من و عصبانیت؟!....

دیشب زن مش ماشالله بی درد....مرغای محله را خبر کرد و منم آلارم را گذاشتم سر ساعت دو و نیم و فکر کنم حدودای ده بود که خوابم برد. اگر چه من آلارم سر خود هستم ولی همیشه محض احتیاط این کار را می کنم. در هفت دل ِ خواب بودم که دیدم خروس همسایه همی کند نوحه گری کز عمر شبی گذشت و تو بیخبری. بیدار شدم و ساعت یک بود.

شوخی نمی کنم واقعاً یکی در محل ما خروس داره و منم اصلاً با این پیرهن پری بد نیستم( درود به روان پاک ات احمد جان شاملو) به هر حال...خوشحال و خندان بلند شدم و دیدم خیلی وقت دارم چه کار کنم. گفتم بهتره که یک پست جدید بنویسم...و آن شد که می دانید. این چیزا پیش میاد...مهم نیست. آماده شدم و رفتم به سوی قهوه خانه. در طول راه "این" را گوش دادم و هیچم پلیس سر راهم نبود امروز...نمیدانم چرا(؟!)

- حدود ساعت شش بود که پسر شش هفت ساله ای آمد و با لحن بامزه ای گفت اکس کیوز می دو یو سپیک اسپنیش؟! گفتم واسه چی؟ تو که خیلی خوب انگلیسی حرف میزنی. خنده اش گرفت و گفت که دو تا قهوه و چند تایی شیرینی میخواد. حواسم بهش بود که مدام دو تا اسکناس یک دلاری که توی مشتش مچاله کرده بود را باز می کرد و هر چیزی که بر می داشت می گفت حالا اینا همه با هم چند میشه؟!

سر دستی هم که حساب می کردم حدود هشت نه دلاری میشد. ازش پرسیدم پیاده آمده ای؟ مامانت کجاست؟ گفت آره پیاده اومدم آخه خونه مون همین بغل است و مامانم مریضه و الان توی خونه خوابه. من زودتر بیدار شدم و فکر کردم تا اون خوابه بیام براش قهوه و شیرینی ببرم...حالا اینا چند میشه؟ نخواستم غرورش را بشکنم و بگم مهمان من. خیلی دلش میخواست پولی برای مادرش خرج کرده باشه پس گفتم همه ش با هم میشه دو دلار. گفت واقعاً؟! پس چرا اینجا نوشته....گفتم خب آره اون قیمتها درسته اما برای مشتری های خیلی سحرخیز تخفیف مخصوص داریم که شامل تو هم میشه. وای که چشمهاش چه برقی زد از خوشحالی.

- بعد از پسرک یک آقایی وارد مغازه شد که تا گوود مورنینگ گفت فهمیدم آلمانی است و من دو سه کلمه(بیشتر هم نه) آلمانی بلدم جوابش را به زبان خودش دادم. فکر نکنید لابد من نابغه هستم. نه...زندگی در کالیفرنیا و سر و کار داشتن دایمی با ملیتهای مختلف باعث میشه که از هر زبانی دو سه کلمه یاد بگیری و در این گذر تشخیص لهجه های مختلف هم آسان میشه. به هر حال این آقای جرمن انگار دنیا را بهش داده بودند که یکی به زبانش آشنا باشه و از خوشحالی صورتش گل انداخته بود و...فکر کردم فقط ما نیستیم که اگر در جایی فارسی بشنویم دلمان به تاپ و توپ می افتد همه همینطور هستند.

- ای جانم بشی... این رُزمری خودم است مشتری دایمی و همیشه خندان. این دختر بیست و چند ساله ی امریکایی دست ِ چپ ندارد. مادرزاد اینطور بوده. از سر شانه ی چپ اش یک تکه زایده آویزان است. خیلی قشنگ لباس می پوشه و این روزها که هوا گرم شده ابایی از پوشیدن آستین کوتاه نداره که این یکی بخاطر اعتماد به نفس بالای این گل خانم است و دیگر اینکه خداییش هیچکس بهش خیره نمیشه. بسیار مهربان است و خدای جوک و ورزشکار و اهل مطالعه.

امروز حرفمان رسید به سیاست و دوست داشت نظر مرا راجع به Sara Palin بداند. گفتم دو یو آندرستند انگلیش؟! مُرده بود از خنده گفت ای... یه کمی!! واسه چی؟ گفتم پس میدانی Air head یعنی چه؟! این سارا خانم ایر هد باعث میشه آدم فکر کنه که عجب آدم باهوشی(!) است این جرج دبلیو.

