ادامۀ.....؟
از شما دوستان عزیزم که پنهان نیست از خدا چرا پنهان باشد که آن شب وقتی پست " و روز مرد ؟ با چهار تا نخطه بعدش " را فرستادم روی آنتن ، بعدش رفتم خوابیدم و تمام شب نایتمِر داشتم . فکر میکردم صبح که بیدار شوم با اعتراض ملت من از نوع نصفان ، روبرو خواهم شد . در خواب ( بخوانید کابوس ) میدیدم که همگی پلاکارد بدست دم در وبلاگم ایستادهاند و سنگ هم در دست دارند تا بزنند این شیشۀ مانیتور را به شووشه تبدیل کنند !
لاکن برای اولین بار در طول این عمر پر بار ، اشتباه کرده بودم و دیدم نـــــــــــه ! ئیسه اُسه نیه و خانمهای عزیز هزار ماشالله به جان تکتکشان چقدر گفتگوی تمدنها هستند . فلذا بعد از خواندن کامنتهای مربوطه ، ترسم ریخت برای گفتن دیگر مسایلها ( وقتی مسایل خیلی بغرنج باشند و عنوان کردنشان زَهرۀ شیر بخواهد به آن مسایلها میگویند ! ) اما چون هنوز در ناباوری بودم برای تجدید قوا یادی از فرهاد عزیز کردم بعنوان آنتراکت ِ روحی برای خودم.
باری ، کجا بودیم ؟ بله از اندیشههای مسموم حرف میزدیم و این که من نمیدانم این تفکر از کجا آمده که اگر خانمی ، رفت توی آشپزخانه و غذا درست کرد از شان و مقامش کم میشود ؟!
محسن آقا را چند سالی است که میشناسم ،
دور از جان شما که میخوانید ، از آن خرکارهای روزگار است و به پشتیبانی
همین سخت کارکردن و نخورُمیهای همیشگی صاحب دفتر و دکانی شده و وضع مالی
هزار ماشالله توووپ !
این آقا چند سال پیش رفت ایران و ازدواج کرد . همسر ایشان که نازی خانم باشد از همان روز اولی که پایش به بلاد کفر رسید برایش خط و نشان کشید که فکر نکنی من آمدهام اینجا که برای تو خونه تمیز کنما! که من اصلن از اینکار خوشم نمیاد . خرید کردن را هم دوست ندارم و از آشپزی که دیگه نگو ، متنفرم !
آن دیگری شبنم است که شوهرش - پیمان - در بیمارستان کار میکند و چون شیفت شب حقوق بیشتری دارد ، این بندۀ خدا شبکاری را انتخاب کرده و چه اسم بامسمایی دارد این شیفت Graveyard = قبرستان ! من این شیفت را کار کردهام و میدانم وقتی شب تا صبح بیدار باشی چطور اصاب مصابت به هم میریزد طوری که در طی روز هم خوابیدن نتوانی ! ( آخر ِ این جمله خیلی شیک شد ، دوباره بخوانیدش !)
بله از شبنم خانم میگفتم که تمام روز را
به شاپینگ ( جیجیبیجی برای خودش ) میگذارند و با دوستانش به کافیشاپ میرود به این بهانه که
پیمان استراحت کند. لاجرم غذا درست کردن و سایر امورات منزل به منزلشان پیمان خان میافتد که وقت بیشتری در خانه است از آن گذشته وقتی شبنم از خرید برمیگردد
خیلی خسته و کلافه است طفلک !
چند وقت پیش دو خواهر شبنم از ایران آمده بودند به منظور دیدن یا بقول خودمان ویزیت کردن این زوج جوان . یک روز شبنم از ذوق دیدار فک و فامیلش رفته بوده در مطبخ تا شام شبی فراهم کند که خواهران فوش و فضیت را میکشند به جانش که ای بدبخت بیچاره ! آمدهای در ینگه دنیا کُلفَتی کنی ؟!
