فراق....

 

اگر به دست من افتد فراق را بکُشم    

که روز هجر سیه باد و خانمان فراق

مرخصی من در حال اتمام بود و باید بر می گشتم...دلم نمی خواست به فرودگاه بیاید چون هیچ بعید نبود که به کلی از آمدن به امریکا پشیمان شوم. به همین دلیل روز قبل از پروازم با او دیدار کردم.

دوست ندارم از واژه ی "خدا حا..." استفاده کنم. نگرانم می کند این واژه...دلم را آشوب می کند. 

خیلی سعی کردم گریه نکنم و تا توانستم بغضم را فرو خوردم...همیشه او بود که با شوخ طبعی و طنزهای منحصر به فردش مرا از خنده روده بُر می کرد...و حالا این من بودم که سعی می کردم حرفهای خنده دار بزنم تا حواسش را کمی پرت کنم...می خندید ولی بدون شوق....آن برق همیشگی در چشمانش نبود...نگاهش مبهم بود و به دور دستها...پریشان بود و هر حرفی را باید چند بار تکرار می کردم...میدانستم که او هم سخت خودش را کنترل می کند که این دیدار اشک آلود نشود...در تقویمم با خط محشرش نوشت:

آنقدر دوست ِ تو دارم که هنگام وداع          ترسم که من بمیرم و غم بی پدر شود

چشمانش را که بوسیدم....لبهایم از اشکهای گرمش خیس شد. آن روز را تا غروب با هم بودیم...مرگ را به چشم خود دیدم: جدا شدن از او.

اما چه چاره با بخت گمراه. باید می رفتم تا برای روز بعد آماده شوم. ساعتی بعد زنگ زد و گفت:" زیر هیچ سقفی و در هیچ چهار دیواری نمی تونم قرار بگیرم....به جاده زده ام بلکه آرامشی ولو اندک پیدا کنم....اما بی فایده". صدایش محزون و حالش همچنان دگرگون بود. هر کدام از اس ام اس هایش خنجری بود در قلبم ولی این یکی مرا زیر و رو کرد:

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن      من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

آن شب را تا صبح نخوابیدم میدانستم که او نیز بیدار است. روز بعد که در فرودگاه بودم تا جایی که تلفنم هنوز کار می کرد با او صحبت کردم تمامی تلاشم را به کار می بردم که (مثلا) شجاعانه برخورد کنم و با حرف زدن از آینده مان روحیه خودم و او را بالا ببرم.

اما...در هواپیما که نشستم گریه امانم را بُرید...چنان دلتنگش شدم که انگار سالهاست از او دور شده ام...گریه ام فقط از روی دلتنگی نبود بلکه به هیچ عنوان خود را شایسته ی این همه لطف او نمی دانستم(هنوز هم نمی دانم). این اولین بار است در زندگیم که کسی این گونه عاشقانه مرا دوست می دارد...این طور با تمام وجود حاضر به هر نوع فداکاری و از خود گذشتگی می باشد...آن هم کسی که خود سراپا حُسن است. مصداق معرفت و کمال است. باطنش به زیبایی ظاهرش است...و در یک کلام: او که "همه چیز" است مرا که "هیچ" هستم شیدا شده است. 

خستگی و شب نخوابیهای متوالی بر من غلبه کرد و از هوش رفتم...دیدمش در خواب که گفت:" یه وقت نری حاجی حاجی مکه". بغضم ترکید دوباره و چند باره...

من درد ترا ز دست آسان ندهم      دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از لندن به او زنگ زدم و هم چنین به محض این که به امریکا رسیدم. از فردای آن روز و تا همین الان ساعتها "آنلاین" یا تلفنی صحبت می کنیم...خنده هایش را که میشنوم قلبم مالامال از شادی می شود...از دلتنگیش که می گوید تمام آن شادی به غمی جانکاه تبدیل می شود.

سر سوزنی شوق به بازگشت نداشتم...بیش از یک ماه در "کُما" بودم...سر از کار و زندگی در نمی آوردم...فقط جسمم در اینجا بود...هوش و حواسم در ایران مانده بود. دلم را پیش او جا گذاشته بودم.

اگر بی تو بر افلاکم         چو ابر تیره غمناکم

وگر بی تو به گلزارم        به زندانم به جان تو

باید بر می گشتم تا به کارهایم سر و سامان دهم...برای او کارت سبز " فایل" کنم که میدانم بسیار طول می کشد...نه من طاقت این همه دوری را دارم و نه او صبری از این دست دارد...پس به زودی زود به ایران بر خواهم گشت و میمانم تا کار او درست شود و با هم برگردیم.

اگر از امریکا خوشش آمد که چه بهتر و اگر اینجا را دوست نداشت که باز هم چه بهتر با هم راهی ایران میشویم.

باغ بهشت و سایه ی طوبی و قصر حور          با خاک کوی دوست برابر نمی کنم

برای من بهشت آنجاست که "جان جانانم" باشد...چه کنم که دل من "زیبا پسند" است و او مظهر  تمام زیبایی های عالم است.

