بیایید بیایید به گلزار بگردیم....
"ادریانا" Adriana را سه چهار سالی میشود که می شناسم. چندی پیش زنگ زد و گفت به یک کارمند احتیاج دارد که شنبه و یکشنبه ها کافی شاپ اش را بگرداند از من پرسید اگر کسی را می شناسم معرفی کنم. من هم درجا گفتم کی بهتر از خودم. با کمال میل این کار را می کنم اصلاً من اگر هفت روز هفته را کار نکنم مریض میشوم. خیلی خوشحال شد و روزهای آخر المپیک بود که مشغول شدم و خوشبختانه در آنجا تلویزیون هم بود و بازیها را تا جایی که میشد دنبال می کردم. بگذریم که بی تلویزیون هم من این کار را خیلی دوست دارم و خاطرات جالبی از برخورد و گفتگو با مردم دارم که هر کدامش میتواند موضوعی برای نوشتن در وبلاگم باشد.
باری، ساعت شروع این کافی شاپ چهار صبح است و چون نصف ِ کامروایی من بابت همین سحر خیز بودنم است مشکلی بابت بیدار شدن به آن زودی ندارم. یکی دو روز پیش... صبح که داشتم میرفتم و هیچ تنابنده ای در خیابان نبود گفتم اگر همه ی دنیا الان خواب هستند چطوریه که تا من مغازه را باز می کنم و هنوز قهوه ها را درست نکرده ام ملت مثل اجل میریزند؟ از اینکه تمام خیابان عرصه ی تاخت و تاز من بود و بس بسیار مسرور بودم که یکهو دیدم یک ماشین پلیس درست جفت من دارد گاماس گاماس میراند. در آن ساعت روز و آن خلوت ِ مطلق جرمی نبود اگر ده مایل هم بالای سرعت مجاز میرفتم ولی خب عکس العمل طبیعی من این است که وقتی پلیس می بینم سرعتم را از حد معمول هم کمتر می کنم.
جناب سروان مسافت زیادی را تایر به تایر من آمد و بعد دیدم که سرعتش را کم کرد و رفت پشت سر من و چراغش را روشن کرد که یعنی بزن کنار. همان لحظه یادم افتاد که کمربند ایمنی را نبسته ام. خوشبختانه تاریک بود و تا پیاده شود و به من برسد سریع بستمش. بعد از سلام و صبح به خیر گفت چرا اینقدر یواش میری؟ گفتم خیلی دوست دارم تندتر بروم ولی شما را که دیدم ترسیدم. خندید و گفت میشه تصدیقت را ببینم؟ کار نشد نداره. فقط یک نگاه به آن کرد و از اینکه نبرد توی ماشین سابقه ام را چک بکند فهمیدم که خلافم هر چه هست خیلی سنگین نیست. گفت هنوز هم در این آدرس زندگی می کنی؟ گفتم بله (بفرمایید توو دم در بَده). گفت میدونی چرا نگهت داشتم؟ و من که هرگز و هرگز نمی دانم چرا اینها من را نگه میدارند با همان بلاهت همیشگی گفتم نه والله. گفت چراغ سمت راست جلوی ماشین ات خاموش است، میدانستی؟ گفتم نه سرکار. گفت خب همین، میخواستم بهت یاد آوری کنم که درستش کنی. راستی کجا میروی صبح به این زودی؟( میخواستم ببینم فضول کیه که حالا فهمیدم) گفتم فلان کافی شاپ. گفت ساعت چند باید اونجا باشی؟ گفتم چهار. نگاهی به ساعتش کرد و گفت دیرت شده که. گفتم خب بله اگر بعضی ها منو نگه نداشته بودند یک ربع پیش اونجا بودم. باز هم خندید و گفت روز خوبی داشته باشی. منم گفتم یوو توو.
رفتم سر کار و به کلی ماجرای چراغ و آقا پلیسه را فراموش کردم و عصری نزدیکهای خانه بودم که یادم افتاد، ای وای اگر فردا باز همین جناب مرا ببیند چه؟ حالا این موقع روز شنبه هم که مکانیکی باز نیست. یک مغازه لوازم یدکی سر راهم بود، لامپ را خریدم و بارک الله خودم عوضش کردم و داشتم می آمدم که به طور ناگهانی خاک و خاشاکی به هوا بلند شد و هوا روزگار چنان به هم ریخت که انگار نه انگار چله تابستان است و با خودم فکر کردم چه زود شد خزان...
فکر این آهنگ زیبا از سرم در نیامد و مدام آنرا زمزمه کردم اما از این که پس و پیش میخواندمش حرصم گرفت. پیدایش کردم و هر چه بیشتر گوش دادم بیشتر لذت بردم و همان وقت که تایپش می کردم شاید برای اولین بار متوجه شدم که در سراسر این آهنگ هیچ بیتی تکرار نمی شود و باز فکر کردم اگر این روزگار بود از شعری به این بلندی حداقل چهار پنج تا تصنیف در می آوردند و به قول آریا ی عزیزم آهنگ گذاشتن روی آن جداً کار خیلی سختی بوده. بد نیست بدانید که شعر "شد خزان" از رهی معیری است و خواننده و آهنگساز سید جواد بدیع زاده. روح هر دوشان غرق رحمت باد.
به هر حال...غرض از گذاشتن آن پست این بود که چون خیلی گرفتارم و مثل همیشه در صحنه ی اینترنت نیستم بدین وسیله هم زنده بودنم را اعلام کرده باشم و هم این که اگر کسی مثل من همه ی شعر را به ترتیب نمیداند، بداند.
ای خدا چاره ات را بکند خاتون...شهر را آشوب کردی که. مگه مرض داری دل ِ همه را شور می اندازی. باور کنید که اصلاً قصد نگران کردن شما عزیزانم را نداشتم و از صمیم قلب از تک تک شماها طلب بخشش دارم. میدانم که آن پست با سایر پستهای من همخوانی نداشت ولی هیچ تصورش را هم نمی کردم که چنان برداشتهایی بشود و اعتراف می کنم که بعد از دیدن چند تایی از کامنتها آتش شرارت در دلم شعله ور(تر) شد و دلم می خواست بدانم هر کسی برداشتش از آن پست چه خواهد بود و این نهایت ِ خباثت من بود. میدانم. مگر خدا از سر تقصیرات من بگذرد.
پی نوشت: جان جانانم یکی دو ساعت پیش زنگ زد و گفت ستم به یاران تا چند؟! تو که کُشتی همه را. بدو برو یا یک پی نوشت برای آن "شد خزان" بگذار و یا یک پست جدید بنویس. اطاعت ِ امر شد آرام جانم.