پس از اون لحاظ....
بیا تا قدر همدیگر بدانیم
که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم
دوست عزیزم "رها " از من خواسته بود از افرادی که در زندگی من بیشترین تاثیر را داشته اند نام ببرم و یا ذکر خیری بکنم....من هم که عمرا روی این نازنین را زمین بندازم!!
من فکر می کنم همه آدمهای دور و برمان در زندگی ما نقش داشته و دارند! حالا این که ما کدامین را بیشتر دوست داریم حسابی است سوا....
-- از پدرم که "پاکباز" و مردم دوست بود دست و دلبازی و احترام به دیگران را یاد گرفتم.
-- مادرم بیش از حد" بدبین" است به همه چیز و همه کس... من بسیار"خوش بین" شدم.
-- دوست بسیار عزیزی دارم که با رفتارش به من آموخت : غم دیگران غم ما نیز هست ولو این که کمی دیرتر به سراغ ما بیاید.
-- از حاجی که در کلاه برداری و دروغ گویی دومی نداشت آموختم آنچه را که باید از "بی ادبان" آموخت.
-- همسایه ای داشتیم که با وجودی که از خیلی جهات وضع بسیار خوبی داشت باز به همه "حسادت" میکرد و خودش از این بابت به شدت رنج می برد....من از همان بچگی به طور ناخود آگاه یاد گرفتم که"حسود" نباشم.
-- دوستی دیگر که مظهر خوبی و نیکوکاری است! همیشه لبخند به لب دارد و مهم نیست که چه کوهی از غم و گرفتاری بر روی دلش سنگینی میکند هرگز تلافی آن را بر سر کسی دیگر در نمی آورد و همواره آماده ی کمک و یاری رساندن به دیگران است.
-- در کالج استاد انگلیسی داشتم که همیشه مرا با تمام زبان نفهمی! نابغه می دانست! و چنان صادقانه آنرا نشان میداد که من اگر درحال مرگ هم بودم کلاس او را از دست نمی دادم و همین تشویقها ی او باعث شد که سریع راه بیفتم این استاد فقط به من زبان یاد نداد بلکه با کرداری بزرگ منشانه نسبت به من که یک خارجی بودم نشان داد که هرگز بر روی انسانها بر اساس رنگ/ملیت/شغل/نژاد و....حکومت کشورشان قضاوت نکنم.
-- و...."جان جانانم" که عشق را به من شناساند....
عشق بی قید و شرط را....
آن عشقی را که فقط در کتابها خوانده و یا در فیلمها دیده بودم!
آن نوع عشقی که در اشعار "مولانا" و "حافظ" می خواندم و همواره به مخاطب آنها غبطه می خوردم.
عشق از آن نوع که حتی به خواب هم نمی دیدم و چنان دور از ذهنش میدانستم که آرزویش را هم نداشتم.
عشقی به لطافت برگ گل و به استواری کوه....
عشقی بی منت و دو جانبه....