قرارمان را هم گذاشته ایم: اولین دیدارمان بعد از این همه دوری...نه آلمان و نه حتی تهران و شیراز و...بلکه در "کیش" خواهد بود در همان سوییت (آپارتمان) که شیرین ترین سه روز عمرمان را گذراندیم.

مرا امید وصل تو زنده میدارد      وگر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک

  

کیش مهر....

 

در کیش عشقبازان راحت روا نباشد

خاطرم نیست که سفر به "کیش" را او پیشنهاد کرد یا من. شاید هم هر دو با هم...مثل بیشتر حرفهایمان که هر دو در یک آن می گفتیم. هر چه بود سفری سه روزه را تدارک دیدیم.

در تمامی طول راه باران می بارید و هوا طوفانی بود ولی نه طوفانی تر از دل من. دستهایمان از همدیگر جدا نمی شدند و سر در گوش هم داشتیم...گویی ما را با این جهان کاری نبود.

این جهان وان جهان مرا مطلب            کین دو گم شد در آن جهان که منم

 "جان جانانم" سوییت بسیار قشنگی را رزرو کرده بود که از هر هتلی پر ستاره تر بود...خورشید هرگز در آن غروب نکرد و ماه نیز از آن بیرون نرفت.

در آن جزیره ی آرامش بود که از چشمه ی زُلال محبتش سیراب شدم...هر دو دریا دل بودیم پس رازهای مگویمان را نیز به هم گفتیم...و من در اقیانوس عشقش بیش از هر زمان دیگر غرقه شدم.

در آن کیش مهر بود که عهد و پیمانی ابدی بستیم...و من طعم خوب خوشبختی را برای اولین بار در زندگیم چشیدم...سه روز در زیر یک سقف بودن با مردی که تا سر حد جنون می پرستم مرا مجنون ترین کرد. در آنجا "من"نبودم "او" نبود..."ما" بودیم.

"مرا مگو که چه نامی به هر لقب که تو خوانی" از همان ابتدای آشناییمان مرا "خاتون" خطاب کرده بود و در"کیش" از من خواست که خاتون قصه هایش باشم تا ابد.

چنان مسحور او بودم که یادم نیست از چه جاهایی دیدن کردیم...چه غذاهایی خوردیم...چه کسانی را دیدیم...و یا هوا چه طور بود؟!  

هر چند آن سه روز به سرعت سه پلک بر هم زدن گذشت...اما یاد آوری آن لحظات بعد از گذشت بیش از سه ماه هنوز طراوت و تازگی روز اول را برایم دارد...از فکر کردن به آن خاطرات زیبا تا سی سال....نه تا قیامت سرمست خواهم بود.

ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی     جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی

هنوز در شگفتم...از آن همه لطف...از آن همه شوریدگی...و از آن همه عشق. عشقی به دور از هر نوع سوداگری و معامله...عشقی  به پاکی صبح....به دلنشینی شب....و عشقی به زیبایی خود عشق.

یک بار پدرم به من که نوجوان بودم و عاشق مطالعه گفت:" هدفت از کتاب خواندن این نباشد که تُند تُند تمامش کنی تا ببینی که آخر آن چه می شود چون آخر آن اصلا مهم نیست...مهم مراحلی است که داستان طی می کند و شیوه ی رفتاری و طرز تفکر شخصیتهای کتاب است که هزاران نکته آموزنده دارد و میتواند راهگشای زندگیت شود...بعد خودت هر جور که می پسندی برای  آن داستان پایانی بگذار".  

و این دقیقا حکایت عشق است!! عشق...نقطه ی آغاز آن و روندی که طی می کند...مهم این است که این سعادت را داشته ای که "آن" شوی...مهم این است که از وقتی که آتشش در جانت می افتد لذّتی بالاتر از آن سوختن نمی خواهی...مهم آن لحظاتی است که زندگیت مملو از نشاط و شوری پایان ناپذیر می شود...حضورش را در تک تک سلولهای بدنت حس می کنی...و به گذشته ی نه چندان دور که فکر میکنی می بینی که زندگیت چقدر بی روح و بی جان بوده.

با وجود دوری و دلتنگی زندگی ت سرشار از اُمید می شود...حرارت آن آتش هستی سوز دلیل بودنت می شود...قلبت به وسعت اقیانوس می شود...به بی کرانی افق...عاری از هر بغض و کینه...و عاشق می شوی بر همه عالم.

چون سر آمد دولت شبهای وصل        بگذرد ایام هجران نیز هم  

هر چند "کیش" در لیست مسافرت هایمان مقام آخر را دارد ولی نقطه ی عطفی بود در شکوفایی هر چه بیشتر عشقمان. یک شروع تازه و متفاوت در ادامه ی پیوند دو جان که حالا دیگر تمام و کمال یکی شده است.

اگر تمامی دوران آشناییم با "جان جانان" را به کوزه ای از شراب تشبیه کنم که هر روز و هر لحظه با نوشیدن جرعه ای از آن مست میشدم "دُرد" آن شراب..... "کیش"خواهد بود.

 بیا تا سری در سر خُم کنیم       من و تو... تو و من همه گم کنیم 

 

نوروز....

 

به دیدار من اگر می آیید         نرم و آهسته بیایید

مریم چند تایی مهمان ایرانی دعوت کرده بود و سر شام همگی مشغول بحث و گفتگو بودیم که من و "جان جانانم" هم زمان گفتیم:" ای کاش الان ایران بودیم".

چرا که نه؟! من که در مرخصی بودم و او هم برای کارهای شرکتش مرتب به آلمان رفت و آمد می کرد. تنها مشکل پیدا کردن بلیط در آن ایام عید بود که آن هم به لطف یکی از دوستان مریم قابل حل بود.

"جان جانانم" همان شب با قطار به شهر خودش برگشت تا کارهایش را سر و سامان بدهد و روز دوم عید با هم وارد تهران شدیم.  صد البته که هر دو به سراغ خانواده هایمان رفتیم ولی اس ام اس هایمان به طور مدام در راه بود.

در آن روزها که تازه با او آشنا شده بودم و مدام از عشق مشترکمان"شهرام ناظری" حرف زده بودیم دانسته بود که چقدر آرزو دارم به "کرمانشاه" سفری داشته باشم. شهری که "شهرام" در آن به دنیا آمده و دوران کودکی و نوجوانیش را در آنجا گذرانده بود و او همان موقع قول داده بود که هر وقت به ایران رفتم مرا در این سفر همراه باشد.

و حالا.... هر دو ایران بودیم....عید بود.... چقدر دوست داشتم نه تنها کرمانشاه که شیراز را هم با او ببینم این را اس ام اس زدم که بلافاصله زنگ زد و قرار شیراز را گذاشتیم دو سه روز بعد که در راه شیراز بودیم از من خواست نیت کنم و برایم این فال آمد:

از من جدا مشو که توام نور دیده ای          آرام جان و مونس قلب رمیده ای 

خاله ی نازنینم و شوهر مهربانش چشم انتظار ما بودند "جان جانان" را نامزد خود معرفی کردم و بسیار تحویلش گرفتند. آن روز تا آخر شب یک نفس باران بارید و ما آن روز تا آخر شب پر نفس در خیابانها بودیم. اول به زیارت "حافظ" رفتیم و بعد دروازه قرآن و....من نه در روی زمین که در آسمانها بودم این همه خوشی را کجا به خواب می دیدم.

خاله جان را نمی شد خیلی منتظر گذاشت می دانستم تا ما را نبیند و مفصل پذیرایی نکند خوابش نمی برد....پس بر گشتیم و بعد از شام من و "جان جانانم" برای کشیدن سیگار به حیاط رفتیم. باران تقریبا قطع شده بود. نور مهتاب....بوی خاک باران خورده.... عطر مستی آور گلها و برگ درختان.... آن شب را بسیار زیبا و شاعرانه  کرده بود چه رسد به این که "عزیزترینم" هم روبرویم ایستاده بود. حرفهای قشنگش جانم را نوازش میداد....اشعاری را که با آن صدای دلنشین و گرمش می خواند سر مستم می کرد.... آهنگهای "شهرام " را که زمزمه می کرد دیوانه می شدم....و مرا که در آغوش گرم و مهربانش گرفت....بوسه هایمان تمامی نداشت.

کشیدن یک سیگار نباید آن همه طول می کشید. بر گشتیم داخل منزل. خاله جانم مرا به گوشه ای برد و با شرمندگی گفت:" مادر نمی دانستم چه کار کنم؟! این اتاق را برای تو گذاشتم و آن یکی را برای نامزدت". خیالش را راحت کردم که اشکالی ندارد....همه به هم شب خیر گفتیم و به اتاقهایمان رفتیم.

با وجودی که چندین شب بی خوابی داشتم و خستگی راه هنوز در بدنم بود ولی هر کاری می کردم خوابم نمی برد....یک ساعتی گذشت خبری از خواب نبود که نبود.

بگو به خواب به چشم من خراب در آید          مگر خیال تو بیرون رود که خواب در آید

دلم می خواست با او حرف بزنم و به حرفهای ناب و قشنگش گوش کنم. این همه راه آمده بودیم که هر کدام در گوشه ای از خانه بخوابیم؟! عقلم هزار دلیل آورد که به سراغش نروم قلبم یک دلیل آورد و پیروز شد: دل من رای تو دارد....سر سودای تو دارد

در اتاقش را خیلی آهسته باز کردم که اگر خواب بود بر گردم. هنوز نمی دانستم چرا آمده ام؟! برای یک لحظه وحشت کردم از کار خودم....ولی برق چشمانش را که در آن نیمه روشنایی دیدم دلم پر نور شد.

