اووووووووه چه خبره! چه گرت و خاکی اینجا نشسته، چش چشو نمی بینه! چقد درو پیکر اینجا زنگ زده شده، حالا درو چه جوری باز کنم بیام توو؟!

می بینی ترا به خدا! آدم دو روز نباشه چه به سر خونه زندگیش میاد. چی؟ بیشتر از دو روز شده؟ الهی بمیرم یعنی اینقدر به شماها سخت گذشته دوری از من! مرسی!

آخیییش بالاخره در باز شد! وا...اینجا کجاست؟

یه لحظه فکر کردم وارد تخت جمشید شده ام از بس آثار اینجا باستانی شده! لوووس هم خودتی!( شنیدم یکی گفت چه لووووس!)

اصن آقا جان! حرف حسابتون چیه؟ چار دیواری اختیاری. دلم میخواد هر وقت خواستم بنویسم هر وقت نخواستم ننویسم دوست ندارید نخونید(گریه ی شدید و هق هق و ناله نفرین و مگر سر پل صراط نبینمتون)!

اصن شاید دلم خواست برم طبقه ی بالا بشینم و هر چی کلنگ دسته نقره ای را از دَم دست بردارم تا ویووی فلورهای عالیه مال خودم تنها باشه.

شاید دلم خواست سالی یکبار بنویسم یا شاید یکبار در سال! شاید روزی سه بار آپ کنم شایدم سه تا پست در یکروز بنویسم، کسی حرفی داره؟!

شاید دلم خواست تا صب چراغ اینجا را که به کافی شاپ حرام است روشن بذارم و برم به این مشتری های کوفت خورده ی کافی نخورده برسم شایدم چراغ خاموش بیام و چراغ خاموش برم که گربه شاخم نزنه!

اصن اگه عصبانیم کنیدا اینجارو اجاره میدم، میرم یک مستاجر شرّ میارم که روزگارتونو سیاه کنه طوری که روزی صد دفعه بگید ای قربون خودش!

اگه بیایید هی متلک بپرونید و گله گزاری کنید اصن اثاث کشی می کنم میرم یه جای دیگه، آدرسم را هم به هیچکدومتون نمیدم تا دلتون بسوزه، بعد اونجا هی می نویسم و هی واسه خودم کامنت میذارم و قربون صدقه خودم میرم و اینقده صندلی های خالی کامنتدونی را نگاه می کنم تا احساس ِ در سازمان ملل بودن بهم دست بدهد و مردم جهان شیرینی پخش کنند و بدین وسیله باز ما پیروز بشویم و دشمن شکست بخورَد.

 

پس بچه های خوبی باشید و بار دیگر بازگشت پیروزمندانه و پر شکوه خودمان را به خودتان تبریک و تهنیت گفته و بقای ما را از خداوند یکتا مسئلت دارید تا بیام براتون بگم!

 

 خود حال ِ دلم چگونه گویم           کان کار ِ به جان رسیده چون گشت