سفر نامه ی آخر....

دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردی

میدونم به نظر نامردی میاد که خانواده ام را در این مدت ندیدم اما آن چنان عذاب وجدانی هم ندارم و باور کنید که این از خود خواهی من نیست. در جایی خواندم Oscar Wilde  (اسکار وایلد) گفته که: "خود خواهی, نه زیستن به میل ِ خود که انتظار ِ آن است که دیگران به میل ِ تو زندگی کنند". وقتی خوب فکر می کنم می بینم که این سفر لازم بود, این سفر سرنوشت ساز بود و این سفر تعیین کننده ی آینده ی جان جانانم و من بود. چرا باید خانواده ام از من رنجیده شوند؟ البته که روزی بهشان خواهم گفت و میدانم که دلایل مرا قبول خواهند کرد.

شاید ناتوانی من باشه ( لطفاً به کسی بر نخوره) ولی من هرگز نمیتونم دو تا کار را که احتیاج به تمرکز حواس دارند همزمان انجام بدم. هرگز و هرگز با دو نفر در آن واحد چت نکرده و نمی کنم نه این که سرعت تایپ کردن نداشته باشم ولی فکر می کنم این کار توهین به اون افراد است چون من شش دانگ حواسم را واسه هیچکدوم از اونا نمیذارم. تا به حال نشده که با یکی در حال چت باشم و با دیگری تلفنی صحبت کنم. هیچوقت موبایلم را با خودم توی فروشگاه یا بانک یا...نمی برم اگر هم احیاناً همراهم باشه خاموشه, خیلی حرصم میگیره از اونایی که میان جلوی باجه ی بانک و بی اعتنا به اون کارمند شروع می کنند با موبایلشون حرفهای صد تا یه غاز رد و بدل کردن. هرگز نمیتونم با کسی تلفنی حرف بزنم در حالیکه همه توجه م به تلویزیونه, این بی احترامی به اون کسی است که داره با من صحبت میکنه اگر اون برنامه خیلی برام مهمتر باشه به اون شخص میگم ببخشید من چند دقیقه ی دیگه بهت زنگ میزنم و میزنم. وقتی با کسی حرف میزنم چشمم دو دو نمیزنه به اطراف و تمام حواسم را متوجه گفته ی اون شخص میکنم ولو این که حرفهاش خیلی هم کسل کننده باشه. آهان یه چیز دیگه, وقتی کسی توی ماشین من باشه شهرام ناظری گوش نمیدم چون میدونم بدون شک تمام هوش و حواسم به اون صدای جادویی میره و نه به حرفهای اون دوست.

خب حالا با این مشخصاتی که از خودم گفتم فکر می کنید میتونستم این دو هفته را بین اون همه آدم تقسیم کنم؟! به هیچ عنوان دوست نداشتم جسمم پیش خانواده ام باشم و دلم پیش جان جانانم و همه ش مترصد فرصت باشم که بدوم برم به عشقم برسم, اتفاقاً این کار را بی اعتنایی به خانواده ام میدونستم.

نه این که من آدم مهمی باشم (همه ی خارجه نشینها این تجربه را دارند) ولی هر بار که به ایران میام خانواده و دوست و آشنا و همسایه های صد سال پیش و.....واقعاً خودشونو می کُشند برای دیدن من. مسلماً من هم شیفته ی دیدن و دل ِ سیر دیدن ِ همه شون هستم, حالا با این اوصاف جواب اون همه محبتهای خالصانه را چه جوری و با کدوم وقت باید می دادم؟ یک ده آباد به از صد شهر ویران نیست؟!

بگذریم...هر چیزی یک روزی پایانی داره و سفر من نیز. روزی که از کیش بر می گشتیم جان جانانم سرش را گذاشت روی شونه ام و چون فکر می کردم زیبای خفته ام خوابش برده حرفی نمیزدم و مشغول تماشای بیرون بودم. همان چند لحظه که نگاهش نمی کردم دلم براش تنگ شد برگشتم و دیدم از لای به لای ِ  مژه های بلند و قشنگش قطره های اشک روان است و در حالیکه هنوز چشمهاش بسته بودند سنگینی نگاهم را حس کرد و دستم را توی دستانش گرفت...

اگر هر انسانی در عمرش حتی به مدت دو ساعت عاشق بوده باشه به نظر من همون دو ساعت کافی خواهد بود که تا آخر عمر خودش را خوشبخت بداند. در این میان من خیلی خوشبخت هستم که از یک سال و نیم پیش تا همین الان در شیدایی کامل به سر برده ام و آن دو هفته....آه این عشق چه ها که نمی کند. بله من خوشبختم چرا که عاشق مردی شده ام که با تمام وجود می پرستمش, عاشق کسی که چگونه دیدن را به من آموخت و چگونه عشق ورزیدن را.

شیــدا...شیــدا...شیــدا شدم

 

سفر نامه ی 7....

