من هنوز اون بالا بالاهام و این پست را هم از ارتفاع ۳۰ هزار پایی می نویسم! گاد نوذ کِی بیام پایین!

تمام سعی ام را می کنم که به اخوی خیـــــــــــــــــــلی خوش بگذره. روز شنبه، صبح خیلی زود بیدار شدم و دلتون نخواد غذای محبوبش کلم پلو شیرازی را درست کردم و بعد رفتم فرودگاه و بعدترش هم که به اتفاق رفتیم کنسرت شهرام جان ِ ناظری و....

اینها همه در باغ سبز بود! روز بعد رنگ در بخود بخود سرمه ای شد:

باغچه را نشونش دادم و گفتم ای جان ِ برادر، حالا که حسابی استراحت کردی و خستگی ت در رفته بیا ببین این پیچ امین الدوله چقدر زرد و بد شکل شده، نمیدونم چرا این شمعدونی ها زار و نزار شده اند و از همه بدتر این رُزها را بگو که دارند میمیرند....اونم حسسسساس! بیل به دست گرفت و تا غروب باغچه شد عین گلستان ِ سعدی!

رفتم توی گاراژ برنج بیارم که یهو! یادم اومد خان داداش خیلی سر رشته از ماشین داره و اومد که مشغول ماشین بشه، از بس گاراژ شلوغ پلوغ بود هی پاش به یک چیزی گیر می کرد و دور از جونش صد دفعه نزدیک بود بخوره زمین، به یک چشم به هم زدن ِ سه چهار ساعته! علاوه بر ماشین، همه گاراژ را هم مرتب کرد.

روز دوم بردمش شاپ و بچه م اینقدر ذوق کرد و همه چیز را زود یاد گرفت که گذاشتمش و اومدم خونه و گفتم تا تو با این ژانته مانته ها یک های یوو دووینگی بکنی منم میرم شام درست می کنم. خب چکار کنم، حبیب مهمون خداست و خان داداش مهمون ما! قصد داشتم کباب درست کنم که دیدم بابا این اخوی چشمم کف ِ پاش خودش اینکاره است! من غلط بکنم در محضر استاد همچین جسارتی بکنم!

روز بعدش می خواستم یک صبحانه مفصل و با حال بهش بدم تا جون بگیره و پس فردا نگه رفتم استکبار خونه آبجی م یه لقمه غذا هم بهم نداد، دیدم ای واااای همه چیز دارما جز پنیر و کره مربا و تخم مرغ و شیر و نمک و نون و چای و قند و....طفلک داوطلبانه! برای خرید رفت. در این فاصله حوصله م سر رفت و اومدم جارو بزنم که.... امید جانم ز شاپینگ باز آمد....از صدای وحشنتاک جارو تعجب کرد و کلی باهاش ور رفت تا درست شد و من هیچی نگفتما! خودش برای این که از نتیجۀ کارش مطمئن بشه تمام خونه را جارو زد.

دیشب هم بهش گفتم قربون دستت بعد از این که ظرفها را شستی و خشک کردی و سرجاشون گذاشتی و بعدش آشپزخونه  و یخچال را مرتب کردی و یک چای تازه دم ِ پسر پز ِ دخترکُش درست کردی و توی استکان های کمر باریک ریختی( کامران جان، امری فرمایشی باشه)! بیا و یک پست توووپ در مورد کنسرت بنویس تا  نسرین پا نشده از استرالیا بیاد سراغم و تایر بیزنسمون بره رو هوا! گفت چرا خودت نمی نویسی؟ می بینی ترا به خدا چه روزگاری شده! یکی میگی دو تا جوابت را میدن این بچه ها! گفتم مگه نمی بینی در اینجا که من هستم جاذبۀ زمین وجود نداره و هی قلم از دستم میفته و این کاغذ ِ کامپیوتر را باد میبره....بدبختی را می بینید اینـــــــــــــــــــــــــهمه کار! براش انجام دادم و حالا که یه کار، فقط یک کار ازش خواستم ببین چه زبونی داره واسه من! 

من که معتقدم هیچ عشقی در دنیا بالاتر از عشق خواهر به برادرش نیست و قدر این روزهای خوش را باید بدونم و هر کاری از دستم برمیاد را انجام بدم که به داداش گل و نازنینم که عین برادر خودم! دوستش دارم اینقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده! خوش بگذره که سر یکماه نشده، برگرده دوباره.

 
ز دست بخت گران خواب و کار بی‌سامان     

گَرَم بُوَد گله‌ای رازدار خود باشم

همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود

دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم