ساعت....
شیش هفت سال پیش همکاری داشتم به اسم دانیل....بیست و شش سالش بود و خیلی ساکت و مودب و کاری....
این آقا دانیل یه شب مست و ملنگ پشت فرمون نشسته بوده که گیر میفته. در امریکا مشروب خوردن آزاده ولی با رانندگی جور در نمیاد و جرم بسیار بزرگی است در حد قتل عمد.
بار اول ۲ هزار دلار جریمه شده بود و تصدیقش برای شیش ماه توقیف. هفته ای یک بار باید کلاس می رفته که این کلاسها اجباریه و حضور نداشتن در کلاس عواقب سنگینی داره.
شیش هفت ماه بعدش دوباره گیر میفته....باز مست و حالا بی تصدیق و با سابقه! اینبار ۵ هزار دلار جریمه گرفته بود که باید همه را یکجا می داد و اضافه شدن کلاسها و در توقیف ماندن تصدیقش به مدت دو سال.
بار سوم؟ آخ روتو برم بچه! تو چه جوری برای بار سوم.....می گفت درسته که من مست بودم ولی دوستم رانندگی می کرد که ماشینمون خراب شد و ....خیله خب حالا مام میگیم تو زدی!
اینبار دستبندش می زنند و راهی زندانش می کنند چون زندان جا نداشته آزادش کرده بودند ولی به شرط ها و شروط ها! دور مچ پای راستش یه چیزی مثل ساعت بسته بودند ضد آب و ضد ضربه که کنتور داشت و امکان باز کردنش با هر وسیله ای صفر بود و کلیدش در تامینات!
به وسیله ی همین ساعت! مانیتورش می کردند و فقط می تونست بیاد سر کار و برگرده خونه و یا بالعکس. مطلقاً حق نداشت هیچ کجای دیگه حتی دو قدم جلوی در حیاط خونه شون راه بره.
خیلی ناراحت بود از این ماجرا و بزرگترین غصه اش این بود که نمی تونست بره دوست دخترش را که در شهر دیگه ای زندگی می کرد ببینه.
خوشبختانه خیلی جنبه ی شوخی داشت و من برای این که کمی از غم و غصه اش کم بشه خیلی سر به سرش میذاشتم.
- دانیل.... ساعت الان دقیقاً چنده؟!
- راستی دنی....من این کلیدو پیدا کردم مال توئه؟!
- دنی ساعتت آلارم هم داره؟!
یک روز که خیلی گرفته بود براش خوندم و ترجمه کردم یارب تو کلید ِ دَنی در چاه انداز!
دیگه خبری ازش نداشتم تا.....چند روز قبل که اومد کافی شاپ. خوب و خوش و سر حال. با همون دختری که دوست بود ازدواج کرده و حالا داشت میرفت دادگاه که سرپرستی قانونی پسر کوچولویی که اون خانم از ازدواج قبلی ش داره را به اسم خودش بگیره....براش آرزوی موفقیت کردم و یک زندگی آرام و بی ساعت!