تو آمدی اُمید ِ دلنواز من ز شهر شعرها و شورها
جان جانانم یادت میاد در همان اولین چت مان چه صمیمانه خودت را معرفی کردی با عکس و تفصیلات و از همان سلام ِ اول "تو" خطابم کردی؟! از من عکس نخواستی تا بعدها که خودم فرستادم, هیچوقت وب کم نخواستی, نپرسیدی کجا زندگی می کنم تا خودم برات گفتم بدون این که مجبور باشم حرفم را ثابت کنم. تو اصلاً همین طوری هستی, هر چه که بهت بگم نه به تکرارش نیازی هست و نه برای اثبات حرفم قسم و آیه لازم دارم و یا دلیل و مدرکی.
یادت میاد چقدر دلم میخواست حتی برای یک بار هم که شده زمان چت برای تو روز باشه و من شب زنده داری کنم پای کامپیوتر؟! سه چهار روزی بیشتر از آشنایی مان نمی گذشت و ساعت برای تو حدود ۵ صبح بود, دل که نمی کندم بروی با این حال الکی اصرار می کردم برو بخواب. و تو گفتی:" مگر خواب و قراری هم برای ما گذاشته ای"؟!...به روی تو نیاوردم چی گفتی اما این حرف ِ تو کُشت مرا.
یادت میاد یک بار که به مسافرت کوتاهی در رابطه با کارم رفته بودم و تو میدانستی که در آن سه چهار روز دسترسی به اینترنت ندارم, وقتی برگشتم چه "آف لاین" هایی برام گذاشته بودی؟!... "بیا بگشای در دلتنگم....ای دوست قبولم کن و جانم بستان....ترا من تا ابد چشم در راهم"....فقط یک ماه از آشناییمان می گذشت و اگر چه با هم صمیمی شده بودیم ولی این طوری هم که حرف نمی زدیم. در اون لحظه که اونها را می نوشتی هیچ فکر نکرده بودی من از خوندن اونها ممکنه جنون بگیرم؟!
یادت میاد با وجود اختلاف زمانی زیادی که بین ما بود قرار قبلی برای چت نمی گذاشتیم و هیچوقت بیشتر از ۵ دقیقه تاخیر نداشتیم؟! تو میدونستی که برای من هیچ چیز مهمتر از حرف زدن با تو نیست و هر کجا باشم خودمو می رسانم. ولی یک روز خیلی خیلی دیر رسیدم.....یک بابایی چراغ قرمز را رد کرد و کوبید به ماشینم و نتیجه این شد که پلیس آمد و آمبولانس و مرا به اورژانس بردند. هیچ جایم نشکسته بود جز دلم که نگرانِ نگران شدن تو بود. خدا میدونه چه فیلمی بازی کردم تا رضایت دادند که مرخص بشم.....ساعتها بعد وقتی رسیدم تو هنوز "آن لاین" بودی. بهت گفتم:" ماشینم توی راه خراب شده". دروغ هم نبود خراب شده بود خب. آن شب را با شیرینی حرفهای تو خوابیدم و فرداش با دردی کُشنده در تمام بدنم بیدار شدم ولی ارزشش را داشت.
یادت میاد از همون ابتدا "دایره المعارف ِ من" خطابت کردم؟! از بس شیفته ی علم و دانش تو شده بودم که چقدر از شعر, ادبیات, موسیقی, تاریخ, جغرافی, ریاضی, فلسفه, اقتصاد, کامپیوتر و همه چیز اطلاعاتی جامع داری و با چه صبر و حوصله ای و به زبانی ساده برام توضیح میدادی. من ضمن این که از تک تک حرفهات جان می گرفتم هر روز حیران تر می شدم که یک ادیب, یک فیلسوف و یک دانشمند چرا این همه وقت و انرژی برای کسی چون "من" صرف می کنه.