 

پیش تر گفته بودم که این سفر مختص ِ جان جانانم بود و هیچ کدوم از آشناهام نمیدونستن که من در ایران هستم. حالا باید بزنه و یک شب که با جان جانانم رفتیم توی یک سوپر مارکت, دختر همسایه مون را که از بچگی با هم بزرگ شده ایم در دو قدمی خودم ببینم...نفسم بند رفت...که ای وااای الان میره به خانواده اش میگه و اونا به خانواده ی من میگن و واویلا میشه! ولی در همون ثانیه ای که من فکر کردم منو دیده, دولا شد که یک چیزی را از زمین برداره یا بند کفشش را ببنده یا هر چی...که من سریع دویدم بیرون و جان جانان هم مات و متحیر خودشو به من رسوند و...اون شب از خیر خرید کردن گذشتیم.

 

غروب روز بعد رفتیم بیرون و پس از کلی گشت و گذار و پیاده روی و غذا خوردن, خرید کردیم و کنار خیابون برای تاکسی وایسادیم. یک تاکسی نگه داشت که مسافری از اون پیاده شد و رفت که از صندوق عقب وسایلش را برداره, من یهو نگاه کردم و دیدم اون آقای مسافر, دایی ِ شوهر خواهرمه....آی بخشکی شانس!! آخه یکی نیست بگه دایی جان, تو که استاد دانشگاه و مقیم امریکایی توی کیش چکار می کنی؟! دست جان جانان را گرفتم و د ِ دررو...

 

باور کنید اگر نذر و نیاز کرده بودم که یک آشنایی را در کیش ببینم و حتی اگر قرار قبلی گذاشته بودم با دختر همسایه و دایی جان, باز اینطور نمی شد...خوشبختانه هر دو مورد به خیر گذشت, شاید هم قسمت بود که من زنده بمونم که بیام و اینارو برای شماها بنویسم.

 

برگشتیم خونه و طبق ِ معمول ِ شبهای دگر, تا خود صبح ناز و نوازش به راه بود...جداً که من این دو هفته را جزو عمرم حساب نخواهم کرد از بس خوش گذشت به هر دوی ما. اون شب خیلی با هم صحبت کردیم در مورد همه چیز, از جمله این که مکان زندگیمان کجا باشه. به جان جانانم گفتم:

 

- ببین عزیز دلم, میدونم که تو زندگی در خارج از ایران را دوست نداری و من هیچ اصراری برای آمدن تو نمی کنم, اما اگر تصمیم گرفتی که بیایی یک چیز را بخاطر بسپار و اونم این که تو برای نقل مکان و مهاجرت باید انگیزه ای بسیار قوی داشته باشی یعنی صرف نظر از من دلیل دیگری هم داشته باشی که اون دلیل خیلی چیزها میتونه باشه ادامه ی تحصیل یا کار یا...به هر حال یک چیزی که باعث بشه در اونجا هدف دیگه ای هم داشته باشی. من دوست ندارم تو هم روزی به سرنوشت من و امثال من دچار بشی که همینجور قضا قدری پا در رکاب شاهزاده گذاشتیم و دیری نپایید که دیگه نه در غربت دلمون شاد بود و نه رویی در وطن داشتیم...من هر چقدر هم هلاک ِ زندگی با تو باشم باز راحتی ترا مقدم بر خودم میدونم...این که منو دوست داری و صرفاً به خاطر من بیایی اونجا کافی نیست. دلم نمیخواد که داشته های تو که الزاماً همه هم مادی نیست تبدیل به نداشته بشه, موقعیت ِ خوبی که در مجامع فرهنگی/ ادبی ایران داری و همین شغلی که ازش لذت میبری و براش زحمت زیادی کشیده ای و چیزهای دیگه را به محض ورود به امریکا و ابتدا به ساکن نخواهی داشت, یعنی زمان میبره تا در اون محیط جا بیفتی و راه بیفتی. اون باغ ِ سبز!! ممکنه برات خیلی هم سبز نباشه و تو هم مثل همه ی ما غربت نشینها, یهو احساس کنی زیر ِ پات خالی شده و بدون پشتوانه شده ای. منظورم از پشتوانه, مادی نیست بلکه به لحاظ روحی و روانی میگم.  

  

من اگر به ایران برگردم به شهر و مملکت خودم بر گشته ام, ولی تو وارد محیطی خواهی شد که حداقل یک سال اولش را هر لحظه دلت میخواد برگردی ایران... البته که عادت می کنی اما صادقانه بگم پوستت کنده میشه تا انس بگیری. این که تو مسافرتهایی به آلمان و یا سایر کشورهای اروپایی داری کاملاً فرق داره چون تو برای کار میری و موقت. من حاشا نمی کنم که محیط امریکا را دوست دارم و از نظم و اجرای قانون در اونجا واقعاً لذت میبرم حالا این که چه بر من گذشت و چقدر زمان برد تا به اونجا عادت کنم خودت همه را میدانی...ولی حاضرم همه ی اونها را جا بذارم و بیام ایران پیش تو... اما از طرفی هم دلم میخواد تو اون گرین کارت را داشته باشی شاید روزی به دردت خورد, حتی اگر اون روز من در زندگیت نباشم. پس روی حرفهای من فکر کن و تصمیم نهایی را بر اساس خواسته ی قلبی خودت بگیر.

 

با من صنما دل یک دله کن       گر سر ننهم آنگه گله کن

 

 

سفر نامه ی 6....

