آتیش بازی....

در ضمن این پست جیره ی یک هفته تون است شایدم بیشتر از یک هفته، برای همین طولانی می نویسم. یواش یواش بخونید و اگر حوصله ندارید هر روز یک قسمتش را بخونید.

اجازه بدید از اول ِ اولش تعریف کنم: یادتون هست که لپ تاپ م از کار افتاد؟! خب هنوزم بی کامپیوترم و این لپ تاپ مال دوستم است. همون دوستی که اون هفته لپ تاپ ش را دو روزه قرض کرده بودم و چهار روز نگه داشتم! خب تقصیر خودش بود میخواست نره آوت آو تاون! یعنی من باید چکار می کردم؟! میذاشتمش پشت در؟!

امروز هم همان دوستم را دیدم و وقتی دید از بی PC به پیسی افتاده ام اصرار کرد که لپ تاپ ش را بیارم. از شما چه پنهون دلم غنج میرفت(یا میزد)؟ ولی الکی تعارف می کردم که نه! نمیبرم. خوشبختانه او حریف شد!

اگر از احوال لپ تاپ م بخواهید که باید بگم انالله و اناالیه راجعون شد. بردمش کامپیوتر شاپ، استاد نگاهش کرد و گفت اگه بخوای خیلی خووووب نگاهش کنند باید هشتاد دلار بدی تا بفرستمش برای کمپانی ِ HP (که الهی مرده شور ببرتشون)! و اگر بخوان درستش کنند حدود پونصد دلار خرج داره و شایدم بیشتر چون Motherboard ش باید تعمیر یا عوض بشه. گفتم نه خیلی ممنون! من پارسال هشتصد دلار پای این تحفه داده ام با یکسال گارانتی که همیشه بعد از ماه سیزده با چهارده هر چی بلاست نازل میشه. آدرس یک سایتی را داد که امشب رفتم و دیدم اووووه چقدر شکایت بوده از مشکلی مشابه مال من...بگذریم.

نمیدونم گفته بودم بهتون یا نه که مدتی مریض بودم(میدونم نگفته بودم، میخوام خودشیرینی کنم)! هر دکتری رفتم گفتند هیچی نیست و همین هیچی نیست(!) خودش خیلی مشکوک میزد. آزمایش خون و عکس و سونوگرافی و سایر چیزها همه نشان از سلامت کامل میداد ولی پهلوم درد میکرد شدددید و شبها تب می کردم و اینها.

یک روز صبح (روی این یک روز صبح خیلی دقت کنید بعداً به کار میاد)! داداشم زنگ زد به موبایلم. قربون صدقه های معمول که رد و بدل شد پرسید کجایی؟! گفتم خونه. گفت پس چرا تلفن را جواب نمیدی، من الان به خونه ات زنگ زدم همه ش بوق اشغال میزنه که! گفتم نه برادر، این حرفها چیه؟ اولاً که من با اون تلفن دارم حرف نمی زنم( جمله را حال می کنید)؟! ثانیاً اگر هم داشتم با اون تلفن حرف میزدم بوق اشغال نمیزنه چون دو تا خط دارم. در همین حال که داشتم از حیثیت(!) تلفنم دفاع می کردم گوشی را برداشتم دیدم نه! انگار راست میگه طفلک، تلفن اصلاً بوق نمیزنه. گفت قبض شونو پرداخت کردی؟(بیا اینم فامیل که هیچ به آدم تراست ندارند)! گفتم آره بابا... تازه اینها پولشونم که ندی قطع نمی کنند، حالا اصلاً بی خیال این حرفها بعداً زنگ میزنم به شرکت تلفن و علت را ازشون می پرسم که البته یادم رفت. 

