بله عرض می کردم که کلاسم با کریس به خوبی و خوشی تمام شد و می بایست به مدت صد ساعت در یک مهد کودک کارآموزی می کردم. این صد ساعت تجربه عملی، بخشی از درس بود و اگر مدیر مهد گزارش خوبی از کار من میداد اون گزارش بیست در صد نمره فاینال را شامل میشد.

خلاصه اش کنم که وقتی دوره کارآموزیم رو به اتمام بود مدیر همون مهد بهم پیشنهاد کار داد، چون اونا شدیداً با کمبود نیرو مواجه بودند و من هم که شدیداً عاشق بچه ها....قبول کردم.

این مهد وابسته به یک موسسه بزرگ و غیر انتفاعی بود و والدین که عمدتاً درآمد کمی داشتند هیچ پولی نمی دادند. یک ساختمان یک طبقه نوساز که سه تا اتاق خیلی بزرگ و روشن داشت با آشپزخونه و چندین و چند گلاب به روتون های کوچولو و یک حیاط دلباز و قشنگ با یکسری وسایل بازی.

توی یکی از اتاقها در کنار سایر وسایل بازی یک میز خیلی بزرگ و کوتاهی بود که روی اون یک ریل قطار بود و قطاری که با ریموت کنترل کار می کرد از توی یک تونل طولانی رد میشد، چراغهاش خاموش روشن میشد، بوق میزد و عین یک ایستگاه قطار واقعی بود. بچه ها بلا استثنا عاشق و شیفته اش بودند و ما نوبتی اون ریموت را بهشون میدادیم که دعواشون نشه.(قطار را بخاطر بسپارید که بعداً به کار میاد)!

در این مهد کودک ۳۶ شاگرد دختر و پسر از سن سه تا پنج ساله داشتیم که ۳۳ تاشون به یکطرف و امان از سه تا از پسرها....باز اون دو تای دیگه به یکطرف و فغان از یکی از بچه های سه ساله که Alex  نام داشت، به یکطرف!

پدر و مادر الکس مکزیکی بودند و واضحه که این بچه فقط اسپانیایی حرف میزد. ببخشید الکس حرف نمیزد تمام مدت نعره میزد و یه چیزهایی به اسپانیایی بلغور می کرد که حتی برای همکاران اسپانیش زبانم هم نامفهوم بود.

بچه ها ساعت ۱۲ ناهار می خوردند و بعدش بمدت یکساعت باید چرتکی می زدند....و ای خدااا از خوابوندن و رام کردن این وروجک که بزودی شد تخصص من!

به محض این که ساعت خواب اعلام میشد و تشکچه های کوچولوشون را روی زمین کنار هم میذاشتیم الکس شروع میکرد به جیغ زدن و لگد پرت کردن و گریه زاری و خودکُشون که معنی ش این بود نمیخوابم بخوابم....ناگفته نماند که وقتی خیلی عصبانی میشد گاز هم می گرفت.

من و همکارام به فاصله، مابین بچه ها روی زمین می نشستیم تا به خواب ناز فرو برن و تا بیدار بشن از کنارشون جم نمی خوردیم و چون در این ساعت نمیشد حرف بزنیم من همیشه کتاب با خودم می بردم، یادش بخیر! دائی جان ناپلئون را برای سومین بار اونجا خوندم و خدا میدونه چه پیچ و تابی میخوردم که صدای خنده ام بلند نشه.

باری....از الکس می گفتم که وقتی همکارام دیدن من هیچ جوری از کوره درنمیرم و صبرم عطا کن(!) زیادی دارم، خوابوندنش را سپردن به من.

عجیب بود که از همون روزهای اول هم الکس با من بد قلقی نکرد و بزودی شد کفتر جَلدَم! موقع خوابیدن حتمن ِ حتمن باید کنارش می نشستم، دو تا از انگشتهام را محکم توی دستش می گرفت و با تیچر تیچر گفتنهاش بهم حالی میکرد که موهاشو نوازش کنم.

یک موهایی هم داشت با فر های درشت و عین شبق! اینقدر دست تو موهاش می کشیدم تا خوابش میبرد و وای به این که غفلتاً دستم از تو دستش بیرون می آمد، یهو از هفت دل خواب با وحشت تمام می پرید و آماده بود قشرق راه بندازه ولی تا می دید هنوز کنارش هستم به ثانیه ای حالتش عوض می شد و با یک نگاه حاکی از قدردانی و اطمینان خاطر، حالا از هر دست دو تا انگشت را می گرفت و دوباره در جهنم بسته می شد!

من همه بچه ها را واقعاً از صمیم جان دوست داشتم ولی الکس یه چیز دیگه ای بود. نمیدونم از این که باعث تغییر رفتاری در او شده بودم این احساس خاص را بهش داشتم یا شایدم بخاطر عشق زلالی که تو چشماش نسبت به من موج میزد، علتش هر چه بود دلم میخواست این پدر سوخته را درسته بخورمش!

یک روز که حالم خوب نبود زنگ زدم که امروز نمیتونم بیام، مدیرمون تا اینو شنید با لحنی درمانده گفت اوه مای گاد! الکس را چه کارش کنیم؟! اینو که گفت دیدم راس میگه بیچاره! الان این پسر خون راه میندازه. هیچی دیگه کارم درآمده بود و در مملکت شیطان بزرگ شده بودم رام کننده ی آن شیطان کوچک!

ادامه دارد....