این بار هم به خیر گذشت....

از در بانک که وارد شدم یکی با صدای بلند گفت: کاتوون(خاتون) بیا اینجا. "میشل" بود دختری که چند ساله در اون بانک کار میکنه و با هم آشنا هستیم. رفتم به سمت باجه ای که اون بود و با لبخندی به فراخی دنیا سلام گفت و منم تبریک سال نو و بعد از کلی حال و احوال گفتم: چه گوشواره های قشنگی؟! خندید و گفت: ممنون. اصل نیست. چند کلمه ای فارسی یادش داده ام افسوس که "پیشکش" را هنوز بلد نیست. آدرس داد که از کجا گرفته و چقدر هم ارزون....یکی بخرید دو تا ببرید. کارم تمام شد "کُدافظی" کردیم و راه افتادم طرف خونه.

داشتم فکر می کردم که عجب دختر مهربان و نازنینی است این میشل. حیف که کتلت همراهم نبود که بهش بدم و از خوشحالی خودشو بکشه. آخه اون اوایل که تازه با او آشنا شده بودم یک بار نمیدونم چی شد که حرف به غذاهای ایرانی کشید و اتفاقا اون روز داشتم غذا (کتلت) میبردم سر کار واسه همکارام. ازش پرسیدم میخوای برات یه مقداری بیارم؟ گفت: آره لطفا. این فرنگیا حُسن ِخوبی که دارند تعارف بلد نیستند که ته دلش غنج بره و بعد الکی بگه وای نه به خدا راضی به زحمتت نیستم. بردم و خیلی خوشش اومد و بعد که برای همکارام تعریف کردم جملگی دشمن خونی میشل شدند.  من از اون به بعد هر از گاهی که کتلت درست می کنم به یادش می افتم و اگر آخر هفته نباشه براش میبرم. حالا بی خیال این حرفها.... داشتم فکر می کردم که طرز پول شمردن اینها با ما چه قدر فرق داره. کارمندان بانک در ایران هزار ماشالله هر مقدار پول را یکجا و یک نفس میشمارن ولی اینها بیست....چهل....شصت....هشتاد....صد......بیست.....چهل.....شصت.....هشتاد....دویست......بیست...

.چهل....شصت....هشتاد....سیصد....بیست....چهل....شصت....هشتاد....چهارصد....

خب تا اینجا هم فهمیدید که اسکناس بیست دلاری رایج ترین اسکناس است و درشتترین اسکناسها صد دلاری است. ایران که بودم بلد نبودم اسکناسها را بشمرم از بس صفر داشتند. وقتی میخواستم پول چیزی را بدم یک ۴۵ دقیقه ای با انگشتام صفرها را می شماردم و مغازه دارها دلشون می سوخت که چقدر خنگم. خب داشتم میگفتم.... چی شد؟ چهار صد؟! من چهار صد دلار نخواسته بودم که. یک سری چکهای شرکت را برده بودم که همه باید به حساب گذاشته می شدند و فقط یکیش باید نقد میشد به مبلغ سیصد دلار. از بس حرف زدیم طفلک میشل پاک حواسش پرت شد و صد دلار زیادی داده(ما هم که آخر ِ وجدان و اینا) باید سریع میرفتم و قبل از این که شیفتش را ببنده بهش پس میدادم.

دسته چکم را که پولها لای اون بود و هنوز نرفته بود قاطی یک خروار خرت و پرتهای کیفم در آوردم که دم دستم باشه.....سرم را بلند کردم یهو دیدم وسط چهار راه هستم با چراغ قرمز. ای بابام هی. این کی قرمز شد؟ اصلا کی زرد شده بود؟ چاره ای نبود جز این که رد بشم. همون لحظه از اون طرف خیابون ماشین پلیسی در جهت خلاف من رد شد. نفسی از سر آسودگی کشیدم و نگاه توی آینه که کردم نفسی که باید مُمد ِحیات میشد و چون برآمد مُفرح ذات....در جا تبدیل به زهرمار شد. یک پلیس موتورسوار پشت سرم بود و با دست و چراغ علامت میداد. خدایا پناه بر تو این دیگه کجا بود؟(آی جناب سروان پاپتی کجایی که به دادم برسی)؟! 

پارک کردم و منتظر نشستم تا جناب سروان بیاد که یک آقای بلند بالای سیاه پوست بود. اینم بگم در امریکا نباید از لفظ سیاهپوست استفاده کرد و باید بگیم African-American (آفریقایی-امریکایی). آخه مشخص کردن افراد با رنگ پوستشون توهین آمیزه و یه جورایی تبعیض قایل شدنه. درست هم میگن خداییش. مثلا چرا وقتی میخواهیم نشونی یک نفر را بدیم با نشانه هایی که به نوعی نقطه ی ضعف طرف حساب میشه حرف میزنیم؟: همون خانم چاقه را میگم دیگه. یا اون آقا کچله. در حالی که اون خانم چاق شاید موهای خیلی قشنگی هم داشته باشه چرا نمیگیم اون خانمه که موهای قشنگی داره؟! یا اون آقایی که خیلی خوش لباسه؟!