یادت میاد که بیشتر حرفهات را در دفترم یاددداشت می کردم؟! آن موقع نمیدانستم که تمام این حرفهایمان در آرشیو یاهو خواهد ماند ولی تو که می دانستی....پس چرا هیچوقت نمی گفتی:" بعداً آنها را بنویس". راستی چه جوری اون کُندی مرا در تایپ کردن تحمل می کردی؟!
تا قوّت ِ عشق ِ تو بدیدم سر گشتگی م بسی فُزون گشت
جان جانانم یادم میاد از اشعار بی نهایت عاشقانه ای که می نوشتی گُر می گرفتم. نمیدونی چقدر دلم می خواست بپرسم:" با من بودی"؟!....از خدا می خواستم که منظورت من بوده باشم ولی می ترسیدم بپرسم که مبادا بگویی:" نه بابا این فقط در رابطه با موضوعی بود که حرفش را میزنیم". و شاید پیش خودت فکر کنی چقدر این خاتون کم جنبه است هاااا حالا ما یه چیزی گفتیم. و بعد از اون یا دیگه شعر ننویسی یا محتاط بشی.
یادم میاد که بیشتر وقتها حرفی یا بیت شعری را همزمان می گفتیم و این مربوط به دورانی بود که فقط چت می کردیم بعد که همدیگرو ملاقات کردیم و در تمام مدتی که با هم بودیم بارها و بارها این اتفاق افتاد و حالا هم که تلفنی و باز در چت هایمان.
یادم میاد که یک روز با هیجانی وصف ناپذیر از سی دی جدیدی که خریده بودی "کنسرت چکناوریان" صحبت می کردی. به تو که نگفتم ولی باور کن نزدیک بود دق کنم که چرا من ندارمش....که گفتی:" برو ایمیلت را چک کن". بند رفتن نفسم را متوجه نشدی ولی تا دقایقی توانایی تایپ کردن نداشتم. همان آهنگی که دیوانه ت کرده بود, همان "لالایی " که قول دادی یکی از همین روزها برام بفرستیش را داشتم می شنیدم. در فرهنگ لغتِ تو: یکی از همین روزها = در جا, همین لحظه, همین ثانیه.
یادم میاد که خیلی پر توقع بودم و بعد از ساعتها چت کردن باز دلم می خواست صبح که بیدار میشم ایمیلی از تو داشته باشم و یک بار هم بهت گفتم: "اگر میلت کشید میلی برام بده و البته که اصراری نیست.... تا یار که را خواهد و میلش به که باشد" و تو چقدر خوشت آمد از این حرف من. روز بعد ایمیلی از تو داشتم که هر کلمه ش آتش به جانم میزد و قطعه ای "دف" را که به طرز بسیار زیبا و شگفت آوری نواخته بودی ضمیمه کرده بودی....اون روز خیلی دیر سر کار رفتم.
یادم میاد تهران که بودیم اس ام اس میزدم که نیم ساعت دیگه وقتی از خونه بیرون آمدم بهت زنگ میزنم و میگم کجا همدیگر را ببینیم. می آمدم توی کوچه و تو دم در بودی با یک شاخه رُز. اما هرگز نتونستی رُزی را پیدا کنی که از خودت زیباتر و خوشبوتر باشه.
گل صد برگ به پیش تو فرو ریخت ز خجلت که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد
یادم میاد اولین شبی که در شیراز بودیم گفتی: "من همیشه کسانی را که دوست می دارم در یک مدار قرار میدم و نزدیکی و دوریشان به من در آن مدار بستگی به میزان علاقه ای است که به آنها دارم و یا اهمیتی که برام دارند ولی خاتون نمیدونم چرا از همون اول ِ اول تو چنان در دل ِ من رفته که جان در بدنی" توی حیاط ایستاده بودیم. از شنیدن این حرفت زانوهام سست شد و لرزی سراپایم را گرفت. تو فکر کردی که اون لرزش من از سرماست کاپشن ت را در آوردی و وقتی اونو دورم می پیچیدی خیلی محکم و در عین حال با لطافتِ تمام مرا در آغوش گرمت گرفتی.
