ندا جانم حیف از تو نبود....

 

تقدیم به جان ِ پاکِ  "ندا" که با آن نگاه ِ آخرینش آتش به جان ِ دنیا زد...تا نپندارد ز یادش غافلم.

تقدیم به همه کسانی که ندای آزادی سر داده اند...تقدیم به تک تک ِ "خَس و خاشاک " عزیز و دلبندم.

یشقایق

باز شوق یوسفم دامن گرفت
پیر ما را بوی پیراهن گرفت

ای دریغا نازک آرای تنش
بوی خون می‌آید از پیراهنش

ای برادرها! خبر چون می‌برید؟
این سفر آن گرگ یوسف را درید!

یوسف من! پس چه شد پیراهنت؟
بر چه خاکی ریخت خون روشنت

بر زمین سرد، خون گرم تو
ریخت آن گرگ و نبودش شرم تو

تا نپنداری ز یادت غافلم
گریه می‌جوشد شب و روز از دلم

داغ ماتم‌هاست بر جانم بسی
در دلم پیوسته می‌گرید کسی

ای دریغا پاره دل جفت جان
بی جوانی مانده جاویدان جوان

در بهار عمر ای سرو جوان
ریختی چون برگ‌ریز ارغوان

ارغوانم! ارغوانم! لاله‌ام!
در غم‌ات خون می‌چکد از ناله‌ام

آن شقایق رُسته در دامان دشت
گوش کن تا با تو گوید سرگذشت

نغمه‌ی ناخوانده را دادم به رود
تا بخواند با جوانان این سرود

چشمه‌ای در کوه می‌جوشد من‌ام
کز درون سنگ بیرون می‌زنم

از نگاه آب تابیدم به گل
وز رخ خود رنگ بخشیدم به گل

پر زدم از گل به خوناب شفق
ناله گشتم در گلوی مرغ حق

آذرخش از سینه‌ی من روشن است
تُندر توفنده فریاد من است

هر کجا مشتی گره شد، مشت من
زخمی هر تازیانه پشت من

هرکجا فریاد آزادی منم
من در این فریادها دم می‌زنم

"کاروان"
 

‌مي‌گذرد كاروان، روي گل ارغوان
قافله ‌سالار آن، سرو شهيد جوان

در غم اين عاشقان، چشم فلك خون‌فشان
داغ جدايي به دل، آتش حسرت به جان

خورشيدي تابيدي،‌ اي شهيد
در دل‌ها جاويدي، ‌اي شهيد

مي‌گريد در سوگت آسمان
مي‌سوزد از داغت شمع جان

چون رويد لاله از خاك تو
ياد آرم از جان پاك تو

بنگر چون شد، دل‌ها خون شد، زين آتش‌ها
از موج خون، شد لاله گون، دشت و صحرا
زين درد و غم، گريد عالم، اي شهيد ما

از اين ماتم، خون ‌مي‌گريم
اي ياران ‌اي ياران
سوزم از داغ غمي
داغ ظلم و ستمي

خون هر جانباز، مي‌دهد آواز
جان فداي وطنم، خاك ايران كفنم

‌اي دريغـا لاله‌ی ما
گشته گلگون
خفته در خون

 

پی نوشت: هر دو شعر از ه.ا. سایه( هوشنگ ابتهاج)

 

این اتفاقات کوچک

قرار بود به یک دوره ی یک ساله بروم خارج کشور اول سال نو. پروژه های شرکت بلند مدت بود و نمی توانستم در اجرای آنها شرکت کنم و به کارهای تحقیقی می پرداختم بیشتر. وقت هم زیاد داشتم. نتایج تحقیقات را می نوشتم در سایت خودم و بازخوردها را بررسی می کردم و جوابی فراخور می دادم.

بازدیدکنندگان سایت دوستان کاری بودند و یا علاقمندان و پژوهندگان دیگر. سوال می کردند و یا اشکال. کمتر کسی راهش کج می شد به آنجا. به عادت همه ی نظرات را جواب می دادم ماشاالله هم که وقت زیاد. شده بود سرگرمی و کار و پژوهش همه با هم.

روزی – 6 ژانویه – نظری دیدم در سایت، نه سوالی، نه انتقادی و نه فحش و فضیحت، تشکر برای مطالب. تنها نشانی هم که داشت یک آدرس ای میل بود و بس. نامه ای نوشتم تشکر از تفقد نویسنده ی نظر و ای میل کردم. نامه ای آمد به جواب و این بار سوالی هم پرسیده شده بود و ...