- نفر بعدی آمیگو بود( آمیگو به اسپانیایی یعنی دوست ِ مذکر و آمیگا دوست مونث). روز اولی که او را دیدم انگار که یک خشاب مسلسل را یکجا خالی کنی شروع کرد به اسپانیایی حرف زدن. با خنده بهش گفتم هی آمیگو اینجا امریکاست باید انگلیسی حرف بزنی اگر اسپانیایی میخوای صحبت کنی برگرد برو مکزیک. خندید و گفت مگه تو کجایی هستی؟ گفتم من ایرانی هستم. ایران را که می شناسی؟! همون کشوری که همیشه فوتبال از شماها میبره و گریه تون میندازه.( مکزیکی ها بدون استثنا کشته مرده ی فوتبال هستند) برام تعریف کرد که روزی پانزده ساعت روی مزرعه کار میکنه  و هر چه در میاره میفرسته مکزیک برای زن و بچه هاش. حالا حالا هم نمیتونه اونها را بیاره چون خودش هم هنوز گرین کارت نداره. طفلک صورتش چنان از آفتاب سوخته و برشته شده که تشخیص رنگ طبیعی آن مشکل است. 

و این بود گزارش مختصری از یک روز ِ کاری. 

 

عصبانی ام....

یک پست نوشتم این هوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا کپی هم گرفتم و دکمه ی ثبت را که زدم بلاگفای درد گرفته مشکل داشت و باز نمیشد. خیلی ناراحت نشدم چون کپی اش را گرفته بودم. در ضمن برای هیچ وبلاگی نمیشد کامنت گذاشت.

هی رفتم هی آمدم و نخیر باز نمیشد که نمیشد. بعد از نیم ساعت تلاش و تمنا و خستگی با آن که ناله می زدم از دل که آی بلاگفااااااااااااا جان مادرت باز شو میخوام برم سر کار...به جان عمه ات وقت ندارم.... همین دو ثانیه پیش که باز شد اون کپی را هم قورت داده بود که الهی گلوگیرش بشه...به خدا خیلی براش زحمت کشیدم. 

اگر حوصله ام آمد....یعنی اگر دوباره اون حرفها یادم آمد میام و می نویسم....اگر نه که... هو ا نایس دی.

راستی... اگر کسی تا به حال "جام تهی" را گوش نداده بیشتر از نصف عمرش بر فناست...اگر هم گوش داده که بازم گوش بده و مدیونه اگه یاد من نیفته.

اشعار زیبای فریدون مشیری و هوشنگ ابتهاج(ه. الف. سایه) با آهنگسازی محشر فریدون شهبازیان و صدای محمدرضا شجریان....روح را صیقل میدهد تمام و کمال.

راستی دوم...دیگه عصبانی نیستم.

راستی سوم...اینهم لینک جام تهی.

 

به نِگین, نَگین هاااا....

تقدیم به بانوی طناز ِ شعر و ادب ِ مجازستان : "نگین شیراز"

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا عاقل کند کاری که باز آید به کنعان روزی ز سر سنگ عقابی به هوا

نمیدونی تا کجا میره ما را رها کنید در این رنج بی حساب ما نیز آب را گل نکنیم با قلبی پاره پاره بو نرم و

سخت چو گل شد یارش گل در اندیشه که چون می روی بر بام ما ای جان جهان دوش چه خورده ای دلا

خو کن به تنهایی که تنها ماندم تنها رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل توانا بُوَد هر کس نمی داند خموش

یعنی که نمودند در آینه ی صبح است ساقیا برون آی دمی ز ابر و باد و مه و خورشید و فلک به مردم نادان

دهد زمام مراد گرم یاد آوری یا نه میازار موری که دانه کش است بیا بگشای در دلتنگم و دیدار تو درمان

من است جز رنگ رخت زمانه قرعه ی نو می زند به نام شما خوشا شما که جهان و هر چه در او هست

صورتند و تو که بی وفا نبودی پر جور و جفا به عاشق تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه

چون سیل غارتگر اومد خونه را ویرونه کرد پدر تو بود فاضل مادر کجاست گهواره ی من نیازم ترو هر روز

دیدنه از لبت دوستت دارم میدونی که این کار دله گناه من نیست در شهر نگاری که دل به تو دادم فتادم

به بند ای گل همین پنج روز و شش باشد پر کن پیاله را کین جام می و خون دل هر یک به کسی

دادند دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت ما را سری است با دوست که گر

خلق روزگار دشمن به شکار آمده امروز تر کن از این می لبی که یاد یاران خوش است خلوت اگر یار یار

