حرف و گفت و صوت را بر هم زنم      تا که بی این هر سه با تو دَم زنم

دیشب بیش از هر زمان دیگری دلم در هوایت پر کشید و هیچ آرزویی نداشتم جز این که تو در کنارم باشی! دیشب : در طلبت رفت به هر جا دلم...

دیشب شب شیدایی بود. شب عشق بود. شب "شهرام" بود و افسوس دنیا را خوردم که چرا نیستی تا تو نیز شاهد و ناظر جادوی "ناظری" باشی.

ای کاش بودی و می دیدی که چه ها کرد. چطور جان ها را به آتش کشید. در عرش نشاند و دیگر به زمین باز نگرداند...به بی نهایت بُرد و پس نیاورد...در قیامتش تنها یک راه بود آنهم به بهشت.

دیشب در "دیسنی هال لس آنجلس" هیچکس نفس نکشید...هیچ چشمی پلک بر هم نزد...هیچ قلبی جز به عشق نطپید.

آن تجسّم عشق...آن حنجره ی "مولانا"...آن عزیزتر از جان "شهرام"  آب حیات عشق را در رگ ایرانی و غیر ایرانی روانه کرد. همه را شیدا کرد...سنگ تمام گذاشت...خودش و آن دُردانه پسرش "حافظ" کو دارد هزاران نشان از پدر...کاری کردند کارستان.     

دریغ و هزاران دریغ که تو نبودی.

من او بُدم من او شدم       

با او بُدم بی او شدم   

در عشق او چون او شدم

زین رو چنین بی سو شدم