آن روزها اگر نمی بایست به آن ماموریت آموزشی بروم حتما درگیر پروژه ها بودم و وقت سر خاریدن نداشتم و پژوهشی نبود و سایتی. اگر پژوهش و سایت نبود آن کلیک ماوس بر آدرس سایت نبود و آن نظر نبود و آن ای میل نبود و آن ... نبود و خاتون عاشقانه های من هم نبود.

خاتونم! چه سبزم امروز که تو خاتون قصه هامی... تصدقت

 

و حالا اتفاق ما....

شب اول ژانویه, افسانه آمد سراغم که برویم بیرون و آتش بازی را تماشا کنیم. تا چای اش را نوش جان کند من آماده شدم و در را که باز کردم با دختری بیست و یکی دو ساله رخ به رخ شدیم که از فرط مستی روی پا بند نبود و چون کشتی بی لنگر کَژ می شد و مَژ می شد وز حسرت او مُرده صد خاتون و افسانه! 

دوچرخه اش را کنار دیوار تکیه داد و گفت که نمی تواند راه خانه اش را پیدا کند و خواهش کرد زنگ بزنیم و برایش تاکسی خبر کنیم. راستش دلمان میخواست برسانیمش ولی اینقدر پرت و پلا آدرس داد که فکر کردیم همان بهتر که تاکسی ببردش, راننده های تاکسی تقریباً همه آدرسی را بلدند. منتظر ماندیم تا تاکسی آمد و سوار که شد من تازه یاد دوچرخه اش افتادم. انگار فکرم را خوانده باشد, سرش را از پنجره ی تاکسی بیرون آورد و گفت فردا میام سراغش.(هرگز نیامد)! 

افسانه ماشین را روشن کرده بود که گفتم یک دقیقه صبر کن تا این امانت مردم را توی گاراژ بگذارم. وقتی که رفتم توی گاراژ که یک درش به هال باز می شود, تلفن داشت زنگ می زد. محلش نگذاشتم. از گاراژ که بیرون آمدم انسرینگ ماشین روشن شده بود و صدای کریستال را شناختم که داشت می گفت های کاتون من توی فرودگاه....پریدم و تلفن را برداشتم. گفتم همانجا باش الان میام.

جریان را به افسانه گفتم و او هم انگار که خدا خواسته اش باشد گفت که خیلی خسته است و حال و حوصله ی شلوغی بیرون را ندارد و می رود خانه که بخوابد. 

یک ربع بعد فرودگاه بودم. کریستال را از زمان کالج می شناسم. برای دیدن اقوامش به ایتالیا رفته بود و  فکر کرده بود سورپرایزم کند و قبل از این که برگردد به محل زندگیش, تگزاس, دو سه روزی را پیش من بماند.

دو سه روز مثل برق و باد گذشت و صبح روز چهارم او را به فرودگاه رساندم و وقتی آمدم خانه, دیدم لپتاپش را جا گذاشته. همان لپتاپی که دلش را خون می کرد چون سیم اش را سگ ِ پدرسگش جویده بود و مانتیورش هر از چندی غش می کرد. اگر هواپیمایش هنوز بلند نشده بود سریع بر می گشتم فرودگاه و لپتاپ را برایش می بردم. صبر کردم تا برسد به خانه اش و بهش زنگ که زدم و گفتم برات پستش می کنم داد زد نه! این کارو نکنی. اون دیگه به درد من نمیخوره. بندازش دور یا اگر کسی خواست بده بهش.

تعطیلات سال نو بود و هر کسی به گوشه ای رفته بود. یک روز که خیلی حوصله ام سر رفته بود و از تلویزیون خسته شده بودم, یاد لپتاپ افتادم و روشنش کردم. هیچ کششی به کامپیوتر نداشتم چون حداکثر کاری که با هزار مشقت بلد بودم ایمیل زدن بود و خواندن "روز آنلاین".

