مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه است

 

گلپر نازنین در پست قبلی حرف خوبی زده بود که اینها بیشتر پند نامه ی عاشقانه است تا سفر نامه.  راستش من در توصیف جاهایی که رفتیم و چیزهایی که دیدیم مهارت ندارم، شاید به این دلیل که همه ش چشمم به جان جانانم بود و گوشم به سخنش و از بیشتر جاها تصویر محوی دارم به مصداق همین بیتی که در بالا نوشتم. تازشم کار را باید به کاردان سپرد پس سری به وبلاگ دوست خوبم سیاوش  بزنید که پُره از عکسهای زیبا و توضیحات جالب در مورد جاهای دیدنی کیش.

 

به هر حال.... روزها از پی هم با سرعت می گذشت و ما از هر لحظه اش نهایت استفاده را می کردیم. الان که به اون روزها فکر می کنم جداً جایی برای تاسف خوردن نمی بینم، هر ثانیه اش شیرین بود و دلنشین...سرشار از عشق و دلدادگی...مملو از لحظات ناب!

 

این سفر کلاً بسیار متفاوت بود با سفر و دیدار قبلی مان. پارسال، ما دو دوست مجازی بودیم که تازه در دنیای واقعی با هم آشنا شده بودیم ولی امسال با سابقه ی آشنایی یک سال و نیمه و از شما چه پنهان عشقی آتشین به هم رسیده بودیم و در این یکسال و اندی ( اندی فقط اندی گارسیا) با تماسهای دایمی که در این مدت داشتیم پایه و اساس این دوستی و عشق را محکمتر کرده بودیم.

 

اون اوایل یک بار که داشتیم چت می کردیم جان جانانم به طور ناگهانی رفت و من هاج و واج مونده بودم که چرا اینجوری رفت؟ چرا خداحافظی نکرد؟ چنین کاری اصلاً سابقه نداشت. فردا شبش اومد و معذرت خواهی کرد که دی سی شده بوده و اون موقع شب دسترسی نداشته که کارت جدید بگیره. خب عذر ایشان مورد قبول واقع شد ولی راستش من تا اون موقع چیزی به اسم دی سی نشنیده بودم. خب چیه؟! چرا نُچ نُچ می کنید؟! اوچولو بودم و تازه دستم به کامپیوتر خورده بود. تازشم وقتی گفت ببخشید دی سی شده بودم....من حواسم رفت به واشنگتن دی سی که اغلب با نام .D. C ازش یاد می کنند. تازه یک چیز دیگه هم من نمیدونستم که اینترنت ایران با کارت کار می کنه. وقتی گفت اون موقع شب کارت نداشتم و دیر وقت بود و جایی باز نبود که کارت بگیرم... من بیشتر تعجب کردم که از چی حرف میزنه؟! مگه اینجا اداره است که باید کارت بزنه؟!

  

اگه یکی منو نشناسه فکر می کنه من خیلی باهوشم و دارم شکسته نفسی می کنم در حالیکه اینطور نیست، توجه شما دوستان عزیزم را به این دو مکالمه جلب می کنم:

 

- ببین خاتون جان این کشتی یونانی در سال 1340 یا یکی از سالهای اولیه ی 40 در سواحل خلیج فارس به گِل نشسته.

 

- مسافرها چی شدند؟

 

- هیچی دیگه همه پیاده شدند.

 

- چه شانسی آورده اند که نزدیک ساحل به گِل نشسته، اگه اون وسطها بود لابد همه ی مسافرین مُرده بودند.

 

- عزیزم کشتی که وسط آب به گِل نمی شینه!

 

- !!!!

 

 اینی که گفتم جوک نبود ها. بقدری جدی اینو گفتم- یعنی خب جدی هم بودم- که همون موقع حالا فکر کنید جلوی چشم اون همه آدم جان جانانم که غش کرده بود از خنده منو بوسید و گفت: وای کوچولو چکار کنم از دست تو؟!

 

- میگما جان جانانم این دوش ِ آب را اینقدر نزدیک برق گذاشته اند خیلی خطرناکه هاااا

 

- ای خداااااااا صد ساله امریکا زندگی می کنه هنوز به لامپ میگه برق! خاتونم شرط می بندم تو هم از اونایی هستی که فکر می کنی ادیسون برق را کشف کرده!

 

- مگه نکرده؟!

 

- !!!!

 

میتونم برای ِخوبیت      واسه سادگیت بمیرم