من باشد نه آن که عطار بگوید هر کسی را نَقل او با عقل او هم بر نهید با این که ناله می کنم از دل که

آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن آینه میشکنه هزار تیکه میشه اما باز تو هر تیکه اش عکس عارض

ساقی در آن کو دلش را برده ای هر کس که روی تو بوسید چشم من بیا منو یاری بکن لب همان لب بود

اما ریگ آموی و درشتی های او به دشت پر ملال ما پرنده مردنی است یک چند در این بساط بازی کردیم

رفتم به میان در میانم می سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد دوستان منع کنندم که چرا دل به تو

دادم که دلم می شکنی همای اوج سعادت ز گهواره تا گور گفت دوشبنه روز میلاد منه اما شعر تر انگیزد

خاطر که حزین باشد زیر بارند درختان که تعلق دارند ای خوشا شیراز و آن رخشان نگین اش که عشق

آسان نمود اول ولی عاشقان شِکوه ز هجران تو دارند ساقیا قدحی پر شراب کن....

 

پی نوشت: این سفر نه... اون یکی سفر که ایران بودم یک روز عصر با جان جانانم رفتیم پارک جمشیدیه...آخی یادش به خیر. ظهر اون روز من ناهار یک جایی مهمون بودم و تا رسیدم خونه جان جانان اومد و رفتیم.

اینقدر از دیدنش ذوق زده شدم که به فکرم نرسید کفشهام را عوض کنم و با همون پاشنه بلند و تق تقی...چند قدمی که اون سر بلایی های صخره ای را رفتیم دیدم نمیشه...کفشهامو در آوردم گرفتم دستم و پا برهنه روی اون سنگهای داغ و بعضاً خنک راه می رفتم.

اون بالای بالا که رسیدیم یک جایی نشستیم و جان جانانم مثل این که داره با خودش زمزمه میکنه این اشعار را میخوند غافل از این که منم می شنوم و دارم از شدت خنده میمیرم. ازش خواهش کردم که با خط خوشگل و ماهش توی تقویمم اونو بنویسه...امروز به فکرم رسید که تا اون نصفه ها را که او نوشته بقیه اش را هم من ادامه بدهم و نتیجه این شد که می بینید.

در ضمن دیدم خطوط خیلی توی هم رفته فاصله دارش کردم که راحتتر بشه اونها را بخونید. در ضمنی دیگر من رفتم بخوابم گوود ِ همه تون نایت!

 

 

تلفن....

عرضم به حضور ذی حضورتان آمدم پست جدید بنویسم که یادم افتاد اول به جان جانانم زنگ بزنم چند روزی تلفنم قطع بود و صحبت نکرده بودیم...شماره را که گرفتم فکر کردم درست نیست شما دوستان گلم را منتظر بگذارم و برای این که حوصله تان سر نرود تلفن را گذاشتم روی اسپیکر شما هم بشنوید.

 قرمزهای جیگری منم و آبی های آسمانی جان جانانم... حواستون باشه: 

- سلام جان جانانم.

 - سلاااام  عزیزم، چطوری؟ 

- خوبم مرسی تو خوبی؟ 

- شکر بد نیستم چه خبرا؟

 - خبر؟ خبر؟...صبر کن...الان کانال تی وی را میذارم روی CNN تا خبرها را داغا داغ گوش کنی. 

 می خنده.

- نه جدی چه کارا میکنی؟!

- هیچی...امروز عصر با دوستام رفتیم بولینگ... جات خالی.

- دوستان به جای ما... بازم باختی؟!

- باختم؟ من اصلاً باخت تو کارمه؟!

- کیش را که یادت نرفته چند دور باختی.

- ای زیر خاک بره این دل پر شفقت من که عمداً می باختم تا عشقم را به تو ثابت کنم.

 از ته دل میخنده...فکر میکنه شوخی میکنم باهاش! 

 - خدا نکنه...خب اصلاً معلوم هست کجاها هستی؟!

- والله از تو چه پنهان من ایران بودم. بک کار خیلی فوری پیش اومد که مجبور شدم بیام و زود برگردم.

- آررررره؟! 

- آره...باور کن. خیلی هم دلم میخواست ببینمت ولی خب متاسفانه حتی وقت نکردم بهت زنگ بزنم. ببخشید.

 - حتماً باور می کنم! عمراً اگه تو ده مایل از خاک امریکا اینورتر بیای و دلت نخواد منو ببینی.

- چه اعتماد به نفسی! مگه من عاشق و خاطر خواه تو هستم؟!

