۱- حساب دیروز و این کنسرت نیست همیشه اینطور بوده ام، از وقتی که می شنوم شهرام ناظری کنسرت داره تا اون لحظه ای که در سالن نشسته باشم و فاصله ام با او یک نفس بیشتر نباشه، روزی هزار بار میمیرم و زنده میشم.

هر چه به اون روز نزدیک تر میشم دلم بیشتر آشوب میشه، نکنه اشتباه کرده ام و سوم اکتبر نبوده و مثلاً سوم ماه قبل بوده و من کنسرت را از دست داده ام، وسط راه تایر ماشینم پنچر که نه منفجر میشه و من با وحشت از دست دادن کنسرت از خواب می پرم و از خوشحالی این که واقعیت نداشته این بار قلبم میخواد منفجر بشه.

۲- دیدن برادر همیشه شیرین است بخصوص که این برادر گل و عزیزتر از جان را پنج سال هم ندیده باشی و برای دیدنش چنان بی تاب بودم و دلشوره داشتم که خیابان ِ جفت ِ فرودگاه را چهار بار اشتباه رفتم. 

و دیروز....

دیروز این شور و اضطراب و بیقراری هم ۱ بود و هم ۲ به توان بی نهایت.

وقتی که داداشم را با تمام وجود در آغوش گرفتم و بوسیدمش نیمی از اضطرابم کم شد و کم شد و کم شد....تا با هم رفتیم داخل سالن. در آنجا بود که صدای ضربان قلب یکدیگر را که از زیبایی و صلابت صدای شهرام به شدت می تپید، به وضوح می شنیدیم.

کنسرتهای زیادی از شهرام را رفته ام این یکی اما بهترین، عزیزترین، زیباترین و خاطره انگیزترین بود. نه فقط بخاطر اجراهای جدید و مدهوش کننده اش، نه فقط بخاطر ارکستری قوی و حرفه ای که به سرپرستی "حافظ ناظری" سنگ تمام گذاشتند و نه فقط بخاطر این که شهرام را از صمیم جان دوست دارم....

بخاطر این که اینبار برادرم را در کنارم داشتم که در تمام طول اجرا، هیچکدام توان نفس کشیدن نداشتیم. شهرام را باید در اجراهای زنده اش دید تا خود ِ عشق شوی.

 

ای عاشق مجنون بیا

چون عاشقان دل خون بیا

آنگه که تو ویران شَوی

از خویشتن پنهان شَوی

پنهان شَوی، در آتش ِ سوزان شَوی

پیدا، پیدا، پیدا بیا

رقصان، رقصان، رقصان بیا