عرضم به حضور ذی حضورتان آمدم پست جدید بنویسم که یادم افتاد اول به جان جانانم زنگ بزنم چند روزی تلفنم قطع بود و صحبت نکرده بودیم...شماره را که گرفتم فکر کردم درست نیست شما دوستان گلم را منتظر بگذارم و برای این که حوصله تان سر نرود تلفن را گذاشتم روی اسپیکر شما هم بشنوید.

 قرمزهای جیگری منم و آبی های آسمانی جان جانانم... حواستون باشه: 

- سلام جان جانانم.

 - سلاااام  عزیزم، چطوری؟ 

- خوبم مرسی تو خوبی؟ 

- شکر بد نیستم چه خبرا؟

 - خبر؟ خبر؟...صبر کن...الان کانال تی وی را میذارم روی CNN تا خبرها را داغا داغ گوش کنی. 

 می خنده.

- نه جدی چه کارا میکنی؟!

- هیچی...امروز عصر با دوستام رفتیم بولینگ... جات خالی.

- دوستان به جای ما... بازم باختی؟!

- باختم؟ من اصلاً باخت تو کارمه؟!

- کیش را که یادت نرفته چند دور باختی.

- ای زیر خاک بره این دل پر شفقت من که عمداً می باختم تا عشقم را به تو ثابت کنم.

 از ته دل میخنده...فکر میکنه شوخی میکنم باهاش! 

 - خدا نکنه...خب اصلاً معلوم هست کجاها هستی؟!

- والله از تو چه پنهان من ایران بودم. بک کار خیلی فوری پیش اومد که مجبور شدم بیام و زود برگردم.

- آررررره؟! 

- آره...باور کن. خیلی هم دلم میخواست ببینمت ولی خب متاسفانه حتی وقت نکردم بهت زنگ بزنم. ببخشید.

 - حتماً باور می کنم! عمراً اگه تو ده مایل از خاک امریکا اینورتر بیای و دلت نخواد منو ببینی.

- چه اعتماد به نفسی! مگه من عاشق و خاطر خواه تو هستم؟!

- نه... تو که نیستی اصلاً....منم که نیستم ابداً... پس با هم بی حسابیم. حالا چی شد که بعد از سفرت!! به ایران دلت خواست به من زنگ بزنی؟!

 - آخه امروز اینجا روز نیکوکاریه و منم گفتم یک کار نیک انجام بدم و به تو زنگ بزنم.

 - آهان پس این شد که مرحمت تو بانوی نیکوکار شامل ما شد... واقعاً بنده نوازی کردید.

می خندیم هر دو... شدیداً.

- نه جدی...گفتم خاتون مان رفت خارجه...دور شد...پاک ما را فراموش کرد.

- خب حقم داری همچین فکری بکنی...آخه اون وقتها که هر روز هر روز بهت سر میزدم همسایه دیفال به دیفال بودیم ولی حالا افتاد مشکلها...شرمنده.

- نه اشکالی نداره انگار رسم زمانه اینجوری شده.

-  همیشه اینجوری بوده تو دیر متوجه شدی... جانم.

 هر دو می خندیم.

.........................(قربون صدقه رفتنهای او)

.........................(قربون صدقه رفتنهای من)

- حالا کی میای؟! 

- کجا؟! 

- ایران دیگه.

- واسه چی بیام؟! ( خودمو لوس می کنم میدونم الان میزنه زیر آواز با اون صدای قشنگش) 

- حافظ می فرماید: صبا گر چاره داری وقت ِ وقت است....که درد اشتیاقم قصد جان کرد

- این شعر از حافظ ه؟!

- نه از عمه ی منه!

- آخی...نازی...تو چقدر از من پیش عمه خانمت تعریف کرده ای که اونم مثل خودت اشتیاق دیدن منو داره.

می خندیم هر دو.

- غم...خور....تو...من...

- چی؟! جان جانان صدات قطع و وصل شد نفهمیدم...الهی من مُردم...غم دوری منو می خوری؟!

- نه بابا این حرفها چیه؟! مرد که نباید غم دوری زن را بخوره...مرد باید غم دنیا را بخوره.

با  اون لحن جدی و غضبناکی که میگه غش میکنم از خنده.

- نگران شدم گفتم لابد دلت برام تنگ شده.

- نه نگران نشو...نشده.

هر دو از ته ته دلمان می خندیم.

- راستی دیدی که توی وبلاگم چه افشاگری ازت کردم نرم نرمک!

- راستی خوب شد گفتی الان باید تُند تُندک برم تا ترافیک خیلی سنگین نشده!