چه دانم من دگر چون شد

که چون غرق است در بی چون

بنا به درخواستهای مکرر دوستان با وفا و جان نثارم باید توضیحاتی در مورد خودم بدم. اولا: الان که شروع کردم به نوشتن شنبه ساعت ۳:۲۷ صبح به وقت ایران است حالا ببینید چه ساعتی تموم میشه.(شرط میبندم کمتر از سه ساعت نباشه) ثانیا : دوست عزیزی گیر داده بود که "جان جانان" کیه؟ برای این که به اون جا برسیم باید اول با من آشنا بشید (پس یعنی من به سوالات هوادارانم اهمیت میدم همیشه نه ها هر وقت دلم بخواد) و ثالثا : حواستون باشه که من در وبلاگم هیچ کس دیگری را حاجی خطاب نمی کنم(یک وقت زبونم لال با حاج واشنگتن جان اشتباه نگیرید) هر کس هم که نمی دونه حاجی سابق من کیه؟ بره پستهای قبلی منو بخونه! رابعا : تصمیم گرفتم با این فونت بنویسم که کمتر جا بگیره اگه هم کسی دوست نداره بره وبلاگ "جوجو" را ببینه تا قدر منو بیشتر بدونه. خامسا : مشغول الذمه (درست نوشتم)؟ هستید که بخوانید و کامنت نذارید.  

 عرضم به حضور ذی حضورتان..... من تا پارسال نمی دونستم موبایل چیه؟ تا دو سال پیش بلد نبودم کنترلر تلویزیون را استفاده کنم! کور بشم اگه دروغ بگم تا هفت هشت ماه پیش اسم کامپیوتر که می آمد زهره ترک می شدم باور کنید. به قدری وحشت داشتم که از کنارش رد هم نمی شدم و هر وقت جایی حرف از کامپیوتر می شد از خجالت و برای این که خودم را از تک و تا نندازم طوری وانمود می کردم که یعنی من از این بچه بازی ها خوشم نمیاد و اگر از حاجی به خاطر خیانتهاش جدا نشده بودم حتما به خاطر این که هی منو میبرد توی فروشگاه ها و وادارم می کرد سوار آسانسور و پله برقی بشم طلاقش داده بودم....بگذریم که صد دفعه هم موندم لای اون درهای چرخنده ی اتوماتیک میراث مونده شون. 

خب حالا من با این مشخصاتی که از خودم براتون گفتم چه حالی داشته باشم خوبه؟! که یه هو همه سر بکنن به جونم و هی تلفن پشت تلفن که:  خاله/عمه خاتون ایمیل بده! آی دیت چیه تا برات آف بذاریم و یا از اونم بدتر: چرا چت نمی کنی؟! من این حرفها را که می شنیدم هاااا فقط ناله و نفرین می کردم به " بیل گیتس" و هر چی آدم  خبیث مثل اون!  آبروی آدم را پیش سر و همسر میبرند که چهار نفر بهشون بگه: نابغه یا مغز کامپیوتر!! آدم اینقدر عقده ای نوبره والا! هر چی از اون خدا بیامرز "گراهام بل" خوشم می آمد از این یکی تحفه انزجار داشتم.

چون کسی باور نمی کرد که من با وجود چندین و چند سال زندگی در سرزمین شیطان بزرگ علم و دانش کامپیوتریم قد یه بزغاله باشه! البته خانواده م(بزرگترها) که از درجه ی عقب ماندگی ذهنی من آگاهی داشتند یه جورایی که من ناراحت نشم آنرا به حساب گرفتار بودنم می ذاشتن ولی مگه کسی حریف اون بچه جغله ها ی فامیل می شد....اینقدر گفتن و گفتن که من ذله شدم.

حالا بدبختی من که فقط اونها نبودن همین جا هم واسه هر کار بیخود و پیش پا افتاده ای باید فرم پر کنی و تیر از غیب خورده ها آدرس ایمیل هم میخوان که البته من همیشه اون قسمت را خالی می ذاشتم تا بمیرن در حسرت ایمیل من! یا هر کجا زنگ میزدم برای هر درد بی درمونی بعد از این که طرف کلی سوال می پرسید آخر سر می گفت: "و آدرس ایمیل شما"؟!  چه پر رررررو.... فکر کرده اگه من شماره تلفن و آدرس خونه و  محل کار و شماره ی گواهینامه رانندگی و همه ی مشخصات جد و آبادم را بهش دادم پس لابد انقدر بی ناموسم که ایمیل هم تقدیمش کنم. 

خلاصه این که مجموع این ترفندهای عوامل فساد و ایادی شیطان باعث شد که من کمی(خیلی) غیرتی شده و دست به دامان دوست خوبم "مهری" بشم و یه روز که مهرش حسابی شکوفه داده بود فرصت را از دست ندادم و از او خواهش کردم که کمی مرا با کامپیوتر آشنا بکنه و او با صبر و بردباری غیر قابل وصفی یکی دو ساعتی وقت گذاشت که: عزیزم ببین اینو بزنی روشن میشه بازم همینو بزنی خاموش میشه... منو  میگی انقده بهم بر خورد. این خانم مگه داره با یک خنگ و خل حرف میزنه؟! گفتم: خب اینو که خودم بلدم مگه مثل تلویزیون نیست؟!

مهری را میگی از کرده ی خود عینهو سگ پیشمان شد یعنی از هوش سرشار من خجالت کشید ها و اظهار ندامت کرد منم که بدبخت این قلب بخشنده ام هستم اونو مورد عفو قرار دادم....پس نتیجه این شد که رفت سر مباحث سخت تر مثلا ایمیل و من فهمیدم که همچی کار مهمی هم نکرده این مهری خانم حالا گیرم ۵ ساعت هم واسه این کار عرق ریخت و انرژی نه چندان هسته ایش را صرف کرد...اصلا اگه اون معلم خوبی بود که این همه یه چیز ساده را طول نمی داد.

 ولی خودمونیم بعد از رفتن مهری من شروع کردم به ایمیل زدن حالا دیگه از خوشحالی بال در آورده بودم و پروازمی کردم.... اینقدر بالا بالا رفتم و رفتم و رفتم.... که یه هو اون بالا ها یکی رد شد و من با خودم گفتم: این دیگه کیه چه قدر شباهت به ایرانیها داشت....روز بعد شنیدم که اون ضعیفه که حالا خیال میکنه هنر کرده یک زن عقده ای است که شاید مثل من ایمیل زدن هم بلد نباشه و بهش میگن : انوشه انصاری.