- جان جانان؟

- جانم!

- بیداری؟

- آره!

همان طور که دراز کشیده بود نه تکان خورد نه جا به جا شد نه نشست نه.....فقط گوشه ی پتویش را بالا داد و برای من جا باز کرد....مرا تنگ در آغوش گرفت و در گوشم گفت:" می دانستم که می آیی! نه نمی دانستم دعا می کردم که بیایی". 

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید      شب را چه گُنه حدیث ما بود دراز

آفتاب زده بود که به اتاق خودم بر گشتم و یکی دو ساعتی خوابیدم. همان روز به یک کافی نت رفتیم و به اصرار و تشویق "جان جانانم" صاحب وبلاگ شدم و اولین پست را نوشتم.

آن روز نقش رستم و تخت جمشید و ....را دیدیم. آن شب را هم به "چون مست شدیم هر چه بادا بادا"  گذراندیم.

به تهران که بر می گشتیم این بار من از او خواستم که نیت کند....باورمان نمی شد. همان فال من برای او هم آمد. تا دقایقی هر دو از این حسن اتفاق مات و متحیر به هم خیره شده بودیم.

و "کرمانشاه"....آه "کرمانشاه" عزیز....مهر و محبت مردمش مرا حیران کرد. حال و هوای نوروز در آن شهر مرا سر مست کرد و با "او" در شهر "شهرام" نفس کشیدن مرا عاشقتر کرد. پرسان پرسان آدرس خانه ای را که "شهرام" در آن به دنیا آمده بود پیدا کردیم و به آن جا رفتیم. "بی بی" که صاحبخانه ی فعلی آنجاست با مهربانی زایدالوصفی ما را به داخل خانه دعوت کرد و ما با کسب اجازه تا توانستیم از گوشه و کنار خانه عکس گرفتیم.

به خوبی می دانستم که اگر تمام این مدت را آلمان مانده بودیم هیچ محدودیتی از هیچ نظر نمی داشتیم....ولی با او در خیابانهای تهران قدم زدن....دربند و درکه رفتن و قلیان کشیدن....دیزی خوردن در جاده چالوس....سر بالایی های جمشیدیه را نفس زنان رفتن....شاهد بوسه زدنش بر خاک تخت جمشید بودن....خانه ی"شهرام" و طاق بستان را با "او" دیدن.... در قهوه خانه های بین راه چای خوردن....و.... در کدام نقطه ی دنیا می شد این جور خاطرات فراموش نشدنی و لذت بخش داشت؟!

من با او که هموطنم بود...همزبانم بود...هم دلم بود...جان جانانم بود در وطن خودم نفس می کشیدم.

هر که او از همزبانی شد جدا            بی نوا شد گر چه دارد صد نوا

 

دیدار....

 

من که حیران ز ملاقات توام         

چون خیالی ز خیالات توام

از همان روزی که برای اولین بار با "او" چت کردم مهرش به دلم نشست.

گفت که شرکتی در تهران دارد و حالا برای انجام ماموریتی به آلمان آمده....از زندگیش و شکستی که در عشق خورده بود صحبت کرد. چه بی شیله پیله حرف می زد....چه دید عمیق و همه جانبه ای به زندگی داشت... با چه دقتی حرفهای مرا می خواند. چه به جا و به موقع بیت شعری را که یک دنیا معنی داشت در جوابم می نوشت....و همچون من چه ارادت و شیفتگی به "شهرام ناظری" داشت.

آن شب تا صبح خوابم نبرد. از شوق این که با او حرف زده بودم و از ترس این که مبادا صبح بیدار شوم و بدانم که همه ی این ها را خواب دیده ام.

روز بعد و روزهای بعدتر هم حرف زدیم. یک دوستی بی ریا.... یک اعتماد دو طرفه.... و یک درک متقابل در حال شکل گیری بود و هر روز عمیق تر می شد. یک دوستی در دنیای مجازی که ارزشش از هر دوستی واقعی بیشتر و بالاتر بود. برای من چت کردن با او از سر تفنن نبود بلکه یک نیاز بود. یک کشش درونی به کسی که داشت تا اعماق جانم نفوذ می کرد. انگار سالهای سال او را می شناخته ام و او بهتر از خودم مرا می شناخت.

حسرت دیدارش را داشتم. عجیب دلم می خواست صاحب آن افکار انسانی و آن احساسات پاک را ببینم و از طرفی می ترسیدم که مبادا با یک دیدار این احساس خوبی را که دارم از دست بدهم.

با وجودی که تلفن همدیگر را داشتیم هیچ وقت به هم زنگ نزدیم. بارها شماره اش را می گرفتم ولی به آخرین رقم که می رسید قطع می کردم. با این قلبی که در حال انفجار بود چطور می توانستم حرف بزنم؟! گرفتن ویزای امریکا اگر غیر ممکن نباشد بسیار سخت خواهد بود پس امکان آمدن او به این جا عملا منتفی بود! یک بار به او گفته بودم شاید تابستان به دیدارش بروم.