اخبار را خواندم و آمدم صفحه را ببندم که یک صفحه ی دیگری به رویم باز شد. اوه....که اینطور! پس غیر از روزآنلاین جاهای دیگه هم هست و ما خبر نداریم! تمام مطالب آن صفحه را از بالا تا پایین خواندم و وقتی تمام شد گفتم ایکاش بیشتر بود. یک سال نوری باید می گذشت تا بفهمم چیزی هم در اون کنار هست به اسم آرشیو یا مثلاً لینک دوستان و یا اگر در جایی نوشته بود: ادامه مطلب من فکر می کردم یعنی ادامه مطلب در آینده(!) و روی آن کلیک نمی کردم. به هر حال, نوشته های نسبتاً ثقیل اش را خواندم و ناگفته نماند که عکس یک برادری(!) هم آنجا بود که به نظرم خیلی خوش تیپ بود.

باز خیلی اتفاقی و بدون این که اصلاً بدانم کامنتدانی چی هست و یا به چه درد میخورد روی " نظرات دوستان" کلیک کردم و یک کامنت نوشتم و این یعنی اوج نبوغ من. نوشتن آن کامنت برای من مثل این بود که روی دیوار یک باغ متروکه که گذر هیچ بنی بشری بهش نمیفته یادگاری بنویسی. یعنی اینقدر از مرحله پرت بودم. خدا را صد هزار مرتبه شکر که بی هویت(!) نبودم و آدرس ایمیلم را هم گذاشتم.

صبح روز بعد چون لپتاپ در دسترسم بود, ایمیل هام را چک کردم و باز چقدر خدا با من بود که اون وقتها مثل الان پرفشنال(!) نبودم و دیلیت کردن ِ ایمیلهای نا آشنا و یا اسپم را نمیدانستم و تمام ایمیل ها را, که تعدادشون به دو سه تا در هفته هم نمی رسید, بدون استثنا و با ذوق و شوق فراوان باز می کردم. 

دیدم صاحب آن سایت برام ایمیلی کوتاه ولی بسیار محبت آمیز نوشته که من هم بلافاصله جوابش را دادم و....همه چیز از همانجا شروع شد. بله, صاحب آن سایت همان کسی بود که بعدها جان جانانم شد و آن عکسی که دیده بودم عکس خودش بود که حالا به چشم غیر برادری(!) به نظرم بسیار خوش تیپ تر هم می آمد. 

حالا....اینها همه را گفتم که بگویم با اقتباس از فیلم" بنجامین باتن":

اگر آن دخترک ِ مست و لایعقل آن شب گم نشده بود و اشتباهی به در خانه ی من نیامده بود, حداقل بیست دقیقه قبلش من و افسانه رفته بودیم بیرون. اگر دخترک دوچرخه ای نداشت یا آن را جا نمی گذاشت من برنمی گشتم داخل خانه. اگر انسرینگ ماشین دو سه ثانیه دیرتر روشن شده بود صدای کریستال را نشنیده بودم و او فکر می کرد مسافرت هستم و به جای دیدن من جای دیگری رفته بود. اگر لپتاپش را جا نگذاشته بود. اگر تعطیلات بُرینگ کریسمس نبود و من از فرط بیکاری و بی حوصلگی به سراغ لپتاپ نرفته بودم. اگر مهری روزآنلاین را به من معرفی نکرده بود. اگر همان مهری ِ نازنین دو سه ماه قبلش ایمیل را به من یاد نداده بود. اگر از روی گیجی ِ مطلق و کاملاً اتفاقی روی آن لینک, کلیک نکرده بودم. اگر کامنت نگذاشته بودم. اگر جان جانان جوابم را نداده بود و اگر....

تمام این وقایع ِ به ظاهر ساده و بی اهمیت باید دست به دست هم می داد تا خورشید تابناکم, جان جانانم که جانم برایش در میاید, زندگیم را غرق نور و روشنایی کند و من هر روز بیش از روز قبل در عشقش غرقه شوم.

کلیک کنید: به سوی ِ تو به شوق ِ روی ِ تو

  

اتفاق....

بعضی وقتها ما بدون آن که بدانیم در صدد مقابله با حوادث هستیم. اتفاق است یا نقشه، ما هیچ کاری در مورد آن نمی توانیم انجام بدهیم.

- زنی در پاریس به قصد خرید، در حال خارج شدن از خانه بود اما پالتویش را فراموش کرده بود، برگشت تا آن را بردارد، وقتی پالتویش را برداشت تلفن زنگ زد، برای همین ماند تا آن را جواب بدهد و دو سه دقیقه ای صحبت کرد. هنگامیکه آن زن پای تلفن بود Daisy در اپرا خانه ی پاریس مشغول تمرین برای یک نمایش بود.

