سفر نامه ی آخر....
دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردی
میدونم به نظر نامردی میاد که خانواده ام را در این مدت ندیدم اما آن چنان عذاب وجدانی هم ندارم و باور کنید که این از خود خواهی من نیست. در جایی خواندم Oscar Wilde (اسکار وایلد) گفته که: "خود خواهی, نه زیستن به میل ِ خود که انتظار ِ آن است که دیگران به میل ِ تو زندگی کنند". وقتی خوب فکر می کنم می بینم که این سفر لازم بود, این سفر سرنوشت ساز بود و این سفر تعیین کننده ی آینده ی جان جانانم و من بود. چرا باید خانواده ام از من رنجیده شوند؟ البته که روزی بهشان خواهم گفت و میدانم که دلایل مرا قبول خواهند کرد.
شاید ناتوانی من باشه ( لطفاً به کسی بر نخوره) ولی من هرگز نمیتونم دو تا کار را که احتیاج به تمرکز حواس دارند همزمان انجام بدم. هرگز و هرگز با دو نفر در آن واحد چت نکرده و نمی کنم نه این که سرعت تایپ کردن نداشته باشم ولی فکر می کنم این کار توهین به اون افراد است چون من شش دانگ حواسم را واسه هیچکدوم از اونا نمیذارم. تا به حال نشده که با یکی در حال چت باشم و با دیگری تلفنی صحبت کنم. هیچوقت موبایلم را با خودم توی فروشگاه یا بانک یا...نمی برم اگر هم احیاناً همراهم باشه خاموشه, خیلی حرصم میگیره از اونایی که میان جلوی باجه ی بانک و بی اعتنا به اون کارمند شروع می کنند با موبایلشون حرفهای صد تا یه غاز رد و بدل کردن. هرگز نمیتونم با کسی تلفنی حرف بزنم در حالیکه همه توجه م به تلویزیونه, این بی احترامی به اون کسی است که داره با من صحبت میکنه اگر اون برنامه خیلی برام مهمتر باشه به اون شخص میگم ببخشید من چند دقیقه ی دیگه بهت زنگ میزنم و میزنم. وقتی با کسی حرف میزنم چشمم دو دو نمیزنه به اطراف و تمام حواسم را متوجه گفته ی اون شخص میکنم ولو این که حرفهاش خیلی هم کسل کننده باشه. آهان یه چیز دیگه, وقتی کسی توی ماشین من باشه شهرام ناظری گوش نمیدم چون میدونم بدون شک تمام هوش و حواسم به اون صدای جادویی میره و نه به حرفهای اون دوست.
خب حالا با این مشخصاتی که از خودم گفتم فکر می کنید میتونستم این دو هفته را بین اون همه آدم تقسیم کنم؟! به هیچ عنوان دوست نداشتم جسمم پیش خانواده ام باشم و دلم پیش جان جانانم و همه ش مترصد فرصت باشم که بدوم برم به عشقم برسم, اتفاقاً این کار را بی اعتنایی به خانواده ام میدونستم.
نه این که من آدم مهمی باشم (همه ی خارجه نشینها این تجربه را دارند) ولی هر بار که به ایران میام خانواده و دوست و آشنا و همسایه های صد سال پیش و.....واقعاً خودشونو می کُشند برای دیدن من. مسلماً من هم شیفته ی دیدن و دل ِ سیر دیدن ِ همه شون هستم, حالا با این اوصاف جواب اون همه محبتهای خالصانه را چه جوری و با کدوم وقت باید می دادم؟ یک ده آباد به از صد شهر ویران نیست؟!
بگذریم...هر چیزی یک روزی پایانی داره و سفر من نیز. روزی که از کیش بر می گشتیم جان جانانم سرش را گذاشت روی شونه ام و چون فکر می کردم زیبای خفته ام خوابش برده حرفی نمیزدم و مشغول تماشای بیرون بودم. همان چند لحظه که نگاهش نمی کردم دلم براش تنگ شد برگشتم و دیدم از لای به لای ِ مژه های بلند و قشنگش قطره های اشک روان است و در حالیکه هنوز چشمهاش بسته بودند سنگینی نگاهم را حس کرد و دستم را توی دستانش گرفت...
اگر هر انسانی در عمرش حتی به مدت دو ساعت عاشق بوده باشه به نظر من همون دو ساعت کافی خواهد بود که تا آخر عمر خودش را خوشبخت بداند. در این میان من خیلی خوشبخت هستم که از یک سال و نیم پیش تا همین الان در شیدایی کامل به سر برده ام و آن دو هفته....آه این عشق چه ها که نمی کند. بله من خوشبختم چرا که عاشق مردی شده ام که با تمام وجود می پرستمش, عاشق کسی که چگونه دیدن را به من آموخت و چگونه عشق ورزیدن را.
شیــدا...شیــدا...شیــدا شدم