غیبت....

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

توی این دنیا اگه دلی نرم داشتی چون برگ گل و مسایل را نه تنها از آینه بغل و جلو و پشت دیدی بلکه دستت راستت را هم باید بذاری پشت صندلی بغل و کاملاً برگردی و پشت سرت را ببینی وگرنه در امتحان رانندگی رد می شوی....(واااااااااااااای چقدر باید واسه یه چیز کوچیک توضیح بدم ) آره دیگه همینا که گفتم و خیلی چیزای دیگه که نمیخوام بگم چون اصلاً وجود ندارن....و چون(این چون وجود داره) سابقه ی کار در کُشتارگاه را دارم دوستم زنگ زد که برم خونه ش و شاید مانع یک قتل و قضایی بشم.

حالا خونه ش کجاست؟! اوووووه من چه میدونم, یک شهر دیگه است و خیلی دوره. یعنی من مسافت و اینا را که حالیم نیست فقط میدونم که هشت ده تا سی دی رو راه رفتن گوش دادم و برگشتنه بیست و سومین سی دی را که گذاشتم یهو شک کردم که چرا راه این همه طولانی شد؟!

چراشم که فقط به خودم مربوطه و به شما ها نمیگم اینه که راه رفتن در شمال اتوبان بودم و مگه نه این که از همون راهی که آدم میره باید برگرده؟! خب منم همین کارو کردم رو به شمال رفتم و رفتم و رفتم و دیدم جدی جدی سر به بیابون گذاشته ام, دهقانی را دیدم یه کمی فداکار که بهم گفت حدود ۱۶۰مایل جهت خلاف آمده ای! بهش گفتم نه من جهت رفع اختلاف آمده بودم خلاف کارم خودتی! 

باری, رفته بودم خونه ی دوستم که هم با خودش دوستم و هم شوهرش را می دوستم. خودمونیم چقدر بعضی مردم پر توقع هستند به جان خودم. یه کار کوچیک واسه آدم می کنند بعد یک دنیا انتظار دارن. فکر کرده حالا اگه من ۵ سال توی خونه ش بودم بدون کرایه دادن و هر روز غذاهای دلخواهم را درست می کرد و هر چی واسه خودش عطر و لباس های مارک دار و خفن می خرید واسه منم جفتشو می گرفت( اصلاً همیشه دوست داشت خودشو شکل من در بیاره) و نمیذاشت دست به سیاه و سفید بزنم و شوهرش هم منو به عنوان نخودی در شرکتش استخدام کرده بود با حقوق بالا و تمام مزایا و اینا.....دور از جون شما من بع بعی هستم و نمیدونم که اینا همه برنامه بوده و می خواستن از عقل و درایت من در همچین روزایی سود و استفاده بکنند.

حالا چه جوری قضاوت کنم که کی این وسط مقصره؟! باید یک "به من چه" می گفتم و خلاص. ولی چون در سر میز شام به غذاها خوب نگریستم همان جا عدالت را یافتم.

به شوهر گفتم مرد حسابی کی در آستانه ی سال ۲۰۰۸ برای زنش بنز ۲۰۰۷ میخرد؟! تو باعث شرمساری من هستی.

به زن گفتم تو نیز کم باعث سرافکندگی من نیستی که در خانه ت اینترنت نداری و یک هفته است مرا از زندگی(اینترنت) جدا کرده ای.

مرا قدم خیر نامیدندی و اختلافات سنواتی خاتمه دادندی و فردا روز هر دو به دادگاه شدندی از برای امر طلاق.....مرد به زاری و زن به شیون راه خانه ای جداگانه پیش گرفتندی و مرا آرامشی حاصل شدندی که آن سرش در "سَن دیه گو" نیز یافت می نشدندی.