- نه... تو که نیستی اصلاً....منم که نیستم ابداً... پس با هم بی حسابیم. حالا چی شد که بعد از سفرت!! به ایران دلت خواست به من زنگ بزنی؟!

 - آخه امروز اینجا روز نیکوکاریه و منم گفتم یک کار نیک انجام بدم و به تو زنگ بزنم.

 - آهان پس این شد که مرحمت تو بانوی نیکوکار شامل ما شد... واقعاً بنده نوازی کردید.

می خندیم هر دو... شدیداً.

- نه جدی...گفتم خاتون مان رفت خارجه...دور شد...پاک ما را فراموش کرد.

- خب حقم داری همچین فکری بکنی...آخه اون وقتها که هر روز هر روز بهت سر میزدم همسایه دیفال به دیفال بودیم ولی حالا افتاد مشکلها...شرمنده.

- نه اشکالی نداره انگار رسم زمانه اینجوری شده.

-  همیشه اینجوری بوده تو دیر متوجه شدی... جانم.

 هر دو می خندیم.

.........................(قربون صدقه رفتنهای او)

.........................(قربون صدقه رفتنهای من)

- حالا کی میای؟! 

- کجا؟! 

- ایران دیگه.

- واسه چی بیام؟! ( خودمو لوس می کنم میدونم الان میزنه زیر آواز با اون صدای قشنگش) 

- حافظ می فرماید: صبا گر چاره داری وقت ِ وقت است....که درد اشتیاقم قصد جان کرد

- این شعر از حافظ ه؟!

- نه از عمه ی منه!

- آخی...نازی...تو چقدر از من پیش عمه خانمت تعریف کرده ای که اونم مثل خودت اشتیاق دیدن منو داره.

می خندیم هر دو.

- غم...خور....تو...من...

- چی؟! جان جانان صدات قطع و وصل شد نفهمیدم...الهی من مُردم...غم دوری منو می خوری؟!

- نه بابا این حرفها چیه؟! مرد که نباید غم دوری زن را بخوره...مرد باید غم دنیا را بخوره.

با  اون لحن جدی و غضبناکی که میگه غش میکنم از خنده.

- نگران شدم گفتم لابد دلت برام تنگ شده.

- نه نگران نشو...نشده.

هر دو از ته ته دلمان می خندیم.

- راستی دیدی که توی وبلاگم چه افشاگری ازت کردم نرم نرمک!

- راستی خوب شد گفتی الان باید تُند تُندک برم تا ترافیک خیلی سنگین نشده!

 

Flash back و نرم نرمک....

فکر کنید که پستی طولانی بنویسید، تمام حس عاشقانه تان را به خوبی منعکس کنید، کیبُرد فارسی نداشته باشید و دور از جانتان مثل من با جان کندن و فقط بر اثر تمرین و تکرار در حال یادگیری جای حروف باشید، در تایپ کردن بسیار کُند باشید و در عین حال اصرار زیادی هم داشته باشید که در همان لحظه مطلب را ویرایش کنید، Word هم داشته باشید ها ولی نتوانید در آن فارسی تایپ کنید، ساعتها وقت بگذارید و بعد با رضایت خاطر دکمه ی ثبت مطلب را بزنید و همه چیز محو شود....این دقیقاً حکایت من است وقتی شروع به نوشتن در این وبلاگ کردم و این بلا بارها و بارها به سرم آمد.

به همین دلیل است که هیچوقت از پستهایی که در مورد آشناییم با جان جانانم نوشته ام خوشم نیامده، چون اصلاً و ابداً آن چیزی نیست که بار اول نوشته بودمش از این که مطلبی را با ترس و لرز تایپ می کردم و می پرید و دوباره تایپ می کردم و سه باره می پرید و... لاجرم آن چیزی که در آخر کار و برای بار ششم ثبت می شد به دلم نمی نشست.

حالا که حسابی حرفه ای(!) شده ام برایتان بگویم که روزی از روزهای خدا من ِ نابلد و ناوارد به کامپیوتر، مطلبی را که هیچ از آن نفهمیدم در یک سایت خواندم و آمدم که صفحه را ببندم ولی از یک جای دیگر سر در آوردم. تا قبل از آن هرگز نمیدانستم منظور از "لینک" چیست و مثلاً باید روی آن کلیک کرد، یا اگر در جایی گفته بود "اینجا" را بخوانید من دور خودم می گشتم که یعنی کجا را؟! جا دارد بگویم که بعدها که سر و کارم به وبلاگهای مختلف افتاد از آن "پ.ن." هم متنفر بودم و یک سالی طول کشید تا بفهمم یعنی پی نوشت.