من در همینجا و قبل از این که حرف تو حرف بیاد و یادم برود باید یک پرانتز باز کنم که بکار بردن این اصطلاح ( کُلفَت ) نقل قول مستقیم بود از آن خانمهای فرهیخته ، نه توهین و پایین آوردن این قشر زحمتکش .
دید من به انسانها بر اساس رتبه و مقام و موقعیت شغلی آنها نیست . استعداد داشتن یک چیز است و موقعیت و شرایط مناسب هم چیز دیگر. به نظر من تمام آدمها خرده هوشی دارند و سرسوزن ذوقی ، حالا یکی کمتر یکی بیشتر . داشتن موقعیت و شرایط مناسب است که آن هوش و استعداد ِ خدادادی را شکوفا میکند ولاغیر !
اگر کسی موقعیت برایش فراهم بوده و رفته درس خوانده و دکتر یا مهندس یا صاحب هر عنوان دیگری شده ، گلی به جمالش که آن هوش و استعداد را بهدر نداده اما دیگری که علیرغم داشتن همان اندازه استعداد و ای بسا بیشتر، شرایط لازم را نداشته و حالا مجبور است برای تامین زندگی در منزل همان خانم دکتر یا کسی که استطاعت مالی بیشتری دارد کار بکند ، چرا باید در چشم ما از ارزش و اهمیت کمتری برخودار باشد !؟
جای این خانم متمول و آن خانمی که منزلش را تمیز میکند ، خیلی راحت میتوانست برعکس باشد . پرانتز را بیزحمت ببندید تا برویم بر سر اصل مطلب .
یک طرز فکر کاملاً غلط و بدور از واقعیتی
در ذهن برخی نصفان جا گرفته که خانم بودن یعنی این که دست به سیاه و سفید
نزنی . یعنی این که از صبح تا شب لنترانی بار شوهرت کنی تا به تو نگویند
شوهر ذلیل . یعنی تحت تاثیر این سهریالهای مزخرف ِ کیلوئی امریکایی باشی که
در تمام آنها بدون استنثنا ، زنها خدای هوش و استعداد هستند و زرنگ و
همهفن حریف و مردها همگی از دَم خنگ و خُل و دست و پا چلفتی .
یعنی این که خانمی با داشتن سه تا بچه و شوهری به غایت مهربان و زحمتکش ، از صب تا شب یللی تللی کند و یادش بیفتد که از بچگی به نقاشی علاقه داشته و تمام مسئولیت خانه و زندگی و بردن آوردن بچهها و مریضی و سالمیشان را بیندازد به گردن شوهرش ، حرف هم که پیش بیاید با سمبُۀ پرزور بیاد جلو که مگه اینجا ایرانه که من هم مثل مادرم تمام عمرم را در آشپزخانه بگذرانم و چه و چه و چه !
نه عزیزان من ! اشتباه حالیتان کردهاند
، نه تو آن زن هشتاد سال پیش هستی و نه شوهرت آن مرد صد سال پیش . اگر پدربزرگ تو ظلم و جوری در حق مادربزرگت کرده داستان چیز دیگری بوده و بر تو
نیست که انتقام ظلمی را که در طول تاریخ بر زن ایرانی رفته ، الان از شوهر
فهمیده و دسته گلت بگیری .
اکثرشان میگویند مگه اینجا ایرونه !؟ نه جیگرم اینجا ایران نیست و چقدر هم خوب که خودتان اینرا عنوان کردید . پس دور و برتان را نگاه کنید تا ببینید که همین دختر جوانی که در رستوران از شما پذیرائی میکند و به چشم خواهری ! مثل پنجۀ آفتاب است برای ساعتی هشت نه دلار باید هزار تا معلق بزند .
وقتی از کار مرخص میشود اول بچهاش را
از مهد یا هرکجا که گذاشته باشدش برمیدارد . بعد سر راه خرید میکند ، تا
رسید توی خانه شام شبی فراهم میکند ، به درس و مشق بچۀ بزرگتر میرسد ، آن
بچۀ کوچکتر را حمام میکند و برایش قصه میخوانَد .... بعد به نظافت خانه
مشغول میشود و اگر شوهری یا بویفرندی هم داشته باشد ، ناهار فردای او را
بسته بندی و آماده میکند.
