باید که جمله جان شوی تا لایق ِجانان شوی       گر سوی مستان میروی مستانه شو 

"جان جانانم" از همان لحظه یی که "مستانه" به سوی ِ تو آمدم با دیدن ِ تو جمله "جان" شدم و روزهای بسیار زیبایی را در خاطرم به یادگار گذاشتی اما هنوز هم نمیدانم که لایق ِ "جانان" هستم یا نه!

وقتی که با تو آشنا شدم میدانستم که روزی خواهمت دید اما نمی دانستم که مجنونت خواهم شد. میدانستم که خیلی خوبی ولی نمی دانستم که دین و ایمانم خواهی شد. یک حس ِ بسیار قوی از همان روزهای اول به من می گفت که این دوستی ادامه دار خواهد بود اما نمی دانستم که ادامه ی آن یعنی این که یاد ِ عزیز ِ تو هر لحظه از زندگی م را روشن خواهد کرد.

یادش به خیر پارسال این موقع....در چنین روزی شیراز بودیم....

از تو سپاسگزارم که باعث شدی نوروز ِ ۱۳۸۶ تبدیل به بهترین نوروز ِ زندگیم شود و متعاقب ِ آن تمامی ِ سال ِ ۸۶. درسته که در این سال از نعمت ِ دیدنت محروم بودم ولی دوری ِ راه از عشق ِ من به تو چیزی کم نکرد. به این نتیجه رسیدم که تداوم ِ عشق آن چنان ربطی به شرایط مکانی ندارد. سال ِ ۱۳۸۶ سال ِ زیبایی بود....بهار ِ من با تو شروع شد.

ميان ِ آفتاب‌هاي ِ هميشه

زيبائي‌ي ِ تو

 

 

لنگري‌ست ــ

نگاه‌ات

 

 

شکست ِ ستم‌گري‌ست ــ

و چشمان‌ات با من گفتند
                               که فردا
                                       روز ِ ديگري‌ست.
(احمد شاملو)