چقدر حرف تو حرف آمد. حالا اون جناب سروان که فارسی بلد نیست و این وبلاگ را نمیخونه تازه منم که از صمیم دل سیاه ها را دوست دارم. به جان خودم خیلی با مرام و با معرفتند. کار نداریم.....جناب سروان آمد و سلامی داد و علیکی دریافت کرد و همراه با لبخندی ملیح گفت: !! How dare you ( به زبون خودمون یعنی روتو برم بچه! تو دیگه کی هستی) من سر همین چهار راه وایسادم تو میای درست از جلوی چشم من از چراغ قرمز رد میشی؟ گفتم: من شما را ندیدم جناب سروان این یک.  و دوم اینکه یک لحظه حواسم پرت شد و عمدی نبود و سومندش هم وقتی که فهمیدم چراغ قرمز را رد کرده ام قلبم جا کن شد چون از اون ور خیابون یک ماشین پلیس رد شد و من تا بخوام شکر ایزد را به جا بیارم یهو شما را توی آینه دیدم. خنده ش گرفت. گفت: میدونی رد کردن چراغ قرمز با قتل عمد زیاد فرقی نداره؟ گفتم: بله جناب متاسفانه میدونم.(یادم رفت بپرسم رانندگی با چراغهای خاموش برابر با چه نوع قتلی است)؟! گفت: کجایی هستی؟ گفتم: ایرانی. گفت: اینجا را دوست داری؟ گفتم: خب آره ولی نه بیشتر از ایران. گفت: حالا کجا میرفتی با این عجله؟ شرح اون ورمیشل ورپریده را براش گفتم.

حالا حواستون هست که این دیگه شده یک چت دوستانه و جناب سروان نه کارت بیمه میخواد و نه تصدیق و نه هیچی. گفت: میدونی اگر جریمه ات کنم چقدر باید پول بدی؟ گفتم: نه نمیدونم مگه چند دفعه تا حالا این کارو کردم که بدونم. گفت: یه چیزی حدود چهار صد دلار(دوباره یاد میشل مرده شور برده افتادم). اما یک معصومیتی توی چشمات هست که نمیتونم جریمه ات کنم( اونی که این جناب بهش "معصومیت" میگه همون بلاهت خودمونه. اونایی که منو دیده اند میدونند من چی میگم).

جانم که شما باشید جناب سروان گفت دستتو بیار جلو ببینم. فک کردم از این که جریمه ام نکرده خیلی مفتخر شده و میخواد باهام دست بده. دست راستم را بردم جلو. گفت نه هر دوتا دستات را بیار جلو و برشون برگردون. با دستکش ش چند تا ضربه ی یواش به پشت دستم زد و گفت ای دختر بد! دیگه از این کارا نکنی هاااااا. منم گفتم: دَشم جناب شَوان. دی ده اَ دین دَ لَطا نمی تُنَم!

پی نوشت: این پست را تقدیم می کنم به پروانه ی هیچستان عزیزم. من گریه.....من خنده....من زمین خورده....من توبه کرده....بابا من اصلا با چراغ مشکل دارم!

 

 

آن روز عزیز....این روز عزیز!

 عُمری که نه در عشق تو بگذاشته ام

امروز به خون ِ دل قضا خواهم کرد

سال نو برای همه ی دنیا در اول ژانویه آغاز شد برای من اما شش روز بعدش با تو که همه ی دنیایم شدی. پارسال درست در چنین روزی بود که بیگانه ای آمد تا یگانه ام شود. کاملاً اتفاقی با هم آشنا شدیم و چه حُسن ِ اتفاقی. سالی که از همان زمستانش نکو بود و در بهار که ترا دیدم نکوترین شد. عدد شش را بخاطر تو دوست دارم. از ۶ ژانویه شروع شد که مصادف با ۱۶ دی بود و ادامه ی آن لحظاتی ناب در سال ۱۳۸۶ بوده و هست.

یکی از سرگرمیها- نه ببخشید دلگرمی های من- خواندن چت هایمان است. یک روز داشتی در مورد  کارهای شرکت توضیح میدادی و این که بالاخره تصمیم گرفته ای اون پیشنهاد را قبول کنی و بعد گفتی که بگذار ببینم حافظ چه می گوید:

طفیل هستی ِ عشقند آدمی و پری      ارادتی بنما تا سعادتی ببری

 منم که همیشه هول میشم - میدونی که از لال مردن خیلی میترسم - فوری گفتم: ببین حافظ هم داره میگه که تو چقدر با اراده هستی و.....تو گفتی: "گر چه هم ریشه اند ولی خاتون جانم ارادت است نه اراده ". منم میخوام این آبروریزی را درستش کنم گفتم :"خب آره میدونم با این حال فکر کردم میشه به هم ربط داشته باشه". و تو گفتی:" خب البته.... گودرز و شقایق نیست که نشه هیچ جوری به هم ربطشون داد که".

امان از خنگ بازی من و حضور ذهن تو که سر و ته قضیه را با طنازی منحصر به فردت که من عااااااااشقش هستم به هم آوردی و نذاشتی بیشتر از اون خجالت بکشم.

در جایی خوانده بودم: آن که عشق را تجربه می کند ثروتمندترین است. سپاسگزارم که مرا با عشق پاک و زلالت جزو ثروتمندترین ها کردی. با مهربانیهای بی نظیرت که هرگز فراموش نخواهم کرد. با زنگ خوش خنده هایت که هرگز از گوشم بیرون نخواهد رفت. با بینش و درکی که هرگز نمونه اش را در هیچکس نخواهم دید و با گرمای دستانت که آن را با خورشید معاوضه نخواهم کرد.

دست از طلب ندارم تا جان من بر آید            یا تن رسد به جانان یا جان ز تن بر آید

تو به راستی جان جانان من هستی. زندگی م هستی. دیوانه وار دوستت دارم. می پرستمت بدون قید و شرط. مجنونت هستم تحت هر شرایطی. حتی اگر روزی دست از من بکشی باز هم ترا ستایش خواهم کرد و از تو ممنون هستم که سعادتِ آشنایی با بهترین مرد دنیا -خودت- را به من ارزانی داشته ای.

زندگی من به دو بخش تقسیم شده: قبل از آشنایی با تو و بعد از آن.

زمانی قعر دریایی در افتم      دمی دیگر چو خورشیدی بر آیم