از هر دری و پنجره ای....
۱- دوستی دارم که عاشق فوتبال است.... He's a boy and he's my friend, but he's not my boyfriend (او پسر است و دوست من ولی دوست ِ پسرم نیست). بقدری کار میکنه که نفس آدم میگیره با این حال سرش بره فوتبالش نمیره. تمرینهای مرتب هفتگی ش را به موقع انجام میده. برای دیدن مسابقات و رسیدن به رقابتهای تیمی اش به نحو احسن برنامه ریزی می کنه و....خلاصه هر طوری شده به فوتبالش میرسه بی برو برگرد. یه روز بهش گفتم تو با این همه کار و خستگی چه جوری وقت واسه فوتبال پیدا می کنی؟ گفت همان جور که تو وقت واسه کتاب خوندن پیدا می کنی. هر کسی در زندگی علاوه بر کار و درس و ....به یک چیزی به عنوان تفریح احتیاج داره و اگر آدم در زندگی برای اون کاری که شیفته اش است و بهش آرامش میده نرسه و براش وقت نذاره زندگی چه معنایی داره؟!
دیدم حرف حساب میزنه پس خفقان گرفتم.
۲- هوای کالیفرنیا همیشه یک جوره یعنی معتدل و همیشه بهاری و تغییر فصلها نامحسوس. مثلاً پاییز به اون شکل که ما در ایران می دیدیم و حس می کردیم نیست. زمستان که اصلاً از برف و بوران خبری نیست. تابستانها ش مثل خرداد ماه تهران است و این یعنی اوج داغی هوا....اما....اما این روزها نمیدونم چرا اینقدر عطر و بوی نوروز در هوا پخش و پلاست / یا که این فتنه زیر سر بلاگفاست( شعر از خودم). به هر وبلاگی سر زدم از عید نوشته بودند و ما را پاک غصه دار و مغموم و دلتنگ و افسرده و بی خانمان و غریب و بدبخت و بیچاره و در بدر و یتیم کردند(همین یک روضه کافی بود)؟!
باز سودایی شدم من ای حبیب....
۳- یه روز رفته بودم به یک فروشگاه ایرانی. صاحب مغازه دادش به هوا بود که: یک بی پدر و مادری دیشب "حوض" ما را دزدیده.....اولین فکری که به مغزم خطور کرد این بود که اون یک نفر اصولاً چه جوری بدون پدر و مادر تولید شده دوم اینکه اینا دیگه کی هستند همه جور دزدی شنیده بودیم جز "حوض" دزدی. چند روز بعد دوباره گذرم به همون مغازه افتاد و دیدم حاجیش داره با شلنگ جلوی در مغازه را میشوره تا منو دید گل از گلش شکفت و گفت: راستی "حوض" مون پیدا شد! ( Hose = شلنگ)!
یه روز دیگه رسیدم به شبنم خانم با دلی پر خون از دست خواهر شوهری که به قول ایشان سالی یک بار از ایران میاد به امریکا و یک ماه آزگار در منزل برادر رحل اقامت می افکند و برای یازده ماه ِ باقی مانده ی سال جنگ و گریزی مایه دار به جا می گذارد. با بغض ادامه داد: خاتون جون تو که غریبه نیستی ولی به خدا دیگه تحمل این زندگی را ندارم. ترا خدا آ نِستانه بگو اگه تو جای من بودی ول نمی کردی بری. تا اومدم دُر فشانی کنم مادرش از ایران زنگ زد و میدونستم که کمتر از نود دقیقه حرف نمی زنند با سر خداحافظی کردم و راه افتادم. مونده بودم معطل اون کلمه ی خارجی که گفت معنی ش چی می شد. توی راه هی به خودم سرکوفت زدم که خاک عالم بر سرت خاتون در مملکت انگلیسی زبان زندگی می کنی اونوقت از صب تا شب نشستی به خوندن وبلاگهای فارسی. بیا اینم آخر و عاقبتت دو کلمه انگلیسی هم بلد نیستی. اون شب تا دیر وقت فسفری سوزوندم که بیا و ببین تا فهمیدم منظور بانوی مکرمه( آ نِست/ Honest = صادق) بوده که با پسوند فارسی ترکیب ش کرده.
بعد وقتی میایم ایران و فارسی حرف زدن بلد نیستیم نگید چرا. با یک چنین اساتیدی سر و کار داریم.
پی نوشت: میگما این رسم شماره گذاری هم چیز بدی نیست هاااا اینجوری برای یک متن کوتاه و بی سر و ته سه تا کامنت می گذارید( اینشالله تعالی).