 

اطلاعیه ی خیلی خیلی خیلی مهم: تغییراتی در شغل شریف بنده پیش آمده که لازمه ی آن مسافرت های بسیار است و احتمالاً تا دو سه ماهی اوضاع بدین منوال خواهد بود, نگران خرج و مخارجم نباشید شرکت تمامی آن را تامین می کند. بزرگترین اشکال کار این است که وقتی برایم باقی نمیگذارد که به امورات حیاتی/ اینترنتی بپردازم. عاجزانه خواهشمندم از من نرنجید اگر مثل سابق تند تند براتون کامنت نمیذارم و یا وبلاگم دیر به دیر آپ میشود, بدانید و آگاه باشید که دلم برای همه ی شماها تنگ میشود. امیدوارم بعد از این سفر و حذر قصورات خود را جبران نمایم. برای رفع هر نوع شک و شُبهه ای باید عرض کنم متاسفانه این سفرهای دور و دراز در داخل امریکاست, یه وقت فکر نکنید من عازم ایران هستم ها. خلاصه اینکه لطفاً مرا ببخشایید و این تن بمیره جفا نکنید( از کامنت گذاشتن دریغ نفرمایید). از تمام دوستانی که حال "جان جانانم" را می پرسند ممنون هستم فراااااااااااااااوان. حالش خوب است و خدمت شماها سلام دارد.

ارادتمند همگی تان, خاتون

یادها....

تو آمدی اُمید ِ دلنواز من         ز شهر شعرها و شورها

 جان جانانم یادت میاد در همان اولین چت مان چه صمیمانه خودت را معرفی کردی با عکس و تفصیلات و از همان سلام ِ اول "تو" خطابم کردی؟! از من عکس نخواستی تا بعدها که خودم فرستادم, هیچوقت وب کم نخواستی, نپرسیدی کجا زندگی می کنم تا خودم برات گفتم بدون این که مجبور باشم حرفم را ثابت کنم. تو اصلاً همین طوری هستی, هر چه که بهت بگم نه به تکرارش نیازی هست و نه برای اثبات حرفم قسم و آیه لازم دارم و یا دلیل و مدرکی.

یادت میاد  چقدر دلم میخواست حتی برای یک بار هم که شده زمان چت برای تو روز باشه و من شب زنده داری کنم پای کامپیوتر؟! سه چهار روزی بیشتر از آشنایی مان نمی گذشت و ساعت برای تو حدود ۵ صبح بود, دل که نمی کندم بروی با این حال الکی اصرار می کردم برو بخواب. و تو گفتی:" مگر خواب و قراری هم برای ما گذاشته ای"؟!...به روی تو نیاوردم چی گفتی اما این حرف ِ تو کُشت مرا.

یادت میاد یک بار که به مسافرت کوتاهی در رابطه با کارم رفته بودم و تو میدانستی که در آن سه چهار روز دسترسی به اینترنت ندارم, وقتی برگشتم چه "آف لاین" هایی برام گذاشته بودی؟!... "بیا بگشای در دلتنگم....ای دوست قبولم کن و جانم بستان....ترا من تا ابد چشم در راهم"....فقط یک ماه از آشناییمان می گذشت و اگر چه با هم صمیمی شده بودیم ولی این طوری هم که حرف نمی زدیم. در اون لحظه که اونها را می نوشتی هیچ فکر نکرده بودی من از خوندن اونها ممکنه جنون بگیرم؟!

یادت میاد با وجود اختلاف زمانی زیادی که بین ما بود قرار قبلی برای چت نمی گذاشتیم و هیچوقت بیشتر از ۵ دقیقه تاخیر نداشتیم؟! تو میدونستی که برای من هیچ چیز مهمتر از حرف زدن با تو نیست و هر کجا باشم خودمو می رسانم. ولی یک روز خیلی خیلی دیر رسیدم.....یک بابایی چراغ قرمز را رد کرد و کوبید به ماشینم و نتیجه این شد که پلیس آمد و آمبولانس و مرا به اورژانس بردند. هیچ جایم نشکسته بود جز دلم که نگرانِ نگران شدن تو بود. خدا میدونه چه فیلمی بازی کردم تا رضایت دادند که مرخص بشم.....ساعتها بعد وقتی رسیدم تو هنوز "آن لاین" بودی. بهت گفتم:" ماشینم توی راه خراب شده". دروغ هم نبود خراب شده بود خب. آن شب را با شیرینی حرفهای تو خوابیدم و فرداش با دردی کُشنده در تمام بدنم بیدار شدم ولی ارزشش را داشت.

