من و عصبانیت؟!....
دیشب زن مش ماشالله بی درد....مرغای محله را خبر کرد و منم آلارم را گذاشتم سر ساعت دو و نیم و فکر کنم حدودای ده بود که خوابم برد. اگر چه من آلارم سر خود هستم ولی همیشه محض احتیاط این کار را می کنم. در هفت دل ِ خواب بودم که دیدم خروس همسایه همی کند نوحه گری کز عمر شبی گذشت و تو بیخبری. بیدار شدم و ساعت یک بود.
شوخی نمی کنم واقعاً یکی در محل ما خروس داره و منم اصلاً با این پیرهن پری بد نیستم( درود به روان پاک ات احمد جان شاملو) به هر حال...خوشحال و خندان بلند شدم و دیدم خیلی وقت دارم چه کار کنم. گفتم بهتره که یک پست جدید بنویسم...و آن شد که می دانید. این چیزا پیش میاد...مهم نیست. آماده شدم و رفتم به سوی قهوه خانه. در طول راه "این" را گوش دادم و هیچم پلیس سر راهم نبود امروز...نمیدانم چرا(؟!)
- حدود ساعت شش بود که پسر شش هفت ساله ای آمد و با لحن بامزه ای گفت اکس کیوز می دو یو سپیک اسپنیش؟! گفتم واسه چی؟ تو که خیلی خوب انگلیسی حرف میزنی. خنده اش گرفت و گفت که دو تا قهوه و چند تایی شیرینی میخواد. حواسم بهش بود که مدام دو تا اسکناس یک دلاری که توی مشتش مچاله کرده بود را باز می کرد و هر چیزی که بر می داشت می گفت حالا اینا همه با هم چند میشه؟!
سر دستی هم که حساب می کردم حدود هشت نه دلاری میشد. ازش پرسیدم پیاده آمده ای؟ مامانت کجاست؟ گفت آره پیاده اومدم آخه خونه مون همین بغل است و مامانم مریضه و الان توی خونه خوابه. من زودتر بیدار شدم و فکر کردم تا اون خوابه بیام براش قهوه و شیرینی ببرم...حالا اینا چند میشه؟ نخواستم غرورش را بشکنم و بگم مهمان من. خیلی دلش میخواست پولی برای مادرش خرج کرده باشه پس گفتم همه ش با هم میشه دو دلار. گفت واقعاً؟! پس چرا اینجا نوشته....گفتم خب آره اون قیمتها درسته اما برای مشتری های خیلی سحرخیز تخفیف مخصوص داریم که شامل تو هم میشه. وای که چشمهاش چه برقی زد از خوشحالی.
- بعد از پسرک یک آقایی وارد مغازه شد که تا گوود مورنینگ گفت فهمیدم آلمانی است و من دو سه کلمه(بیشتر هم نه) آلمانی بلدم جوابش را به زبان خودش دادم. فکر نکنید لابد من نابغه هستم. نه...زندگی در کالیفرنیا و سر و کار داشتن دایمی با ملیتهای مختلف باعث میشه که از هر زبانی دو سه کلمه یاد بگیری و در این گذر تشخیص لهجه های مختلف هم آسان میشه. به هر حال این آقای جرمن انگار دنیا را بهش داده بودند که یکی به زبانش آشنا باشه و از خوشحالی صورتش گل انداخته بود و...فکر کردم فقط ما نیستیم که اگر در جایی فارسی بشنویم دلمان به تاپ و توپ می افتد همه همینطور هستند.
- ای جانم بشی... این رُزمری خودم است مشتری دایمی و همیشه خندان. این دختر بیست و چند ساله ی امریکایی دست ِ چپ ندارد. مادرزاد اینطور بوده. از سر شانه ی چپ اش یک تکه زایده آویزان است. خیلی قشنگ لباس می پوشه و این روزها که هوا گرم شده ابایی از پوشیدن آستین کوتاه نداره که این یکی بخاطر اعتماد به نفس بالای این گل خانم است و دیگر اینکه خداییش هیچکس بهش خیره نمیشه. بسیار مهربان است و خدای جوک و ورزشکار و اهل مطالعه.
امروز حرفمان رسید به سیاست و دوست داشت نظر مرا راجع به Sara Palin بداند. گفتم دو یو آندرستند انگلیش؟! مُرده بود از خنده گفت ای... یه کمی!! واسه چی؟ گفتم پس میدانی Air head یعنی چه؟! این سارا خانم ایر هد باعث میشه آدم فکر کنه که عجب آدم باهوشی(!) است این جرج دبلیو.
- نفر بعدی آمیگو بود( آمیگو به اسپانیایی یعنی دوست ِ مذکر و آمیگا دوست مونث). روز اولی که او را دیدم انگار که یک خشاب مسلسل را یکجا خالی کنی شروع کرد به اسپانیایی حرف زدن. با خنده بهش گفتم هی آمیگو اینجا امریکاست باید انگلیسی حرف بزنی اگر اسپانیایی میخوای صحبت کنی برگرد برو مکزیک. خندید و گفت مگه تو کجایی هستی؟ گفتم من ایرانی هستم. ایران را که می شناسی؟! همون کشوری که همیشه فوتبال از شماها میبره و گریه تون میندازه.( مکزیکی ها بدون استثنا کشته مرده ی فوتبال هستند) برام تعریف کرد که روزی پانزده ساعت روی مزرعه کار میکنه و هر چه در میاره میفرسته مکزیک برای زن و بچه هاش. حالا حالا هم نمیتونه اونها را بیاره چون خودش هم هنوز گرین کارت نداره. طفلک صورتش چنان از آفتاب سوخته و برشته شده که تشخیص رنگ طبیعی آن مشکل است.
و این بود گزارش مختصری از یک روز ِ کاری.