برای علا....
علا جان...دوست داشتم با زرد که رنگ مورد علاقه ات است بنویسم ولی میدانی که زرد روی زمینه سفید گم می شود، فکر کردم اگر می شد زرد به کار ببرم شاید برایت تنوعی می شد در این روزهایی که سیاهپوش شده ای و یا هر چه دور و برت می بینی سیاه است... شرمنده که نشد.
علای عزیز و خوبم، ای کاش این حرفها را برایت نمی نوشتم ای کاش به قول خودت زمان به هشت، نُه روز پیش بر می گشت و " امیر" هنوز بود...ای کاش این کلمه ی لعنتی ِ تسلیت هرگز و هرگز کاربردی پیدا نمی کرد آنهم برای تو که عزیزی چون " امیر" را از دست داده ای.
میدانم پروازش به دیگر سو ترا از پا درآورده است و میدانم هیچ کلامی و هیچ سخنی تسلی خاطر تو نخواهد بود و از آن غم جانکاه نخواهد کاست.
چاره ی من اما چیست...جز اینکه بگویم رووله ام علا دلم کِزَه می کند برای تو، همسر و فرزندان امیر و تمام کسانی که مرگ آن نازنین را باور نمی کنند.
تا دوست داریم
تا دوست دارمت
تا اشک ما، به گونهء هم، می چکد ز مهر
تا هست در زمانه، یکی جان ِ دوستدار
کِی مرگ تواند،
نام مرا بروبد از یاد روزگار؟
بسیار گل، که از کف من، برده است باد
اما من ِ غمین
گلهای یاد ِ کس را، پرپر نمی کنم
من، مرگ هیچ عزیزی را، باور نمی کنم
می ریزد عاقبت،
یک روز برگ من
یک روز، چشم من هم، در خواب می شود
زین خواب، چشم هیچکسی را، گریز نیست
اما درون باغ،
همواره عطر باور من، در هوا، پُر است
(سیاوش کسرایی)