یادت میاد از همون ابتدا "دایره المعارف ِ من" خطابت کردم؟! از بس شیفته ی علم و دانش تو شده بودم که چقدر از شعر, ادبیات, موسیقی, تاریخ, جغرافی, ریاضی, فلسفه, اقتصاد, کامپیوتر و همه چیز اطلاعاتی جامع داری و با چه صبر و حوصله ای و به زبانی ساده برام توضیح میدادی. من ضمن این که از تک تک حرفهات جان می گرفتم هر روز حیران تر می شدم که یک ادیب, یک فیلسوف و یک دانشمند چرا این همه وقت و انرژی برای کسی چون "من" صرف می کنه.

یادت میاد که بیشتر حرفهات را در دفترم یاددداشت می کردم؟! آن موقع نمیدانستم که تمام این حرفهایمان در آرشیو یاهو خواهد ماند ولی تو که می دانستی....پس چرا هیچوقت نمی گفتی:" بعداً آنها را بنویس". راستی چه جوری اون کُندی مرا در تایپ کردن تحمل می کردی؟!

تا قوّت ِ عشق ِ تو بدیدم        سر گشتگی م بسی فُزون گشت

جان جانانم یادم میاد از اشعار بی نهایت عاشقانه ای که می نوشتی گُر می گرفتم. نمیدونی چقدر دلم می خواست بپرسم:" با من بودی"؟!....از خدا می خواستم که منظورت من بوده باشم ولی می ترسیدم بپرسم که مبادا بگویی:" نه بابا این فقط در رابطه با موضوعی بود که حرفش را میزنیم". و شاید پیش خودت فکر کنی چقدر این خاتون کم جنبه است هاااا حالا ما یه چیزی گفتیم. و بعد از اون یا دیگه شعر ننویسی یا محتاط بشی.

یادم میاد که بیشتر وقتها حرفی یا بیت شعری را همزمان می گفتیم و این مربوط به دورانی بود که فقط چت می کردیم بعد که همدیگرو ملاقات کردیم و در تمام مدتی که با هم بودیم بارها و بارها این اتفاق افتاد و حالا هم که تلفنی و باز در چت هایمان.

یادم میاد که یک روز با هیجانی وصف ناپذیر از سی دی جدیدی که خریده بودی "کنسرت چکناوریان" صحبت می کردی. به تو که نگفتم ولی باور کن نزدیک بود دق کنم که چرا من ندارمش....که گفتی:" برو ایمیلت را چک کن". بند رفتن نفسم را متوجه نشدی ولی تا دقایقی توانایی تایپ کردن نداشتم. همان آهنگی که دیوانه ت کرده بود, همان "لالایی " که قول دادی یکی از همین روزها برام بفرستیش را داشتم می شنیدم. در فرهنگ لغتِ تو: یکی از همین روزها = در جا, همین لحظه, همین ثانیه.

یادم میاد که خیلی پر توقع بودم و بعد از ساعتها چت کردن باز دلم می خواست صبح که بیدار میشم ایمیلی از تو داشته باشم و یک بار هم بهت گفتم: "اگر میلت کشید میلی برام بده و البته که اصراری نیست.... تا یار که را خواهد و میلش به که باشد" و تو چقدر خوشت آمد از این حرف من. روز بعد ایمیلی از تو داشتم که هر کلمه ش آتش به جانم میزد و قطعه ای "دف" را که به طرز بسیار زیبا و شگفت آوری نواخته بودی ضمیمه کرده بودی....اون روز خیلی دیر سر کار رفتم.    

یادم میاد تهران که بودیم اس ام اس میزدم که نیم ساعت دیگه وقتی از خونه بیرون آمدم بهت زنگ میزنم و میگم کجا همدیگر را ببینیم. می آمدم توی کوچه و تو دم در بودی با یک شاخه رُز. اما هرگز نتونستی رُزی را پیدا کنی که از خودت زیباتر و خوشبوتر باشه.