کجا بودیم؟! آهان داشتم می گفتم که ناخواسته و کاملاً اتفاقی بر روی "لینک" ی که در آن سایت بود کلیک کردم و بقول شاعر نه هر کلیکی شِکر دارد چون با یک سایت کاملاً تخصصی روبرو شدم که هر چه بیشتر خواندم کمتر فهمیدم. آن مطالب برای من ِ کِشتی یونانی خیلی سنگین و سطح بالا بود ولی چون ذاتاً سر زیاد هستم(بخوانید مودب)! کامنتی نوشتم بدین مضمون که اگر چه من چیزی از مطالب شما دستگیرم نشد اما دلیل نمی شود که ندانم چقدر وقت و انرژی برای آن گذاشته اید و من به سهم خودم از شما ممنون هستم.

لازم به تذکر است که من در آن زمان نه وبلاگ میخواندم و نه می دانستم که برای پیدا کردن هر چیزی فقط کافیست به آن گووگوولی ِ ناز و باب الحوایج اینترنت سر بزنم، تنها کاری که با هزار سلام و صلوات یاد گرفته بودم خواندن یکی دو تا سایت خبری بود و ایمیل زدن و راه چت خانه را هم کمی بلد شده بودم و این صحبت ِ تقریباً دو سال پیش است.

از مرحله پرت نشویم، در آن زمان مثل الان نبود که روزی ۲۰۰ تا ایمیل داشته باشم(خواهشاً حسودی نکنید همه تبلیغات است که همه را از همان دم در پاک می کنم) در مجموع هفته ای چهار تا ایمیل از دوستان و فامیل داشتم برای همین هر چه را که در صندوق پست موجود بود باز میکردم، تا این که فردای آن روزی که در آن سایت کامنت گذاشته بودم ایمیلی داشتم از صاحب آن سایت که دو خط بیشتر ننوشته بود و بسیار صمیمانه تشکر کرده بود از بابت کامنتم که من هم جوابش را دادم. سه چهار تایی ایمیل برای هم فرستادیم و به یک هفته نرسیده داشتیم در یاهو مسنجر با هم چت می کردیم.

بله...بدین گونه من و جان جانان با هم آشنا شدیم و فهمیدم که یک کلیک بی غرض چه معجزاتی که به دنبال ندارد. 

من که تا قبل از آن هر وقت از این داستانهای عشقی اینترنتی در روزنامه یا مجله می خواندم یا از کسی می شنیدم مسخره ام می آمد حالا خودم در کوزه افتاده بودم و فهمیدم که آن کسی که گفته Never say never  حق داشته، چون پیش ار آن که بدانیم ما کار و دکان و پیشه را سوخته بودیم و تقریباً هر روز چت می کردیم و از آن جا که همیشه برای او شب بود در طی صحبتهایمان دو سه بار وقت را یاد آور میشدم که به خدا اگر یک بارش هم جدی و از ته دلم بود ولی شرط ادب میدانستم که بگویم دیر شده برو بخواب و او جوابی میداد که دلم ضعف میرفت که نه بابا هنوز زوده و فعلاً در رکاب هستیم و...

ادامه می دادیم و بعد از سه چهار ساعت حرف زدن جان جانانم یهو می گفت خب من برم و در عرض دو ثانیه رفته بود. آی این کارش توی ذوق من میزد و حالم گرفته میشد. روزهای اول رودربایستی داشتم و هیچی نگفتم ولی بعد از چند روز طاقتم تاق(طاق)! شد و گفتم نه این راه است که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی، از ساعتی که شروع به حرف زدن می کنیم من هی اصرار(!) می کنم برو، سماجت می کنی و میگی حالا زوده بعد یکدفعه و به طور ناگهانی خداحافظی می کنی، یعنی چه؟! مگر نمیدانی قلب من هم مثل خودم ضعیفه؟! از این به بعد باید قبلش هشدار بدهی تا من آمادگی روحی داشته باشم. خودم کردم که لعنت بر خودم باد...بعد از آن میگفت خب خاتون جان من نرم نرمک یعنی تا ده دقیقه دیگه باید برم و ای دل ِ غافل که حالا به این "نرم نرمک" حساسیت پیدا کرده بودم و تا آن را می گفت دلهره می  گرفتم. 