جانم که شما باشید یک روز عصر( این روز همون روزیه که صبحش داداشم زنگ زده بود) برای صدمین بار باید میرفتم سونوگرافی. ماشین را مثل بچه ی آدم پارک کردم و حدوداً سه ربع بعد که برگشتم دیدم دو تا پلیس و چند نفر دیگه دور و بر ماشین من می پلکند...گفتم لابد این جناب سروان ها دوباره! دلشون برای من تنگ شده. ولی نه...داستان چیز دیگه ای بود. بنا به گفته ی شاهدان عینی 5 دقیقه بعد از این که من ماشین را پارک می کنم آن نازنین آتیش میگیره و پلیس میاد آجان میاد سفارش از بالا میاد و....بعله! قسمت جلوی ماشین که گمونم! همون موتورش باشه جزغاله میشه. سرتون را درد نمیارم، این روزها با بیمه یقه دِرون داریم که میگن علت آتش سوزی اتصالی سیم ها بوده و به ما مربوط نیست و از این حرفها.

حالا اینارو داشته باشید تا شب ِ همون روز کذا!! که بعد از ماشین سوزی! یکی از دوستام منو رسوند و رفت. کامپیوتر نداشته باشی ماشین ت هم ذوب بشه بره زمین....یه نموره حالم گرفته بود ولی گفتم جهنم و ضرر! حالا که اینجوری شد میشینم تا صب فیلم می بینم. تلویزیون را روشن کردم حدس بزنید چی شد؟! درسته! تی وی تَقی صدا داد و سوخت! عجب بسوز بسوزیه امروز!

همه چیز فراهم بود برای دیپرس شدن! ولی خانمی که من باشم(چای ِ تازه دم ِ قند پهلو لطفن)! رفتم توی مطبخ و مشغول آش پزی شدم. به همکارانم قول داده بودم که یه روزی به روزگاری براشون آش رشته یا بقول خودشون نودُل سوپ! درست می کنم...دلتون نخواد! چه آشی شد. با خودم گفتم ماشالللله به این روحیه! قربونت برم خاتون که به جای این که الان خودتو از یه جایی حلق آویز کنی اومدی داری آش میپزی، برم یه مشت اسفند پیدا کنم بریزم تو آتیش!! رفتم توی گاراژ که یهو....

فکر می کنید چی شد؟! رعد و برق زد و ناگهان برق قطع شد و خونه در تاریکی مطلق فرو رفت و تلفن هم که از صبح قطع شده بود و موبایلم هم شارژش تموم شده بود که یکی با لگد زد درو شکست و من تا به خودم بجنبم اسحله اش روی شقیقه ام بود و با صدایی نخراشیده گفت یور مانی اُر یور لایف؟!

نه جونم بچه نشو! این حرفها چیه؟! مگه اینجا امریکاست؟! توی گاراژ دنبال اسفند می گشتم که یهو دیدم ای وای یک تلویزیون کوچولوی ناز اونجا دارم که هی میخواستم بدمش به یکی و هی هیچکس نمیخواستش....آوردمش و راهش انداختم. 

دراز کشیدم روی مبل و توی اخبار دیدم چه آتیشی به خونه زندگی این مردم بیچاره افتاده هاااا غصه اونا را میخوردم و تو فکر آتیش سوزی های خودم بودم که همونجا خوابم برد. با زنگ موبایلم بیدار شدم. مثل این فیلمها گفتم یعنی کی میتونه باشه؟! اونم سه صبح؟! دیدم به به جان جانانم اونور خط است اونم سه شب به قول خودش (ما هنوز که هنوزه سر این صب و شب به توافق نرسیده ایم...حواستون باشه)! و خیلی معصومانه پرسید خواب بودی؟! گفتم نه عزیزم داشتم نماز شب میخوندم!

در ضمن ِ دو: از تمام دوستانی که سر زده اند، غُر زده اند، تهدید کرده اند، غیبتم را اینجا و اونجا کرده اند و در یک کلام به یادم بوده اند از صمیم قلب تشکر می کنم. باور کنید که تک تک تان را دوست دارم و دلم برای نوشته های قشنگ تون تنگ شده. امشب تا جایی که بتونم به شماها سر میزنم ولی فردا باید این امانتی را به صاحبش بدهم.

