرده ایم ارزیابی کنیم. پدر و مادرهای ما یک عمر با عشق دو جانبه و فداکاریهای غیر قابل وصف زندگی کرده اند نه والنتاینی داشته اند و نه برای مراسم نامزدی و بله برون و حنا بندون و عقد و عروسی این همه زیر فشار بوده اند. آیا میتوان گفت که هرگز عشقی بین آنها وجود نداشته است و ما از آنها عاشقتریم؟!

چه زیبا گفته سهراب سپهری: ساده باشیم چه در باجه ی بانک....چه در زیر درخت