کیش مهر....
در کیش عشقبازان راحت روا نباشد
خاطرم نیست که سفر به "کیش" را او پیشنهاد کرد یا من. شاید هم هر دو با هم...مثل بیشتر حرفهایمان که هر دو در یک آن می گفتیم. هر چه بود سفری سه روزه را تدارک دیدیم.
در تمامی طول راه باران می بارید و هوا طوفانی بود ولی نه طوفانی تر از دل من. دستهایمان از همدیگر جدا نمی شدند و سر در گوش هم داشتیم...گویی ما را با این جهان کاری نبود.
این جهان وان جهان مرا مطلب کین دو گم شد در آن جهان که منم
"جان جانانم" سوییت بسیار قشنگی را رزرو کرده بود که از هر هتلی پر ستاره تر بود...خورشید هرگز در آن غروب نکرد و ماه نیز از آن بیرون نرفت.
در آن جزیره ی آرامش بود که از چشمه ی زُلال محبتش سیراب شدم...هر دو دریا دل بودیم پس رازهای مگویمان را نیز به هم گفتیم...و من در اقیانوس عشقش بیش از هر زمان دیگر غرقه شدم.
در آن کیش مهر بود که عهد و پیمانی ابدی بستیم...و من طعم خوب خوشبختی را برای اولین بار در زندگیم چشیدم...سه روز در زیر یک سقف بودن با مردی که تا سر حد جنون می پرستم مرا مجنون ترین کرد. در آنجا "من"نبودم "او" نبود..."ما" بودیم.
"مرا مگو که چه نامی به هر لقب که تو خوانی" از همان ابتدای آشناییمان مرا "خاتون" خطاب کرده بود و در"کیش" از من خواست که خاتون قصه هایش باشم تا ابد.
چنان مسحور او بودم که یادم نیست از چه جاهایی دیدن کردیم...چه غذاهایی خوردیم...چه کسانی را دیدیم...و یا هوا چه طور بود؟!
هر چند آن سه روز به سرعت سه پلک بر هم زدن گذشت...اما یاد آوری آن لحظات بعد از گذشت بیش از سه ماه هنوز طراوت و تازگی روز اول را برایم دارد...از فکر کردن به آن خاطرات زیبا تا سی سال....نه تا قیامت سرمست خواهم بود.
ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی
هنوز در شگفتم...از آن همه لطف...از آن همه شوریدگی...و از آن همه عشق. عشقی به دور از هر نوع سوداگری و معامله...عشقی به پاکی صبح....به دلنشینی شب....و عشقی به زیبایی خود عشق.
یک بار پدرم به من که نوجوان بودم و عاشق مطالعه گفت:" هدفت از کتاب خواندن این نباشد که تُند تُند تمامش کنی تا ببینی که آخر آن چه می شود چون آخر آن اصلا مهم نیست...مهم مراحلی است که داستان طی می کند و شیوه ی رفتاری و طرز تفکر شخصیتهای کتاب است که هزاران نکته آموزنده دارد و میتواند راهگشای زندگیت شود...بعد خودت هر جور که می پسندی برای آن داستان پایانی بگذار".
و این دقیقا حکایت عشق است!! عشق...نقطه ی آغاز آن و روندی که طی می کند...مهم این است که این سعادت را داشته ای که "آن" شوی...مهم این است که از وقتی که آتشش در جانت می افتد لذّتی بالاتر از آن سوختن نمی خواهی...مهم آن لحظاتی است که زندگیت مملو از نشاط و شوری پایان ناپذیر می شود...حضورش را در تک تک سلولهای بدنت حس می کنی...و به گذشته ی نه چندان دور که فکر میکنی می بینی که زندگیت چقدر بی روح و بی جان بوده.
با وجود دوری و دلتنگی زندگی ت سرشار از اُمید می شود...حرارت آن آتش هستی سوز دلیل بودنت می شود...قلبت به وسعت اقیانوس می شود...به بی کرانی افق...عاری از هر بغض و کینه...و عاشق می شوی بر همه عالم.
چون سر آمد دولت شبهای وصل بگذرد ایام هجران نیز هم
هر چند "کیش" در لیست مسافرت هایمان مقام آخر را دارد ولی نقطه ی عطفی بود در شکوفایی هر چه بیشتر عشقمان. یک شروع تازه و متفاوت در ادامه ی پیوند دو جان که حالا دیگر تمام و کمال یکی شده است.
اگر تمامی دوران آشناییم با "جان جانان" را به کوزه ای از شراب تشبیه کنم که هر روز و هر لحظه با نوشیدن جرعه ای از آن مست میشدم "دُرد" آن شراب..... "کیش"خواهد بود.
بیا تا سری در سر خُم کنیم من و تو... تو و من همه گم کنیم