نفرین به سفر....

نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر، که هر چه کرد، او کرد

 

چه زود می گذرند این لحظه ها، بانو!

کاش این عقربه ها می دانستند که چه دلتنگ می شوم و چه بی تاب، آنگاه که ظالمانه به لحظه ی وداع نزدیک می شوند.

از سنگ ناله خیزد؟! نه عزیز من! همه ی هستی در جدایی مان اشک می ریزد.

تو که بروی گو این جان من هم برود. جان که نه! همه ی انچه هستی است گو فنا شود. تو که نیستی کجا رنگ دارد گل؟! کجا طراوت دارد باران؟! کجا لطافت دارد بهار؟! و کجا وسعت دارد آسمان؟! همه از تو رنگ و طراوت و لطافت و وسعت دارند، ای جان ِ جان ِ هستی!

خاتونکم! بودنت دنیایی است، دنیایی بیافرین!

باش تا همیشه

مصلحت دید من آن است که یاران همه کار

بگذارند و خم ِ طره ی یاری گیرند

روزها بی چراغ ِ ره, زندگی می پو ییدم و راهی نمی یافتم و چراغی و نوری نبود و سرگشته در این وادی٬ بی مقصود می رفتم تا نوری آمد از جانبی٬ فروغی فروزان تر از هور٬ عشق.

رنگ گرفت روزگار و جاری شد لحظه و خاتونی از پس نُه توی ِ قصر خود به در آمد و نظری به فتاده ای کرد و شاهی اش داد.

خاتونکم٬ عزیزکم٬ گلم!

چه بگویم که چه هستی که عین جان ِ جانی و روح زمینی و زمانی٬ حرمت عشقی و لطافت شعری.

فدای تو! کاش این لحظه را که با منی لحظه ای بود به وسعت همیشه و پایانیش نبود.

با من بمان.

خُردی که شاهیش دادی و جان جانانش نامیدی

تویی تنها که می خوانی....

باز هم روی سخنم با توست  "جان جانانم" حتماً از حرفهای من تعجب کرده و میگی نه به اون پست قبلی ات و نه به این یکی. خواهش می کنم زود قضاوت نکن....با صبر و حوصله ای که در تو سراغ دارم دلم میخواد تمام حرفهام را تا خط ِ آخر و با دقت بخوانی. ببین.....گفتنش برام راحت نیست.....آخه هنوز در هوایت بیقرارم روز و شب چه طوری بهت بگم....این که در خم ِ زلف ِ تو از اهل ِ جنون شد دل من تقصیر تو نیست لطفاً خودت را سرزنش نکن.

عزیزم روز عید که بهت زنگ زدم خیلی گرفته بودی راستش منم بعد از اون تلفن کلی غصه دار شدم که تا کی به تمنای ِ وصال ِ تو یگانه/ اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه.

چند روز پیش که زنگ زدی می خواستم بهت بگم ولی تو با اون حرفهای قشنگ و عاشقانه ات اینقدر می در قدح ریختی, فتنه برانگیختی که قدرت حرف زدن را از من گرفتی.

من چه جوری به تو ثابت کنم که ما هم یه روزی واسه خودمون معقول آدمی بودیم و از وقتی که تو را دیده ام زان رو شدم که عقل من با جان ِ من بیگانه شد. 

هیچ اصراری نیست که تو این همه زنگ بزنی و یا ایمیل و آفلاین بفرستی بارها به تو گفته ام که تو معافی و من کاملاً  اذعان دارم که بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد!

ولی تو زرنگتر از این حرفها بودی و به من که رسیدی ورد زبانت بود که دِه زکات ِ روی ِ خوب ای خوب روی. موقع خمس و زکات دادن که میشه این منم که خوب روی هستم, آره؟!

تا جایی که میدونم من هیچ بدی در حق تو نکرده ام واسه چی برمی گردی میگی دمار از من بر آوردی/ نمی گویی بر آوردم آخه من اینور دنیام به تو چه کار دارم؟!

در این که آشنایی با تو بهترین اتفاق زندگی من بوده شکی ندارم فقط موضوع اینه که تا با غم ِ  عشق تو مرا کار افتاد/ بیچاره دلم در غم ِ بسیار افتاد.

البته چشمش کور و دندشم نرم! دلم را میگم. صد هزار بار بهش گفتم ای دل نمی ترسی مگر/ از یار ِ بی زنهار ِ من پررو پررو توی چشام زل زد و گفت: نه!

از بس با دوست و آشناهام در مورد تو حرف زده ام دیگه همه می دانند که  نقش و اندیشه ی من از دَم ِ توست/ گویی الفاظ و عبارات ِ توام

یادش به خیر وقتی که با اون صدای قشنگت میخواندی  آن کو دلش را برده ای/ جان هم غلام ات می کند. جواب همیشگی من هم این بود که من سرور و آقا میخوام ولی غلام, عمراً.

