باز هم روی سخنم با توست "جان جانانم" حتماً از حرفهای من تعجب کرده و میگی نه به اون پست قبلی ات و نه به این یکی. خواهش می کنم زود قضاوت نکن....با صبر و حوصله ای که در تو سراغ دارم دلم میخواد تمام حرفهام را تا خط ِ آخر و با دقت بخوانی. ببین.....گفتنش برام راحت نیست.....آخه هنوز در هوایت بیقرارم روز و شب چه طوری بهت بگم....این که در خم ِ زلف ِ تو از اهل ِ جنون شد دل من تقصیر تو نیست لطفاً خودت را سرزنش نکن.
عزیزم روز عید که بهت زنگ زدم خیلی گرفته بودی راستش منم بعد از اون تلفن کلی غصه دار شدم که تا کی به تمنای ِ وصال ِ تو یگانه/ اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه.
چند روز پیش که زنگ زدی می خواستم بهت بگم ولی تو با اون حرفهای قشنگ و عاشقانه ات اینقدر می در قدح ریختی, فتنه برانگیختی که قدرت حرف زدن را از من گرفتی.
من چه جوری به تو ثابت کنم که ما هم یه روزی واسه خودمون معقول آدمی بودیم و از وقتی که تو را دیده ام زان رو شدم که عقل من با جان ِ من بیگانه شد.
هیچ اصراری نیست که تو این همه زنگ بزنی و یا ایمیل و آفلاین بفرستی بارها به تو گفته ام که تو معافی و من کاملاً اذعان دارم که بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد!
ولی تو زرنگتر از این حرفها بودی و به من که رسیدی ورد زبانت بود که دِه زکات ِ روی ِ خوب ای خوب روی. موقع خمس و زکات دادن که میشه این منم که خوب روی هستم, آره؟!
تا جایی که میدونم من هیچ بدی در حق تو نکرده ام واسه چی برمی گردی میگی دمار از من بر آوردی/ نمی گویی بر آوردم آخه من اینور دنیام به تو چه کار دارم؟!
در این که آشنایی با تو بهترین اتفاق زندگی من بوده شکی ندارم فقط موضوع اینه که تا با غم ِ عشق تو مرا کار افتاد/ بیچاره دلم در غم ِ بسیار افتاد.
البته چشمش کور و دندشم نرم! دلم را میگم. صد هزار بار بهش گفتم ای دل نمی ترسی مگر/ از یار ِ بی زنهار ِ من پررو پررو توی چشام زل زد و گفت: نه!
از بس با دوست و آشناهام در مورد تو حرف زده ام دیگه همه می دانند که نقش و اندیشه ی من از دَم ِ توست/ گویی الفاظ و عبارات ِ توام
یادش به خیر وقتی که با اون صدای قشنگت میخواندی آن کو دلش را برده ای/ جان هم غلام ات می کند. جواب همیشگی من هم این بود که من سرور و آقا میخوام ولی غلام, عمراً.
تو آدم عجیبی هستی مثلاً یه کاره از وسط کوه که تلفنت به سختی آنتن می داد به من زنگ می زدی که فقط بگی بالله که شهر بی تو مرا حبس می شود/ آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست. حالا منم اگر در حال آشپزی می بودم خب معلومه که دست و بالم را می سوزوندم و اگر خیاطی می کردم که حتماً سوزن می رفت توی چشمم و اگر در حال رانندگی بودم.....اونو دیگه نپرس!
یکی از عادتهای بد من اینه که با هر کسی تلفنی صحبت می کنم فوری می پرسم کجایی؟ خداییش توی دلم قند آب می شد وقتی تو در جواب می گفتی منم در موج دریاهای عشقت/ مرا گویی کجایی کجایی.
بگذریم.....همه ی حرفهایی که در بالا زدم معنی ش اینه که من جز خوبی, مهربانی و رو راستی خاطره ی دیگه ای از تو ندارم و از لطف تو چون جان شدم از همان لحظه ای که ترا دیدم.
اما.....یه چیزی بدجور منو آزار میده و اونم اینه که ما اگر ساعتها هم تلفنی صحبت کنیم و یا در یاهو چت کنیم باز می بینم که وه چه ره است از دل ِ تو تا دلم و اگر درست فکر کنی می بینی که این جور عشق و عاشقی با این همه فاصله ای که بین ماست واقعاً جانفرساست. پس ادامه ی این کارها چه فایده ای به حال ما دو تا داره؟! فکر نمی کنی تا همین جا کافی باشه؟!
عزیز ِ دلم....میدونم که واسه این حرفها خیلی دیره.....از این که زودتر بهت نگفتم امیدوارم مرا ببخشی. از من دلگیر نباش که دگر باره بشوریدم باور کن که هنوز هم بدان سانم به جان ِ تو.....میدونی که این حرفها هیچ ربطی به عشق من نسبت به تو نداره و تا زنده ام دوستت خواهم داشت.
خواهش می کنم منطقی باش و بپذیر که هر کسی ممکنه در زندگیش تصمیماتی بگیره که شاید به نظر دیگران درست و عقلانی نباشه ولی خب.....بعضی وقتها شرایط آدم را مجبور می کنه. راستی....منتظر تلفن من نباش و تو هم سعی نکن به من زنگ بزنی. چون سخن در وصف این حالت رسید یادت باشه که امروز درست یازده ماه و چهار روز از آخرین دیدارمان میگذره.
جان ِ جانانم این پست را از فرودگاه لس آنجلس می نویسم....همه ی حرفهایی را که در بالا گفتم فراموش کن و فقط به من بگو این ساعات طولانی پرواز را چطور تحمل کنم تا برسم به تو که پوشیده چون جان می روی/ اندر میان ِ جان ِ من.
میدونم که این چندین ساعت ِ باقیمانده به اندازه ی یک عمر بر من خواهد گذشت اما سعی می کنم به برق ِ چشمان زیبایت در فرودگاه فکر کنم.
لحظه ی دیدار نزدیک است....نازنینم.
حجره ی خورشید تویی.... خانه ی ناهید تویی
روضه ی امید تویی.... راه ده ای یار مرا