دیشب....

 حرف و گفت و صوت را بر هم زنم      تا که بی این هر سه با تو دَم زنم

دیشب بیش از هر زمان دیگری دلم در هوایت پر کشید و هیچ آرزویی نداشتم جز این که تو در کنارم باشی! دیشب : در طلبت رفت به هر جا دلم...

دیشب شب شیدایی بود. شب عشق بود. شب "شهرام" بود و افسوس دنیا را خوردم که چرا نیستی تا تو نیز شاهد و ناظر جادوی "ناظری" باشی.

ای کاش بودی و می دیدی که چه ها کرد. چطور جان ها را به آتش کشید. در عرش نشاند و دیگر به زمین باز نگرداند...به بی نهایت بُرد و پس نیاورد...در قیامتش تنها یک راه بود آنهم به بهشت.

دیشب در "دیسنی هال لس آنجلس" هیچکس نفس نکشید...هیچ چشمی پلک بر هم نزد...هیچ قلبی جز به عشق نطپید.

آن تجسّم عشق...آن حنجره ی "مولانا"...آن عزیزتر از جان "شهرام"  آب حیات عشق را در رگ ایرانی و غیر ایرانی روانه کرد. همه را شیدا کرد...سنگ تمام گذاشت...خودش و آن دُردانه پسرش "حافظ" کو دارد هزاران نشان از پدر...کاری کردند کارستان.     

دریغ و هزاران دریغ که تو نبودی.

من او بُدم من او شدم       

با او بُدم بی او شدم   

در عشق او چون او شدم

زین رو چنین بی سو شدم

  

تفاوت....

 پس زبان محرمی خود دیگر است      همدلی از همزبانی خوشتر است

در حال حاضر و از صدقه ی سر ماهواره...اینترنت و....چه راحت مردم دنیا با فرهنگهای مختلف آشنا می شوند.... این فرق می کند با زمانی که من در جهل مُرکب پا به این بلاد کُفر گذاشتم.

از کجا می دانستم که:

- اگر بچه ی خوشگل و نازی را در فروشگاه و یا پارک دیدم نباید بغلش کنم نازش کنم و یا حتی به او خیره شوم مادر بچه دو قدم آن طرفتر دارد زهره ترک می شود...چون بچه دزدی در اینجا بیداد می کند.

- چرا هر وقت انگشت میانه م را برای اشاره استفاده می کنم همه یا می خندند و یا با نگاه" عاقل اندر سفیه" مرا برانداز می کنند...و یا چرا هر وقت نمره ی خوبی می گیرم استاد سیاه پوستم "بیلاخ" حواله ام می کند چش سفید.

- با کسی که صحبت می کنی مهم نیست که آن مکالمه ۵ دقیقه باشد یا ۵ ساعت...بهتر است تمام مدت در چشمهای طرف نگاه کنی. اینها که نمی دانند ایمان قُرص داشتن یعنی چه! به حساب بی ادبی و بی توجهی تو می گذارند. 

- هنگام گفتگو با دیگران خاصّه اگر تو زن باشی و او مرد...دست به سینه در مقابلش نایستی که این یعنی: " آی عمو...جلو نیا....فاصله ات را حفظ کن". 

- از آن جایی که هر کسی در این دنیا اسمی دارد بهتر است به جای: ببین/میگم ها/راستی...اسم آن شخص را به کار ببری. 

- افراد را با اسم کوچک صدا زدن بدون اضافه کردن خانم یا آقای...نشانه ی صمیمیت و احترام است نه بی ادبی.

- پست و مقام هیچ کس قبل از اسمش که نمی آید هیچ...بعدش هم نمی آید. شاید در یک مهمانی باشی و چون همه ی مدعوین را با اسم کوچکشان معرفی کرده اند تو تا آخر کار هم نفهمی این کسی که ساعتها با تو مشغول حرف زدن بود بهترین جراح مغز و اعصاب شهر بود یا آشپز یک رستوران.

- عیبی ندارد اگر بگویی: "من و همسرم".... ولی مستحب است و زیبا که بگویی:"همسرم و من".

- اسم مرحوم پدرم در هیچ کجا ثبت نشد...در تمام فرمهای اداری اسم و فامیل مادر را می پرسند.

- به جای " این" اسم شخص مورد نظر را استفاده کردن از واجبات است.

 

پی نوشت: غرض از نوشتن این پست تبلیغ اینها و تکذیب خودمان(فرهنگ ایرانی) نیست من فقط بخشی از احوالات این ملت را برای شما عزیزانم بازگو کردم. خوب و بد فرهنگشان را من به قضاوت نمی نشینم.  

