پیش تر گفته بودم که این سفر مختص ِ جان جانانم بود و هیچ کدوم از آشناهام نمیدونستن که من در ایران هستم. حالا باید بزنه و یک شب که با جان جانانم رفتیم توی یک سوپر مارکت, دختر همسایه مون را که از بچگی با هم بزرگ شده ایم در دو قدمی خودم ببینم...نفسم بند رفت...که ای وااای الان میره به خانواده اش میگه و اونا به خانواده ی من میگن و واویلا میشه! ولی در همون ثانیه ای که من فکر کردم منو دیده, دولا شد که یک چیزی را از زمین برداره یا بند کفشش را ببنده یا هر چی...که من سریع دویدم بیرون و جان جانان هم مات و متحیر خودشو به من رسوند و...اون شب از خیر خرید کردن گذشتیم.

 

غروب روز بعد رفتیم بیرون و پس از کلی گشت و گذار و پیاده روی و غذا خوردن, خرید کردیم و کنار خیابون برای تاکسی وایسادیم. یک تاکسی نگه داشت که مسافری از اون پیاده شد و رفت که از صندوق عقب وسایلش را برداره, من یهو نگاه کردم و دیدم اون آقای مسافر, دایی ِ شوهر خواهرمه....آی بخشکی شانس!! آخه یکی نیست بگه دایی جان, تو که استاد دانشگاه و مقیم امریکایی توی کیش چکار می کنی؟! دست جان جانان را گرفتم و د ِ دررو...

 

باور کنید اگر نذر و نیاز کرده بودم که یک آشنایی را در کیش ببینم و حتی اگر قرار قبلی گذاشته بودم با دختر همسایه و دایی جان, باز اینطور نمی شد...خوشبختانه هر دو مورد به خیر گذشت, شاید هم قسمت بود که من زنده بمونم که بیام و اینارو برای شماها بنویسم.

 

برگشتیم خونه و طبق ِ معمول ِ شبهای دگر, تا خود صبح ناز و نوازش به راه بود...جداً که من این دو هفته را جزو عمرم حساب نخواهم کرد از بس خوش گذشت به هر دوی ما. اون شب خیلی با هم صحبت کردیم در مورد همه چیز, از جمله این که مکان زندگیمان کجا باشه. به جان جانانم گفتم:

 

- ببین عزیز دلم, میدونم که تو زندگی در خارج از ایران را دوست نداری و من هیچ اصراری برای آمدن تو نمی کنم, اما اگر تصمیم گرفتی که بیایی یک چیز را بخاطر بسپار و اونم این که تو برای نقل مکان و مهاجرت باید انگیزه ای بسیار قوی داشته باشی یعنی صرف نظر از من دلیل دیگری هم داشته باشی که اون دلیل خیلی چیزها میتونه باشه ادامه ی تحصیل یا کار یا...به هر حال یک چیزی که باعث بشه در اونجا هدف دیگه ای هم داشته باشی. من دوست ندارم تو هم روزی به سرنوشت من و امثال من دچار بشی که همینجور قضا قدری پا در رکاب شاهزاده گذاشتیم و دیری نپایید که دیگه نه در غربت دلمون شاد بود و نه رویی در وطن داشتیم...من هر چقدر هم هلاک ِ زندگی با تو باشم باز راحتی ترا مقدم بر خودم میدونم...این که منو دوست داری و صرفاً به خاطر من بیایی اونجا کافی نیست. دلم نمیخواد که داشته های تو که الزاماً همه هم مادی نیست تبدیل به نداشته بشه, موقعیت ِ خوبی که در مجامع فرهنگی/ ادبی ایران داری و همین شغلی که ازش لذت میبری و براش زحمت زیادی کشیده ای و چیزهای دیگه را به محض ورود به امریکا و ابتدا به ساکن نخواهی داشت, یعنی زمان میبره تا در اون محیط جا بیفتی و راه بیفتی. اون باغ ِ سبز!! ممکنه برات خیلی هم سبز نباشه و تو هم مثل همه ی ما غربت نشینها, یهو احساس کنی زیر ِ پات خالی شده و بدون پشتوانه شده ای. منظورم از پشتوانه, مادی نیست بلکه به لحاظ روحی و روانی میگم.  

  

من اگر به ایران برگردم به شهر و مملکت خودم بر گشته ام, ولی تو وارد محیطی خواهی شد که حداقل یک سال اولش را هر لحظه دلت میخواد برگردی ایران... البته که عادت می کنی اما صادقانه بگم پوستت کنده میشه تا انس بگیری. این که تو مسافرتهایی به آلمان و یا سایر کشورهای اروپایی داری کاملاً فرق داره چون تو برای کار میری و موقت. من حاشا نمی کنم که محیط امریکا را دوست دارم و از نظم و اجرای قانون در اونجا واقعاً لذت میبرم حالا این که چه بر من گذشت و چقدر زمان برد تا به اونجا عادت کنم خودت همه را میدانی...ولی حاضرم همه ی اونها را جا بذارم و بیام ایران پیش تو... اما از طرفی هم دلم میخواد تو اون گرین کارت را داشته باشی شاید روزی به دردت خورد, حتی اگر اون روز من در زندگیت نباشم. پس روی حرفهای من فکر کن و تصمیم نهایی را بر اساس خواسته ی قلبی خودت بگیر.

 

با من صنما دل یک دله کن       گر سر ننهم آنگه گله کن