Flash back و نرم نرمک....
فکر کنید که پستی طولانی بنویسید، تمام حس عاشقانه تان را به خوبی منعکس کنید، کیبُرد فارسی نداشته باشید و دور از جانتان مثل من با جان کندن و فقط بر اثر تمرین و تکرار در حال یادگیری جای حروف باشید، در تایپ کردن بسیار کُند باشید و در عین حال اصرار زیادی هم داشته باشید که در همان لحظه مطلب را ویرایش کنید، Word هم داشته باشید ها ولی نتوانید در آن فارسی تایپ کنید، ساعتها وقت بگذارید و بعد با رضایت خاطر دکمه ی ثبت مطلب را بزنید و همه چیز محو شود....این دقیقاً حکایت من است وقتی شروع به نوشتن در این وبلاگ کردم و این بلا بارها و بارها به سرم آمد.
به همین دلیل است که هیچوقت از پستهایی که در مورد آشناییم با جان جانانم نوشته ام خوشم نیامده، چون اصلاً و ابداً آن چیزی نیست که بار اول نوشته بودمش از این که مطلبی را با ترس و لرز تایپ می کردم و می پرید و دوباره تایپ می کردم و سه باره می پرید و... لاجرم آن چیزی که در آخر کار و برای بار ششم ثبت می شد به دلم نمی نشست.
حالا که حسابی حرفه ای(!) شده ام برایتان بگویم که روزی از روزهای خدا من ِ نابلد و ناوارد به کامپیوتر، مطلبی را که هیچ از آن نفهمیدم در یک سایت خواندم و آمدم که صفحه را ببندم ولی از یک جای دیگر سر در آوردم. تا قبل از آن هرگز نمیدانستم منظور از "لینک" چیست و مثلاً باید روی آن کلیک کرد، یا اگر در جایی گفته بود "اینجا" را بخوانید من دور خودم می گشتم که یعنی کجا را؟! جا دارد بگویم که بعدها که سر و کارم به وبلاگهای مختلف افتاد از آن "پ.ن." هم متنفر بودم و یک سالی طول کشید تا بفهمم یعنی پی نوشت.
کجا بودیم؟! آهان داشتم می گفتم که ناخواسته و کاملاً اتفاقی بر روی "لینک" ی که در آن سایت بود کلیک کردم و بقول شاعر نه هر کلیکی شِکر دارد چون با یک سایت کاملاً تخصصی روبرو شدم که هر چه بیشتر خواندم کمتر فهمیدم. آن مطالب برای من ِ کِشتی یونانی خیلی سنگین و سطح بالا بود ولی چون ذاتاً سر زیاد هستم(بخوانید مودب)! کامنتی نوشتم بدین مضمون که اگر چه من چیزی از مطالب شما دستگیرم نشد اما دلیل نمی شود که ندانم چقدر وقت و انرژی برای آن گذاشته اید و من به سهم خودم از شما ممنون هستم.
لازم به تذکر است که من در آن زمان نه وبلاگ میخواندم و نه می دانستم که برای پیدا کردن هر چیزی فقط کافیست به آن گووگوولی ِ ناز و باب الحوایج اینترنت سر بزنم، تنها کاری که با هزار سلام و صلوات یاد گرفته بودم خواندن یکی دو تا سایت خبری بود و ایمیل زدن و راه چت خانه را هم کمی بلد شده بودم و این صحبت ِ تقریباً دو سال پیش است.
از مرحله پرت نشویم، در آن زمان مثل الان نبود که روزی ۲۰۰ تا ایمیل داشته باشم(خواهشاً حسودی نکنید همه تبلیغات است که همه را از همان دم در پاک می کنم) در مجموع هفته ای چهار تا ایمیل از دوستان و فامیل داشتم برای همین هر چه را که در صندوق پست موجود بود باز میکردم، تا این که فردای آن روزی که در آن سایت کامنت گذاشته بودم ایمیلی داشتم از صاحب آن سایت که دو خط بیشتر ننوشته بود و بسیار صمیمانه تشکر کرده بود از بابت کامنتم که من هم جوابش را دادم. سه چهار تایی ایمیل برای هم فرستادیم و به یک هفته نرسیده داشتیم در یاهو مسنجر با هم چت می کردیم.
بله...بدین گونه من و جان جانان با هم آشنا شدیم و فهمیدم که یک کلیک بی غرض چه معجزاتی که به دنبال ندارد.
من که تا قبل از آن هر وقت از این داستانهای عشقی اینترنتی در روزنامه یا مجله می خواندم یا از کسی می شنیدم مسخره ام می آمد حالا خودم در کوزه افتاده بودم و فهمیدم که آن کسی که گفته Never say never حق داشته، چون پیش ار آن که بدانیم ما کار و دکان و پیشه را سوخته بودیم و تقریباً هر روز چت می کردیم و از آن جا که همیشه برای او شب بود در طی صحبتهایمان دو سه بار وقت را یاد آور میشدم که به خدا اگر یک بارش هم جدی و از ته دلم بود ولی شرط ادب میدانستم که بگویم دیر شده برو بخواب و او جوابی میداد که دلم ضعف میرفت که نه بابا هنوز زوده و فعلاً در رکاب هستیم و...