فِراق ِ یار که پیش ِ تو برگ ِ کاهی نیست

بیا و بر دل ِ من بین که کوه ِ الوند است

وقتی که وسایلم را برای رفتن به ایران جمع می کردم خیلی خوب یادم بود که یک چیز را حتماً و حتماً ببرم. در اولین عکسی که برای جان جانانم فرستاده بودم پیرهنی تنم بود که به نظر خودم خیلی هم معمولیه, یک لباس بلند ِ گلدار با یقه ای گرد و آستین کوتاه و این عزیز من بعد ها اعتراف کرد که از همون روز عاشق این لباس شده. پارسال که همدیگه را دیدیم با خودم نبرده بودمش چون اولاً نمیدونستم و چیزی بهم نگفته بود, بعدشم اون موقع که این حرفها بین ما نبود ولی تمام مدتی را که پارسال در کیش بودیم زمزمه می کرد: وقتی میای قشنگترین پیرهنتو تنت کن....بعدش که از ایران برگشته بودم هر بار که چت می کردیم و وب کم به راه بود دوست داشت اون لباس تنم باشه, ما هم که غیر ِ تسلیم و رضا چاره ای نداشتیم. این دفعه اما یادم بود, هیچی هم قبلش بهش نگفته بودم برای همین روز اول که اونو پوشیدم برقی توی چشمهای قشنگش درخشید و گفت: " ای جااااااان, من همیشه آرزو داشتم ترا توی این لباس ببینم".

خب دیدی عزیزم؟! حالا بگو به کجای این کُمدم بیاویزم, اون لباس ژنده ای را که تو اینقدر دوستش داری...که اینطور جلوی چشمم نباشه و غم دوری ِ تو آتیشم نزنه؟!

عزیز دلم آرزوش بر آورده شد, من نه هنوز....پس منتظر موندم... نمیخواستم بفهمه که چه در سر دارم... باید کمی زیرکانه رفتار می کردم... میخواست بره حموم و منم داشتم روزنامه می خوندم...زیر چشمی حواسم بود که لباساشو از لای در حموم بیرون گذاشت...تا صدای آب اومد مهلت ندادم و پریدم...لباسهاش را برداشتم و توی سینک آشپزخونه که خوشبختانه از این مدلهای دو تایی و خیلی بزرگ بود بعد از این که صد بار اونها را بو کردم و بوسیدم همه را شستم...آخیش ش ش ش راحت شدم.

گل در اومد از حموم و البته که خوشش نیامد ولی مگه من کم میارم در مقابلش! بهش گفتم عزیزم لب ور نچین اینم آرزوی من بود که بر آورده شد. " نیچه" یا شایدم یک کسی دیگه خطاب به عشقش گفته: "این که من ترا دوست دارم به تو چه ربطی داره"؟! حالا این که من همیشه آرزوم بوده که لباسهای جان جانانم را بشورم ببخشید ها به تو چه ربطی داره؟! از این حرف من کلی خندید و با بوس و کنار ختم ِ به خیر شد!

جان جانانم بی نهااااایت شوخ و با نمکه و خدا میدونه من چقدر از حرفهاش می خندم همین الان هم با یاد آوریشون غرق خوشی میشم ولی آنچه که منو کُشته مُرده اش کرده صفات خوب اخلاقیش هست و نه فقط با مزه بودنش. به جرات میتونم بگم از وقتی که با هم آشنا شده ایم تا به امروز هنوز حرفی ازش نشنیده ام که سر سوزنی بوی توهین یا تحقیر داشته باشه نه تنها نسبت به من که به هر کسی. برای من این نکته بسیار اهمیت داره چون وقتی رفتار کسی با دیگران توهین آمیز باشه باید منتظر باشیم که یک روز هم نوبت ما برسه و خیلی خیلی خیلی خوشحالم که این آرام ِ جانم ضمن این که فوق العاده با من طنازی می کنه ولی هرگز, مطلقاً هرگز چنین چیزی ازش سر نزده.

آرزو ی عزیزم شوخی و جدی از من راجع به تاریخ و محل عروسی میپرسه و منم سر به سرش میذارم که عروسی حتماً در ساری خواهد بود و اینا...ولی از شوخی گذشته جان جانانم و من هنوز راجع به این موضوع صحبتی نکرده ایم. علتش هم اینه که برای هیچکدوم از ما مهم نیست, اول این که ما با هر نوع خرج و بریز بپاشی در این رابطه مخالفیم چون هر پولی حالا به هر مقدار که بخواد صرف چنین مراسمی بشه میتونه در راههای خیلی بهتر و مفیدتری خرج بشه. نمونه اش درست همون کاریست که خود آرزو باعث و بانی ش شده( نیکو جان بانی ترا نمیگم هااا)! یعنی رفتن به یک پرورشگاه و کمک کردن به بچه هایی که از بد ِ حادثه اونجا به پناه آمده اند.

