سفر نامه ی 2....
شما مست نگشتید, وزان باده نخوردید
اون شب را تا صبح توی فرودگاه سر حال و قبراق حرف زدیم و از دلتنگی هامون گفتیم, بقدری از دیدن ِ آن آرام ِ جان خوشحال بودم که برام فرقی نداشت کجا هستیم.
جان جانانم چهار تا سی دی که مجموعه ی کاملی از آهنگهای شهرام ناظری ( عشق مشترکمان) بود را برام آورده بود و با ذوق فراوانی همه را در لپ تاپ دانلود کرد که برای شنیدن صدای جان نوازش مجبور نباشم هی سی دی عوض کنم. (بچه م نمیدونست که من اون لپ تاپ را برای خودش آورده ام و قصد برگرداندنش را ندارم).
آگست گذشته که به کنسرت آن عزیز ِ دل (شهرام) رفته بودم خودش و گل پسرش "حافظ ناظری" روی سی دی جدیدشان( اشتیاق رومی) را امضا می کردند که من علاوه بر سی دی خودم یکی هم برای جان جانانم گرفته بودم, چند بار پیش آمد که آشنایی داشت میرفت ایران و من از جان جانانم می پرسیدم میخوای سی دی تو بدم این دوستم بیاره؟! اونم همیشه می گفت نه, باید از دست خودت بگیرمش.
در این فاصله یک سی دی دیگه از شهرام ناظری به بازار آمد به نام "کتاب عُسرت" که معرکه است و واسه عزیزم گرفته بودمش. اون شب توی فرودگاه مهر آباد یهو دست کردم توی کیفم و گفتم وای خدا مرگم بده دیدی سی دی ها تو یادم رفت, هی میگم یه چیزی را فراموش کرده ام. جان جانانم هیچ هم جا نخورد و گفت عیبی نداره هواپیمایی که باهاش اومدی داره برمیگرده, میری میاریش. صد بار بهت نگفتم اگه قراره بی سی دی بیای, اصلاً نیا. منم بغض کردم (الکی) و گفتم جدی میگی؟ برم؟ با عصبانیت گفت معلومه که جدی میگم! ولی باید از روی جنازه ی من رد بشی که بذارم بری.( خیلی لوسی جان جانانم, از این حرفت هیچ خوشم نیامد).
نمیدونم مهندس این هواپیماها کدوم نابغه ای بوده و یا چه فکری در سر داشته که از این هیکل غول آسای هواپیما فقط یک وجب جا را برای دستشویی تعیین کرده. با وجودیکه لباس اضافه به همراه داشتم که نزدیکای ایران نو نوار کنم ولی توی اون جای تنگ و ترش آدم اینقده می خوره اینور اونور که بیزارش میشه. من به مارک لباس و آخر ِ مد بودن اهمیت نمیدم اما تمیزی تن و لباس خیلی خیلی برام مهمه و از این که دو شبانه روز بود کفش از پا در نیاورده بودم و لباسم را عوض نکرده بودم دیگه داشتم دیوونه می شدم.
پروازی که قرار بود ساعت هشت صبح باشه تاخیر داشت و بالاخره خدا خواست و ساعت نه و نیم سوار هواپیما شدیم. چشمهای هر دومون حسابی مشغول آلبالو و گیلاس چیدن بودند که به کیش رسیدیم. درسته که من مدت زمان بسیار طولانی در راه بودم ولی جان جانانم هم کم بیخوابی نکشیده بود و از ساعتی که فهمیده بود من دارم میام ایران به قول خودش از شدت هیجان خواب و خوراک را فراموش کرده بود.
به دلیل خاطرات خوب پارسال مان در کیش جان جانانم سعی کرده بود همان سوییت قبلی را بگیره ولی پر بوده که یکی دیگه را گرفته بود, فاصله ی این دو تا یک خیابون بود. با تاکسی از جلوی اون قبلی که رد شدیم نشانم داد و گفت یادش بخیر! این خونه ی پارسال مون بود.
ظهر رسیدیم به این سوییت مان که بسیار زیبا بود و دلباز با تمامی وسایل. یک دوش آب گرم خیلی چسبید. خستگی و خواب از یادمان رفت. هر دو هلاک ِ یک لیوان چای بودیم و بیشتر از اون, هلاک ِ همدیگه....
من و تو حق داریم که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم