جان جانانم صدای بسیار گیرایی داره، نه این که فکر کنید چون دوستش دارم اینو میگم هااا جداً صدای خوبی داره و تمام این مدت را در حال آواز خواندن بود. پر واضحه که فقط آهنگهای شهرام ناظری را میخواند اونم نه به قصد دلبری از من که خودش هم شیفته ی استاد است و وقتی که در مورد شهرام حرف میزنیم من یکی کم میارم.

 

ما علایق مشترک زیادی داریم و در بعضی موارد هم البته که اختلاف سلیقه داریم. به نظر من تفاهم داشتن دو نفر به این معنی نیست که نقطه نظرها و طرز فکرشون عین هم باشه و مدام همدیگه را تایید کنند بلکه تفاهم داشتن یعنی به تفاوتهای فکری یکدیگر احترام گذاشتن و احساسات همدیگر را درک کردن، اگر قرار بود همه ی آدمها مثل هم فکر کنند زندگی خیلی خسته کننده میشد. 

 

خب برگردیم به ادامه ی سفر نامه.....یک شب که پیاده روی می کردیم رفتیم بولینگ و دو سه ساعتی بازی کردیم خیلی خوش گذشت و بعد از این که شام خوردیم اومدیم خونه. همان شب فیلم Forrest Gump  را که هر دو عاشقش هستیم دیدیم و از تکرار دیالوگها کلی خندیدیم.

 

جان جانانم خیلی خوش صحبته و وقتی حرف میزنه من شش دانگ حواسم را جمع می کنم مبادا یک کلمه اش در ذهنم ثبت نشه. اون شب هم خیلی آرام و شمرده شروع کرد و گفت:

 

" من به واسطه ی شغلی که دارم از خیلی سال پیش سر و کارم با کامپیوتر افتاد و بالطبع با خیلی ها چت می کردم که بیشتر اونها از سر تفنن بود و ذوق زدگی من برای اینترنت که پدیده ی جدیدی بود. به هیچکدام از اون رابطه ها به طور جدی فکر نمی کردم و این که یه روزی از این طریق با کسی آشنا بشم و بعد هم عاشقش بشم نه تنها برام از محالات بود که تا حدودی هم مسخره به نظرم می آمد تا این که.... با تو آشنا شدم و از همون روزای اول دیدم همه ی حواسم رفته به این که الان امریکا ساعت چنده؟! گاهی اوقات خودم را سرزنش می کردم که چرا دارم دلبسته ی کسی میشم که اونور دنیاست و شاید هرگز نبینمش. وقتی که اون اوایل در چت گفتی آرزو داری خونه ی شهرام ناظری را در کرمانشاه ببینی و از من خواستی همراهیت کنم یادته که گفتم باشه حتماً در رکاب خواهم بود ولی راستش اینقدر تصور دیدنت برام در دور دستها بود که توی دلم گفتم حالا تا اون موقع!!

 

به جرات میتونم بگم آشنایی با تو زندگی منو متحول کرد و از انجام هر کاری با تو نهایت لذت را میبرم بر خلاف اون چیزی که شاید برای خیلی ها مهم باشه این لذت بردن در هماغوشی هایمان خلاصه نمیشه بلکه شامل همه چیز است. از صحبتهای تلفنی طولانی مان و الان که خوشبختانه در کنارم هستی از این که با هم قدم بزنیم... خرید کنیم... جدول حل کنیم... مجله و روزنامه بخوانیم... در مورد کتاب حرف بزنیم... فیلم ببینیم... آهنگ گوش کنیم... شعر بخوانیم...از خانواده هامون بگیم... از مشکلات کاری و... از همه مهمتر درد دل هایی برات بکنم که تا به حال برای هیچکس دیگه این حرفها را نگفته ام. تو حس اعتماد به نفسِ از دست رفته ی منو بهم برگردوندی با نامزدم که بودم همیشه دلشوره داشتم همیشه منتظر توفان بودم همیشه دلم می لرزید نکنه حرفی بزنم یا کاری بکنم که از من رنجیده بشه و همیشه با او دست به عصا بودم و حالا که فکرشو می کنم با اون, خودم نبودم سعی می کردم کسی باشم که اون دوست  داشت ولی با تو....خود خودم هستم و هیچ احتیاجی به توضیح و توجیه دایمی ندارم. تو به من آرامش میدی, تو دنیای دیگری را به من نشان دادی که نمونه اش را در جایی سراغ نداشتم.... از این که جهان بینی منو بطور کلی عوض کردی ازت ممنونم".

 

ای جان و ای جانان ِ من        دارم هوای ِ عاشقی

 

ای وصل و ای هجران ِ من     دارم هوای ِ عاشقی