در ضمن ِ سه: خوبه که من قهوه چی هستم بعد نگین خانم سند شش دانگ قهوه خانه سنتی را به اسم آمیرزا قشم شم میزنه. خدا شانس بده! اما آمیرزا جان مبارک باشه، حیف از تو نبود مادر که مفقودالاثر! باشی. باید برای پروین عزیز هم دستی بالا کنیم.

در ضمن ِ چار: اون شب بعد از این که با جان جانانم صحبت کردم دوباره خوابم برد و خواب دیدم با هم رفته بودیم سینما که یهو سالن سینما آتیش گرفت...با وحشت از خواب پریدم و تلویزیون که هنوز روشن بود داشت The Usual Suspects را نشون میداد و اون صحنه ای بود که قایق را آتیش میزنند... وای خدا که من چقدر Kevin Spacey را دوست دارم، جداً که این فیلمش خدااااست!

در ضمن ِ پنچ: دوستان گل و نازنینم ترا بخدا گله نکنید که چرا بهتون سر نمیزنم، خنجر به این دل من نزنید اگر میدونید که بی کامپیوتری یعنی چه؟! اینجوری با امانت مردم حال نمی کنم، باید خودم کامپیوتر بگیرم تا مثل سابق صب تا شب یا بر عکس وبگردی کنم. هر گوشه و کناری که بشه دیداری تازه می کنم باهاتون، ولی اگر کامنت نذاشتم دلخور نشین که فرصتم کم هست و همه کامپیوتر ها هم که فارسی نویس ندارند و من از فینگلیش و انگلیش نوشتن خوشم نمیاد.

روی ماه همه تون را می بوسم پرانتز باز منظورم خانمها بود البته، دست ِ آقایون را هم بشرطی که دستکش دستشون باشه می فشارم و قبل از این که پرانتز را ببندم باید بگم الان حالم خوبه و واقعاً هیچی نبود و  ارادتمند همگی تان هستم، خب دیگه پرانتز بسته!

 

ای جان ِ باراک...پیروزی ات مباراک

خدمت دوستان گلم عارضم که هنوز لپ تاپ اینجانب درست نشده و گمون هم نکنم درست شدنی باشه...این پست را هم از یه جایی! دیگه می نویسم که خوشبختانه فارسی نویس داره.

حتماً میدونید که من با این اجانب ِ انگلیسی زبان... فارسی حرف میزنم(!) بد شانسی شبی که اون همه خوشحال بودم( هنوزم هستم) دیدم ای داد بیداد باید با ملت خودم! اسپیک انگلیش کنم!

حالا تازه اون متن انگلیسی که نوشته بودم خیلی غرررررااا و خشگل بودااا ولی تا اومدم ثبت مطلب را بزنم از ستاد داش حسین مون پیغام آمد که کاتون جان دست نگهدار. پابلیش ش نکن مستر پرزیدنت لازمش داره. ما هم که خراب ِ رفاقت و اینا گفتیم به چشم و این شد که متن انگلیسی م مختصر و غیر مفید! شد. یعنی میخوام بگم اوریجینالش اونی بود که برادر باراک در شیکاگو فرمودند و اشک همه را در آوردند. 

به هر حال...اینبار به فارسی میگم که جداً و از صمیم قلب خیلی خیلی خوشحالم. مهمترین دلیلم همان راه پیدا کردن یک سیاهپوست به کاخ سفید می باشد که این یعنی پیروزی تاریخی. دلیل بعدی وقار و متانت و سنجیده سخن گفتن اوست. با رنج و سختی بزرگ شدن و روی پای خود ایستادن. با شعور و فهمیده بودن. به قول خودش در مقابل شکست وا ندادن و از موفقیت سر مست نشدن...و سه شنبه شب دنیا شاهد این وقار و تواضع بود.

آقا اصلن این حرفها به کنار این مرد خیلی دلنشین و دوست داشتنی یه. یک جور صداقتی در نگاه و گفتار و کردارش داره که همه دوستش دارند حتی مخالفین ذلیل مرده اش! و اونهایی که بهش رای ندادن.