ناگفته نماند که در آن چت ها هنوز از عشق و عاشقی خبری نبود ها اما چنان غرق حرفهایش می شدم که اگر این خانه آتش هم می گرفت نمی فهمیدم ولی این که به او گفته باشم چنین احساس خاصی نسبت به تو دارم اصلاً چنین چیزی نبود. او هم هرگز نگفته بود. جالب بود که ما برای همدیگر همه جور شعر و غزل ِ عاشقانه "آفلاین"  می گذاشتیم ولی به محض اینکه شروع به حرف زدن می کردیم انگار نه انگار که آن شعرها را ما نوشته بودیم. نمیدانم یکجور حجب و حیایی حکمفرما بود انگار. راست گفته اند بزرگان قوم که حیا به چشم(!) است. راستش من شخصاً می ترسیدم آن فضای دوست داشتنی را با یک حرف و سوال ِ بیجا به هم بزنم. یکبار به او گفتم با وجود علاقه ی زیادی که به چت کردن با تو دارم ولی نمیدانم چرا از تو می ترسم! خب ترس هم داشت با این مرد ِ با کمالات حرف زدن.

باری...بعد از اولین ملاقاتمان در آلمان که با هم به ایران رفتیم و مسافرتهایی که در ایران با هم داشتیم خیلی چیزها تغییر کرد از جمله این که بعد از برگشت من به امریکا بیشترین تماس ما تلفنی شد و هر از گاهی هم چت. چیزی که در این میان تغییر نکرد گفتن همان "نرم نرمک" بود که جان جانانم ترک عادت نمی کند نمیدانم چرا.

چند روز پیش آمدم زرنگی کنم و بعد از اینکه یک ربع حرف زدیم گفتم خب جان جانان نمیخوای نرم نرمک بری؟! گفت نه، فعلا در خدمتت هستم. درست سی ثانیه بعدش گفت خب خاتون جان، من نرم نرمک برم؟! دادم به هوا رفت که مگه من الان بهت نگفتم؟! خنده ای کرد که الهی فدای آن خندیدنش بشوم و گفت آخه لطفش به اینه که من بگم.

 

پی نوشت: لطفاً سراغ سایت عزیز ِ دلم را نگیرید که نخواهم گفت، حتی به شما دوست عزیز.

پی نوشت ۲ : این مطلب بنا به تقاضای آرام جانم نوشته شده که در کامنت دو پست قبلی گفته بود یکی از این روزها جریان "نرم نرمک" را برای دوستان بگو. نسرین عزیزم هم چنین تقاضایی کرده بود و...

گفتم نسرین یادم افتاد که یک افشاگری بکنم. این دوست خوش قلم و عزیز من وبلاگش را بنا به دلایلی بسته بود و زندگی مخفی داشت تا اینکه... من پست "حافظ و من" را که گذاشتم آمد و به اسم " یه طرفدار" کامنتهایی می نوشت که دلم غش می رفت برای آن نوشته ها و از آن هم مهمتر برای لو دادنش...حالا برگشته با "شبنم شب" پس غلفت نکنید که موجب پشیمانی است و بروید اینجا را بخوانید. من که حظ می کنم از آن همه طراوتی که در نوشته هایش است... این از من.

پی نوشت ۳: امروز نزدیک ظهر این پست را نوشتم و رفتم... الان که کامنت نگاهی نو عزیز را خواندم متوجه شدم  که من سایت جان جانان را وبلاگ گفته ام که آن را تصحیح کردم. هر چند که در اصل موضوع(آشنایی ما) فرقی نمی کند ولی خب اشتباهی تایپی بود که درست شد. مرسی نگاه جان.

 

برای علا....

علا جان...دوست داشتم با زرد که رنگ مورد علاقه ات است بنویسم ولی میدانی که زرد روی زمینه سفید گم می شود، فکر کردم اگر می شد زرد به کار ببرم شاید برایت تنوعی می شد در این روزهایی که سیاهپوش شده ای و یا هر چه دور و برت می بینی سیاه است... شرمنده که نشد.

علای عزیز و خوبم، ای کاش این حرفها را برایت نمی نوشتم ای کاش به قول خودت زمان به هشت، نُه روز پیش بر می گشت و " امیر" هنوز بود...ای کاش این کلمه ی لعنتی ِ تسلیت هرگز و هرگز کاربردی پیدا نمی کرد آنهم برای تو که عزیزی چون " امیر" را از دست داده ای.

میدانم پروازش به دیگر سو ترا از پا درآورده است و میدانم هیچ کلامی و هیچ سخنی تسلی خاطر تو نخواهد بود و از آن غم جانکاه نخواهد کاست.

چاره ی من اما چیست...جز اینکه بگویم رووله ام علا دلم کِزَه می کند برای تو، همسر و فرزندان امیر و تمام کسانی که مرگ آن نازنین را باور نمی کنند. 