گل صد برگ به پیش تو فرو ریخت ز خجلت          که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد

یادم میاد اولین شبی که در شیراز بودیم گفتی: "من همیشه کسانی را که دوست می دارم در یک مدار قرار میدم و نزدیکی و دوریشان به من در آن مدار بستگی به میزان علاقه ای است که به آنها دارم و یا اهمیتی که برام دارند ولی خاتون نمیدونم چرا از همون اول ِ اول تو چنان در دل ِ من رفته که جان در بدنی" توی حیاط ایستاده بودیم. از شنیدن این حرفت زانوهام سست شد و لرزی سراپایم را گرفت. تو فکر کردی که اون لرزش من از سرماست کاپشن ت را در آوردی و وقتی اونو دورم می پیچیدی خیلی محکم و در عین حال با لطافتِ تمام مرا در آغوش گرمت گرفتی.

یادم میاد که اگر می گفتم:" جان جانانم فردا یادم بنداز که از ایران ایر فلان فرم را بگیرم". فرداش که می آمدی فرمها دستت بود. هیچوقت جرات نداشتم بگم از چیزی خوشم میاد که میشد حکایت کرمانشاه که از نُقلهای اونجا تعریف کردم بدو رفتی چند کیلو از اونو برام خریدی. همین دو هفته ی پیش بسته ای از نیویورک برام رسید. فرستنده ایرانی ولی نا آشنا بود, کنجکاوی باعث شد بازش کنم و دیدم که اون هدایا را تو به این دوستت که به تازگی در ایران بوده داده ای که برام بفرسته. خودت بگو من چه کار کنم از دست تو؟! 

یادم میاد در اون مدتی که ایران بودم و همه ش اینور اونور میرفتیم تو چقدر پول خرج میکردی, خیال نکنی حواسم نبود هااا اونم با نرخهای سرسام آور ایران....آیا حریف تو شدم که برای یک بار هم که شده بذاری من صورتحسابی را بپردازم؟! 

چگونه سر بر آورم ز خجلت دوست      که خدمتی به سزا بر نیامد از دستم

یادم میاد که همین چند روز پیش از من سوال کردی:" یادته اون روز توی تاکسی نرسیده به پارک ساعی چی گفتی؟! یا اون شب در شیراز وقتی که قلیون می کشیدیم در مورد طعم تنباکوی آن چی گفتی"؟. تو انگار تمام حرفها ی منو ضبط کرده ای....آخه تو چطور اون همه پر حرفی های من یادته؟! اونم دونه به دونه و با ذکر محل و در رابطه با موضوعی که حرفش را زده بودم.

یادم میاد در همین کنسرت اخیر "شهرام ناظری" که در لس آنجلس برگزار شد با وجودی که نزدیک سن بودم سیل اشکهایم از افسوس ِ نبودنت مجال نمی داد که چهره ی نازنینش را به وضوح ببینم. بعد از اتمام برنامه از او خواهش کردم که روی سی دی جدیدش را برای تو و به اسم تو امضا کند نمیدانم برای اطمینان از درست شنیدن آن بود و یا چون اسم قشنگت برایش آشنا بود, یا شاید هم هر دو....به هر حال دو بار اسم تو را تکرار کرد و آه....محال است حتی تو بدانی آن حس مرا در لحظه ای که نام زیبای تو "جان جانانم" را از دهان شهرام که جان جانان هر دویمان است شنیدم. ممکنه خیلی مصداق نداشته باشه ولی به یاد این بیتی افتادم که خودت در "کیش" برایم گفتی:

چه خوش باشد که سِرّ دلبران      گفته آید در حدیث ِدیگران

پی نوشت ِ افشاگرانه: من معمولاً پستهام را در ثبت موقت نگه میدارم تا اول از همه "جان جانانم" بخونه و بعد از این که نظرش را پایین پستم نوشت اونو در معرض دید شما عزیزانم میذارم. آن چه که در زیر می خوانید یکی از اون کامنتهای مخفیانه ی "جان جانانم" است. در ضمن کامنتهای پست قبل را نیز کامنتیدم!