یکی از کمدین های تلویزیون می گفت اگر چه بوش هشت سال این کشور را به مرز سقوط کشوند و دنیا را آشوب کرد ولی خداییش بازار ما کمدین ها خیلی داغ بود و نه تنها سوژه کم نمی آوردیم که زیادی هم داشتیم....حالا این اوباما که بیاد سر کار ما آخه به چی ش بخندیم؟! اینقده همه چی تمومه که ماها باید بریم دنبال یه شغل دیگه! 

به هر حال از حرف خودمون دور نشیم. شاید برای بعضی از شماها تعجب آور باشه که حالا من این وسط چه کاره ام که تا این حد هیجان زده شده ام...دلیل شخصی را اگر بخواهید من همیشه سیاه ها را دوست داشته ام. این از این.

اما...دلیل دیگه ش اینه که در این مملکت زندگی می کنم و "نشد بر سر آتش مُیسرم که نجوشم".

به چشم خودم دارم می بینم که فشار اقتصادی چه پدری از همه در آورده و درصد بیکاری چقدر بالا رفته. اگر قبول داشته باشیم که اقتصاد زیر بنای جامعه است پس می دانیم که نداشتن کار و درآمد چه راه های بیراهی را برای مردم باز خواهد کرد و از اون گذشته اقتصاد امریکا به همه دنیا ربط داره.

بعدشم این که یک رییس جمهور جنگ طلب با معاونی خون آشام مثل همین نکبت هایی که الان داریم با تصمیمات کابویی شان دنیا را به راحتی آب خوردن به آتش می کشند...باید در اینجا زندگی کنید و هشت سال تمام روز ها دلتان آشوب باشد و شبها کابوس ِ حمله به ایران را ببینید تا بدانید وقتی کسی می آید که مثل هیچکس نیست و صحبت از آرامش و صلح می کند چطور مهرش به دلها می نشیند.

عده ای معتقدند همه این حرفهای باراک اوباما خالی بندی است ولی من با نظر اونها مخالفم. قصاص ِ قبل از جنایت نباید بکنیم. این طفلک داره وارث یک کشور درب و داغون میشه و حداقل هشت سال وقت لازم داره تا برش گردونه به دوران قبل از بوش. راهی بسیار طولانی و پر از سنگلاخ در پیش داره ولی در موفق شدنش هیچ شکی ندارم. 

من معتقد نیستم که اوباما معجزه خواهد کرد ولی یقین دارم که گامهای بسیار مثبتی در رابطه با آرامش در جهان بر خواهد داشت...او با ماست و خدا با او باشد. 

این هم آدرس سایت ش برای نگین جان یا سایر دوستانی که میخوان شخصاً پیام تبریک براش بفرستند.

http://www.barackobama.com/index.php

راستی...اگر قصور خدمت دارم روی لپ تاپ م سیاه! به محض برطرف شدن مشکل خدمت همه تان خواهم رسید.

 

O...like Obama

 
My dear friends

I am so happy tonight...very very excited for the new president

Barack Ob
ama

unfortunately, my laptop stopped working today and I can't type

Farsi on this one...but it's not important, the important thing is that

for the first time in history a black president is going to the White

House...the house made by black slaves
 

congratulations! Mr. president, our best wishes to you and your

lovely family...and we
hope you keep your promise to end the war

in Iraq and bring peace to the world

watch this

قسط....

سالها پیش که تازه طلاق گرفته بودم و زار و زندگی را از دست داده بودم بعد از اینکه یه کمی به خودم مسلط شدم دیدم اینجوری که نمیشه و باید مقداری اثاث مثاث بخرم.

رفتم به یک مبلمان فروشی...از اینا که زنجیره ای هستند و در سراسر امریکا شعبه دارند. کلی تیر و تخته خریدم که شامل مبل و صندلی و سرویس خواب میشد. همه ش با هم شد حدود پنج هزار دلار اونم از دم قسط ماهی صد دلار.

از اون جایی که از قرض و قسط خیلی بدم میاد شروع کردم به ماهی پانصد دلار قسط دادن بلکتم هر چه زودتر تموم بشه و جون من راحت.