 تا دوست داریم

تا دوست دارمت

تا اشک ما، به گونهء هم، می چکد ز مهر

 تا هست در زمانه، یکی جان ِ دوستدار

 کِی مرگ تواند،

 نام مرا بروبد از یاد روزگار؟

 بسیار گل، که از کف من، برده است باد

 اما من ِ غمین

 گلهای یاد ِ کس را، پرپر نمی کنم

 من، مرگ هیچ عزیزی را، باور نمی کنم

 می ریزد عاقبت،

یک روز برگ من

 یک روز، چشم من هم، در خواب می شود

 زین خواب، چشم هیچکسی را، گریز نیست

 اما درون باغ،

 همواره عطر باور من، در هوا، پُر است

 (سیاوش کسرایی)

  

بیایید بیایید به گلزار بگردیم....

 "ادریانا" Adriana را سه چهار سالی میشود که می شناسم. چندی پیش زنگ زد و گفت به یک کارمند احتیاج دارد که شنبه و یکشنبه ها کافی شاپ اش را بگرداند از من پرسید اگر کسی را می شناسم معرفی کنم. من هم درجا گفتم کی بهتر از خودم. با کمال میل این کار را می کنم اصلاً من اگر هفت روز هفته را کار نکنم مریض میشوم. خیلی خوشحال شد و روزهای آخر المپیک بود که مشغول شدم و خوشبختانه در آنجا تلویزیون هم بود و بازیها را تا جایی که میشد دنبال می کردم. بگذریم که بی تلویزیون هم من این کار را خیلی دوست دارم و خاطرات جالبی از برخورد و گفتگو با مردم دارم که هر کدامش میتواند موضوعی برای نوشتن در وبلاگم باشد. 

باری، ساعت شروع این کافی شاپ چهار صبح است و چون نصف ِ کامروایی من بابت همین سحر خیز بودنم است مشکلی بابت بیدار شدن به آن زودی ندارم. یکی دو روز پیش... صبح که داشتم میرفتم و هیچ تنابنده ای در خیابان نبود گفتم اگر همه ی دنیا الان خواب هستند چطوریه که تا من مغازه را باز می کنم و هنوز قهوه ها را درست نکرده ام ملت مثل اجل میریزند؟ از اینکه تمام خیابان عرصه ی تاخت و تاز من بود و بس بسیار مسرور بودم که یکهو دیدم یک ماشین پلیس درست جفت من دارد گاماس گاماس میراند. در آن ساعت روز و آن خلوت ِ مطلق جرمی نبود اگر ده مایل هم بالای سرعت مجاز میرفتم ولی خب عکس العمل طبیعی من این است که وقتی پلیس می بینم سرعتم را از حد معمول هم کمتر می کنم.

جناب سروان مسافت زیادی را تایر به تایر من آمد و بعد دیدم که سرعتش را کم کرد و رفت پشت سر من و چراغش را روشن کرد که یعنی بزن کنار. همان لحظه یادم افتاد که کمربند ایمنی را نبسته ام. خوشبختانه تاریک بود و تا پیاده شود و به من برسد سریع بستمش. بعد از سلام و صبح به خیر گفت چرا اینقدر یواش میری؟ گفتم خیلی دوست دارم تندتر بروم ولی  شما را که دیدم ترسیدم. خندید و گفت میشه تصدیقت را ببینم؟ کار نشد نداره. فقط یک نگاه به آن کرد و از اینکه نبرد توی ماشین سابقه ام را چک بکند فهمیدم که خلافم هر چه هست خیلی سنگین نیست. گفت هنوز هم در این آدرس زندگی می کنی؟ گفتم بله (بفرمایید توو دم در بَده). گفت میدونی چرا نگهت داشتم؟ و من که هرگز و هرگز نمی دانم چرا اینها من را نگه میدارند با همان بلاهت همیشگی گفتم نه والله. گفت چراغ سمت راست جلوی ماشین ات خاموش است، میدانستی؟ گفتم نه سرکار. گفت خب همین، میخواستم بهت یاد آوری کنم که درستش کنی. راستی کجا میروی صبح به این زودی؟( میخواستم ببینم فضول کیه که حالا فهمیدم) گفتم فلان کافی شاپ. گفت ساعت چند باید اونجا باشی؟ گفتم چهار. نگاهی به ساعتش کرد و گفت دیرت شده که. گفتم خب بله اگر بعضی ها منو نگه نداشته بودند یک ربع پیش اونجا بودم. باز هم خندید و گفت روز خوبی داشته باشی. منم گفتم یوو توو.

