سفر نامه....
سفر اخیر من به ایران فقط و فقط برای دیدن جان جانانم بود و بس. یعنی به خانواده و آشنایانم هیچی نگفته بودم (هر کدوم از شما هم که منو می شناسید بالا غیرتاً به گوش خانواده ام نرسونید که تکه بزرگه ام گوشم خواهد شد) وقتی که تصمیم به مسافرت گرفتم از چند روز قبلش هر بار که با جان جانانم صحبت می کردم به شکلی کاملاً موذیانه از کار و بارش می پرسیدم تا اطمینان پیدا کنم وقتی به ایران میام او در سفر یا حذر نباشه.
این دفعه هم نشد که سورپرایزش کنم, دوست داشتم سر زده و بدون اطلاع قبلی بیام ولی نشد که بشه چون ساعت یازده شب می رسیدم به فرودگاه امام و از اونجا باید می آمدم تهران. واقعاً راضی به زحمتش نبودم اما خداییش دیوانه وار دلم میخواست شکل و شمایل نازش را در بدو ورودم ببینم. میدونستم که بعد از حدود سی ساعت پرواز و توقفها و معطلی های بیخودی همون یک ساعت فاصله از فرودگاه امام تا تهران برام کشنده خواهد بود, این شد که اون پست کذایی را نوشتم و بعدشم از آمستردام باهاش تلفنی حرف زدم.
وااااای که چقدر این راه طولانیه, اگر قراره جابجایی کشورها انجام بشه من آرزو می کنم ایران را بذارن جای مکزیک که تا اینجا با هواپیما یک ساعت راه بیشتر نیست و از این بابت به مکزیکی ها خیلی حسودیم میشه. در طول راه نتونستم بخوابم و کتابی را که به همراه داشتم از صفحه ی دومش اون ورتر نرفت. از این که هی ساعت را نگاه کنم و ببینم بعد از این همه مدت فقط یک ربع گذشته کلافه می شدم برای همین با خانمی فرانسوی که کنارم نشسته بود و انگلیسی را هم به سختی صحبت می کرد سر حرف را باز کردم, غنیمتی بود که کشدار بودن زمان را از لس آنجلس تا هلند متوجه نشوم. از هلند تا ایران کنار پنجره بودم که دو تا صندلی بیشتر نداشت و دختر جوانی که بغل دستم نشسته بود تا خرخره مشروب خورده بود و از شدت گیجی در تمامی طول راه خواب بود شایدم بیهوش.
قلبم داشت از گلوم بیرون می آمد وقتی که بلندگوی ایران ایر اعلام کرد تا دقایقی دیگر هواپیما به زمین خواهد نشست....از فکر این که عزیزترین عزیزم الان اون پایین منتظر منه تمام تنم می لرزید. نمیدونم چطور توصیف کنم که چه عمری بر من گذشت تا وسایلم را گرفتم و از پشت شیشه جان جانانم را دیدم که برایم دست تکان می داد....اگر بگم زیباترین لحظه ی عمرم بود اغراق نکرده ام و خدا میدونه تا برسم توی سالن چند دفعه رفتم توی دیوار و نزدیک بود زمین بخورم....وقتی نزدیکش رسیدم زانوهام می لرزید و قدرت قدم برداشتن نداشتم و نمیدونستم چکار کنم باورش برام سخت بود که در کنار یار نازنینم هستم. می دیدم که مردم بساط ماچ و بوسه و در آغوش گرفتنشان به راه است ولی نمیدونم چرا من همش می ترسیدم یکی گیر الکی بده و معطلم کنه جان جانانم اما دل و جراتش بیشتر از من بود و بی خیال ِ ملت ِ نظاره گر زیباترین رز قرمز دنیا را به من هدیه کرد و بعد با شور تمام در آغوشم گرفت و صورتم را بوسید.
پارسال سه روز ِ زیبا و پر خاطره را در "کیش" گذراندیم و همان وقت قرار گذاشته بودیم که دیدار بعدی مان هم در آن جزیره ی عشق باشد پس یک ماشین در بست گرفتیم تا فرودگاه مهرآباد. ساعت دو صبح رسیدیم ولی در اون ساعت پروازی برای کیش نبود و از اون گذشته بلیط ما هم برای ساعت هشت صبح بود. از آقایی که کارمند فرودگاه بود سراغ پریز برق را گرفتیم برای استفاده از لپ تاپ, با مهربانی تمام ما را به گوشه ی دنجی در سالن برد که مبلی نسبتاً راحت در آنجا بود و گفت که تا هر وقت دوست دارید همینجا بنشینید. خدا عمرش بدهد که باعث شد آن چند ساعت را از اینترنت پر سرعت فرودگاه بهره مند شویم و جان جانانم هم در این میان با چای و قهوه و شیرینی و حرفهای دلنشین و جوکهای دست اولش آن شب را به خاطره ی بسیار خوبی تبدیل کرد.... اثری از خستگی در وجود هیچکدام از ما نبود.