دومین دلیل هم اینه که راستش من شخصاً به ازدواج اعتقادی ندارم میدونم که شرع و عرف اونو توصیه که نه, اجباری کرده ولی با خودمون که دیگه این حرفها را نداریم. من با تجربه ای که از ازدواج اولم دارم میدونم که یک برگه ی محضری و صدها شاهد و یک عاقد در خوشبختی هیچ زوجی نقش ندارند. اگر جان جانانم دوست داشته باشه بیاد اینجا که دیگه این حرفها نیست و ما تا مادامی که از بودن ِ با هم لذت می بریم بدون این که به هم تحمیل باشیم میتونیم با هم زندگی کنیم وقتی هم نشد که بشه حالا چه اون سند باشه چه نباشه راهمون از هم جدا خواهد شد. ولی اگر قرار به این باشه که من بیام ایران و اونجا زندگی کنیم خب طبیعتاً باید مقررات اونجا را رعایت کنیم که اونم با رفتن به یک محضر( چه در ساری و یا تهران و کیش) تمام خواهد شد. جان جانانم اعتقاد داره که فقط عشق یک زن و مرد را به هم حلال میکنه نه چیز دیگه....و من به این اعتقادش با تمام وجودم ایمان دارم.

کاش که در قیامتش بار ِ دگر بدیدمی

هر چه گناه ِاو بُوَد من بِکشم غرامتش 

 

سفر نامه ی 5....

مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه است

 

گلپر نازنین در پست قبلی حرف خوبی زده بود که اینها بیشتر پند نامه ی عاشقانه است تا سفر نامه.  راستش من در توصیف جاهایی که رفتیم و چیزهایی که دیدیم مهارت ندارم، شاید به این دلیل که همه ش چشمم به جان جانانم بود و گوشم به سخنش و از بیشتر جاها تصویر محوی دارم به مصداق همین بیتی که در بالا نوشتم. تازشم کار را باید به کاردان سپرد پس سری به وبلاگ دوست خوبم سیاوش  بزنید که پُره از عکسهای زیبا و توضیحات جالب در مورد جاهای دیدنی کیش.

 

به هر حال.... روزها از پی هم با سرعت می گذشت و ما از هر لحظه اش نهایت استفاده را می کردیم. الان که به اون روزها فکر می کنم جداً جایی برای تاسف خوردن نمی بینم، هر ثانیه اش شیرین بود و دلنشین...سرشار از عشق و دلدادگی...مملو از لحظات ناب!

 

این سفر کلاً بسیار متفاوت بود با سفر و دیدار قبلی مان. پارسال، ما دو دوست مجازی بودیم که تازه در دنیای واقعی با هم آشنا شده بودیم ولی امسال با سابقه ی آشنایی یک سال و نیمه و از شما چه پنهان عشقی آتشین به هم رسیده بودیم و در این یکسال و اندی ( اندی فقط اندی گارسیا) با تماسهای دایمی که در این مدت داشتیم پایه و اساس این دوستی و عشق را محکمتر کرده بودیم.

 

اون اوایل یک بار که داشتیم چت می کردیم جان جانانم به طور ناگهانی رفت و من هاج و واج مونده بودم که چرا اینجوری رفت؟ چرا خداحافظی نکرد؟ چنین کاری اصلاً سابقه نداشت. فردا شبش اومد و معذرت خواهی کرد که دی سی شده بوده و اون موقع شب دسترسی نداشته که کارت جدید بگیره. خب عذر ایشان مورد قبول واقع شد ولی راستش من تا اون موقع چیزی به اسم دی سی نشنیده بودم. خب چیه؟! چرا نُچ نُچ می کنید؟! اوچولو بودم و تازه دستم به کامپیوتر خورده بود. تازشم وقتی گفت ببخشید دی سی شده بودم....من حواسم رفت به واشنگتن دی سی که اغلب با نام .D. C ازش یاد می کنند. تازه یک چیز دیگه هم من نمیدونستم که اینترنت ایران با کارت کار می کنه. وقتی گفت اون موقع شب کارت نداشتم و دیر وقت بود و جایی باز نبود که کارت بگیرم... من بیشتر تعجب کردم که از چی حرف میزنه؟! مگه اینجا اداره است که باید کارت بزنه؟!

  

اگه یکی منو نشناسه فکر می کنه من خیلی باهوشم و دارم شکسته نفسی می کنم در حالیکه اینطور نیست، توجه شما دوستان عزیزم را به این دو مکالمه جلب می کنم:

 

- ببین خاتون جان این کشتی یونانی در سال 1340 یا یکی از سالهای اولیه ی 40 در سواحل خلیج فارس به گِل نشسته.

 

- مسافرها چی شدند؟

 

- هیچی دیگه همه پیاده شدند.

 

- چه شانسی آورده اند که نزدیک ساحل به گِل نشسته، اگه اون وسطها بود لابد همه ی مسافرین مُرده بودند.

 

- عزیزم کشتی که وسط آب به گِل نمی شینه!

 

- !!!!

 

 اینی که گفتم جوک نبود ها. بقدری جدی اینو گفتم- یعنی خب جدی هم بودم- که همون موقع حالا فکر کنید جلوی چشم اون همه آدم جان جانانم که غش کرده بود از خنده منو بوسید و گفت: وای کوچولو چکار کنم از دست تو؟!

 

- میگما جان جانانم این دوش ِ آب را اینقدر نزدیک برق گذاشته اند خیلی خطرناکه هاااا

 

- ای خداااااااا صد ساله امریکا زندگی می کنه هنوز به لامپ میگه برق! خاتونم شرط می بندم تو هم از اونایی هستی که فکر می کنی ادیسون برق را کشف کرده!

 

- مگه نکرده؟!

 

- !!!!

 

میتونم برای ِخوبیت      واسه سادگیت بمیرم

 

 

 

سفر نامه ی 4....

 

جان جانانم صدای بسیار گیرایی داره، نه این که فکر کنید چون دوستش دارم اینو میگم هااا جداً صدای خوبی داره و تمام این مدت را در حال آواز خواندن بود. پر واضحه که فقط آهنگهای شهرام ناظری را میخواند اونم نه به قصد دلبری از من که خودش هم شیفته ی استاد است و وقتی که در مورد شهرام حرف میزنیم من یکی کم میارم.

 

ما علایق مشترک زیادی داریم و در بعضی موارد هم البته که اختلاف سلیقه داریم. به نظر من تفاهم داشتن دو نفر به این معنی نیست که نقطه نظرها و طرز فکرشون عین هم باشه و مدام همدیگه را تایید کنند بلکه تفاهم داشتن یعنی به تفاوتهای فکری یکدیگر احترام گذاشتن و احساسات همدیگر را درک کردن، اگر قرار بود همه ی آدمها مثل هم فکر کنند زندگی خیلی خسته کننده میشد. 

 

خب برگردیم به ادامه ی سفر نامه.....یک شب که پیاده روی می کردیم رفتیم بولینگ و دو سه ساعتی بازی کردیم خیلی خوش گذشت و بعد از این که شام خوردیم اومدیم خونه. همان شب فیلم Forrest Gump  را که هر دو عاشقش هستیم دیدیم و از تکرار دیالوگها کلی خندیدیم.

 

جان جانانم خیلی خوش صحبته و وقتی حرف میزنه من شش دانگ حواسم را جمع می کنم مبادا یک کلمه اش در ذهنم ثبت نشه. اون شب هم خیلی آرام و شمرده شروع کرد و گفت:

 

" من به واسطه ی شغلی که دارم از خیلی سال پیش سر و کارم با کامپیوتر افتاد و بالطبع با خیلی ها چت می کردم که بیشتر اونها از سر تفنن بود و ذوق زدگی من برای اینترنت که پدیده ی جدیدی بود. به هیچکدام از اون رابطه ها به طور جدی فکر نمی کردم و این که یه روزی از این طریق با کسی آشنا بشم و بعد هم عاشقش بشم نه تنها برام از محالات بود که تا حدودی هم مسخره به نظرم می آمد تا این که.... با تو آشنا شدم و از همون روزای اول دیدم همه ی حواسم رفته به این که الان امریکا ساعت چنده؟! گاهی اوقات خودم را سرزنش می کردم که چرا دارم دلبسته ی کسی میشم که اونور دنیاست و شاید هرگز نبینمش. وقتی که اون اوایل در چت گفتی آرزو داری خونه ی شهرام ناظری را در کرمانشاه ببینی و از من خواستی همراهیت کنم یادته که گفتم باشه حتماً در رکاب خواهم بود ولی راستش اینقدر تصور دیدنت برام در دور دستها بود که توی دلم گفتم حالا تا اون موقع!!

 

به جرات میتونم بگم آشنایی با تو زندگی منو متحول کرد و از انجام هر کاری با تو نهایت لذت را میبرم بر خلاف اون چیزی که شاید برای خیلی ها مهم باشه این لذت بردن در هماغوشی هایمان خلاصه نمیشه بلکه شامل همه چیز است. از صحبتهای تلفنی طولانی مان و الان که خوشبختانه در کنارم هستی از این که با هم قدم بزنیم... خرید کنیم... جدول حل کنیم... مجله و روزنامه بخوانیم... در مورد کتاب حرف بزنیم... فیلم ببینیم... آهنگ گوش کنیم... شعر بخوانیم...از خانواده هامون بگیم... از مشکلات کاری و... از همه مهمتر درد دل هایی برات بکنم که تا به حال برای هیچکس دیگه این حرفها را نگفته ام. تو حس اعتماد به نفسِ از دست رفته ی منو بهم برگردوندی با نامزدم که بودم همیشه دلشوره داشتم همیشه منتظر توفان بودم همیشه دلم می لرزید نکنه حرفی بزنم یا کاری بکنم که از من رنجیده بشه و همیشه با او دست به عصا بودم و حالا که فکرشو می کنم با اون, خودم نبودم سعی می کردم کسی باشم که اون دوست  داشت ولی با تو....خود خودم هستم و هیچ احتیاجی به توضیح و توجیه دایمی ندارم. تو به من آرامش میدی, تو دنیای دیگری را به من نشان دادی که نمونه اش را در جایی سراغ نداشتم.... از این که جهان بینی منو بطور کلی عوض کردی ازت ممنونم".

 

ای جان و ای جانان ِ من        دارم هوای ِ عاشقی

 

ای وصل و ای هجران ِ من     دارم هوای ِ عاشقی 

 

 

 

سفر نامه ی 3....