رفتم سر کار و به کلی ماجرای چراغ و آقا پلیسه را فراموش کردم و عصری نزدیکهای خانه بودم که یادم افتاد، ای وای اگر فردا باز همین جناب مرا ببیند چه؟ حالا این موقع روز شنبه هم که مکانیکی باز نیست. یک مغازه لوازم یدکی سر راهم بود، لامپ را خریدم و بارک الله خودم عوضش کردم و داشتم می آمدم که به طور ناگهانی خاک و خاشاکی به هوا بلند شد و هوا روزگار چنان به هم ریخت که انگار نه انگار چله تابستان است و با خودم فکر کردم چه زود شد خزان... 

فکر این آهنگ زیبا از سرم در نیامد و مدام آنرا زمزمه کردم اما از این که پس و پیش میخواندمش حرصم گرفت. پیدایش کردم و هر چه بیشتر گوش دادم بیشتر لذت بردم و همان وقت که تایپش می کردم شاید برای اولین بار متوجه شدم که در سراسر این آهنگ هیچ بیتی تکرار نمی شود و باز فکر کردم اگر این روزگار بود از شعری به این بلندی حداقل چهار پنج تا تصنیف در می آوردند و به قول آریا ی عزیزم آهنگ گذاشتن روی آن جداً کار خیلی سختی بوده. بد نیست بدانید که شعر "شد خزان" از رهی معیری است و خواننده و آهنگساز سید جواد بدیع زاده. روح هر دوشان غرق رحمت باد.

به هر حال...غرض از گذاشتن آن پست این بود که چون خیلی گرفتارم و مثل همیشه در صحنه ی اینترنت نیستم بدین وسیله هم زنده بودنم را اعلام کرده باشم و هم این که اگر کسی مثل من همه ی شعر را به ترتیب نمیداند، بداند. 

ای خدا چاره ات را بکند خاتون...شهر را آشوب کردی که. مگه مرض داری دل ِ همه را شور می اندازی. باور کنید که اصلاً قصد نگران کردن شما عزیزانم را نداشتم و از صمیم قلب از تک تک شماها طلب بخشش دارم. میدانم که آن پست با سایر پستهای من همخوانی نداشت ولی هیچ تصورش را هم نمی کردم که چنان برداشتهایی بشود و اعتراف می کنم که بعد از دیدن چند تایی از کامنتها آتش شرارت در دلم شعله ور(تر) شد و دلم می خواست بدانم هر کسی برداشتش از آن پست چه خواهد بود و این نهایت ِ خباثت من بود. میدانم. مگر خدا از سر تقصیرات من بگذرد.

پی نوشت: جان جانانم یکی دو ساعت پیش زنگ زد و گفت ستم به یاران تا چند؟! تو که کُشتی همه را. بدو برو یا یک پی نوشت برای آن "شد خزان" بگذار و یا یک پست جدید بنویس. اطاعت ِ امر شد آرام جانم.   

 

شد خزان....

شد خزان *گلشن ِ آشنایی

بازم آتش به جان زد جدایی

عمر ِ من ای گل طی شد بهر ِ تو

وز تو ندیدم جز بد عهدی و بی وفایی

با تو وفا کردم تا به تنم جان بود

عشق و وفاداری با تو چه دارد سود

آفت ِ خرمن ِ مهر و وفایی

نو گل ِ گلشن ِ جور و جفایی

از دل ِ سنگت آه....

دلم از غم خونین است

رَوش ِ بختم این است

از جام ِ غم مستم

دشمن می پرستم

تا.....هستم

تو و مست از می به چمن

چون گل خندان از مستی بر گریه ی من

با دگران در گلشن نوشی می

من ز فراقت ناله کنم تا کِی

تو و نی چون ناله کشیدن ها

من و چون گل جامه دریدن ها

ز رقیبان خواری دیدن ها

دلم از غم خون کردی

چه بگویم چون کردی

دردم افزون کردی

برو ای از مهر و وفا عاری

 برو ای عاری ز وفاداری

که شکستی چون زلفت عهد ِ مرا

دریغ و درد از عمرم

که در وفایت شد طی

سِتَم به یاران تا چند

جفا به عاشق تا کِی

نمی کنی ای گُل یک دَم یادم

که همچو اشک از چشمت افتادم

تا کِی بی تو بُوَد از غم خون دل من

آه....از دل ِ تو

گر چه ز محنت خوارم کردی

با غم و حسرت یارم کردی

مهر ِ تو دارم باز

 بکن ای گل با من هر چه توانی ناز...هر چه توانی ناز

کز عشقت می سوزم باز

*