تا این که....دو هفته به عید مانده یک شب خوابش را دیدم که با لحنی غمگین گفت:" چرا تابستان؟ مگه الان چه عیبی داره"؟!..... صبح روز بعد زنگ زدم به یک آژانس مسافرتی و بلیط گرفتم.

هفت آسمان را بر درم از هفت دریا بگذرم            چون دلبرانه بنگری در جان سر گردان من

اول تصمیم داشتم "سورپرایزش" کنم و بی خبر بروم ولی بعد پشیمان شدم اگر می رفتم و او در مسافرتی خارج از آلمان بود چه؟!....به او گفتم و چنان شور و اشتیاقی نشان داد که اگر سر سوزنی هم به این سفر شک داشتم از بین رفت.

به آلمان که رسیدم برای اولین بار به او زنگ زدم....تمام بدنم می لرزید. نمی دانم چه گفتم و او چه گفت؟! فقط میدانم که قلبم جا کن شد: صدا همان صدای مردانه و قشنگی بود که در خواب با من حرف زده بود. 

به منزل دوستم "مریم" که در "هامبورگ" زندگی می کند وارد شدم و  دو روز بعد "او" که در شهری دیگر زندگی می کرد به دیدارم آمد. به همدیگر عکس داده بودیم و من می دانستم که خیلی خوش قیافه است. ولی وقتی آن قامت رعنا و آن چهره ی "یوسف" مانندش را از نزدیک دیدم قلبم هری ریخت. در دل گفتم : فتبارک الله احسن الخالقین (نمیدانم درست نوشته ام یا نه)؟!

دست دادیم و نشستیم.... کمی به حرف و احوال پرسی های معمول گذشت....بهترین هدایا را برایم آورده بود: یک دی وی دی از "شهرام ناظری" و یک جلد "دیوان حافظ" که در صفحه ی اول آن با خط بسیار زیبایش برایم نوشته بود:

نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار                  چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

بعد از صرف ناهار و چای باز همان حرفهای کلی بود و من احساس کردم که اگر این فضای موجود برای من تا این حد سخت است برای او باید کشنده باشد. صدایش کردم به اتاقی که وسایلم در آنجا بود تا سوغاتی ناقابلی را که برایش برده بودم بدهم در ضمن کمی دو تایی حرف بزنیم. در اتاق را بستم که صدایمان بیرون نرود و همان جا پشت در ایستادیم.

به دفعات تشکر کرد و من نیز به دفعات "قابل نداره" گفتم و دیگر هیچ. سکوت سنگینی حاکم شد نگاهش یا به زمین بود و یا به اطراف. یک آن در چشمانم نگاه کرد و من ذوب شدم.

باورم نمی شد که طی چند ماه گذشته تقریبا هر روز و هر بار حداقل به مدت سه چهار ساعت چت کرده بودیم از همه چیز و همه جا گفته بودیم و حالا هیچ حرفی نداشتیم که بزنیم. تشویش و دلهره ی من شروع شد. تنها چیزی که مرا کمی آرام نگه می داشت این بود که من هرگز به او به طور مستقیم نگفته بودم که: "شب و روز در قلب و ذهن من است....که خوابی که دیده بودم باعث این سفر شد....که از همان ابتدا عشقش با جان من عجین شده بود ....که او همان آرزوی محال من است....که "یوسف " گم گشته ی من بوده و حالا پیدا شده".

اگر چه پیوند روحی عمیقی بین ما ایجاد شده بود ولی خب آدمیزاد است دیگر شاید ظاهر من برای او مهم تر از آن باشد که فکرش را می کردم پس اگر از من خوشش نیامده باشد عذاب وجدان نخواهد داشت چون این یک دیدار معمولی بود نه رومانتیک او هم در "چت" هایمان از احساسش نسبت به من آشکارا حرفی نزده بود.... پس اشکالی ندارد مگر نمی شود دو دوست با هم ملاقاتی داشته باشند؟!

نمی دانم اینها را برای چه کسی می گفتم چون اگر برای خودم بود که می دانستم همه ش پوچ است. می دانستم که با قلبی مرده به امریکا بر خواهم گشت. می دانستم که همه چیز را با یک تصمیم عجولانه به باد داده ام. می دانستم که آن دنیای خوبی را که برایم ساخته بود به دست خود ویران کرده ام. می دانستم که پس از این دیدار باز اگر "چتی" در کار باشد دیگر "آن" که داشتیم نخواهد بود.

با تمامی این اوصاف آن یک میلیون فکر را که در چند ثانیه به مغزم هجوم آورده بود پس زدم. دل یک دله کردم و به عنوان تشکر از هدایایش و به پاس این که آن همه راه را برای دیدن من آمده بود خیلی معمولی و دوستانه او را در آغوش گرفتم و وقتی هیچ حرکت و عکس العملی از او ندیدم یقین پیدا کردم که: نباید به این سفر می آمدم.