 

از لطف ِ تو چون جان شدم، وز خویشتن پنهان شدم

 

ای هست ِ تو پنهان شده، در هستی ِ پنهان ِ من 

 

بالاخره رسیدیم به جایی که امن و امان بود و حالا دیگه من بودم و آن بُت ِ بنده نواز، از من همه لابه بود و از وی همه ناز! تلافی یک سال دوری و این همه دلتنگی را در آوردیم.....بعدش سه چهار ساعتی را خوابیدیم. غروب رفتیم بیرون و تازه یادمون اومد که در این مدت هیچ غذایی نخورده ایم، چیزکی خوردیم که یادم نیست چی بود و از یک فروشگاه کلی مواد غذایی خریدیم و برگشتیم.  

جان جانانم یک جلد "کلیات شمس تبریزی" بسیار نفیس را برایم کادو آورده بود و در صفحه ی اولش با خط محشرش نوشته بود:

 

"من که حیران ز ملاقات توام

 چون خیالی ز خیالات توام

 

عزیزم، خاتونکم!

 

شیرین ِ خسرو، لیلی ِ مجنون و شمس ِ مولانا همه هیچ اند آنگاه که تو دلبری بیاغازی.

 

بت ِ شیرین حرکات ِ مجمع الحسنات ِ من".

 

از دیدن این کلمات با آن خط زیبا، آن چشمان مست و آن بوی خوش آیا حق نداشتم تا پنج صبح بیدار نگهش دارم؟!....

منم سوغاتی هاشو که قابلی هم نداشت بهش دادم. همان شب جان جانانم گفت اگه موافقی چند روزی را بریم شمال. هر چه فکر کردم دیدم که همش توی راه بودن و اون همه بار و بندیل را با خود کشیدن برای هر دومون خیلی خسته کننده است قبول نکردم، اونم اصراری نکرد. خیلی از این اخلاقش خوشم میاد که در هیچ کاری اصرار نمیکنه و منو در معذوریت اخلاقی قرار نمیده، یک بار یک حرفی را میزنه و ازش رد میشه.

 

آشپزی کردن برای من واقعاً تفریحه و دوست داشتم که تمام این مدت را خودم غذا درست کنم بخصوص که تجربه ی پارسال را هم داشتم و میدونستم که هر بار بیرون غذا بخوریم خیلی گرون میشه و با این عزیز هم نمیشه حرف از تقسیم خرج زد. بهش گفتم و زیر بار نرفت، گفت که دلش نمیخواد من زحمت بکشم و باید استراحت کنم. با این حال من یه کمی از پیش بردم و فقط روزی یک بار بیرون غذا میخوردیم و بقیه اش را در خونه یک چیزایی سر هم بندی می کردیم. عجیب هر دو کم اشتها بودیم و در هر وعده دوتاییمون به اندازه ی یک بچه هم غذا نمی خوردیم. 

تا اینجا سه روز شیرین و لذتبخش از اقامتمان در کیش می گذشت، غروب که هوا خنک می شد میرفتیم بیرون و شب ساعت یازده دوازده بر می گشتیم و تا چهار و پنج صبح بیدار بودیم...

 

یک روز صبح که my sleeping beauty ( زیبای خفته ی من) خواب بود رفتم برای ok کردن بلیطم. شب قبل بهش گفته بودم که اگر زودتر بیدار بشم میرم بیرون. البته من می بایست چهار روز قبل از پروازم بلیطم را  ok  می کردم و  هنوز کلی وقت داشتم، ولی از اونجایی که در این جور کارها صبر و طاقت ندارم اون روز صبح رفتم. کارم انجام شد و نزدیکهای ظهر که برگشتم زیبای خفته ام همچنان در خواب ناز بود، رفتم توی اون یکی اتاق( این آپارتمان دو خوابه بود) و بی سر و صدا روی تخت دراز شدم، از این که بزودی بازم ازش جدا خواهم شد دلم بد جوری گرفته بود. به پهلو دراز شده بودم رو به دیوار و پشت به در، که یهو منو از پشت بغل کرد اولش ترسیدم چون مثل گربه نرم و کاملاً بی سر و صدا اومده بود و انتظارش را نداشتم پرسید چرا نیامدی توی اون یکی اتاق پیش من؟ گفتم دلم نیامد بیدارت.....جمله ام تمام نشده بود که بغضم ترکید و حالا گریه نکن کی گریه کن. آاااخ که چقدر شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم....محکم منو توی بغلش گرفته بود و هی می پرسید چی شده؟! مگه می تونستم حرف بزنم.... اما اینقدر با لطافت تمام ناز و نوازشم کرد و خالصانه قربون صدقه ام رفت و عاشقانه سر و هیکلم را بوسید که زبونم باز شد و دست از لوس گری برداشتم!

 

 

 

 

 

سفر نامه ی 2....

شما مست نگشتید, وزان باده نخوردید

اون شب را تا صبح توی فرودگاه سر حال و قبراق حرف زدیم و از دلتنگی هامون گفتیم, بقدری از دیدن ِ آن آرام ِ جان خوشحال بودم که برام فرقی نداشت کجا هستیم.

