ما هفته ای یک بار بعد از ساعت پنج که همه بچه ها میرفتند، جلسه داشتیم و راجع به تمام مسائل مربوط به مهد صحبت می کردیم. از همون اول کار به ما گفته بودند که همه چیز در اینجا محرمانه است و کوچکترین اطلاعاتی راجع به بچه ها یا والدین شون یا کلاً هر چیز دیگه ای "مطلقاً" از در این مهد کودک نباید بیرون بره.

یعنی حتی نباید تعریف خوبی ِ یک بچه ای را هم فرضاً برای یه نفر دیگه بکنیم ولو این که اسمی هم از اون بچه نبریم( الان اگر اینا را بخونن منو اعدام میکنند)! به بچه ها نباید کادو می دادیم بوسشون و لوسشون نباید می کردیم البته همینجوری بغلشون می کردیم( هاگ) و اشکالی نداشت ولی تف مالی! ممنوع بود و....خیلی چیزای دیگه که الان در حوصله ی این پست نیست!

فکر می کنم اون عشق صمیمانه و آتشین الکس و حرف شنویش از من جرقه اش از روزی زده شد که در همون اوایل یه روز که این شازده از در اومد دیدم بقول فارست گامپ: فور نو پارتیکلر ریزن! خیلی توو خودشه و ساااکت رفت یه گوشه نشست. 

چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان.....صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم

از وجناتش معلوم بود که همین الان یا دو ثانیه دیگه است که برخیزد و بگشاید این بند دل جوشان را! از کنارش رد شدم و بدون این که نگاهش کنم یه جوری که یعنی دارم با خودم حرف میزنم و تو جوجه را ندیده ام گفتم چوچوچوچو....چوچوچوچو.....

آقا اون بخت النصر! یک دفعه ندوید و پاهام را نچسبید و "تیچر کیس تیچر کیس" گویان پسر خاله نشد! نشستم رو زمین که فوری پرید تو بغلم و مرتیکه! محرم و نامحرمم که حالیش نبود مرا نبوس.... پس کِی ببوس!

دستشو گرفتم و بردمش توی اتاقی که اون قطاره بود که بخاطر یکسری تغییر دکوراسیون روی زمین گذاشته بودیمش. اون قطار عشق اول و آخر الکس بود البته بعد از من! 

پرانتز: ما حق نداشتیم بین بچه ها فرق بذاریم و به یکی بیشتر از بقیه توجه نشون بدیم ولی مواردی بودند مثل الکس و اون دوتای دیگه....که اگر این سه تا را یه جورایی کنترل نمی کردیم کل اون ساختمون را رو سرمون خراب می کردند! برای همین بود که مدیرمون و حتی رئیس موسسه دست منو باز گذاشته بودند در تعلیم و تربیت این نونهال!

باری....رفتیم توی اتاق و فوری روی شکم و چسبیده به ریل دراز کشید و من قطار را راه انداختم.....ای خداا که این بچه چه حالی شد از این چوچوچوچو....

من هرگز نمیتونم اون حالت الکس را اونجور که دیدم و حس کردم بیان کنم ولی یکی از زیباترین صحنه هایی بود که به عمرم دیدم. صورتش یکدفعه چنان پر خنده شد که انگار تمام شادی دنیا را بهش هدیه کرده باشی و چشماش....اون چشمای درشت و سیاهش چنان برقی می زد که انگار تمام روشنایی دنیا از همین چشمهاست....

یکی از دوستام بهم رسوند که پاشو الکس را بیار موقع تو حیاط رفتنه. یواشکی بهش گفتم همین کارا را می کنید که بچه ها لجباز و عصبانی میشن دیگه....من اگر اینو الان از تو این حالی که داره بیارم بیرون سر و کارمون با کرام والکاتبین میفته و تا ابد به خونم تشنه میشه و دیگه بهم اعتماد نمیکنه. همکارم قبول کرد و رفت.

نزدیک به یکساعت فقط الکس بود و چوچوچوچوش! من نه باهاش حرف میزدم که بچه ام تمرکز حواسش را از دست بده و نه مستقیم نگاش میکردم....نمیدونم تصورش برام سخت بود خودم را جای اون بذارم چون زمان ما که اصلاً قاطر هم اختراع نشده بود چه برسه به قطار! ولی اگر بگم شکوه خلقت و معجزه ی آفرینش را اون روز و در اون چهره ی معصوم و زیبا دیدم از من قبول کنید! 

 

تا شما اینارو بخونید من میرم از بالای سرسره میارمش پایین!

شاد و سربلند باشید