تو آدم عجیبی هستی مثلاً یه کاره از وسط کوه که تلفنت به سختی آنتن می داد به من زنگ می زدی که فقط بگی بالله که شهر بی تو مرا حبس می شود/ آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست. حالا منم اگر در حال آشپزی می بودم خب معلومه که دست و بالم را می سوزوندم و اگر خیاطی می کردم که حتماً سوزن می رفت توی چشمم و اگر در حال رانندگی بودم.....اونو دیگه نپرس!

یکی از عادتهای بد من اینه که با هر کسی تلفنی صحبت می کنم فوری می پرسم کجایی؟ خداییش توی دلم قند آب می شد وقتی تو  در جواب می گفتی منم در موج دریاهای عشقت/ مرا گویی کجایی کجایی.

بگذریم.....همه ی حرفهایی که در بالا زدم معنی ش اینه که من جز خوبی, مهربانی و رو راستی خاطره ی دیگه ای از تو ندارم و  از لطف تو چون جان شدم از همان لحظه ای که ترا دیدم.

اما.....یه چیزی بدجور منو آزار میده و اونم اینه که ما اگر ساعتها هم تلفنی صحبت کنیم و یا در یاهو چت کنیم باز می بینم که وه چه ره است از دل ِ تو تا دلم  و اگر درست فکر کنی می بینی که این جور عشق و عاشقی با این همه فاصله ای که بین ماست واقعاً جانفرساست. پس ادامه ی این کارها چه فایده ای به حال ما دو تا داره؟! فکر نمی کنی تا همین جا کافی باشه؟!

عزیز ِ دلم....میدونم که واسه این حرفها خیلی دیره.....از این که زودتر بهت نگفتم امیدوارم مرا ببخشی. از من دلگیر نباش که دگر باره بشوریدم باور کن که هنوز هم بدان سانم به جان ِ  تو.....میدونی که این حرفها هیچ ربطی به عشق من نسبت به تو نداره و تا زنده ام دوستت خواهم داشت. 

خواهش می کنم منطقی باش و بپذیر که هر کسی ممکنه در زندگیش تصمیماتی بگیره که شاید به نظر دیگران درست و عقلانی نباشه ولی خب.....بعضی وقتها شرایط آدم را مجبور می کنه. راستی....منتظر تلفن من نباش و تو هم سعی نکن به من زنگ بزنی. چون سخن در وصف این حالت رسید یادت باشه که امروز درست یازده ماه و چهار روز از آخرین دیدارمان میگذره.

جان ِ جانانم این پست را از فرودگاه لس آنجلس می نویسم....همه ی حرفهایی را که در بالا گفتم فراموش کن و فقط به من بگو این ساعات طولانی پرواز را چطور تحمل کنم تا برسم به تو که پوشیده چون جان می روی/ اندر میان ِ جان ِ من.

میدونم که این چندین ساعت ِ باقیمانده به اندازه ی یک عمر بر من خواهد گذشت اما سعی می کنم به برق ِ چشمان زیبایت در فرودگاه فکر کنم.

 لحظه ی دیدار نزدیک است....نازنینم.

  حجره ی خورشید تویی.... خانه ی ناهید تویی

 روضه ی امید تویی.... راه ده ای یار مرا

 

تو مست تری یا من....

باید که جمله جان شوی تا لایق ِجانان شوی       گر سوی مستان میروی مستانه شو 

"جان جانانم" از همان لحظه یی که "مستانه" به سوی ِ تو آمدم با دیدن ِ تو جمله "جان" شدم و روزهای بسیار زیبایی را در خاطرم به یادگار گذاشتی اما هنوز هم نمیدانم که لایق ِ "جانان" هستم یا نه!

وقتی که با تو آشنا شدم میدانستم که روزی خواهمت دید اما نمی دانستم که مجنونت خواهم شد. میدانستم که خیلی خوبی ولی نمی دانستم که دین و ایمانم خواهی شد. یک حس ِ بسیار قوی از همان روزهای اول به من می گفت که این دوستی ادامه دار خواهد بود اما نمی دانستم که ادامه ی آن یعنی این که یاد ِ عزیز ِ تو هر لحظه از زندگی م را روشن خواهد کرد.

یادش به خیر پارسال این موقع....در چنین روزی شیراز بودیم....

از تو سپاسگزارم که باعث شدی نوروز ِ ۱۳۸۶ تبدیل به بهترین نوروز ِ زندگیم شود و متعاقب ِ آن تمامی ِ سال ِ ۸۶. درسته که در این سال از نعمت ِ دیدنت محروم بودم ولی دوری ِ راه از عشق ِ من به تو چیزی کم نکرد. به این نتیجه رسیدم که تداوم ِ عشق آن چنان ربطی به شرایط مکانی ندارد. سال ِ ۱۳۸۶ سال ِ زیبایی بود....بهار ِ من با تو شروع شد.

ميان ِ آفتاب‌هاي ِ هميشه

زيبائي‌ي ِ تو

 

 

لنگري‌ست ــ

نگاه‌ات

 

 

شکست ِ ستم‌گري‌ست ــ

و چشمان‌ات با من گفتند
                               که فردا
                                       روز ِ ديگري‌ست.
(احمد شاملو)