از لطف ِ تو چون جان شدم، وز خویشتن پنهان شدم

 

ای هست ِ تو پنهان شده، در هستی ِ پنهان ِ من 

 

بالاخره رسیدیم به جایی که امن و امان بود و حالا دیگه من بودم و آن بُت ِ بنده نواز، از من همه لابه بود و از وی همه ناز! تلافی یک سال دوری و این همه دلتنگی را در آوردیم.....بعدش سه چهار ساعتی را خوابیدیم. غروب رفتیم بیرون و تازه یادمون اومد که در این مدت هیچ غذایی نخورده ایم، چیزکی خوردیم که یادم نیست چی بود و از یک فروشگاه کلی مواد غذایی خریدیم و برگشتیم.  

جان جانانم یک جلد "کلیات شمس تبریزی" بسیار نفیس را برایم کادو آورده بود و در صفحه ی اولش با خط محشرش نوشته بود:

 

"من که حیران ز ملاقات توام

 چون خیالی ز خیالات توام

 

عزیزم، خاتونکم!

 

شیرین ِ خسرو، لیلی ِ مجنون و شمس ِ مولانا همه هیچ اند آنگاه که تو دلبری بیاغازی.

 

بت ِ شیرین حرکات ِ مجمع الحسنات ِ من".

 

از دیدن این کلمات با آن خط زیبا، آن چشمان مست و آن بوی خوش آیا حق نداشتم تا پنج صبح بیدار نگهش دارم؟!....

منم سوغاتی هاشو که قابلی هم نداشت بهش دادم. همان شب جان جانانم گفت اگه موافقی چند روزی را بریم شمال. هر چه فکر کردم دیدم که همش توی راه بودن و اون همه بار و بندیل را با خود کشیدن برای هر دومون خیلی خسته کننده است قبول نکردم، اونم اصراری نکرد. خیلی از این اخلاقش خوشم میاد که در هیچ کاری اصرار نمیکنه و منو در معذوریت اخلاقی قرار نمیده، یک بار یک حرفی را میزنه و ازش رد میشه.

 

آشپزی کردن برای من واقعاً تفریحه و دوست داشتم که تمام این مدت را خودم غذا درست کنم بخصوص که تجربه ی پارسال را هم داشتم و میدونستم که هر بار بیرون غذا بخوریم خیلی گرون میشه و با این عزیز هم نمیشه حرف از تقسیم خرج زد. بهش گفتم و زیر بار نرفت، گفت که دلش نمیخواد من زحمت بکشم و باید استراحت کنم. با این حال من یه کمی از پیش بردم و فقط روزی یک بار بیرون غذا میخوردیم و بقیه اش را در خونه یک چیزایی سر هم بندی می کردیم. عجیب هر دو کم اشتها بودیم و در هر وعده دوتاییمون به اندازه ی یک بچه هم غذا نمی خوردیم. 

تا اینجا سه روز شیرین و لذتبخش از اقامتمان در کیش می گذشت، غروب که هوا خنک می شد میرفتیم بیرون و شب ساعت یازده دوازده بر می گشتیم و تا چهار و پنج صبح بیدار بودیم...

 

یک روز صبح که my sleeping beauty ( زیبای خفته ی من) خواب بود رفتم برای ok کردن بلیطم. شب قبل بهش گفته بودم که اگر زودتر بیدار بشم میرم بیرون. البته من می بایست چهار روز قبل از پروازم بلیطم را  ok  می کردم و  هنوز کلی وقت داشتم، ولی از اونجایی که در این جور کارها صبر و طاقت ندارم اون روز صبح رفتم. کارم انجام شد و نزدیکهای ظهر که برگشتم زیبای خفته ام همچنان در خواب ناز بود، رفتم توی اون یکی اتاق( این آپارتمان دو خوابه بود) و بی سر و صدا روی تخت دراز شدم، از این که بزودی بازم ازش جدا خواهم شد دلم بد جوری گرفته بود. به پهلو دراز شده بودم رو به دیوار و پشت به در، که یهو منو از پشت بغل کرد اولش ترسیدم چون مثل گربه نرم و کاملاً بی سر و صدا اومده بود و انتظارش را نداشتم پرسید چرا نیامدی توی اون یکی اتاق پیش من؟ گفتم دلم نیامد بیدارت.....جمله ام تمام نشده بود که بغضم ترکید و حالا گریه نکن کی گریه کن. آاااخ که چقدر شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم....محکم منو توی بغلش گرفته بود و هی می پرسید چی شده؟! مگه می تونستم حرف بزنم.... اما اینقدر با لطافت تمام ناز و نوازشم کرد و خالصانه قربون صدقه ام رفت و عاشقانه سر و هیکلم را بوسید که زبونم باز شد و دست از لوس گری برداشتم!