قرار بود به یک دوره ی یک ساله بروم خارج کشور اول سال نو. پروژه های شرکت بلند مدت بود و نمی توانستم در اجرای آنها شرکت کنم و به کارهای تحقیقی می پرداختم بیشتر. وقت هم زیاد داشتم. نتایج تحقیقات را می نوشتم در سایت خودم و بازخوردها را بررسی می کردم و جوابی فراخور می دادم.

بازدیدکنندگان سایت دوستان کاری بودند و یا علاقمندان و پژوهندگان دیگر. سوال می کردند و یا اشکال. کمتر کسی راهش کج می شد به آنجا. به عادت همه ی نظرات را جواب می دادم ماشاالله هم که وقت زیاد. شده بود سرگرمی و کار و پژوهش همه با هم.

روزی – 6 ژانویه – نظری دیدم در سایت، نه سوالی، نه انتقادی و نه فحش و فضیحت، تشکر برای مطالب. تنها نشانی هم که داشت یک آدرس ای میل بود و بس. نامه ای نوشتم تشکر از تفقد نویسنده ی نظر و ای میل کردم. نامه ای آمد به جواب و این بار سوالی هم پرسیده شده بود و ...

آن روزها اگر نمی بایست به آن ماموریت آموزشی بروم حتما درگیر پروژه ها بودم و وقت سر خاریدن نداشتم و پژوهشی نبود و سایتی. اگر پژوهش و سایت نبود آن کلیک ماوس بر آدرس سایت نبود و آن نظر نبود و آن ای میل نبود و آن ... نبود و خاتون عاشقانه های من هم نبود.

خاتونم! چه سبزم امروز که تو خاتون قصه هامی... تصدقت