فراق....
اگر به دست من افتد فراق را بکُشم
که روز هجر سیه باد و خانمان فراق
مرخصی من در حال اتمام بود و باید بر می گشتم...دلم نمی خواست به فرودگاه بیاید چون هیچ بعید نبود که به کلی از آمدن به امریکا پشیمان شوم. به همین دلیل روز قبل از پروازم با او دیدار کردم.
دوست ندارم از واژه ی "خدا حا..." استفاده کنم. نگرانم می کند این واژه...دلم را آشوب می کند.
خیلی سعی کردم گریه نکنم و تا توانستم بغضم را فرو خوردم...همیشه او بود که با شوخ طبعی و طنزهای منحصر به فردش مرا از خنده روده بُر می کرد...و حالا این من بودم که سعی می کردم حرفهای خنده دار بزنم تا حواسش را کمی پرت کنم...می خندید ولی بدون شوق....آن برق همیشگی در چشمانش نبود...نگاهش مبهم بود و به دور دستها...پریشان بود و هر حرفی را باید چند بار تکرار می کردم...میدانستم که او هم سخت خودش را کنترل می کند که این دیدار اشک آلود نشود...در تقویمم با خط محشرش نوشت:
آنقدر دوست ِ تو دارم که هنگام وداع ترسم که من بمیرم و غم بی پدر شود
چشمانش را که بوسیدم....لبهایم از اشکهای گرمش خیس شد. آن روز را تا غروب با هم بودیم...مرگ را به چشم خود دیدم: جدا شدن از او.
اما چه چاره با بخت گمراه. باید می رفتم تا برای روز بعد آماده شوم. ساعتی بعد زنگ زد و گفت:" زیر هیچ سقفی و در هیچ چهار دیواری نمی تونم قرار بگیرم....به جاده زده ام بلکه آرامشی ولو اندک پیدا کنم....اما بی فایده". صدایش محزون و حالش همچنان دگرگون بود. هر کدام از اس ام اس هایش خنجری بود در قلبم ولی این یکی مرا زیر و رو کرد:
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
آن شب را تا صبح نخوابیدم میدانستم که او نیز بیدار است. روز بعد که در فرودگاه بودم تا جایی که تلفنم هنوز کار می کرد با او صحبت کردم تمامی تلاشم را به کار می بردم که (مثلا) شجاعانه برخورد کنم و با حرف زدن از آینده مان روحیه خودم و او را بالا ببرم.
اما...در هواپیما که نشستم گریه امانم را بُرید...چنان دلتنگش شدم که انگار سالهاست از او دور شده ام...گریه ام فقط از روی دلتنگی نبود بلکه به هیچ عنوان خود را شایسته ی این همه لطف او نمی دانستم(هنوز هم نمی دانم). این اولین بار است در زندگیم که کسی این گونه عاشقانه مرا دوست می دارد...این طور با تمام وجود حاضر به هر نوع فداکاری و از خود گذشتگی می باشد...آن هم کسی که خود سراپا حُسن است. مصداق معرفت و کمال است. باطنش به زیبایی ظاهرش است...و در یک کلام: او که "همه چیز" است مرا که "هیچ" هستم شیدا شده است.
خستگی و شب نخوابیهای متوالی بر من غلبه کرد و از هوش رفتم...دیدمش در خواب که گفت:" یه وقت نری حاجی حاجی مکه". بغضم ترکید دوباره و چند باره...
من درد ترا ز دست آسان ندهم دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از لندن به او زنگ زدم و هم چنین به محض این که به امریکا رسیدم. از فردای آن روز و تا همین الان ساعتها "آنلاین" یا تلفنی صحبت می کنیم...خنده هایش را که میشنوم قلبم مالامال از شادی می شود...از دلتنگیش که می گوید تمام آن شادی به غمی جانکاه تبدیل می شود.
سر سوزنی شوق به بازگشت نداشتم...بیش از یک ماه در "کُما" بودم...سر از کار و زندگی در نمی آوردم...فقط جسمم در اینجا بود...هوش و حواسم در ایران مانده بود. دلم را پیش او جا گذاشته بودم.
اگر بی تو بر افلاکم چو ابر تیره غمناکم
وگر بی تو به گلزارم به زندانم به جان تو
باید بر می گشتم تا به کارهایم سر و سامان دهم...برای او کارت سبز " فایل" کنم که میدانم بسیار طول می کشد...نه من طاقت این همه دوری را دارم و نه او صبری از این دست دارد...پس به زودی زود به ایران بر خواهم گشت و میمانم تا کار او درست شود و با هم برگردیم.
اگر از امریکا خوشش آمد که چه بهتر و اگر اینجا را دوست نداشت که باز هم چه بهتر با هم راهی ایران میشویم.
باغ بهشت و سایه ی طوبی و قصر حور با خاک کوی دوست برابر نمی کنم
برای من بهشت آنجاست که "جان جانانم" باشد...چه کنم که دل من "زیبا پسند" است و او مظهر تمام زیبایی های عالم است.
قرارمان را هم گذاشته ایم: اولین دیدارمان بعد از این همه دوری...نه آلمان و نه حتی تهران و شیراز و...بلکه در "کیش" خواهد بود در همان سوییت (آپارتمان) که شیرین ترین سه روز عمرمان را گذراندیم.
مرا امید وصل تو زنده میدارد وگر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک