به نِگین, نَگین هاااا....
تقدیم به بانوی طناز ِ شعر و ادب ِ مجازستان : "نگین شیراز"
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا عاقل کند کاری که باز آید به کنعان روزی ز سر سنگ عقابی به هوا
نمیدونی تا کجا میره ما را رها کنید در این رنج بی حساب ما نیز آب را گل نکنیم با قلبی پاره پاره بو نرم و
سخت چو گل شد یارش گل در اندیشه که چون می روی بر بام ما ای جان جهان دوش چه خورده ای دلا
خو کن به تنهایی که تنها ماندم تنها رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل توانا بُوَد هر کس نمی داند خموش
یعنی که نمودند در آینه ی صبح است ساقیا برون آی دمی ز ابر و باد و مه و خورشید و فلک به مردم نادان
دهد زمام مراد گرم یاد آوری یا نه میازار موری که دانه کش است بیا بگشای در دلتنگم و دیدار تو درمان
من است جز رنگ رخت زمانه قرعه ی نو می زند به نام شما خوشا شما که جهان و هر چه در او هست
صورتند و تو که بی وفا نبودی پر جور و جفا به عاشق تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه
چون سیل غارتگر اومد خونه را ویرونه کرد پدر تو بود فاضل مادر کجاست گهواره ی من نیازم ترو هر روز
دیدنه از لبت دوستت دارم میدونی که این کار دله گناه من نیست در شهر نگاری که دل به تو دادم فتادم
به بند ای گل همین پنج روز و شش باشد پر کن پیاله را کین جام می و خون دل هر یک به کسی
دادند دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت ما را سری است با دوست که گر
خلق روزگار دشمن به شکار آمده امروز تر کن از این می لبی که یاد یاران خوش است خلوت اگر یار یار
من باشد نه آن که عطار بگوید هر کسی را نَقل او با عقل او هم بر نهید با این که ناله می کنم از دل که
آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن آینه میشکنه هزار تیکه میشه اما باز تو هر تیکه اش عکس عارض
ساقی در آن کو دلش را برده ای هر کس که روی تو بوسید چشم من بیا منو یاری بکن لب همان لب بود
اما ریگ آموی و درشتی های او به دشت پر ملال ما پرنده مردنی است یک چند در این بساط بازی کردیم
رفتم به میان در میانم می سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد دوستان منع کنندم که چرا دل به تو
دادم که دلم می شکنی همای اوج سعادت ز گهواره تا گور گفت دوشبنه روز میلاد منه اما شعر تر انگیزد
خاطر که حزین باشد زیر بارند درختان که تعلق دارند ای خوشا شیراز و آن رخشان نگین اش که عشق
آسان نمود اول ولی عاشقان شِکوه ز هجران تو دارند ساقیا قدحی پر شراب کن....
پی نوشت: این سفر نه... اون یکی سفر که ایران بودم یک روز عصر با جان جانانم رفتیم پارک جمشیدیه...آخی یادش به خیر. ظهر اون روز من ناهار یک جایی مهمون بودم و تا رسیدم خونه جان جانان اومد و رفتیم.
اینقدر از دیدنش ذوق زده شدم که به فکرم نرسید کفشهام را عوض کنم و با همون پاشنه بلند و تق تقی...چند قدمی که اون سر بلایی های صخره ای را رفتیم دیدم نمیشه...کفشهامو در آوردم گرفتم دستم و پا برهنه روی اون سنگهای داغ و بعضاً خنک راه می رفتم.
اون بالای بالا که رسیدیم یک جایی نشستیم و جان جانانم مثل این که داره با خودش زمزمه میکنه این اشعار را میخوند غافل از این که منم می شنوم و دارم از شدت خنده میمیرم. ازش خواهش کردم که با خط خوشگل و ماهش توی تقویمم اونو بنویسه...امروز به فکرم رسید که تا اون نصفه ها را که او نوشته بقیه اش را هم من ادامه بدهم و نتیجه این شد که می بینید.
در ضمن دیدم خطوط خیلی توی هم رفته فاصله دارش کردم که راحتتر بشه اونها را بخونید. در ضمنی دیگر من رفتم بخوابم گوود ِ همه تون نایت!