  

هدیه....

 

مرا حق از می عشق آفریدست    همان عشقم اگر مرگم بساید

پرویز صیاد در یکی از برنامه هاش می گفت:" وقتی که ما در ایران بودیم و این ملت از اروپا و امریکا به کشور ما می آمدند آنها را "خارجی" خطاب می کردیم و حالا هم که ما در مملکت اینها هستیم بازم ایشان "خارجی" هستند نه ما.

حالا که صحبت از اجنبی ها شد باید بگم که من بعضی از آداب و رسوم و قوانین این "خارجی ها" را خیلی می پسندم. یکی از آنها حق انتخاب مراسم بعد از مرگ است(البته دور از جان من و شما و ایشان و اوشان و .....همه شان).

بابا....بغض نکنید. الان را که نمیگم. من صحیح و سالمم باور کنید. مگر شماها نشنیده اید که آدمی....دمی. خب آمدیم و زبونم لال بعد از ۱۰۰۰ سال عزراییل رخت منو بر بست. من که بند کفش هم بلد نیستم ببندم چه رسه به رخت بستن. اصلا اگر هم بلد بودم فکر می کنید دلشو داشتم که جهانی در تاریکی مطلق فرو رود.

پس اشکاتونو پاک کنید تا بقیه شو بگم. خب....کجا بیدیم؟!

آهان....از قوانین "خارجی ها" می گفتم: مثلا یکی ممکنه مسیحی باشه ولی دلش میخواد به رسم مسلمانها خاک شود یا بر عکس. یکی میخواد جسدش سوزانده شده و خاکسترش را بر روی اقیانوس بپاشند(به جون خودم این یکی خیلی رُمانتیکه) و یا شاید یکی دلش بخواد...

اصلا به من چه مربوطه کی دلش چی میخواد....اصل کار منم. که اهدای اُرگانهای بدن را هوادار هستم.

یه وقت فکر نکنید میخوام از خودم تعریف کنم هااااا ولی خداییش یک عدد جگر دارم مثل ماه که صد سال دیگه هم به عقرب و مارش نمیدم در جایی که ممکنه نصیب جوانی بشه که نه تنها از مرگ نجات پیدا می کنه بلکه وقتی حالش خوب شد از اون جیگر طلاهای روزگار بشه.

و یا کسی که بود و نبودش مشروط به داشتن یک کُلیه ی ناقابل است  حالا...خدا را خوش میاد که من این دو تا قُلوه ی سالم را ضایع کنم؟! چی میشه اگر اینها نصیب بیمار دردمندی بشه که بتونه به راحتی به زندگیش ادامه بده و بعد از اون تا جایی که میتونه دل بده و...تازشم دیگه مجبور نیست قُلوه بگیره چون خودش داره خوبش هم داره.

و از همه مهمتر...دلم کو ز ازل تا به ابد عاشق رفت...اینو دیگه خیلی حیفم میاد نفله بشه. چه عیبی داره اگر حیات یک بنده خدایی با اون احیا بشه و شاید هم روزی به روزگاری گذارش به حیاط خاله جونش در شیراز افتاد(وُی عامو مگ همه خاله ها شیرازی هستند)؟! و تازه بفهمه که بابا...ایول. یک قلب "خاتونی" چندین و چند "گیگا بایت" عشق را در خود جا میده.

آماااااا....همه ی اینها که حرفش را زدم مجوز میخواد ها یعنی هر کسی بالای ۱۸ سال میتونه چنین خواسته ای داشته باشه منتها باید به شکل وصیت نامه و یا ثبت در سایت مربوطه و یا با پر کردن فرمی در اداره راهنمایی و رانندگی و یا....آنرا تقاضا کرده باشه در غیر این صورت "جعفری" هم به ریش بازماندگان آن خُلد آشیان خُرد نمی کنند(آخه در اینجا "تره" نیست).

چون هیچ بعید نیست که یکی بخواد زرنگ بازی در بیاره و  به دروغ بگه:" آرزوی همسرم این بوده که سوزانده بشه" تا بدین وسیله هم از زیر هزینه ی سنگین و دردسرهای مراسم تدفین در بره و هم آتش به سر آن خدا بیامرز ریخته باشه.

لابد دوست دارید بدونید که من زورم چیه از این حرفها نه؟! منظورم اینه که:

مُردن عاشق نمی میراندش       در چراغی تازه می گیراندش