خاتونکم یهو خیلی دلم برات تنگ شد به خدا با خوندن این پستت. چقدر قشنگ نوشتی. الهی من به قربونت "بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود/ این همه قول غزل تعبیه در منقارش" به خدا قسم که هر چه بوده و هر چه هستم همه از شوق تو بوده و هست. و این هم بیتی از فال امروزت که خواستم نیت کنی و همه ش را پشت تلفن برات خوندم:

شکایت ِشب ِهجران نه آن حکایت حالی ست       که شمّه ای ز بیانش به صد رساله بر آید

 

عمری کار....

هر چی میخوام پستهام را کوتاه بنویسم نمیشه. دوستان عزیزم گلپر و پونی خواسته بودند که از مملکت شیطان بزرگ براشون بگم. پاسخ به این سوال همونقدر سخته که وقتی یکی از این اجنبی ها میپرسه ایران چه جور کشوری است و میمانم معطل که خداوندا خدایا چقد این خاله سوسکه بی وفایه, چه جوری بگم چه جوریه؟!

راستش توضیح و تشریح اقتصادی و جامعه شناسی و نفتی و غیره کار من نیست. پس اونی که میدونم میگم. قبل از هر چیز بگم که حساب دولت اینجا از مردم جداست مثل همه جای دنیا. این نابغه ی دوران که ادعا میکنه فرستاده ی خداست و انگار امر بر خودش هم مُشتبه شده که هر شب از طرف خدا براش وحی میاد که ای فرزند من حواست باشه که تو برای فصل کردن آمدی.....نی برای وصل کردن آمدی نماینده ی مردم امریکا نیست, محبوبیتی در بین مردم نداره پس هر کجا ناله نفرینی دیدید منظورم به اون و دار و دسته ی ورپریده شه و نه مردم.

هر چی توی فیلم ها می بینید از در و دیوار و مدل خونه ها و شهر و ....همه همونه. ساکنین امریکا عمدتاً مهاجر هستند پس از چش غره رفتن و چپ چپ نگاه کردن خبری نیست, حداقل در کالیفرنیا. مردمانی بسیار مهربان و شوخ طبع هستند ولی به طرز حرف زدن, پوشش یا اعتقادات کسی مطلقاً نمی خندند آخه ماماناشون یادشون داده اند که  فقط به چیزای خنده دار بخندند و مسخره کردن و احساسات کسی را جریحه دار کردن به چشم اینا خنده دار که نیست هیچ, توهین آمیز هم هست. حالا اگه پسر عمه ی کسی در امریکاست و خلاف همه ی اینها براش اتفاق افتاده بهش حق میدم چون اینها که میگم به طور کلی است و استثنا در همه جا وجود داره. باری, قتل و دزدی و تجاوز زیاد اتفاق می افته که اتفاقاً همه ش هم شایعه نیست! اما فکر نکنم در اینجا بیشتر از سایر کشورها ی دیگه باشه, فرقش اینه که: 

۱- هر جُرم و جنایتی را که اتفاق میفته در رسانه های خبری عنوان می کنند و در موردش بحث میشه, در نتیجه به چشم زیاد میاد. ۲- این همه جمعیتی که از تمام دنیا در این کشور پهناور ریخته خب معلومه که چهار تا دزد و دغل هم توشون پیدا میشه ۳- چون میخوان فیلماشون هیجان انگیز بشه پس هی توش آدم دزدی و هزار تا کار دیگه میشه که ملت وسط فیلم خوابشون نبره.

