من که حیران ز ملاقات توام         

چون خیالی ز خیالات توام

از همان روزی که برای اولین بار با "او" چت کردم مهرش به دلم نشست.

گفت که شرکتی در تهران دارد و حالا برای انجام ماموریتی به آلمان آمده....از زندگیش و شکستی که در عشق خورده بود صحبت کرد. چه بی شیله پیله حرف می زد....چه دید عمیق و همه جانبه ای به زندگی داشت... با چه دقتی حرفهای مرا می خواند. چه به جا و به موقع بیت شعری را که یک دنیا معنی داشت در جوابم می نوشت....و همچون من چه ارادت و شیفتگی به "شهرام ناظری" داشت.

آن شب تا صبح خوابم نبرد. از شوق این که با او حرف زده بودم و از ترس این که مبادا صبح بیدار شوم و بدانم که همه ی این ها را خواب دیده ام.

روز بعد و روزهای بعدتر هم حرف زدیم. یک دوستی بی ریا.... یک اعتماد دو طرفه.... و یک درک متقابل در حال شکل گیری بود و هر روز عمیق تر می شد. یک دوستی در دنیای مجازی که ارزشش از هر دوستی واقعی بیشتر و بالاتر بود. برای من چت کردن با او از سر تفنن نبود بلکه یک نیاز بود. یک کشش درونی به کسی که داشت تا اعماق جانم نفوذ می کرد. انگار سالهای سال او را می شناخته ام و او بهتر از خودم مرا می شناخت.

حسرت دیدارش را داشتم. عجیب دلم می خواست صاحب آن افکار انسانی و آن احساسات پاک را ببینم و از طرفی می ترسیدم که مبادا با یک دیدار این احساس خوبی را که دارم از دست بدهم.

با وجودی که تلفن همدیگر را داشتیم هیچ وقت به هم زنگ نزدیم. بارها شماره اش را می گرفتم ولی به آخرین رقم که می رسید قطع می کردم. با این قلبی که در حال انفجار بود چطور می توانستم حرف بزنم؟! گرفتن ویزای امریکا اگر غیر ممکن نباشد بسیار سخت خواهد بود پس امکان آمدن او به این جا عملا منتفی بود! یک بار به او گفته بودم شاید تابستان به دیدارش بروم.

تا این که....دو هفته به عید مانده یک شب خوابش را دیدم که با لحنی غمگین گفت:" چرا تابستان؟ مگه الان چه عیبی داره"؟!..... صبح روز بعد زنگ زدم به یک آژانس مسافرتی و بلیط گرفتم.

هفت آسمان را بر درم از هفت دریا بگذرم            چون دلبرانه بنگری در جان سر گردان من

اول تصمیم داشتم "سورپرایزش" کنم و بی خبر بروم ولی بعد پشیمان شدم اگر می رفتم و او در مسافرتی خارج از آلمان بود چه؟!....به او گفتم و چنان شور و اشتیاقی نشان داد که اگر سر سوزنی هم به این سفر شک داشتم از بین رفت.

به آلمان که رسیدم برای اولین بار به او زنگ زدم....تمام بدنم می لرزید. نمی دانم چه گفتم و او چه گفت؟! فقط میدانم که قلبم جا کن شد: صدا همان صدای مردانه و قشنگی بود که در خواب با من حرف زده بود. 

به منزل دوستم "مریم" که در "هامبورگ" زندگی می کند وارد شدم و  دو روز بعد "او" که در شهری دیگر زندگی می کرد به دیدارم آمد. به همدیگر عکس داده بودیم و من می دانستم که خیلی خوش قیافه است. ولی وقتی آن قامت رعنا و آن چهره ی "یوسف" مانندش را از نزدیک دیدم قلبم هری ریخت. در دل گفتم : فتبارک الله احسن الخالقین (نمیدانم درست نوشته ام یا نه)؟!

دست دادیم و نشستیم.... کمی به حرف و احوال پرسی های معمول گذشت....بهترین هدایا را برایم آورده بود: یک دی وی دی از "شهرام ناظری" و یک جلد "دیوان حافظ" که در صفحه ی اول آن با خط بسیار زیبایش برایم نوشته بود:

نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار                  چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

بعد از صرف ناهار و چای باز همان حرفهای کلی بود و من احساس کردم که اگر این فضای موجود برای من تا این حد سخت است برای او باید کشنده باشد. صدایش کردم به اتاقی که وسایلم در آنجا بود تا سوغاتی ناقابلی را که برایش برده بودم بدهم در ضمن کمی دو تایی حرف بزنیم. در اتاق را بستم که صدایمان بیرون نرود و همان جا پشت در ایستادیم.

به دفعات تشکر کرد و من نیز به دفعات "قابل نداره" گفتم و دیگر هیچ. سکوت سنگینی حاکم شد نگاهش یا به زمین بود و یا به اطراف. یک آن در چشمانم نگاه کرد و من ذوب شدم.

باورم نمی شد که طی چند ماه گذشته تقریبا هر روز و هر بار حداقل به مدت سه چهار ساعت چت کرده بودیم از همه چیز و همه جا گفته بودیم و حالا هیچ حرفی نداشتیم که بزنیم. تشویش و دلهره ی من شروع شد. تنها چیزی که مرا کمی آرام نگه می داشت این بود که من هرگز به او به طور مستقیم نگفته بودم که: "شب و روز در قلب و ذهن من است....که خوابی که دیده بودم باعث این سفر شد....که از همان ابتدا عشقش با جان من عجین شده بود ....که او همان آرزوی محال من است....که "یوسف " گم گشته ی من بوده و حالا پیدا شده".

اگر چه پیوند روحی عمیقی بین ما ایجاد شده بود ولی خب آدمیزاد است دیگر شاید ظاهر من برای او مهم تر از آن باشد که فکرش را می کردم پس اگر از من خوشش نیامده باشد عذاب وجدان نخواهد داشت چون این یک دیدار معمولی بود نه رومانتیک او هم در "چت" هایمان از احساسش نسبت به من آشکارا حرفی نزده بود.... پس اشکالی ندارد مگر نمی شود دو دوست با هم ملاقاتی داشته باشند؟!

نمی دانم اینها را برای چه کسی می گفتم چون اگر برای خودم بود که می دانستم همه ش پوچ است. می دانستم که با قلبی مرده به امریکا بر خواهم گشت. می دانستم که همه چیز را با یک تصمیم عجولانه به باد داده ام. می دانستم که آن دنیای خوبی را که برایم ساخته بود به دست خود ویران کرده ام. می دانستم که پس از این دیدار باز اگر "چتی" در کار باشد دیگر "آن" که داشتیم نخواهد بود.

با تمامی این اوصاف آن یک میلیون فکر را که در چند ثانیه به مغزم هجوم آورده بود پس زدم. دل یک دله کردم و به عنوان تشکر از هدایایش و به پاس این که آن همه راه را برای دیدن من آمده بود خیلی معمولی و دوستانه او را در آغوش گرفتم و وقتی هیچ حرکت و عکس العملی از او ندیدم یقین پیدا کردم که: نباید به این سفر می آمدم.

درست در همین لحظه "جان جانانم" با صدایی که می لرزید گفت:  

"من چه در پای تو ریزم که پسند تو بُوَد            سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست"

مرا محکم به خود فشرد و بویید و بوسید....