زبان ....
دیروز جانم بالا آمد تا فلسفۀ
چهارشنبهسوری را برای یکی از دوستان ِ اجنبیم توضیح دادم . ایرج پزشکزاد
، خالق اثر بیهمتای ِ دایی جان ناپلئون ، در کتاب " رستم صولتان " این مشکل زبان را بسیار شیرین بیان میکند :
- یک جمع چهار پنج نفری نسبتاً جور بودیم
که ایام فراغت را با هم میگذراندیم . به مرور و یکییکی این طرف و آن طرف
رفتند و بنده تنها ماندم . چند ماهی در تنهایی سخت گذشت . البته خواندن و
نوشتن و تماشای تلویزیون و حکیمدوا و تمشیت امور داخلی منزل ، خیلی از وقت
را پر میکند اما کافی نیست.
بخصوص این نیاز به حرف زدن که یک نیاز اساسی است ، ناکام میماند . منظورم حرف زدن به فارسی است که برای ما یک ضرورت است . فارغ از نقشی که زبان در بیان مقصود و انتقال فکر دارد ، این " بله نخیر " را اگر چند بار در روز نگوئیم گلودرد میگیریم .
البته زبان فرنگی هم هست اما زیاد به درد ما نمیخورد . اصولاً با این قوم فرنگی اگر میشود کار کرد ، نشست و برخاست نمیشود کرد. با فرنگی خاطرۀ مشترک ندارید بجای خود ، نفَستان میبُرد تا یک مطلب ساده را حالیش کنید .
یعنی همان مطلبی که برای تفهیم آن به یک هموطن پنج شش کلمه کافی است، در یک مکالمه فرنگی دست کم پنجاه شصت کلمه خرج برمیدارد .
مثلاً یک فرنگی از شما می پرسد : چطور شد ایکسعلی خان ناگهان پولدار شد ؟ باید بگویید :
" ایکسعلی خان سالها پیش یک میلیون متر زمین از بیابانهای اطراف تهران را به متری پنج شاهی خریده بود . بعد یکی از قدرتمندان دست بالای مملکت را در این معامله شریک کرد و در نتیجۀ اِعمال ِ نفوذ او ، محدودۀ شهر تهران را وسعت دادند طوری که این زمین داخل محدوده قرار گرفت.
چون از طرفی در آن سالها مردم از تمام نقاط مملکت به تهران هجوم آورده بودند و تقاضای زمین چند برابر ِ عرضۀ آن شده بود و از طرف دیگر به علت ترقی بهای نفت ، پول زیادی توی دست مردم بود ، قیمت زمینهای ایکسعلی خان از متری پنج شاهی به متری دویست سیصد تومن ترقی کرد و در نتیجه ظرف مدت کوتاهی ثروتمند شد ."
حالا همین مطلب را با چند کلمه ، همراه با حرکات چشم و ابرو به یک هموطن بخوبی حالی میکنید :
" بعله، یک میلیون متر زمین بیابان توی محدوده به زور والاگهر ، معلوم است دیگر ! "
حتی از این خلاصه تر هم ، با تکیه بیشتر روی " عین ِ" بعله ، ممکن است :
" بعععععععله ، بیابان خدا توی محدوده با والاگهر ! "
خاتون نوشت : نونهالان و نوباوگان عزیز " شاهی " را با آن سبزیخوردن که به آن ترتیزک هم میگویند ، اشتباه نگیرند !
شاهی در زمانهای بسیار قدیم واحد پول بوده است ، همانطور که دویست سیصد تومن در ماضی نزدیک ، دویست یا سیصد تا تکتومنی بوده است !
والاگهر هم یکی از منسوبین شاهی بوده که این شاهی با آن واحد پول و آن شاهی که به آن ترتیزک هم میگویند ، فرق دارد.
و وقتی شاعر فرموده : " بنازم به بزم محبت که آنجا / گدایی به شاهی ، مقابل نشیند " منظورش رویالفَمیلی بوده است .
حالا بیا و همین تفاوت " شاهی " ها را برای یک فرنگی توضیح بده تا خانه خراب شوی !