شب اول ژانویه, افسانه آمد سراغم که برویم بیرون و آتش بازی را تماشا کنیم. تا چای اش را نوش جان کند من آماده شدم و در را که باز کردم با دختری بیست و یکی دو ساله رخ به رخ شدیم که از فرط مستی روی پا بند نبود و چون کشتی بی لنگر کَژ می شد و مَژ می شد وز حسرت او مُرده صد خاتون و افسانه!
دوچرخه اش را کنار دیوار تکیه داد و گفت که نمی تواند راه خانه اش را پیدا کند و خواهش کرد زنگ بزنیم و برایش تاکسی خبر کنیم. راستش دلمان میخواست برسانیمش ولی اینقدر پرت و پلا آدرس داد که فکر کردیم همان بهتر که تاکسی ببردش, راننده های تاکسی تقریباً همه آدرسی را بلدند. منتظر ماندیم تا تاکسی آمد و سوار که شد من تازه یاد دوچرخه اش افتادم. انگار فکرم را خوانده باشد, سرش را از پنجره ی تاکسی بیرون آورد و گفت فردا میام سراغش.(هرگز نیامد)!
افسانه ماشین را روشن کرده بود که گفتم یک دقیقه صبر کن تا این امانت مردم را توی گاراژ بگذارم. وقتی که رفتم توی گاراژ که یک درش به هال باز می شود, تلفن داشت زنگ می زد. محلش نگذاشتم. از گاراژ که بیرون آمدم انسرینگ ماشین روشن شده بود و صدای کریستال را شناختم که داشت می گفت های کاتون من توی فرودگاه....پریدم و تلفن را برداشتم. گفتم همانجا باش الان میام.
جریان را به افسانه گفتم و او هم انگار که خدا خواسته اش باشد گفت که خیلی خسته است و حال و حوصله ی شلوغی بیرون را ندارد و می رود خانه که بخوابد.
یک ربع بعد فرودگاه بودم. کریستال را از زمان کالج می شناسم. برای دیدن اقوامش به ایتالیا رفته بود و فکر کرده بود سورپرایزم کند و قبل از این که برگردد به محل زندگیش, تگزاس, دو سه روزی را پیش من بماند.
دو سه روز مثل برق و باد گذشت و صبح روز چهارم او را به فرودگاه رساندم و وقتی آمدم خانه, دیدم لپتاپش را جا گذاشته. همان لپتاپی که دلش را خون می کرد چون سیم اش را سگ ِ پدرسگش جویده بود و مانتیورش هر از چندی غش می کرد. اگر هواپیمایش هنوز بلند نشده بود سریع بر می گشتم فرودگاه و لپتاپ را برایش می بردم. صبر کردم تا برسد به خانه اش و بهش زنگ که زدم و گفتم برات پستش می کنم داد زد نه! این کارو نکنی. اون دیگه به درد من نمیخوره. بندازش دور یا اگر کسی خواست بده بهش.
تعطیلات سال نو بود و هر کسی به گوشه ای رفته بود. یک روز که خیلی حوصله ام سر رفته بود و از تلویزیون خسته شده بودم, یاد لپتاپ افتادم و روشنش کردم. هیچ کششی به کامپیوتر نداشتم چون حداکثر کاری که با هزار مشقت بلد بودم ایمیل زدن بود و خواندن "روز آنلاین".
اخبار را خواندم و آمدم صفحه را ببندم که یک صفحه ی دیگری به رویم باز شد. اوه....که اینطور! پس غیر از روزآنلاین جاهای دیگه هم هست و ما خبر نداریم! تمام مطالب آن صفحه را از بالا تا پایین خواندم و وقتی تمام شد گفتم ایکاش بیشتر بود. یک سال نوری باید می گذشت تا بفهمم چیزی هم در اون کنار هست به اسم آرشیو یا مثلاً لینک دوستان و یا اگر در جایی نوشته بود: ادامه مطلب من فکر می کردم یعنی ادامه مطلب در آینده(!) و روی آن کلیک نمی کردم. به هر حال, نوشته های نسبتاً ثقیل اش را خواندم و ناگفته نماند که عکس یک برادری(!) هم آنجا بود که به نظرم خیلی خوش تیپ بود.
باز خیلی اتفاقی و بدون این که اصلاً بدانم کامنتدانی چی هست و یا به چه درد میخورد روی " نظرات دوستان" کلیک کردم و یک کامنت نوشتم و این یعنی اوج نبوغ من. نوشتن آن کامنت برای من مثل این بود که روی دیوار یک باغ متروکه که گذر هیچ بنی بشری بهش نمیفته یادگاری بنویسی. یعنی اینقدر از مرحله پرت بودم. خدا را صد هزار مرتبه شکر که بی هویت(!) نبودم و آدرس ایمیلم را هم گذاشتم.
صبح روز بعد چون لپتاپ در دسترسم بود, ایمیل هام را چک کردم و باز چقدر خدا با من بود که اون وقتها مثل الان پرفشنال(!) نبودم و دیلیت کردن ِ ایمیلهای نا آشنا و یا اسپم را نمیدانستم و تمام ایمیل ها را, که تعدادشون به دو سه تا در هفته هم نمی رسید, بدون استثنا و با ذوق و شوق فراوان باز می کردم.
دیدم صاحب آن سایت برام ایمیلی کوتاه ولی بسیار محبت آمیز نوشته که من هم بلافاصله جوابش را دادم و....همه چیز از همانجا شروع شد. بله, صاحب آن سایت همان کسی بود که بعدها جان جانانم شد و آن عکسی که دیده بودم عکس خودش بود که حالا به چشم غیر برادری(!) به نظرم بسیار خوش تیپ تر هم می آمد.
حالا....اینها همه را گفتم که بگویم با اقتباس از فیلم" بنجامین باتن":
اگر آن دخترک ِ مست و لایعقل آن شب گم نشده بود و اشتباهی به در خانه ی من نیامده بود, حداقل بیست دقیقه قبلش من و افسانه رفته بودیم بیرون. اگر دخترک دوچرخه ای نداشت یا آن را جا نمی گذاشت من برنمی گشتم داخل خانه. اگر انسرینگ ماشین دو سه ثانیه دیرتر روشن شده بود صدای کریستال را نشنیده بودم و او فکر می کرد مسافرت هستم و به جای دیدن من جای دیگری رفته بود. اگر لپتاپش را جا نگذاشته بود. اگر تعطیلات بُرینگ کریسمس نبود و من از فرط بیکاری و بی حوصلگی به سراغ لپتاپ نرفته بودم. اگر مهری روزآنلاین را به من معرفی نکرده بود. اگر همان مهری ِ نازنین دو سه ماه قبلش ایمیل را به من یاد نداده بود. اگر از روی گیجی ِ مطلق و کاملاً اتفاقی روی آن لینک, کلیک نکرده بودم. اگر کامنت نگذاشته بودم. اگر جان جانان جوابم را نداده بود و اگر....
تمام این وقایع ِ به ظاهر ساده و بی اهمیت باید دست به دست هم می داد تا خورشید تابناکم, جان جانانم که جانم برایش در میاید, زندگیم را غرق نور و روشنایی کند و من هر روز بیش از روز قبل در عشقش غرقه شوم.
کلیک کنید: به سوی ِ تو به شوق ِ روی ِ تو