جان جانانم چهار تا سی دی که مجموعه ی کاملی از آهنگهای شهرام ناظری ( عشق مشترکمان) بود را برام آورده بود و با ذوق فراوانی همه را در لپ تاپ دانلود کرد که برای شنیدن صدای جان نوازش مجبور نباشم هی سی دی عوض کنم. (بچه م نمیدونست که من اون لپ تاپ را برای خودش آورده ام و قصد برگرداندنش را ندارم).

آگست گذشته که به کنسرت آن عزیز ِ دل (شهرام) رفته بودم خودش و گل پسرش "حافظ ناظری" روی سی دی جدیدشان( اشتیاق رومی) را امضا می کردند که من علاوه بر سی دی خودم یکی هم برای جان جانانم گرفته بودم, چند بار پیش آمد که آشنایی داشت میرفت ایران و من از جان جانانم می پرسیدم میخوای سی دی تو بدم این دوستم بیاره؟! اونم همیشه می گفت نه, باید از دست خودت بگیرمش.

در این فاصله یک سی دی دیگه از شهرام ناظری به بازار آمد به نام "کتاب عُسرت" که معرکه است و واسه عزیزم گرفته بودمش. اون شب توی فرودگاه مهر آباد یهو دست کردم توی کیفم و گفتم وای خدا مرگم بده دیدی سی دی ها تو یادم رفت, هی میگم یه چیزی را فراموش کرده ام. جان جانانم هیچ هم جا نخورد و گفت عیبی نداره هواپیمایی که باهاش اومدی داره برمیگرده, میری میاریش. صد بار بهت نگفتم اگه قراره بی سی دی بیای, اصلاً نیا. منم بغض کردم (الکی) و گفتم جدی میگی؟ برم؟ با عصبانیت گفت معلومه که جدی میگم! ولی باید از روی جنازه ی من رد بشی که بذارم بری.( خیلی لوسی جان جانانم, از این حرفت هیچ خوشم نیامد).

نمیدونم مهندس این هواپیماها کدوم نابغه ای بوده و یا چه فکری در سر داشته که از این هیکل غول آسای هواپیما فقط یک وجب جا را برای دستشویی تعیین کرده. با وجودیکه لباس اضافه به همراه داشتم که نزدیکای ایران نو نوار کنم ولی توی اون جای تنگ و ترش آدم اینقده می خوره اینور اونور که بیزارش میشه. من به مارک لباس و آخر ِ مد بودن اهمیت نمیدم اما تمیزی تن و لباس خیلی خیلی برام مهمه و از این که دو شبانه روز بود کفش از پا در نیاورده بودم و لباسم را عوض نکرده بودم دیگه داشتم دیوونه می شدم.

پروازی که قرار بود ساعت هشت صبح باشه تاخیر داشت و بالاخره خدا خواست و ساعت نه و نیم سوار هواپیما شدیم. چشمهای هر دومون حسابی مشغول آلبالو و گیلاس چیدن بودند که به کیش رسیدیم. درسته که من مدت زمان بسیار طولانی در راه بودم ولی جان جانانم هم کم بیخوابی نکشیده بود و از ساعتی که فهمیده بود من دارم میام ایران به قول خودش از شدت هیجان خواب و خوراک را فراموش کرده بود.

به دلیل خاطرات خوب پارسال مان در کیش جان جانانم سعی کرده بود همان سوییت قبلی را بگیره ولی پر بوده که یکی دیگه را گرفته بود, فاصله ی این دو تا یک خیابون بود. با تاکسی از جلوی اون قبلی که رد شدیم نشانم داد و گفت یادش بخیر! این خونه ی پارسال مون بود.

ظهر رسیدیم به این سوییت مان که بسیار زیبا بود و دلباز با تمامی وسایل. یک دوش آب گرم خیلی چسبید. خستگی و خواب از یادمان رفت. هر دو هلاک ِ یک لیوان چای بودیم و بیشتر از اون, هلاک ِ همدیگه....

من و تو حق داریم که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم 

 

سفر نامه....

این بار من یکبارگی در عاشقی پیچیده ام

سفر اخیر من به ایران فقط و فقط برای دیدن جان جانانم بود و بس. یعنی به خانواده و آشنایانم هیچی نگفته بودم (هر کدوم از شما هم که منو می شناسید بالا غیرتاً به گوش خانواده ام نرسونید که تکه بزرگه ام گوشم خواهد شد) وقتی که تصمیم به مسافرت گرفتم از چند روز قبلش هر بار که با جان جانانم صحبت می کردم به شکلی کاملاً موذیانه از کار و بارش می پرسیدم تا اطمینان پیدا کنم وقتی به ایران میام او در سفر یا حذر نباشه.

این دفعه هم نشد که سورپرایزش کنم, دوست داشتم سر زده و بدون اطلاع قبلی بیام ولی نشد که بشه چون ساعت یازده شب می رسیدم به فرودگاه امام و از اونجا باید می آمدم تهران. واقعاً راضی به زحمتش نبودم اما خداییش دیوانه وار دلم میخواست شکل و شمایل نازش را در بدو ورودم ببینم. میدونستم که بعد از حدود سی ساعت پرواز و توقفها و معطلی های بیخودی همون یک ساعت فاصله از فرودگاه امام تا تهران برام کشنده خواهد بود, این شد که اون پست کذایی را نوشتم و بعدشم از آمستردام باهاش تلفنی حرف زدم. 

