قسط....
سالها پیش که تازه طلاق گرفته بودم و زار و زندگی را از دست داده بودم بعد از اینکه یه کمی به خودم مسلط شدم دیدم اینجوری که نمیشه و باید مقداری اثاث مثاث بخرم.
رفتم به یک مبلمان فروشی...از اینا که زنجیره ای هستند و در سراسر امریکا شعبه دارند. کلی تیر و تخته خریدم که شامل مبل و صندلی و سرویس خواب میشد. همه ش با هم شد حدود پنج هزار دلار اونم از دم قسط ماهی صد دلار.
از اون جایی که از قرض و قسط خیلی بدم میاد شروع کردم به ماهی پانصد دلار قسط دادن بلکتم هر چه زودتر تموم بشه و جون من راحت.
سه ماهی بدین منوال گذشت و یکروز که از نزدیک اون فروشگاه رد میشدم دیدم یه تابلویی به این طول و به اون عرض زده اند که این مغازه به علت ورشکستگی تعطیل شده است. رفتم سر گذاشتم به شیشه دیدم پاک خالی ِ خالی شده و جون میده واسه گل کوچیک!
راستش یه کمی هول کردم و گفتم ای بابام هی...حالا که ورشکست شده اند لابد خیلی خونی توونی هستند و همین روزاست که بیان بگن یالله باید تمام بدهی باقی مانده ات را یکجا پرداخت کنی. اگه اینطوری بشه چکار کنم؟! بعد خودم را دلداری می دادم که غلط می کنند حرف زیادی بزنند. بهشون میگم اصلن نمیخوام مال خودتون بیاین وردارین ببرین. ولی اگه گفتن نه نمیبریم استفاده شون کردی و...چه خاکی به سرم بریزم؟!
خلاصه...تا ماهها منتظر بودم سراغی از من بگیرن ولی اگر شماها از اونها حال و خبری شنیدید منم شنیدم. تو گویی دستی از غیب با وایتکس اومد و اونها را از صحنه ی روزگار محو کرد. نه هیچوقت نامه ای ازشون دریافت کردم نه تلفنی نه هیچی!
وقتی خیالم راحت شد که دیگه سراغم نمیان آی آتیش گرفتم. آی افسوس خوردم. آی خودمو سرزنش کردم که چرا گرونترین اجناس را برنداشته بودم. چرا صرفه جویی کردم و برای سرویس ناهار خوری م اون بوفه خوشگله را نگرفتم. چرا میز تحریر و مخلفاتش را که خیلی هم لازم داشتم نخریدم. حالا اینا همه به کنار... چرا قسط های به اون سنگینی دادم!
پی نوشت: همین داستان را دیروز برای یکی از دوستانم تعریف می کردم گفت این که میگن انسان ذاتاً طمع کاره بیخود نیست ها...تو به اون سه هزار و پونصد دلاری که نوش جونت شد فکر نمی کنی ولی غصه ی اون هزار و پونصد دلار را میخوری!
کوزه ی چشم ِحریصان پُر نشد تا صدف قانع نشد پُر دُر نشد
پی نوشت ۲: اعلام ورشکستگی کردن یکی از امور عادی در امریکاست که شامل افراد و شرکتهای کوچیک و بزرگ و...همه میشه.
یکسری کردیت کارت دست همه هست که تا میتونن ازش اعتبار میگیرن و بعد در پرداخت بدهی ها می مانند. البته....بعضی افراد یا شرکتها هم از روی زرنگی و با حساب و کتاب قبلی این کارو میکنند. پول و پله را به جای امنی منتقل می کنند و خیلی راحت اعلام ورشکستگی می کنند. این جوری دیگه هیچ تعهدی ندارند.
این شرکتی که من در موردش نوشتم خیلی بزرگ بود و تمام شعب شون در کل امریکا بسته شد و جالبه که بدونید هیچ ضرری هم بهشون نخورد زیرا... این است امپریالیسم.