یادم میاد که اگر می گفتم:" جان جانانم فردا یادم بنداز که از ایران ایر فلان فرم را بگیرم". فرداش که می آمدی فرمها دستت بود. هیچوقت جرات نداشتم بگم از چیزی خوشم میاد که میشد حکایت کرمانشاه که از نُقلهای اونجا تعریف کردم بدو رفتی چند کیلو از اونو برام خریدی. همین دو هفته ی پیش بسته ای از نیویورک برام رسید. فرستنده ایرانی ولی نا آشنا بود, کنجکاوی باعث شد بازش کنم و دیدم که اون هدایا را تو به این دوستت که به تازگی در ایران بوده داده ای که برام بفرسته. خودت بگو من چه کار کنم از دست تو؟!
یادم میاد در اون مدتی که ایران بودم و همه ش اینور اونور میرفتیم تو چقدر پول خرج میکردی, خیال نکنی حواسم نبود هااا اونم با نرخهای سرسام آور ایران....آیا حریف تو شدم که برای یک بار هم که شده بذاری من صورتحسابی را بپردازم؟!
چگونه سر بر آورم ز خجلت دوست که خدمتی به سزا بر نیامد از دستم
یادم میاد که همین چند روز پیش از من سوال کردی:" یادته اون روز توی تاکسی نرسیده به پارک ساعی چی گفتی؟! یا اون شب در شیراز وقتی که قلیون می کشیدیم در مورد طعم تنباکوی آن چی گفتی"؟. تو انگار تمام حرفها ی منو ضبط کرده ای....آخه تو چطور اون همه پر حرفی های من یادته؟! اونم دونه به دونه و با ذکر محل و در رابطه با موضوعی که حرفش را زده بودم.
یادم میاد در همین کنسرت اخیر "شهرام ناظری" که در لس آنجلس برگزار شد با وجودی که نزدیک سن بودم سیل اشکهایم از افسوس ِ نبودنت مجال نمی داد که چهره ی نازنینش را به وضوح ببینم. بعد از اتمام برنامه از او خواهش کردم که روی سی دی جدیدش را برای تو و به اسم تو امضا کند نمیدانم برای اطمینان از درست شنیدن آن بود و یا چون اسم قشنگت برایش آشنا بود, یا شاید هم هر دو....به هر حال دو بار اسم تو را تکرار کرد و آه....محال است حتی تو بدانی آن حس مرا در لحظه ای که نام زیبای تو "جان جانانم" را از دهان شهرام که جان جانان هر دویمان است شنیدم. ممکنه خیلی مصداق نداشته باشه ولی به یاد این بیتی افتادم که خودت در "کیش" برایم گفتی:
چه خوش باشد که سِرّ دلبران گفته آید در حدیث ِدیگران
پی نوشت ِ افشاگرانه: من معمولاً پستهام را در ثبت موقت نگه میدارم تا اول از همه "جان جانانم" بخونه و بعد از این که نظرش را پایین پستم نوشت اونو در معرض دید شما عزیزانم میذارم. آن چه که در زیر می خوانید یکی از اون کامنتهای مخفیانه ی "جان جانانم" است. در ضمن کامنتهای پست قبل را نیز کامنتیدم!
خاتونکم یهو خیلی دلم برات تنگ شد به خدا با خوندن این پستت. چقدر قشنگ نوشتی. الهی من به قربونت "بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود/ این همه قول غزل تعبیه در منقارش" به خدا قسم که هر چه بوده و هر چه هستم همه از شوق تو بوده و هست. و این هم بیتی از فال امروزت که خواستم نیت کنی و همه ش را پشت تلفن برات خوندم:
شکایت ِشب ِهجران نه آن حکایت حالی ست که شمّه ای ز بیانش به صد رساله بر آید