اون نامردی ها و بی ناموسی هایی که در بعضی از سریالهای اینا می بینید فرهنگ غالب اینجا نیست. اکثریت مردم خوب, زحمتکش و صبح تا شب مشغول کار هستند. در روایات آمده که سرزمین فرصتهاست, خب هست واقعاً. یعنی برای هر کسی در هر زمینه ای امکان پیشرفت هست مگر این که طرف خودش نخواد. فقط در فرمهای استخدامی سن و سال آدم را می پرسند و در شرایط عادی کسی سوال نمی کنه که چند سالته, ازدواج کرده ای یا نه, حقوقت چقده, مستاجری یا خودت خونه داری و یا....چون اینا همه  تفتیش عقاید محسوب میشه و لاجرم هرگز نمی پرسند:

به کدام مذهب هست این    ز کدام ملت هست این   که کُشند عاشقی را

و من به عنوان یک متخصص در امور سوتی دادن به همه بشارت میدم که اگه علاقه به مهاجرت دارید چنانچه امکانش فراهم شد کمترین واهمه ای نداشته باشید, جدی میگم. هر کسی هم که میترسه از رانندگی و بی زبانی و آی کیوی پایین و ....بهش توصیه کنید وبلاگ منو بخونه که از دو گُلاره کور بشم اگه یه کلمه ش دروغ و تیارت باشه (ترا خدا سفارش کنید کامنت یادش نره).

عرضم به حضور انورتان دم در هر خونه ای یک صندوق هست که بهش میگن mail box, یادم باشه پرزیدنت که شدم اینم عوض کنم چون اسم درستش bill box باید باشه. باکس که میدونید چیه همون جَعوه. بیل هم غیر از اونی که ایشالله بخوره تو کمر بعضی ها به معنی صورتحساب است. اونایی که در امریکا هستند و هی دم از دلتنگی میزنن همه شون از دم دروغ میگن, کافیه هر روز برن در اون صندوق را باز کنند تا مُرده و زنده شون را جلوی چشمشون ببینند.

اوه راستی....یادتون باشه که اگر به سلامتی به اینجا آمدید وقتی جایی زنگ می زنید شماره موبایل تون را ندید که بدبخت شُدید رفته پی کارش. فقط شماره ی خونه, حالا میگم چرا. در طی روز که خونه نیستید, نمیتونید باشید....اینجارو که بیخودی بهش نمیگن "عمری کار" پس تا غروب هیشکی بهتون دسترسی نداره اونایی که براتون مهمن از صبح تا ایواره  ۴۵ دفعه به موبایل تون زنگ زده اند. وقتی هم که خونه هستید تلفن را هرگز جواب ندید, معمولاً دو گروه از ۵ عصر به بعد زنگ میزنند فروشنده های شرکتهای تبلیغاتی و طلبکاران. حالا اگه یه بار هم جواب دادید هول نکنید ها....خونسردی خود را حفظ کرده و مثل من که خاتون باشم به این مکالمه ی تلفنی که از انگلیسی به فارسی ترجمه شده دقت بفرمایید:

 اون: های, ببخشید میشه لطفاً با خاتون صحبت کنم.

من: های از بنده, متاسفانه مامانم خونه نیستن اگه پیامی دارین بفرمایید.

اون: نه هانی, ممنون! باید با خودشون صحبت کنم, چه وقت میان که بازم بهشون زنگ بزنم؟

من: ممنون ِ الله,  نمیدونم اگه اینشالله رحم به دل قُنسول بیفته و بهشون ویزا بدن دو ماه دیگه.

 و این بود موضوع  انشای ما

 

اُهوی, اُهای, اُهایو....

امریکاییها یه ضرب المثل دارن که میگه: شنیدن کی بُوَد مانند دیدن منم تا به چشم خودم ندیده بودم باورم نمی شد که امریکا حتی از آلمان ِ به اون نازی هم بزرگتر باشه.

اینم بگم که همیشه بهترین نمره را از جغرافیا می گرفتم از بس به این درس علاقه داشتم. یه روز خانم یعقوبی معلم جغرافی مون داشت نقشه ی امریکا را نشون می داد و همه ی شاگردها از بزرگی و وسعت این کشور کف به دهان آورده بودند ولی من گفتم خانم اجازه! ما فکر می کنیم این جهانخوار که الهی خدا خوارش کنه همون طور که واسه همه ی دنیا نقشه های گُنده گُنده میکشه خب پس حتماً نقشه ی کشورشون را هم خودشون کشیده اند....نه؟! خانم یعقوبی سر در دامان تفکر فرو برد و اینطور که شنیده ام هنوز از اون توو در نیامده.