صبح زود که از خواب بیدار شد، برای غذای بچهها فکری میکند. باید این یکی را به مهد ببرد که ساعت 7 باز میشود و تا فاصلۀ مدرسه دیگری که ساعت 9 شروع میشود هزار تا کار دیگر را سر و سامان بدهد و بدو بدو برود سر کار تا دوباره غروب شود و .... این چرخه همچنان ادامه دارد !
توئی که با گفتن " من هم مثل مادرم ".... خودت را از هر مسئولیتی مبرا میدانی ، ای کاش سرسوزنی از زنانگی ِ مادرت را به ارث برده بودی ! هنرمند بودن خیلی خوب است مخصوصاً وقتی که نصف شب بچۀ طفل معصومت در تب میسوزد و شوهری که باید صبح برود سر کار و ده دوازده ساعت سگدو بزند دارد پاشویهاش میکند و تو به بوم نقاشی چسبیدهای ، جداً روا نیست که دنیا از پیکاسوی دوم محروم بمانَد !
توئی که شوهرت باید دو یا سه جا کار بکند تا تو راحت خرج کنی و چشم دیگران را از حدقه دربیاوری از پز دادن ، باید بدانی که پدر ِ شوهرت ( پدرشوهر نه ها ! ) درآمده تا این پول را برای تو فراهم کرده ! چی ؟ وظیفهشه ؟ چشمش کور و دندش نرم مسئول خانواده است ؟ باشه حق با شماست ، اما مسئولیت تو به عنوان یک زن چیست ؟ اینجا که برسد فمنیست بودنت یادت میرود و سنتی هستی که بله ! مرد است و نانآور خانواده ولی در جای دیگر ، از سنت بیزاری پس چرا ؟
توئی که درست کردن ِ شُل و شِفتهای کمرت را خُرد میکند و میگویی من نیامدهام فرنگ که کُلفَتی کنم ، داری علناً توهین به تمام زنان زحمتکش خارجی و داخلی میکنی .
توئی که فکر میکنی اگر خوشگل و هیکل میزون آفریده شدهای این برگ افتخاری برای تو است و به زمینی که رویش پا میگذاری فخر میفروشی ، باید این را هم بدانی که تو یعنی "خود تو " هیچ هنری در این نوع آفرینش نداشتهای و خیلی راحت بر اثر یک اختلال ِ ژنتیکی یا هر چیز دیگر ممکن بود آن چشمان زیبایت ، چپ و چول از آب دربیاید ، پس پیاده شو تا با هم راه برویم!
و شماها برنگردید بگوئید زنان ایرانی هر کجا که باشند بدبختن ! اگر میخواهی بدبختی ( به زعم شما البته !) را ببینید بروید به دیدن زنان اروپائی ! نه آنها که در ژورنالهای مُد هستند ، جامعۀ زنان اروپا را آنها تشکیل نمیدهند بلکه آن عدۀ کثیری که پاهایشان تماماً واریس است از سرپا ایستادن ِ زیاد .
خانهدار یا شاغلشان فرقی نمیکند ، بسیار زحمت میکشند بدون اینکه اینهمه مثل شماها ادعا داشته باشند و نق بزنند . و بدون اینکه خوار و خفیف کردن مردهایشان را نشانۀ روشنفکری یا برابری بدانند .
پینوشت : اینها را برای تو دختر خوب ایرانی میگویم که در دام این شعر و شعارهای اساساً غلط نیفتی . تا بدانی که زنان اروپایی یا امریکایی برخلاف آنچه که علیه آنان تبلیغ میشود تمام مدت در حال خوشی و استراحت نیستند . دوست دارم قدر و منزلت خودت را در خانم بودنت پیدا کنی . اگر هم حرفهایم را قبول نداری حداقل درموردشان فکر کن . آ قربون تو دختر گل .