وااااای که چقدر این راه طولانیه, اگر قراره جابجایی کشورها انجام بشه من آرزو می کنم ایران را بذارن جای مکزیک که تا اینجا با هواپیما یک ساعت راه بیشتر نیست و از این بابت به مکزیکی ها خیلی حسودیم میشه. در طول راه نتونستم بخوابم و کتابی را که به همراه داشتم از صفحه ی دومش اون ورتر نرفت. از این که هی ساعت را نگاه کنم و ببینم بعد از این همه مدت فقط یک ربع گذشته کلافه می شدم برای همین با خانمی فرانسوی که کنارم نشسته بود و انگلیسی را هم به سختی صحبت می کرد سر حرف را باز کردم, غنیمتی بود که کشدار بودن زمان را از لس آنجلس تا هلند متوجه نشوم. از هلند تا ایران کنار پنجره بودم که دو تا صندلی بیشتر نداشت و دختر جوانی که بغل دستم نشسته بود تا خرخره مشروب خورده بود و از شدت گیجی در تمامی طول راه خواب بود شایدم بیهوش.

قلبم داشت از گلوم بیرون می آمد وقتی که بلندگوی ایران ایر اعلام کرد تا دقایقی دیگر هواپیما به زمین خواهد نشست....از فکر این که عزیزترین عزیزم الان اون پایین منتظر منه تمام تنم می لرزید. نمیدونم چطور توصیف کنم که چه عمری بر من گذشت تا وسایلم را گرفتم و از پشت شیشه جان جانانم را دیدم که برایم دست تکان  می داد....اگر بگم زیباترین لحظه ی عمرم بود اغراق نکرده ام و خدا میدونه تا برسم توی سالن چند دفعه رفتم توی دیوار و نزدیک بود زمین بخورم....وقتی نزدیکش رسیدم زانوهام می لرزید و قدرت قدم برداشتن نداشتم و نمیدونستم چکار کنم باورش برام سخت بود که در کنار یار نازنینم هستم. می دیدم که مردم بساط ماچ و بوسه و در آغوش گرفتنشان به راه است ولی نمیدونم چرا من همش می ترسیدم یکی گیر الکی بده و معطلم کنه جان جانانم اما دل و جراتش بیشتر از من بود و بی خیال ِ ملت ِ نظاره گر زیباترین رز قرمز دنیا را به من هدیه کرد و بعد با شور تمام در آغوشم گرفت و صورتم را بوسید.

پارسال سه روز ِ زیبا و پر خاطره را در "کیش" گذراندیم و همان وقت قرار گذاشته بودیم که دیدار بعدی مان هم در آن جزیره ی عشق باشد پس یک ماشین در بست گرفتیم تا فرودگاه مهرآباد. ساعت دو صبح رسیدیم ولی در اون ساعت پروازی برای کیش نبود و از اون گذشته بلیط ما هم برای ساعت هشت صبح بود. از آقایی که کارمند فرودگاه بود سراغ پریز برق را گرفتیم برای استفاده از لپ تاپ, با مهربانی تمام ما را به گوشه ی دنجی در سالن برد که مبلی نسبتاً راحت در آنجا بود و گفت که تا هر وقت دوست دارید همینجا بنشینید. خدا عمرش بدهد که باعث شد آن چند ساعت را از اینترنت پر سرعت فرودگاه بهره مند شویم و جان جانانم هم در این میان با چای و قهوه و شیرینی و حرفهای دلنشین و جوکهای دست اولش آن شب را به خاطره ی بسیار خوبی تبدیل کرد.... اثری از خستگی در وجود هیچکدام از ما نبود.

 

سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد....

 عید شده بود و هوای بهاری بد جوری منو به یاد پارسال می انداخت. آمادگی مسافرت را نداشتم و برای آن برنامه ریزی نکرده بودم ولی با تو جان جانانم چه باید می کردم؟! از بس دم از دلتنگی ات زدی و آتش در دلم انداختی یک روز صبح بیدار شدم و تصمیم گرفتم به دیدنت بیایم.  

عاقلان اینطور زندگی نمی کنند ولی خب ما کجا و عقل کجا!

وقتی در فرودگاه و در بین انبوه جمعیتی که منتظر عزیزانشان بودند آن قد رشید تو را دیدم.... وقتی که آن شاخه رُز قرمز را برایم تکان دادی....وقتی که چهره ی زیبا و پر خنده ات را دیدم....وقتی که به تو رسیدم و می ترسیدم حتی با تو دست بدهم و تو بی هیچ واهمه ای در آغوشم گرفتی و گونه ام را بوسیدی....وقتی که با صدایی هیجان زده گفتی "هر چند باورم نمیشه ولی خاتونکم خوش آمدی"....فهمیدم که یک لحظه دیدن تو می ارزد به تمامی دنیا.

این اولین دیدار ما بود بعد از تقریباً یک سال و این دیدار شروع ِ زیبایی بود برای دو هفته ای که با هم گذراندیم, دو هفته ی فراموش نشدنی با تو....

هوای کوی ِ تو ز سر برون نمی رود ما را