درست در همین لحظه "جان جانانم" با صدایی که می لرزید گفت:  

"من چه در پای تو ریزم که پسند تو بُوَد            سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست"

مرا محکم به خود فشرد و بویید و بوسید....      

تاریخ 2....

 

خب.... دارید منو؟! سه ماهی شب و روز ایمیل زدم.... از سرعتم نمیگم نه که چشمم بزنید. یک بار نصف کتابی را که در حال خوندن بودم واسه یکی از دوستام در ایمیل نوشتم که متاسفانه به دستش نرسید(میدونم که نخونده پاکش کرده بود).

تا اینجا  فقط دو کار را خوب یاد گرفته بودم: ایمیل زدن و رفتن به سایت "روز آنلاین" همین.

یه روز که میخواستم "روز" را بخونم نمی دونم چی شد که دیدم یکی داره به فارسی سلام و علیک می کنه! الهی زیر تریلی ۱۸ چرخ برم اگه اینا رو از خود در آورده باشم چنان ترسیدم که:

۱- اون شخص با کی داره حرف میزنه؟!

۲- اگه با منه... از کجا فهمید من ایرانیم؟!

۳- حالا من چه کار باید بکنم؟!

چه درد سرتان بدم....به هر جان کندنی بود شروع کردم به حرف زدن و آن جوان که الهی عمر به کمال بکند با صبری وصف ناپذیر به من فهماند که به یک "چت روم" ایرانی وارد شده ام و سفارش کرد که اسم سایت را یادداشت کنم برای دفعه ی بعد! حالا سوال ۴ اینجا پیش میاد پس:

۴- اون آقا از کجا فهمید آی کی کیوی من قد دمپایی است که اون همه توضیح داد؟!

جانم که شما باشید کار من دیگه شده بود چت کردن...ایمیل زیاد حال نمی داد از بس که جوابم را ندادند ها چند وقت بعدش که دیگه "یاهو" شناس هم شده بودم مادر دوستم که ۸۰ سال را شیرین دارد و امیدوارم ۱۰۰ سال دیگه زنده باشه از ایران زنگ زد و کلی گله که چرا دیگه بهش زنگ نمی زنم گفتم: حاج خانم جان آی دی مو بنویس که من دیگه بی یاهو مسنجر زیستن نتوان کرد.

شاید به نظر شما مشتاقان و دوستداران من اینها قمپز در کردن باشه ولی باور کنید که بعضی از دوستان من هنوز دستشون به کامیپوتر نخورده چنان وحشتی از آن دارند انگاری "لولو خور خوره " است منم که  تازگی ها عاشق رفت و آمد با اونها شده ام!  هر وقت منو به مهمانی دعوت می کنند با سر و کله میرم. تا می رسم یه خبری را عنوان می کنم بعد یه هو همه میگن: جدی می گی....تو از کجا اینو شنیدی؟!

منم با کمال تواضع و بدون ذره ای افاده میگم: واااااااااااااا تمام سایت ها دارن در این مورد حرف می زنن  چطور شماها نمی دونید؟!

قیافه ها در هم میره.... احساس شرمساری و کمبود می کنند.... و من تو دلم شش کیلو و نیم قند "دایتی" آب میشه.(آخه من همیشه حواسم به رژیمم هست)

راستش من حوصله ی سر و کله زدن با این آدمها را ندارم یه جور اتلاف وقته مگه نه؟! پس میرم سراغ بچه ی صاحبخونه که مثل همه ی بچه های امروزی انگار روی کی بورد به دنیا آمده یک سوال کامپیوتری ازش میپرسم و اون دو ساعت توضیح میده والا اگه یه کلمه از حرفهاشو بفهمم ولی خوب حفظ آبرو لازمه پس با سر تکون دادن مکرر که آها...اوکی...قال قضیه را می کنم.

جمعیت حاضر در مجلس مات و متحیر از این "کامپیوترایزه" شدن من بلند میشن که برن و من میدونم که اون شب را تا صبح از حسادت اشک می ریزن.... خب بریزن به من چه؟! مگه زندگی همه ش "قورمه سبزی" و "آش رشته" درست کردنه؟! آدم باید با زمان پیش بره! بد میگم؟!

 

پی نوشت: توضیحاً باید خدمت شما عزیزان عرض کنم که صاحب کار من ایرانیه کامپیوتر که پیش کش ایشان....تا همین پارسال کارهای مالی حجره ش را با "چرتکه" انجام می داد من خودمو کشتم تا راضی شد کمی از سنت گرایی دست برداره. لعنت به دهانی که از تکنولوژی حرف بزند. پس مجبور شدم  با پول خودم اولین ماشین حساب را براش بخرم ولی قبضش را از من گرفت که از مالیات آخر سالش کم شود.

 

تاریخ ....