سه ماهی بدین منوال گذشت و یکروز که از نزدیک اون فروشگاه رد میشدم دیدم یه تابلویی به این طول و به اون عرض زده اند که این مغازه به علت ورشکستگی تعطیل شده است. رفتم سر گذاشتم به شیشه دیدم پاک خالی ِ خالی شده و جون میده واسه گل کوچیک!

راستش یه کمی هول کردم و گفتم ای بابام هی...حالا که ورشکست شده اند لابد خیلی خونی توونی هستند و همین روزاست که بیان بگن یالله باید تمام بدهی باقی مانده ات را یکجا پرداخت کنی. اگه اینطوری بشه چکار کنم؟! بعد خودم را دلداری می دادم که غلط می کنند حرف زیادی بزنند. بهشون میگم اصلن نمیخوام مال خودتون بیاین وردارین ببرین. ولی اگه گفتن نه نمیبریم استفاده شون کردی و...چه خاکی به سرم بریزم؟!

خلاصه...تا ماهها منتظر بودم سراغی از من بگیرن ولی اگر شماها از اونها حال و خبری شنیدید منم شنیدم. تو گویی دستی از غیب با وایتکس اومد و اونها را از صحنه ی روزگار محو کرد. نه هیچوقت نامه ای ازشون دریافت کردم نه تلفنی نه هیچی!

وقتی خیالم راحت شد که دیگه سراغم نمیان آی آتیش گرفتم. آی افسوس خوردم. آی خودمو سرزنش کردم که چرا گرونترین اجناس را برنداشته بودم. چرا صرفه جویی کردم و برای سرویس ناهار خوری م اون بوفه خوشگله را نگرفتم. چرا میز تحریر و مخلفاتش را که خیلی هم لازم داشتم نخریدم. حالا اینا همه به کنار... چرا قسط های به اون سنگینی دادم!

پی نوشت: همین داستان را دیروز برای یکی از دوستانم تعریف می کردم گفت این که میگن انسان ذاتاً طمع کاره بیخود نیست ها...تو به اون سه هزار و پونصد دلاری که نوش جونت شد فکر نمی کنی ولی غصه ی اون هزار و پونصد دلار را میخوری!

کوزه ی چشم ِحریصان پُر نشد     تا صدف قانع نشد پُر دُر نشد

پی نوشت ۲: اعلام ورشکستگی کردن یکی از امور عادی در امریکاست که شامل افراد و شرکتهای کوچیک و بزرگ و...همه میشه.

یکسری کردیت کارت دست همه هست که تا میتونن ازش اعتبار میگیرن و بعد در پرداخت بدهی ها می مانند. البته....بعضی افراد یا شرکتها هم از روی زرنگی و با حساب و کتاب قبلی این کارو میکنند. پول و پله را به جای امنی منتقل می کنند و خیلی راحت اعلام ورشکستگی می کنند. این جوری دیگه هیچ تعهدی ندارند.

این شرکتی که من در موردش نوشتم خیلی بزرگ بود و تمام شعب شون در کل امریکا بسته شد و جالبه که بدونید هیچ ضرری هم بهشون نخورد زیرا... این است امپریالیسم.

 

Jennifer...

 Jennifer گفت: شش هفت ماه بیشتر نداشتم که پدرم به جرم قاچاق مواد مخدر میره زندان و مادرم که 16 سال بیشتر نداشته از شدت تنهایی و فقری که گریبانگیرش بوده مرا به Joe و Margaret که خودشون بچه ای نداشتند میده. یادمه قبل از این که مدرسه را شروع کنم مادرم(مارگارت) حقیقت را به من گفت چون دلش نمیخواست من از دیگران بشنوم. هرگز پدر و مادر واقعی م را ندیدم و خبری ازشون نداشته و ندارم.

