نفرین به سفر....
نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر، که هر چه کرد، او کرد
چه زود می گذرند این لحظه ها، بانو!
کاش این عقربه ها می دانستند که چه دلتنگ می شوم و چه بی تاب، آنگاه که ظالمانه به لحظه ی وداع نزدیک می شوند.
از سنگ ناله خیزد؟! نه عزیز من! همه ی هستی در جدایی مان اشک می ریزد.
تو که بروی گو این جان من هم برود. جان که نه! همه ی انچه هستی است گو فنا شود. تو که نیستی کجا رنگ دارد گل؟! کجا طراوت دارد باران؟! کجا لطافت دارد بهار؟! و کجا وسعت دارد آسمان؟! همه از تو رنگ و طراوت و لطافت و وسعت دارند، ای جان ِ جان ِ هستی!
+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین ۱۳۸۷ ساعت 20:21 توسط خاتون
|