 

چه دانم من دگر چون شد

که چون غرق است در بی چون

بنا به درخواستهای مکرر دوستان با وفا و جان نثارم باید توضیحاتی در مورد خودم بدم. اولا: الان که شروع کردم به نوشتن شنبه ساعت ۳:۲۷ صبح به وقت ایران است حالا ببینید چه ساعتی تموم میشه.(شرط میبندم کمتر از سه ساعت نباشه) ثانیا : دوست عزیزی گیر داده بود که "جان جانان" کیه؟ برای این که به اون جا برسیم باید اول با من آشنا بشید (پس یعنی من به سوالات هوادارانم اهمیت میدم همیشه نه ها هر وقت دلم بخواد) و ثالثا : حواستون باشه که من در وبلاگم هیچ کس دیگری را حاجی خطاب نمی کنم(یک وقت زبونم لال با حاج واشنگتن جان اشتباه نگیرید) هر کس هم که نمی دونه حاجی سابق من کیه؟ بره پستهای قبلی منو بخونه! رابعا : تصمیم گرفتم با این فونت بنویسم که کمتر جا بگیره اگه هم کسی دوست نداره بره وبلاگ "جوجو" را ببینه تا قدر منو بیشتر بدونه. خامسا : مشغول الذمه (درست نوشتم)؟ هستید که بخوانید و کامنت نذارید.  

 عرضم به حضور ذی حضورتان..... من تا پارسال نمی دونستم موبایل چیه؟ تا دو سال پیش بلد نبودم کنترلر تلویزیون را استفاده کنم! کور بشم اگه دروغ بگم تا هفت هشت ماه پیش اسم کامپیوتر که می آمد زهره ترک می شدم باور کنید. به قدری وحشت داشتم که از کنارش رد هم نمی شدم و هر وقت جایی حرف از کامپیوتر می شد از خجالت و برای این که خودم را از تک و تا نندازم طوری وانمود می کردم که یعنی من از این بچه بازی ها خوشم نمیاد و اگر از حاجی به خاطر خیانتهاش جدا نشده بودم حتما به خاطر این که هی منو میبرد توی فروشگاه ها و وادارم می کرد سوار آسانسور و پله برقی بشم طلاقش داده بودم....بگذریم که صد دفعه هم موندم لای اون درهای چرخنده ی اتوماتیک میراث مونده شون. 

خب حالا من با این مشخصاتی که از خودم براتون گفتم چه حالی داشته باشم خوبه؟! که یه هو همه سر بکنن به جونم و هی تلفن پشت تلفن که:  خاله/عمه خاتون ایمیل بده! آی دیت چیه تا برات آف بذاریم و یا از اونم بدتر: چرا چت نمی کنی؟! من این حرفها را که می شنیدم هاااا فقط ناله و نفرین می کردم به " بیل گیتس" و هر چی آدم  خبیث مثل اون!  آبروی آدم را پیش سر و همسر میبرند که چهار نفر بهشون بگه: نابغه یا مغز کامپیوتر!! آدم اینقدر عقده ای نوبره والا! هر چی از اون خدا بیامرز "گراهام بل" خوشم می آمد از این یکی تحفه انزجار داشتم.

چون کسی باور نمی کرد که من با وجود چندین و چند سال زندگی در سرزمین شیطان بزرگ علم و دانش کامپیوتریم قد یه بزغاله باشه! البته خانواده م(بزرگترها) که از درجه ی عقب ماندگی ذهنی من آگاهی داشتند یه جورایی که من ناراحت نشم آنرا به حساب گرفتار بودنم می ذاشتن ولی مگه کسی حریف اون بچه جغله ها ی فامیل می شد....اینقدر گفتن و گفتن که من ذله شدم.

حالا بدبختی من که فقط اونها نبودن همین جا هم واسه هر کار بیخود و پیش پا افتاده ای باید فرم پر کنی و تیر از غیب خورده ها آدرس ایمیل هم میخوان که البته من همیشه اون قسمت را خالی می ذاشتم تا بمیرن در حسرت ایمیل من! یا هر کجا زنگ میزدم برای هر درد بی درمونی بعد از این که طرف کلی سوال می پرسید آخر سر می گفت: "و آدرس ایمیل شما"؟!  چه پر رررررو.... فکر کرده اگه من شماره تلفن و آدرس خونه و  محل کار و شماره ی گواهینامه رانندگی و همه ی مشخصات جد و آبادم را بهش دادم پس لابد انقدر بی ناموسم که ایمیل هم تقدیمش کنم. 

خلاصه این که مجموع این ترفندهای عوامل فساد و ایادی شیطان باعث شد که من کمی(خیلی) غیرتی شده و دست به دامان دوست خوبم "مهری" بشم و یه روز که مهرش حسابی شکوفه داده بود فرصت را از دست ندادم و از او خواهش کردم که کمی مرا با کامپیوتر آشنا بکنه و او با صبر و بردباری غیر قابل وصفی یکی دو ساعتی وقت گذاشت که: عزیزم ببین اینو بزنی روشن میشه بازم همینو بزنی خاموش میشه... منو  میگی انقده بهم بر خورد. این خانم مگه داره با یک خنگ و خل حرف میزنه؟! گفتم: خب اینو که خودم بلدم مگه مثل تلویزیون نیست؟!