تازه فقط اون نبود که, موقعی هم که فیلم Heat را دیدم نمیدونید چه جیگری از من خون شد از بس اون عزیز دل مادر Robert De Niro از ترس گیر افتادن به دست اون یکی عزیز دل مادر Al Pacino اون همه راه را می دوید, من خیلی دقت کردم و پی بردم که شهرشون باید خیلی بزرگ باشه که حتی آل پاچینو یه بار هم با هلیکوپتر ماشین رابرت را تعقیب می کرد. شک ندارم کارگردان خودش نفسش گرفت و کات داد وگرنه این ننه مُرده ها حالا حالاها باید می دویدند. دیدن این فیلم هم به من ثابت کرد که اگه شهرشون این همه درندشت باشه پس دیگه وای به حال مملکت شون.

آهان یه چیز دیگه....اون اوایل که به کالیفرنیا آمده بودم هر وقت به دوستام در اُهایو زنگ میزدم و از هفت دل خواب می پریدند تعجب می کردم که چرا شبها اینقده زود میخوابن؟! هیچوقت هم روم نمیشد ازشون بپرسم تاااااااا چند سال بعدترش که توی تلویزیون داشت ساعت پخش بعدی برنامه را اعلام میکرد و "سیلویا" یکی از همسایه ها خونه مون بود, ازش پرسیدم که چرا این تلویزیون ما دو تا ساعت را نشون میده بعد اون گفت این وقت ِ اولی مال اینجاست و دومی مال شرق. گفتم خیال نکن با آدم شوتی طرفی هااا مگه شرق اینجا هم در میاد پس چرا توی ایران بسته شده؟! گفت شرق ِ امریکا را میگم مثلاً  اُهایو, که با کالیفرنیا سه ساعت اختلاف زمانی داره یعنی ساعت ۹ شب اینجا میشه ۱۲ نیمه شب اونا.

حالا اینا رو داشته باشید تا یه روز که برم بانک و  همون "سیلویا" را ببینم و اون بگه که شوهرش امروز صبح با ماشین رفته "اُهای" شب هم بر میگرده. منم بگم آخه مگه شماها مرض دارید اسامی و کلمات را مخفف می کنید که تلویزیون ِ به این راحتی بشه تی وی و حالا هم که اُهایو شده اُهای. از اون گذشته خالی بندی هم حدی داره, مگه تو خودت چند سال پیش به من نگفتی اُهایو اون سر امریکاست و با ماشین اگه تختِ گاز هم بری سه شبانه روز در راهی تا برسی؟! حالا چه جوری شوهرت صبح رفته و شب هم خونه خواهد بود اونم با ماشین؟!

تیر از غیب خورده خندید و گفت: نه جانم منظورم این نیست که شوهرم رفته اُهایو Ohio بلکه اون رفته اُهای که شهر کوچکی است همین دور و بر که با ماشین یک ساعت راهه و Ojai را به لفظ اسپانیایی که بخونی میشه اُهای چون  j  در این زبان ح/ه  تلفظ میشه.

گفتم: اوهوی سیلویا, حالا که اینجوریه خودم بعد از آرنولد فرماندار میشم و دستور میدم تمام تابلوها را به فارسی بنویسند اسم اُهای را هم عوض میکنم و از غصه ی شماها میذارم قُسطَنطَنیه تا حالتون جا بیاد.

پی نوشت: جریمه برای بعضی از دوستان عزیزی که در پست قبلی مرحمت داشته و گفته بودند من سه موضوع بی ربط را نوشته ام. باید این پست را ۱۷ مرتبه خوانده ربطش را دریابند و بعد نظر بدن, لطفاً علا و پروانه هیچستان به خودشون نگیرن یه وخ.