پدرم(جو) دایم الخمر بود و بسیار بد اخلاق. مدام سر هیچ و پوچ دعوا راه می انداخت. عادت کثیفی که داشت این بود که حیواناتی را که در خونه داشتیم جلوی چشم من سر می برید و از اشک و زاری من لذت می برد و از ته دل قهقهه میزد. بعد از خنده های دیوانه کننده اش یهو عصبانی میشد و... طفلک مادرم که همیشه خودش را سپر بلا میکرد و کتک های مفصلی که می بایست مال من باشه نصیب اون میشد. 

از همون بچگی از پدرم متنفر بودم و در عوض عاشق مادرم. این زن با تمام خوبیهای غیر قابل وصفی که داره هیچوقت شجاعت ِ جدا شدن از پدرم را نداشت. گاهی سرزنشش می کنم ولی بعدش پشیمون میشم و به خودم میگم شاید من حق نداشته باشم اینجور سخت در موردش قضاوت کنم. سالی که دیپلم می گرفتم پدرم به سرطان کبد مبتلا شد و کارش به شش ماه هم نکشید.

از وقتی که یادم میاد عاشق روانشناسی بودم و بالاخره به این آرزوم رسیدم... رفتم دانشگاه و بی وقفه خوندم و خوندم تا دکترای روانشناسی را گرفتم. بعد از فارغ التحصیلی م پیشنهادهای کاری خوبی به من میشد اما من هیچ کاری را به اندازه تدریس دوست نداشتم. الان ده ساله که در دانشگاه تدریس می کنم.

مادرم کمکم کرد و یک خونه خریدم. چند سال بعد فروختمش و با اون پول خونه و وامی که از بانک گرفتم یک آپارتمان کامپلس خریدم که شش واحده است. در یکی اش خودم زندگی می کنم و اون پنج تای دیگه را با کرایه ای نزدیک به هیچ به تعدادی دانشجو دادم. علت این که همون مبلغ ناچیز را هم ازشون میگیرم اینه که کمکی ولو ناچیز به قسطی که دارم میدم بشه و از اون گذشته هر چیزی را مجانی به کسی بدی قدرش را نمیدونه.

برای انتخاب مستاجرین اولویت را به دانشجویان خارجی میدم چون فکر می کنم یک جوان امریکایی ممکنه از ایالت دیگه ای اومده باشه و در اینجا اونم غریب باشه ولی بازم اون مملکت خودشه و خیلی فرق داره با بچه ای که از افغانستان آمده یا ایران و یا بنگلادش و ...

برای من که هرگز ازدواج نکردم و بچه ای هم ندارم وجود این دانشجوها واقعاً غنیمته و مثل بچه خودم دوستشون دارم. ماهی دو بار همه میان خونه من و جلسه داریم. هر کسی از مشکلاتش میگه و بعد فکرامونو روی هم می ریزیم تا براش راه حلی پیدا کنیم. 

پنج سال پیش دکترم خبر بدی بهم داد. سرطان سینه. خوشبختانه چون در مراحل خیلی ابتدایی بود با یک دوره شیمی درمانی و سایر کارها...ریشه کن شد. نمیدونی چقدر خودم را باخته بودم و اگر ساپورت روحی و محبتهای این بچه ها نبود یا زنده نمی موندم و یا اینی نمیشدم که تو الان می بینی.

پی نوشت: جنیفر را دو سال پیش دیدم. رفته بودم به دانشگاهش برای انجام کاری...وقتی کارم تمام شد دیدم بچه ها دم آمفی تاتر جمع شده اند برای سخنرانی استادشان. من هم به اون جلسه رفتم و واقعاً لذت بردم از حرفهاش. بعد از پایان برنامه یکی دو سوال ازش پرسیدم و...از اون تاریخ تا الان دوست هستیم.

این داستان واقعی را در پست قبلی"آی عشق" نوشته بودم ولی به علت طولانی بودنش فکر کردم جداگانه اونو بنویسم بهتره. 

اگر چه جنیفر نمیتونه فارسی بخونه با این حال ازش اجازه گرفتم که در موردش بنویسم. خیلی خوشحال شد و گفت  Shooooor ( حتماً )!! بذار حداقل در جامعه ی ایرانی معروف بشم!