- جسیکا را چند سالی است که می شناسم در بیمارستانی نرس است، چندی پیش دیدمش و نشستیم به گپ زدن....گفت دوران بدی را پشت سر گذاشتم میدونی که دخترم از خونه فرار کرد و رفت با اون دوست پسر بیکارش. پسرم دیوید هم که ترک تحصیل کرد و تمام مدت توی خونه نشسته بود به حشیش کشیدن. برادرم چند روز پیش از زندان آزاد شد آخه چند وقت پیش با صاحب کارش دعواش شد و اونو کتک زد پلیس میاد و میبردش زندان. مادرم بیچاره تومور مغزی داشت و باید عمل میشد من گرفتار اون بودم. در این گیر و دار برادر بزرگم که ما خونه ش می نشستیم به جای این که کرایه اش را بالا ببره گفت میخوام خونه را بفروشم و ما مجبور شدیم از اونجا در بیاییم، رفتیم یک آپارتمان کرایه کردیم. حالا اینها مال گذشته بود.... الان دخترم زندگی خوبی داره و حالا که فکرش را می کنم دوست پسرش آدم بدی هم نیست رفته سر کار و مهم اینه که همدیگه را دوست دارند. دیوید دیگه به مدرسه بر نگشت میگه درس خوندن را دوست نداره ولی همین که با پدرش میره سر کار من خوشحالم ضمن این که مثل سابق حشیش مصرف نمیکنه و ظاهراً کم کرده....

 

- گیتی را هم چند سالی میشه که می شناسم....با شوهرش مغازه ای دارند و وضع مالی خوب(ظاهراً). یکی دو هفته ی پیش دیدمش. گفت: دخترم کلاس اول را تموم کرد اینقدر درسش خوبه که همه ی معلمهاش تعجب می کنند از این همه هوش سرشارش، اسمشو کلاس شنا و ژیمناستیک و پیانو هم نوشته ام مربی هاش میگن ما تا حالا بچه ای با این همه استعداد ندیده بودیم. پسرم هم که الهی قربونش برم توی دبیرستانشون تکه هم درسش خوبه هم در تیم بیس بال نمونه است، مدیرشون چند روز پیش یه کاره زنگ زد خونه مون و تبریک گفت به خاطر داشتن چنین پسری. خاتون جون تو تا حالا نیامدی این خونه ی ما، خیلی شانس آوردیم چون تا خریدیم یهو قیمتها بالا رفت و شوهرم میگه الان دو برابر شده یعنی ما هم خیلی توش خرج کردیم هااا فکر کن استخر زدن چه هزینه ی سنگینی داره. وای بذار این دستبندم را باز کنم خیلی دوستش دارم نه که عیارش بالاست دست و پام روش میلرزه، داداشم از ایران آورده هاا آخه پدر من خدا بیامرز از اون بازاریهای سرشناس بود....

 

نصف شایدم بیشتر از نصف ِ عمر و وقت ِ بعضی از ما ایرانیها صرف سوزاندن دل دیگران میشه.

 

مهم نیست که تا خرخره زیر بار قرض باشیم مهم اینه که جلوی دیگران کم نیاریم.

مهم نیست که این دختره را هر روز عصر با دعوا و مرافعه میبرمش سر کلاسهای مختلف مهم اینه که دلم میخواد همه فکر کنند بچه ی من نابغه ی دوران است اگر چه هیچ فرقی هم با بچه های دیگه نداشته باشه.

مهم نیست که بیمه ی ماشین آخرین مدل پسرم در ماه به راحتی کفاف سه ماه خرج و مخارج عمه ی جوانش را  میده که ایران زندگی می کنه و بیوه شده با دو تا بچه ی کوچیک بند دستش.... مهم اینه که پسر خوش تیپ من باید با این ماشین از دخترا دل ببره.

 

مهم نیست که شوهرم شبها از غصه و از شدت فشار مالی خوابش نمیبره مهم اینه که من نباید از بنز و بی ام دبلیو ی آخرین مدل کمتر سوار بشم.

مهم نیست که برای یک مهمانی یا جشن تولد هزاران دلار خرج کنم مهم اینه که چشم مدعوین در بیاد از این همه بریز و بپاش. 

مهم نیست که در سال 25 سنت هم به حقوق کارگرها اضافه نمی کنم و اگر حواسشون نباشه از ساعت کارشون کش میرم، مهم اینه که همه بگن فلانی را باش...ببین به کجاها رسیده.

مهم نیست که میخوام سر به تن شوهرم نباشه مهم اینه که وقتی رسیدم به دوستای ایرانیم چنان با آب و تاب از روابط خصوصی مان حرف بزنم که از حسادت بترکند.

 

مهم نیست که هر هفته چه مقدار در کازینو می بازم مهم اینه که حواسم باشه به همه بگم همیشه میبرم تا دق کنند از این همه خوش شانسی من.

مهم نیست اگر مردم کشور من در فقر و گرسنگی دست و پا میزنند به من چه! مگه من باعث بدبختی دیگران هستم، مهم اینه که هر بار که میرم ایران فک فامیلای شوهرم چشماشون چهار تا بشه.

 

پی نوشت: این پست یه جورایی برگرفته از موضوع پستی بود که در پشت هیچستان دیدم...از دستش ندهید.

 

پی نوشت ۲: میدونم که این پست شده مثل موضوع بعضی از فیلمهای وطنی که آدم پولدارها مظهر خباثت معرفی میشن و مردم فقیر( معمولی) سَمبُل صداقت....باور کنید که از روی اون فیلمها کپی نکرده ام و عین ِ واقعیت را نوشته ام. ضمن این که ایرانیهای بسیار خوب و با معرفتی را هم می شناسم که در اینجا بحث بر سر اونها نیست.... در مورد اون عده جداگانه می نویسم. (چماقها پایین)!

 

پی نوشت ۳ : خواهشاً خانمها اعتراض نکنند که چرا تمام این حرفها از قول یک خانم ایرانی نوشته شده میتونه از زبان یک مرد ایرانی هم باشه. غرض چیز دیگریست.... ملتفت که هستید؟!