گِرَن ما....
اول بگم که این رایانه همون cashregister مغازه است و اون حرفی را که مثل "ب" است ولی سه تا نقطه زیرش داره را چی؟ نداره. بدبختی هر چی هم میخوام الان بگم با همون حرف شروع میشه! ولی خب مغازه هم امشب خیلی خلوته و دو سه ساعته که چشمام به دره .... خدا کنه که خوابم نبره!
از همون دور که دیدمش صورتش غرق خنده بود و تا وارد شد و بدون این که من سوالی کرده باشم با شوق فراوان گفت میدونی من امروز مادر بزرگ شدم.
خیلی تعجب کردم و گفتم مگه تو چند سالت هست که حالا "گرن ما" هم شده ای؟ - ۳۴ سال.
- بعد اونوخ بچه ات چند سالشه؟
- مای سان( همون اولاد ذکور منظورشه) ۱۶ سالشه و دوست دخترش ۱۴ ساله است.
- شه ژالب! مبارک باشه اینشالله....حالا این والدین جوان کجا زندگی می کنند؟
- خونه ی من. آخه مای سان! تازه از زندان در اومده نه این که فکر کنی کار خطرناکی کرده باشه ها...خب اینا جوونند و اشتباه زیاد می کنند همینجوری الکی گرفته بودنش و دو سال بهش داده بودند ... البته دوست دخترش هم از ایناست که هی باید بره تامینات و خودش را معرفی بکنه.( هر دو خلاف سنگین باید باشند- نویسنده)! حالا این حرفها مهم نیست مهم اینه که اینقدر خوشحالم واسه این دختر ناز و خوشگلی که به خانواده ما اضافه شده که حد نداره.
عکس نوزاد را که روی صفحه تلفنش گذاشته بود نشونم داد و خدا بذارتش خیلی ملوس و خوردنی بود. اسمش را سوال می کنم و طبق معمول میخوام بنویسه ش تا بدونم چه جوری اسبل! میشه.
- Mia Nevaeh
- وایسا ببینم! میا که همون "مای "ِ انگلیسی میشه ....نِوا را هم اگر برعکس بخونی که میشه بهشت. چه اسم قشنگی! مای هِو ِ ن.... بهشت من!
- راست میگیا من تا بحال بهش فکر نکرده بودم ولی نه! گمون نکنم! مای سان خیلی خنگه عقلش به این چیزا نمیرسه!
- باهات شرط می بندم که این اسم را اتفاقی برای این بچه نذاشتن....
بعداً نوشت: دلم میخواد بدونم نکته اخلاقی که از این داستان واقعی می گیرید چیه؟!