در همان هنگامی که دِیزی تمرین می کرد آن زن که تلفنش تمام شده بود، بیرون آمد تا سوار تاکسی شود، حال آن که راننده تاکسی مسافر دیگری را سوار کرد و برای گرفتن یک فنجان قهوه نگه داشت.

و در تمام این مدت، دِیزی در حال تمرین بود و همین راننده تاکسی که آن یکی مسافر را به مقصد رسانده بود و برای گرفتن یک فنجان قهوه نگه داشته بود، به همان زنی رسید که میخواست برای خرید برود و موفق نشده بود زودتر سوار تاکسی شود.

راننده تاکسی مجبور شد روی ترمز بزند تا مردی از خیابان عبور کند، کسی که برای رسیدن به سر کار پنج دقیقه دیرتر از معمول بیدار شده بود چون فراموش کرده بود آلارمش را کوک کند. تمام مدتی که مرد، همان که برای کار دیرش شده بود، داشت از خیابان عبور می کرد، دِیزی تمرینش تمام شده بود و در حال دوش گرفتن بود.

زمانی که دِیزی داشت دوش می گرفت راننده تاکسی، بیرون یک بوتیک معطل آن زن بود تا بسته ای را از فروشگاه بگیرد، بسته ای که هنوز بسته بندی نشده بود، چون دختری که می بایست کار بسته بندی را انجام دهد شب قبل با دوست پسرش به هم زده بود و کار بسته بندی را فراموش کرده بود.

وقتی کار بسته تمام شد زن به درون تاکسی برگشت که حالا یک کامیون راهش را مسدود کرده بود. در تمام این مدت دِیزی داشت لباس می پوشید. کامیون حرکت کرد و تاکسی راه افتاد. در حالیکه دِیزی، آخرین نفری که حاضر شده بود، منتظر یکی از دوستانش بود که داشت بند کفش اش را می بست و بند کفش پاره شد و در همین هنگام چراغ قرمز شد و راننده ترمز کرد.

دِیزی و دوستش از در پشت تئاتر بیرون آمدند و....راننده تاکسی که حواسش برای لحظه ای پرت شده بود به دِیزی زد و پایش شکست.( اگرچه دِیزی بعدها توانست راه برود ولی برای همیشه از رقص باله که همه ی عشق و زندگی اش بود محروم شد).

اگر فقط یک چیز طور دیگری اتفاق افتاده بود- اگر آن بند کفش پاره نشده بود- یا آن کامیون چند لحظه زودتر حرکت کرده بود - و یا آن بسته حاضر بود چون آن دخترک با دوست پسرش به هم نزده بود - و یا آن مرد آلارمش را کوک کرده بود و پنج دقیقه زودتر از خانه بیرون آمده بود - و یا راننده تاکسی برای گرفتن قهوه نگه نداشته بود - و یا آن زن پالتویش را فراموش نکرده بود و اولین نفری بود که سوار تاکسی شده بود دِیزی و دوستش از خیابان عبور کرده بودند و تاکسی بعد از آنها رد میشد.

اما زندگی همین است که هست، مجموعه ای از زندگی های متقاطع  و حوادث، خارج از کنترل هر کسی.

توضیح: تمامی متن بالا از فیلم بسیار زیبا و قابل تعمق The Curious Case of Benjamin Button برگرفته شده است. میخواستم در همین رابطه داستانی واقعی را هم بنویسم که فکر کردم خیلی طولانی می شود، باشد برای پست بعدی.

اگر این فیلم را ندیده اید، حتماً ببینید و اگر دیده اید، یکبار دیگر آن را ببینید. این فیلم عجیب مرا به یاد " فارست گامپ" انداخت و هر چه بیشتر از فیلم می گذشت شباهتهای بییشتری را متوجه میشدم. تو نگو که هر دو داستان را یک نفر نوشته است Eric Roth.

فارست گامپ به حق یکی از دوست داشتنی ترین، بهترین، جذاب ترین و با ارزش ترین آثار سینمایی است. یکی از شاهکارهای هالیوود. منتقدین از بنجامین باتن به عنوان یک کار تکراری یاد می کنند من اما معتقدم کار فوق العاده ای است....تا نظر شما چه باشد!