مهری را میگی از کرده ی خود عینهو سگ پیشمان شد یعنی از هوش سرشار من خجالت کشید ها و اظهار ندامت کرد منم که بدبخت این قلب بخشنده ام هستم اونو مورد عفو قرار دادم....پس نتیجه این شد که رفت سر مباحث سخت تر مثلا ایمیل و من فهمیدم که همچی کار مهمی هم نکرده این مهری خانم حالا گیرم ۵ ساعت هم واسه این کار عرق ریخت و انرژی نه چندان هسته ایش را صرف کرد...اصلا اگه اون معلم خوبی بود که این همه یه چیز ساده را طول نمی داد.

 ولی خودمونیم بعد از رفتن مهری من شروع کردم به ایمیل زدن حالا دیگه از خوشحالی بال در آورده بودم و پروازمی کردم.... اینقدر بالا بالا رفتم و رفتم و رفتم.... که یه هو اون بالا ها یکی رد شد و من با خودم گفتم: این دیگه کیه چه قدر شباهت به ایرانیها داشت....روز بعد شنیدم که اون ضعیفه که حالا خیال میکنه هنر کرده یک زن عقده ای است که شاید مثل من ایمیل زدن هم بلد نباشه و بهش میگن : انوشه انصاری.

  

پس از اون لحاظ....

 

بیا تا قدر همدیگر بدانیم

که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم

دوست عزیزم "رها " از من خواسته بود از افرادی که در زندگی من بیشترین تاثیر را داشته اند نام ببرم و یا ذکر خیری بکنم....من هم که عمرا روی این نازنین را زمین بندازم!!

من فکر می کنم همه آدمهای دور و برمان در زندگی ما نقش داشته و دارند! حالا این که ما کدامین را بیشتر دوست داریم حسابی است سوا....

-- از پدرم که "پاکباز" و مردم دوست بود دست و دلبازی و احترام به دیگران را یاد گرفتم.

-- مادرم بیش از حد" بدبین" است به همه چیز و همه کس... من بسیار"خوش بین" شدم.

-- دوست بسیار عزیزی دارم که با رفتارش به من آموخت : غم دیگران غم ما نیز هست ولو این که کمی دیرتر به سراغ ما بیاید.

-- از حاجی که در کلاه برداری و دروغ گویی دومی نداشت آموختم آنچه را که باید از "بی ادبان" آموخت.

-- همسایه ای داشتیم که با وجودی که از خیلی جهات وضع بسیار خوبی داشت باز به همه "حسادت" میکرد و خودش از این بابت به شدت رنج می برد....من از همان بچگی به طور ناخود آگاه یاد گرفتم که"حسود" نباشم.

-- دوستی دیگر که مظهر خوبی و نیکوکاری است! همیشه لبخند به لب دارد و مهم نیست که چه کوهی از غم و گرفتاری بر روی دلش سنگینی میکند هرگز تلافی آن را بر سر کسی دیگر در نمی آورد و همواره آماده ی کمک و یاری رساندن به دیگران است.

-- در کالج استاد انگلیسی داشتم که همیشه مرا با تمام زبان نفهمی! نابغه می دانست! و چنان صادقانه آنرا نشان میداد که من اگر درحال مرگ هم بودم کلاس او را از دست نمی دادم و همین تشویقها ی او باعث شد که سریع راه بیفتم این استاد فقط به من زبان یاد نداد بلکه با کرداری بزرگ منشانه نسبت به من که یک خارجی بودم نشان داد که هرگز بر روی انسانها بر اساس رنگ/ملیت/شغل/نژاد و....حکومت کشورشان قضاوت نکنم.

 

-- و...."جان جانانم" که عشق را به من شناساند....

 عشق بی قید و شرط را....

 آن عشقی را که فقط در کتابها خوانده و یا در فیلمها دیده بودم!

 آن نوع عشقی که در اشعار "مولانا" و "حافظ" می خواندم و همواره به مخاطب آنها غبطه می خوردم.

 عشق از آن نوع که حتی به خواب هم نمی دیدم و چنان دور از ذهنش میدانستم که آرزویش را هم نداشتم. 

 عشقی به لطافت برگ گل و به استواری کوه.... 

 عشقی بی منت و دو جانبه....

 

من چه دانم....

پستی نوشتم بنا به در خواست "رها"ی عزیز .....بسیار طول کشید چون من هنوز در  تایپ کردن فارسی بسیار کند هستم...  ولی ثبت نشد! ایا راهی هست که از مطلب نوشته شده کپی گرفت که در صورتی که گم و گور شد بتوان ان کپی را استفاده کرد؟!

....شما بگویید چه کنم؟! بر سر ۲ راهی و چشم انتظار جواب.