ادامه می دادیم و بعد از سه چهار ساعت حرف زدن جان جانانم یهو می گفت خب من برم و در عرض دو ثانیه رفته بود. آی این کارش توی ذوق من میزد و حالم گرفته میشد. روزهای اول رودربایستی داشتم و هیچی نگفتم ولی بعد از چند روز طاقتم تاق(طاق)! شد و گفتم نه این راه است که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی، از ساعتی که شروع به حرف زدن می کنیم من هی اصرار(!) می کنم برو، سماجت می کنی و میگی حالا زوده بعد یکدفعه و به طور ناگهانی خداحافظی می کنی، یعنی چه؟! مگر نمیدانی قلب من هم مثل خودم ضعیفه؟! از این به بعد باید قبلش هشدار بدهی تا من آمادگی روحی داشته باشم. خودم کردم که لعنت بر خودم باد...بعد از آن میگفت خب خاتون جان من نرم نرمک یعنی تا ده دقیقه دیگه باید برم و ای دل ِ غافل که حالا به این "نرم نرمک" حساسیت پیدا کرده بودم و تا آن را می گفت دلهره می گرفتم.
ناگفته نماند که در آن چت ها هنوز از عشق و عاشقی خبری نبود ها اما چنان غرق حرفهایش می شدم که اگر این خانه آتش هم می گرفت نمی فهمیدم ولی این که به او گفته باشم چنین احساس خاصی نسبت به تو دارم اصلاً چنین چیزی نبود. او هم هرگز نگفته بود. جالب بود که ما برای همدیگر همه جور شعر و غزل ِ عاشقانه "آفلاین" می گذاشتیم ولی به محض اینکه شروع به حرف زدن می کردیم انگار نه انگار که آن شعرها را ما نوشته بودیم. نمیدانم یکجور حجب و حیایی حکمفرما بود انگار. راست گفته اند بزرگان قوم که حیا به چشم(!) است. راستش من شخصاً می ترسیدم آن فضای دوست داشتنی را با یک حرف و سوال ِ بیجا به هم بزنم. یکبار به او گفتم با وجود علاقه ی زیادی که به چت کردن با تو دارم ولی نمیدانم چرا از تو می ترسم! خب ترس هم داشت با این مرد ِ با کمالات حرف زدن.
باری...بعد از اولین ملاقاتمان در آلمان که با هم به ایران رفتیم و مسافرتهایی که در ایران با هم داشتیم خیلی چیزها تغییر کرد از جمله این که بعد از برگشت من به امریکا بیشترین تماس ما تلفنی شد و هر از گاهی هم چت. چیزی که در این میان تغییر نکرد گفتن همان "نرم نرمک" بود که جان جانانم ترک عادت نمی کند نمیدانم چرا.
چند روز پیش آمدم زرنگی کنم و بعد از اینکه یک ربع حرف زدیم گفتم خب جان جانان نمیخوای نرم نرمک بری؟! گفت نه، فعلا در خدمتت هستم. درست سی ثانیه بعدش گفت خب خاتون جان، من نرم نرمک برم؟! دادم به هوا رفت که مگه من الان بهت نگفتم؟! خنده ای کرد که الهی فدای آن خندیدنش بشوم و گفت آخه لطفش به اینه که من بگم.
پی نوشت: لطفاً سراغ سایت عزیز ِ دلم را نگیرید که نخواهم گفت، حتی به شما دوست عزیز.
پی نوشت ۲ : این مطلب بنا به تقاضای آرام جانم نوشته شده که در کامنت دو پست قبلی گفته بود یکی از این روزها جریان "نرم نرمک" را برای دوستان بگو. نسرین عزیزم هم چنین تقاضایی کرده بود و...
گفتم نسرین یادم افتاد که یک افشاگری بکنم. این دوست خوش قلم و عزیز من وبلاگش را بنا به دلایلی بسته بود و زندگی مخفی داشت تا اینکه... من پست "حافظ و من" را که گذاشتم آمد و به اسم " یه طرفدار" کامنتهایی می نوشت که دلم غش می رفت برای آن نوشته ها و از آن هم مهمتر برای لو دادنش...حالا برگشته با "شبنم شب" پس غلفت نکنید که موجب پشیمانی است و بروید اینجا را بخوانید. من که حظ می کنم از آن همه طراوتی که در نوشته هایش است... این از من.
پی نوشت ۳: امروز نزدیک ظهر این پست را نوشتم و رفتم... الان که کامنت نگاهی نو عزیز را خواندم متوجه شدم که من سایت جان جانان را وبلاگ گفته ام که آن را تصحیح کردم. هر چند که در اصل موضوع(آشنایی ما) فرقی نمی کند ولی خب اشتباهی تایپی بود که درست شد. مرسی نگاه جان.