Jennifer...
Jennifer گفت: شش هفت ماه بیشتر نداشتم که پدرم به جرم قاچاق مواد مخدر میره زندان و مادرم که 16 سال بیشتر نداشته از شدت تنهایی و فقری که گریبانگیرش بوده مرا به Joe و Margaret که خودشون بچه ای نداشتند میده. یادمه قبل از این که مدرسه را شروع کنم مادرم(مارگارت) حقیقت را به من گفت چون دلش نمیخواست من از دیگران بشنوم. هرگز پدر و مادر واقعی م را ندیدم و خبری ازشون نداشته و ندارم.
پدرم(جو) دایم الخمر بود و بسیار بد اخلاق. مدام سر هیچ و پوچ دعوا راه می انداخت. عادت کثیفی که داشت این بود که حیواناتی را که در خونه داشتیم جلوی چشم من سر می برید و از اشک و زاری من لذت می برد و از ته دل قهقهه میزد. بعد از خنده های دیوانه کننده اش یهو عصبانی میشد و... طفلک مادرم که همیشه خودش را سپر بلا میکرد و کتک های مفصلی که می بایست مال من باشه نصیب اون میشد.
از همون بچگی از پدرم متنفر بودم و در عوض عاشق مادرم. این زن با تمام خوبیهای غیر قابل وصفی که داره هیچوقت شجاعت ِ جدا شدن از پدرم را نداشت. گاهی سرزنشش می کنم ولی بعدش پشیمون میشم و به خودم میگم شاید من حق نداشته باشم اینجور سخت در موردش قضاوت کنم. سالی که دیپلم می گرفتم پدرم به سرطان کبد مبتلا شد و کارش به شش ماه هم نکشید.
از وقتی که یادم میاد عاشق روانشناسی بودم و بالاخره به این آرزوم رسیدم... رفتم دانشگاه و بی وقفه خوندم و خوندم تا دکترای روانشناسی را گرفتم. بعد از فارغ التحصیلی م پیشنهادهای کاری خوبی به من میشد اما من هیچ کاری را به اندازه تدریس دوست نداشتم. الان ده ساله که در دانشگاه تدریس می کنم.
مادرم کمکم کرد و یک خونه خریدم. چند سال بعد فروختمش و با اون پول خونه و وامی که از بانک گرفتم یک آپارتمان کامپلس خریدم که شش واحده است. در یکی اش خودم زندگی می کنم و اون پنج تای دیگه را با کرایه ای نزدیک به هیچ به تعدادی دانشجو دادم. علت این که همون مبلغ ناچیز را هم ازشون میگیرم اینه که کمکی ولو ناچیز به قسطی که دارم میدم بشه و از اون گذشته هر چیزی را مجانی به کسی بدی قدرش را نمیدونه.
برای انتخاب مستاجرین اولویت را به دانشجویان خارجی میدم چون فکر می کنم یک جوان امریکایی ممکنه از ایالت دیگه ای اومده باشه و در اینجا اونم غریب باشه ولی بازم اون مملکت خودشه و خیلی فرق داره با بچه ای که از افغانستان آمده یا ایران و یا بنگلادش و ...
برای من که هرگز ازدواج نکردم و بچه ای هم ندارم وجود این دانشجوها واقعاً غنیمته و مثل بچه خودم دوستشون دارم. ماهی دو بار همه میان خونه من و جلسه داریم. هر کسی از مشکلاتش میگه و بعد فکرامونو روی هم می ریزیم تا براش راه حلی پیدا کنیم.
پنج سال پیش دکترم خبر بدی بهم داد. سرطان سینه. خوشبختانه چون در مراحل خیلی ابتدایی بود با یک دوره شیمی درمانی و سایر کارها...ریشه کن شد. نمیدونی چقدر خودم را باخته بودم و اگر ساپورت روحی و محبتهای این بچه ها نبود یا زنده نمی موندم و یا اینی نمیشدم که تو الان می بینی.
پی نوشت: جنیفر را دو سال پیش دیدم. رفته بودم به دانشگاهش برای انجام کاری...وقتی کارم تمام شد دیدم بچه ها دم آمفی تاتر جمع شده اند برای سخنرانی استادشان. من هم به اون جلسه رفتم و واقعاً لذت بردم از حرفهاش. بعد از پایان برنامه یکی دو سوال ازش پرسیدم و...از اون تاریخ تا الان دوست هستیم.
این داستان واقعی را در پست قبلی"آی عشق" نوشته بودم ولی به علت طولانی بودنش فکر کردم جداگانه اونو بنویسم بهتره.
اگر چه جنیفر نمیتونه فارسی بخونه با این حال ازش اجازه گرفتم که در موردش بنویسم. خیلی خوشحال شد و گفت Shooooor ( حتماً )!! بذار حداقل در جامعه ی ایرانی معروف بشم!